تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

من این جا بس دلم تنگ است....

تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد


 سید علی صالحی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

P.S : ساعت 4 آزمون ارشد آزاد دارم.





برچسب‌ها: جمعه, عصر, دل تنگی, تنهایی, آزمون ارشد, ساعت 4
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط ترمه | |

از اون وقتاست.

 گاهی وقتها که حالت خوب نیست؛ از اون حال ها که گیجی، یه چیزی شده اما نمی دونی چی، از اون وقت ها که یه مرگیت هست اما نمی دونی چی، از اون وقت ها که حتی اگه بری بیرون، آهنگ گوش کنی، بری بچرخی توی جمع دوستات، حتی اگه بری یکی رو با چرت و پرت هات نصیحت کنی بازم ..... بازم یه مرگیت هست.

از اون وقتاست.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط ترمه | |

با همین بازی ها
شروع شد
زندگی
با همین صندلی ها
که هرگز به تعداد ما
نبود
و ما
با هر سوت داور
تنهاتر شدیم

یاور مهدی پور

 


برچسب‌ها: تنهایی, دل تنگی, و
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط ترمه | |

1-  تا روی پیج یاهو خوندم که اشتون کاچر داره از دمی مور جدا میشه ( یا برعکس دمی مور داره از اشتون کاچر جدا میشه) دوان دوان خودم رو رسوندم به رکسی و بهش این خبر مسرت بخش جدایی رو دادم !!! آخه از نظر رکسی حیف اشتون بود که با این زنیکه که 15 سال از خودش بزرگتره ازدواج کرده بود.

2- نمی دونم گاهی این قانون های نانوشته از کجا میان!!! مثلا مراحل درست کردن چایی = یه کتری ( از این کتری ها که یا تو خونه ازشون استفاده نمی شه یا قدیمی هستن و به مدل الان خونه نیمومده و مامان ها ردشون کردن خوابگاه یا در بهترین حالت یه کتری کوچیک یه نفره) را برداشته تا خرخره در آن آب میریزیم چون همیشه تشنه لبان چایی زیادن و احتمال موندن چایی رو دستتون صفر هست!!! میزاریم روی اجاق گاز تا بجوشه، حتما این نکته رو یادتون باشه که کتری باید بجوشه اصلا نباید تا آب جوشید برش داشت باید قشنگ دو سه بار بجوشه تا وقتی چایی ریختیم توش به قسم دادن بشینیم که رنگ بیاد به رخش!!!! بعد از چند بار جوشیدن کتری رو برداشته اصلا خیال بد نکنین که فلاکسی یا قوری در کار باشه ها خیر!!!!! چای خشک رو به همون کتری اضافه کرده و میزاریمش همون کف اتاق تا حال بیاد ( همون رنگ به رخش بیاد) بعد همه تنشنه لبان با ماگ و لیوان سر میرسن وبصورت دایره وار و مثل اینکه کتری الان شروع به صحبت می کنه مریدانه میشینن در انتظار (توجه کنید که توی خوابگاه استکان و فنجون منجون نداریم) وسلام.

3- از این عصرهای دلگیر و گرم تابستونه, هر چی دوستام گفتن بیا بریم بیرون اصلا حال و حوصله نداشتم. هفته دیگه این امتحان مزخرف ارشد آزاد رو هم میدم و  علنا میشینم به درگاه و شروع می کنم با راز و نیاز و .... تا این نتایجشون بیاد و ببینیم که چی میشه...

4- جهت نمکین شدن در کلاس سیسکوم دارم روی یه مبحثی کار می کنم تا برم و ارائه بدم !!!

Sometimes, just saying that you hate something, and having someone agree with you, can make you feel better about a terrible situation. / Lemony Snicket
*
پاره‌ای‌وقت‌ها، توی موقعيت‌های مزخرف، همين كه بگوييد حال‌تان از چيزی به هم می‌خورد و كسی را داشته باشيد كه با شما موافق باشد، می‌تواند حال‌تان را بهتر كند. / لمونی اسنيكت

 

 

 


برچسب‌ها: جمعه, عصر, دل تنگی, تنهایی
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط ترمه | |

دیروز؛ 100 درصد دیروز که من همیشه نیمه ای از زندگیم داره توی دیروز و دیروزها می چرخه؛ بلخره دیروز 6.20 صبح از خواب بیدارم شدم زنگیدم به سمیه و اونم بیدار کردم و کشون کشون خودمون رو رسوندیم به پارک ملت و راه رفتیم (!!!!!!!) کلن موندم زندگی من چرا این همه بالا پایین داره!!!! خودم هم شک می کنم که روزهای قبلش رو خودم زندگی کردم یا یه بنی بشر دیگه ای جای من؟

شایدم مثل فیلم حیثیت (پرستیژ) من یه دونه خواهر دوقلویی دارم که قرار گذاشتیم که هر دو یه شخصیت رو بازی کنیم (!!!!!!)  پس واسه همینه که من گاهی وقتها صبح ها میرم پارک و راه میرم و گاهی نمی رم؛ گاهی هم تا 12 ظهر می خوابم, زیاد دارم از این تضادها!!!!

آهان بعد از پیاده روی و دوش و صبحانه و دوان دوان رفتم سالن مطالعه و درس خوندم؛ احتمالا امروز اون یکی شخصیته هستم که نرفتم پیاده روی و کتابخونه و الانم که توی اتاقم و پای اینترنت و ....

راستی طفلی این شخصیت شیطونم ناراحتی معده داره, الان رفت شربت اسید معده اش رو خورد.... طفلکی. آخه منم دیروز چای و پنیر و نون خوردم هیچ مرگیم نشد اما این بچه امروز با همون صبحونه معده اش درد گرفت.

کاشکی میشد این شخصیت سربه هوای امروز رو یه کم از اون دیروزیه یاد بگیره و درس خون تر بشه و سر به زیر تر و .....

این شخصیت امروزیه داره اپرای عروسکی مولانا و شمس رو گوش میده اما دیروزیه که توی اتوبوس بود خودش رو خفه کرد از بس این آهنگ "آیوان و بنجامین" اونم یه تک آهنگ رو گوش کرد.


نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط ترمه | |

- وقتی بعد از حدودا یه ماه پات برسه به دنیای مجازی و یهویی بشینی و زل بزنی به لپ تاپ نتیجه اش میشه این که فردا صبح عمل بای پس زدن عینکت توسط چشمات شروع میشه چون هی ازشون رودخانه درخشانی از آب جازی هست و هی هم نمیشه عینک رو برداشت و دستمال زد به چش و چال و هی عینک رو گذاشت که!!!! بنابراین عینک را به طرفی انداخته و به کار خود بدون عینک ادامه دهید.

- دیروز همین جوری گفتم یه زنگی بزنم خونه؛ شاید خدایی نکرده و زبونم لال 2 ماه دیگه مجبور شدم اساس کشی کنم برم خونه!!!! و مرور شماره تلفن خونه باشه تا یادم نره؛ با خبر قریب الوقوع خاله شدنه خودم روبرو شدم اونم از جانب هر دو خواهر محترمه.

- آخ آخ اگر زبونم لال؛ گوش شیطون کر؛ ارشد هیج بشه؛ خودم رو تصور می کنم که فندق 2 ساله به پاهام آویزونه و یه نی نی 4 ماه روز دستام و پشت در اتاق عمل تا اون یکی به دنیا بیاد، خوب البته این تصور ذهنی شبیه تصور ذهنی پدرهای صاحب فرزندهای زیاده اما هیچ چیز بعید نیست؛ تازه باید به این هم فکر کنم که خانوم مامان دیگه توی خط از این خونه دختر به خونه دختر اون یکی مسافرت می کنه و منم و ..... وای تصورشم وحشتناکه.

- من برم بشینم واسه این کنکور آزاد که آخر اردیبهشت دارم بخونم که هوا خیلی خرابه.....


نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط ترمه | |

به زور نشستم نصف کتاب  سی سی ان ای رو خوندم و نصف یکی از کتابای زبانم رو.

شب ها تا صبح بیدارم. فیلم می بینم. کتاب می خونم. چای می خورم و میوه.

اگه آخر عید از خونم نمونه تهیه کنن احتمالا توش خون نیست پر از آب پرتقاله و یکمی هم سیب و کیوی.

:)

دارم روزها را می گذرونم.

 

 

امضا : یک عدد جغد

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط ترمه | |

احتیاج دارم به نوشتن

احتیاج دارم تا ذهنم رو از این همهمه و درگیری رها کنم

اما نمی تونم

دارم خودم  رو قایم می کنم از همه چیز

از ادم ها

از اتفاق هایی که ممکنه بیفتن

از همه چیز

همیشه چپیدم توی اتاقم و اصلا توی خونه ظاهر نمی شم

تظاهر به بودن دارم اما نیستم

ذهنم پره

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط ترمه | |

 دیروز بعدازظهر رسیدم خونه, نمی دونم میشه بهش گفت خونه یا نه, خیلی کار دارم خیلی.

هنوز ساکم وسط اتاقه؛ هنوز نرفتم دوش بگیرم  و کتفم از حمل کیف بسیار سنگین لپ تاپم درد می کنه.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط ترمه | |

 

یه عالمه اتفاق خوب توی یه روز خیلی خوبه,

از اول هفته که کفش آهنی پوشیدم و راه روهای دانشگاه رو طی کردم و این راه رفتن ها هم بلاخره جواب داد و من از یه پا در هوای افسرده و نالون  تبدیل شدم به یه آدم خسته ای که کاراش درست شده آخرین قسمت این روز با به صدا در امدن زنگ موبایلم همراه شد که آقای پدر بود.

گذشته ها گذشت و بهتر شدن؛ اما استرس این روزهای لعنتی هم کاش تموم می شدن. دلم سنگینه, همین جوری دارن از چشمام اشک میان چرا؟

امروز صبح حساسیت چشمام  زیاد بود, هر از چند دقیقه ای باید عینکم رو می زدم بالا و اشکام و سرمه چشمام رو با دستمال پاک می کردم؛ اول مسئول آموزش دانشگاه بهم گفت چرا گریه میکنی؟ بهش گفتم  حساسیته و گریه نیست بعدشم ظهر که کارام تموم  شده بود دوباره بهم گفتن چرا گریه می کنی؟ بازم گفتم حساسیته و ....

اما الان حساسیتی نیست و خودشون دارن سرازیر می شن....

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط ترمه | |

Design By : Night Melody