تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

وقتی در حد بنز امتحان دارم!!!!!

از ۱۶ خرداد مثل خر باید برم امتحان بدم تا ۲۷ خرداد بازم عین خر!!!!

البته خریت دانشگاه رو می رسونه ها

تاریخ امتحانام. ۱۶- ۱۷- ۱۸- ۲۰- ۲۳ - ۲۴-۲۵- ۲۷- حالا نگین نگو خر پس بزارین بگم خر.

بیش از اندازه دلم هوای خانه و شهر و مملکت خودم رو کرده بود!!!! توجه کنید این جا غربتستان است!!!!

گفتم بیام نت گردی یه خورده اکسیژن وب لاگی بزنم به رگ!!!!!!!

برام دعا کنید در حد بوندسلیگا یا همون بنز خودم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

من آمده ام وای وای من آمده ام.....!!!!!!

در حد بنز نسبت به وجود شخصی به نام ترمه احساس نامانوسی می کنم

خبرهای حاصله از این است که بنده در کوران و طوفان و هزارن درد و بدبختی امتحانات در حال زیست کردن هستم. حالا ببینین که من چقدر دارم درس می خونم که وقت نمی کنم بیام اینترنت و اون ترنت و اصلن به این گذرها خبری سری و کلن ......

وای به حال من دیوانه که افسار دلم بسته به گیسوی تو!!!!! البته با تغییراتی که می شود وای به حال من دیوانه که اصلن به تو وصل نیستم.

از بعد از عید تا حالا چه خبره!!!!

از این قرار است که به قول فرزان ( فرزان همون فرزانه هست که همون دوست من هست که بهش می گم فرزان!!!!!) این دختر هم اتاقی تو که اتفاقا اسمش هم فرزانه!!!! هست در حد بنز زبون نفهمه!!!!!!۱ اینو فرزان به فرزانه گفت ها نه من به فرزانه!!!! توجه کنید یه بار دیگه می گم فرزان به فرزانه!!!!!

دقیقا این دختر در حد بنز به قول برو بچ روی نرو من رفت و برگشت و چون اصولن من اصلن از این خان  و خان هایی هستم که مرام و مسلک خان بودن بر من اجازه نمی دهد که بیایم و گیس و گیس کشی کمک طی یک عملیات و پیدا کردن یک اتاق در حد بنز خوب به اتاق دیگر اسباب کشی نمدم البته فکر نکنین که من کم گذاشتم و کوتاه امدم و از ایم حرف ها  که در حد بنز از دستتوت ناراحت که چه عرض کنم !!!!!!! میمیرم اونم کجا در غربت!!!!!!!!!!!

خوب بعد از دو روز دو عدد از برو بچ اتاق قبلیم امدن دنبالم و منو بر گردوندن به اتاق قبلیم البته عرض کنم که من بودم و یه قلب بسیار بسیار نازک و .... خلاصه.

از همون قبل از عید تا الان هنوز اینترنت ترکیده شده خوابگاه وصل نشده.

منم که معتاد در حد بنز داشتم می مردم یکی دو باری امدم از سایت دانشگاهمون اما در حد بنز!!!!! مردم اصلن سرور بلاگفا رو نمی شناخت و باز نیم کرد یه دفعه هم که شناخت و من عرایض خویش را بنوشتندی کامپیو تر محترمه ریست گشتندی و من به دیار باقی شتافتندی!!!!!

دارم در حد خفنی درس می خونم اما نتیجه های جالبی نمی گیرم بی نهایت نیاز به دلگرمی های شما دارم بنیاد امور رسیدگی به دانشجویان زرنگی که روحیه خود را باختندی!!!!!

 یه عالمه حرف توی گلوم مونده بود که باید می گفتم و می گفتم که حوصله همه سر برخ از شنیدن همه حرف هام اما وصل شدن به نقطه ای که تو رو پیوند میده به دنیایی که معتادش بودی منو منگ منگ کرد و همه چیز از ذهنم پرید.

توی کوران بعد ار عید این قدر حالم گرفته شد  و حالم گرفته شد و حالم گرفته شد که دلم می خواستم یه روزی بلند شم و برگردم برم خونه!!!

یه عالمه آرزوهای قشنگتون دست یافتنی!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

رای دادن یا ندادن!!!!

بیانیه هسته مرکزی «موج سوم» در حمایت از میرحسین موسوی

قبلن هم گفتم که باید از بین بد و برتر بد رو انتخاب کرد البته به نظر من!!!! نزاریم وضع از اینی که هست بدتر بشه البته به نظر من!!!!

وضعیت من در مشهد: غرق در درس و مشق و امتحان و دوباره خوابگاهی شدن و دوباره درس و مشق و .... گله و شکایتی نیست اما گفتم اعلام وجود کنم که هستم.

یه عالمه معذرت بابت اینکه نمی تونم به کسی سر بزنم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

قانون هایی که یاد گرفتم.

1-      نه با کسی بحث کن نه از کسی انتقاد کن آدمها عقیده ات را که می پرسند نظرت را نمی خواهند تنها می خواهند با آنها موافقت کنی.

2-      در قلبت رو ببند.

3-      به قانون یک خیلی توجه کن.

4-      لازم نیست که همه چیز رو به همه توضیح بدی. آدم ها اول و آخرش برداشت خودشون واسشون مهمه پس نه گلوت رو پاره کن و نه حرص بخور که آیا تو رو درک کردن یا نه فهمیدنت یا نه.

5-      یه سر ی از رازهای زندگیت باید واسه خودت بمونه فقط واسه خودت.

6-      جو گیر نشو.

7-      فکر کن. یا شاید هم بهتر باشه که درست فکر کن.

8-      زود به همه اعتماد نکن.

9-      یادت نره که باید هر از مدتی با خودت خلوت کنی. زل بزنی به درختی و گلی و ... و بری توی فکر.

10-  روی پای خوت بایست.

11-  به گذشته فکر نکن. فکر که نمیشه اما لازم نیست که کنکاشش کنی!!

12-  لازم نیست دلیل همه کارهات رو به همه بگی.

13-  جوری رفتار کن که ازت سو استفاده نکنن.

14-   اگر بخوای به هر چیزی که می خوای می تونی برسی.

15-  متوسط بودن حال به هم زنه. تا می تونی ازش فرار کن. نزار بهت برسه.

16-  جسارت داشته باش نه یه کله که بوی قرمه سبزی می ده ها!!!! جسارت.

17-  کرختی و بی حوصلگی رو بزار کنار.

18-  بزار آدم ها تو رو به عنوان رقیب انتخاب کنن نه تو رقیب بتراش واسه خودت. بزار برای رسیدن به حد تو تلاش کنند.

19-  دلت واسه ادمی که سرنوشت خودش براش مهم نیست نسوزه.

20-   هدفت رو با میخ بکوب جلو روت تا یادت نره و مسیرت رو گم نکنی.

21-  جعبه آرزوهات همیشه باهات باشه.

22-  هر وقت خسته شدی از هر چیزی فقط بنویس نزار کلمات حجمی رو بگیرن توی دلت.

23-   به حرف های  آدم ها توجه نکن آدم ها زیاد حرف می زنن.

24-  کتاب بهترین رفیق هست. همیشه باهاته. هر وقت دلت گرفت و .... فقط کتابی رو باز کن و بخون. یادت نره ها!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

مشکل اصلی کیست؟؟؟؟

1- دیروز از سر لج  و لجبازی با خودم یا شاید هم با اولیا حضرت خونه (خانوم مامان) و قید رفتن به خونه عمو بزرگه که واسه خودش باید یه عالمه قسم و ایه و خلاصه دروغ جور کردن نشستم و وسایل رفتنم رو جمع کردم و همه اش در این فکر و احوالات بودم که چرا عید داره این قدر زود تموم میشه!!!

با این همه تاملات نابهنگام من توقع دارم که شب چه خواب هایی که نبینم!!!! خواب می دیدم که رفتم مشهد و بعضی از وسایلم رو که می خوام همراهم نبردم!!!

 

 

2- دو. آرتی یک‌بار نوشته‌بود "وقتی یک مشکلی هربار تکرار می‌شود، باید بفهمی که مشکل از عضو ثابت ماجراست" این متنه رو از یه وب لاگی کش رفتم!!!! فکر کنم خیلی مشکل آفرینم نه!!!!

 

3- چقدر دلم چایی می خواد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

کتابهای خونده شده در سال 1387

1-     بانو و آخرین کولی سایه فروش (کیکاووس یاکیده)

2-     کولی پیراهن تنگ یک خواب بلند (کیکاووس یاکیده)

3-     عطر سنبل عطر کاج

4-     بادبادک باز

5-     در بهشت 5 نفر منتظر شما هستند.

6-     چراغ ها را من خاموش می کنم. (زویا پیرزاد)

7-     امینه

8-     سه کتاب(زویا پیرزاد)

9-     ایمان

10- صد سال تنهایی

11-  کلیسای جامع

12- نکته های کوچک زندگی (جلد 1)

13- عقاید یک دلقک (هانریش بل)

14- کافه پیانو

15- یک روز دیگر

16- آدم و حوا

17- پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

18- هزاران خورشید تابان

19- دلگرمی ها

20- جاناتان مرغ دریایی

21- وقتی نیچه گریست.

22- محمد(ص) پیغمبری که از نو باید شناخت.

23- شازده کوچولو

24- ناطور دشت (البته هنوز چند فصل آخریش مونده تا در سال 88  خونده بشه)

 

 

 

کتاب انسان و سمبولهایش رو هم گرفتم اما هنوز در من حسی القا نشده واسه خوندن کتاب مربوطه!!! انشاالله در سال جدید!!!!!!!!!! از کافه پیانو به غیر از یک جمله کتاب چیز دیگه ای به دلم ننشست و نمی دونم چه جوری کتاب به چاپ چهاردهم هم رسید (البته تا جابی که من اطلاع دارم شاید بیشتر هم شده !!!!!) گور به گور ویلیلم فاکنر هم موجود است اما حسی هم واسه خوندن این کتاب نیست امید آنکه در سال ۸۸ سر به راه تر شویم!!!

بلاخره  این زور گابریل گارسیا مارکز بر ما چربید و این کتاب رو تموم کردم و چقدر حال کردم. خیلی خوشم امد.

وقتی نیچه گریست به نظر من بهترین کتابی هست که با ترس می رفتم سراغش انگار داشت منو به چالشی درون خودم می کشوند.

و با خوندن عقاید یک دلقک که دوباره خوانی داره میشه در ابتدای سال 88 به من جسارت میده. از این کلمه جسارت وقتی که دارم این کتاب رو می خونم خیلی خوشم میاد.

 

ضمیمه : تمام اعضای پیوندستان وبلاگ اعم از حقوقی و مجازی و غیر مجازی و ....اگر دوست داشتن کتابهایی را که خوندن در سال 87 را بنویسن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

عید با یه عالمه رویاهای قشنگتون مبارکتون!!

 کودک گریز پای درونم مسلط شده بر من. هی چی بگه میگم چشم. خوب هست که حداقل اگر می خوای تا افسارت رو بدی دست کسی بدی دست کودک گریز پای درونت. با کودکی خودش، منو به بازی کشونده.

حس یه آدم بزرگی رو دارم که هیچ توانی در برابر طفلی که داره اونو می کشه به سمتی نداره و سبکبالم.

و خوشحالم.

نمی دونم این طفل چند ساله که هم عاقله و هم بالغه و هم کودکه و هم شیطون و .... چه جوری هست؟ پسره؟ یا دختره.

گاهی اوقات به شکل یه دختر کوچولو هست که موهاش رو دم اسبی کرده دورش، توی یه محیط سرسبز و نورانی از نور خورشیدی که انگار در چند قدمیت هست منو می کشونه و میگه بخند و شاد باش

 

گاهی اوقات هم یه پسر بچه که دور دهنش از خوردن لواشک و قره قروت رنگی شده!!! اما در همون حین می تونم اونو توی یه کت و شلوار شیک آبی روشن هم تصور کنم که داره عرض ارادت می کنه و چاپلوسی!!! و هوس شیطنت و پلیس بازی از سرش نمی افته  و میگه هر چه بادا باد و توی هر سوراخی می تونه وارد بشه و گاهی اوقات اقتدارش منو می ترسونه.

از جسارتش هم می ترسم. اما می دونم که می دونه داره چی کار می کنه.

 

گاهی اوقات از تنهایی خودم می ترسم. تنهایی نه به منزله تنها بودن به صورتی که کسی دور  و برت نباشه خودت باشی و یه دنیا سکوت و یه خونه تنها و خالی. تنهایی به منزله .... به منزله چی تنهایی که کسی نفهمه تنهایی.

 نه الان تنها نیستم از هر دو لحاظ!!!! الان خیلی مقتدرم. حضورم همه جا هست می گم و می خندم اما توی خودم جمع میشم  و غرق میشم توی فکر . فکر خیال فرداها و پس فرداها.

گاهی اوقات دوباره اذیت می شم از کلنجار رفتن و کنجکاوری های بیهوده توی ذهنم و زندگی اما چه کنم؟ نمی تونم جلوی سفر ذهنم رو بگیرم.

 

حس می کنم کودک گریز پایم نشسته روبروم و زل زده به من.

به منی که نمی دونم خودم هست یا کسی ناظر بر خودم.

به سختی 5 سال دیگه فکر می کنم و کودک گریز پای دستش رو می زاره روی دلش و میزنه زیر خنده!!!

غش غش خنده کودک که میره هوا تنگ فکرم ترکی بر می داره و یادم میاد که ؟؟؟؟

یادم میاد که چی؟؟؟

که...... می تونم. من می تونم.

 

 گاهی اوقات هم یه اژدها که یا داره فکر می کنه یا داره به آتش خاموش شده اش نگاه می کنه و تامل!!!

ضمیمه: بهار مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

گم شدم

احساس آرومی می کنم. ساکت شدم. البته نه از نوع رعب آور که از خودم بترسم و خودم از خودم بپرسم که چم شده!!! نه

احساس ساکتی می کنم. خاموشی.

احساس ساکت شدن اژدهای درونم.

احساس می کنم که قبلن خیلی پر جنب و جوش بودم اما الان دیگه نه. قبلن خیلی می پریدم بالا و پایین اما الان دیگه نه.

انگار خاکستر مرده پاشیدن روم. یاس آور نیست. رعب آور هم نیست فقط از این سکوت از این جهت می ترسم که نکنه کم بیارم یا اصلن آخرش که چی؟

دلم می خواد برگردم برم مشهد.

خسته شدم از همین دو روز این جا بودن.

انگار توی مرز داری زندگی می کنی. خوب قبلن هم دانشجو بودی اما دانشجوی یه شهر دیگه نه. انگار میون دو تا مرز این جا و اون جا بودن گیر کردی؟

شاید دلایل خسته کننده دارم از خستگی از تلنبار شدن یه عالمه حرف البته نه صرفا بد  و ناامید کننده توی دلم یه عالمه حرف که هیچ وقت کیبوردهای کافی نت خوابگاه یا دانشگاه نمی تونه جورشون رو بکشه.

یه مقداری می ترسم یه مقداری دلهره دارم و یه عالمه نگران واسه آینده.

.

.

.

.

.

.

.

.

نوشتن می تونه مثل یه لیوان آب سرد باشه که یهو پاشیده میشه روی روحت.

روحت رو تازه می کنه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

خونه؟؟؟؟

مطابق با 24/12/87 راس ساعت 13:30 بعد از 18 ساعت اتوبوس سواری من تازه رسیدم خونه!!! چرا همه فکر می کنن که من یک هفته هست که خونمون هستم؟؟؟؟

آخه چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

هم موجی از دپرسی و هم موجی از آتشفشان و کلن داغون از هر جهت

کلن داغونم از هر جهت موجی از دپرسی نیست ها همین الان که از سر کلاس امدم غش غش خنده بر لبانمان بود به چه خفنی.

شرحی بر دو هفته غیبت.

اینترنت خوابگاه ترکیده و قطع می باشد!!!! منم تنبل خان دو قدم راه نمی رم تا سر کوچه خوابگاه که این قدر هم اینترنت خونم افتاده بود پایین که داشتم می رسیدم به پاچه گیری!!!!!!

نگاهی بر روزهایی در خصوص درس!!!!

از صبح تا پاسی از شب در زیر سوسوی چراغ های سالن مطالعه دو چشم خود را کور بنمودیم و هی انتگرال حل کردیم و دهنمون سرویس شد و یاد دادیم و جزوه دادیم و کتاب دزدیدیم!!!!!!! و خلاصه استاد یک ضد حالی زد که نگو و نپرس!!!!!!!!!!

به حول و قوه الهی اگر خدا بخواد!!!!!!! جمعه می رویم ..............................خونمون!!!!!!!!!

الان از سایت "مفت " دانشگاهمون دارم آپ می کنم.

این قدر این دو هفته من خرد شدم. داغون شدم. ناراحت شدم و کلن تمام امواج منفی منو در نوردید که نگو!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط ترمه   |