|
دیشب وسط کوچه خاکی با زهرا درد دل دوتامون باز شد. گاهی اوقات اگر یه هفته هم با هم باشیم بازم حرف هامون تمومی ندارن..... دو سال و نیمی که رفتم دانشگاه بین تموم بچه ها نتونستم یکی رو پیدا کنم که بتونه به اندازه یه اپسیلم بفهمه چی می گم.... یا به قول زهرا درک کنه. این روزها نه خسته ام نه تنها نه نمی دونم هزار تا چیز دیگه این روزها سعی می کنم خودم باشم. دیشب به زهرا گفتم حتی این روزها برام اهمیتی نداره بخوام کسی رو که داره در موردم فکر اشتباهی رو میکنه از خواب خرگوشیش بیدار کنم ... مگه یکی و دو تا هستن ... همین جا 5 نفر هستن. گفتم که دلیلی نمی بینم که می خوام چی کار کنم و از چیزهایی که می خوام به دست بیارم و درس و مشق و زندگیم ... برای بقیه آدم ها حرف بزنم. این روزها .......... من ادمی نیستم که بگم من می خوام نمی دونم این کار رو بکنم و ادم هایی هم نبودن که بگن اره تو می تونی و فلان و بسان ..... بعد توی بوق و کرنا پر کنن که وای ... چنین و چنان. حتی اگر یه روزی بچگی کردم و گفتم بیشتر براشون شبیه تعریف کردن جوک بوده تا ... نمی گم هر چی قسمت باشه پیش میاد و فلان و بسان .... توی زندگی من چیزهایی پیش میاد که خودم خواستم.... و چیزهایی پیش خواهد امد که خودم خواهم خواست. اگر بلد نباشم لالایی بگم، داستان یه دیو دو سر هم برات تعریف نمی کنم. این روزهای من شبیه هیچ کدوم از روزهای ادم های دیگه نیست .... این روزهای من شبیه خودم هست. شبیه دختری که خودش رو گم می کنه توی یه عالمه پرده سفید شسته شده روی بند ...... خودش رو رها میکنه میون درخت هایی که سبزن سبز سبز.... نمی ترسه. این روزها من یه شوالیه هستم که می جنگه و ناامید نمیشه .... شوالیه ای که می دونه شکست یعنی نا امید شدن.... و شکست زودهنگام یعنی شکستی که تسلیم سرنوشت بشی.... شوالیه می دونه که حتی توی دقایق آخر هم میشه پیروز شد... شوالیه می دونه که استمرار در کاری که انجام می ده به پیروزی می رسه... اگر بخواد... شوالیه می خواد....شوالیه نه سیاهه و نه سفیده.... شوالیه رنگ خودش هست.... رنگ خودش. شوالیه قهرمان میشه.... شوالیه می خواد... می خواد که قهرمان بشه... هیچی نمی تونه جلوی خواستن یه نفر رو بگیره. تو هم اگر بخوای می تونی. باید بخوای. من می خوام پس می تونم. + نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 2:17 بعد از ظهر توسط ترمه |
می تونم بنویسم گند زدم به امروز یا امروز یکی از گند ترین روزهای زندگی من بود... امروز نمی دونم چی و چی ....... اما می خوام بنویسم امروز آخرین روزی بود که من گند زدم به زندگیم...آخرین روز * وقتت را تلف ماتم گرقتن برای اشتباهات گذشته نکن، از آن ها درس بگیر و بگذر. هنگام مواجهه با کار سخت،طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است.اگر به دنبال صید نهنگ هستی، سس مخصوص طبخ ماهی را همراه ببر. * طوری زندگی کن که بتوانند روی سنگ قبرت بنویسند :"متاسف نبود." * ذهن تو در هر لحظه قادر است تنها یک فکر را در خود جای دهد. کاری کن که آن فکر مثبت و سازنده باشد. کتاب نکته های کوچک زندگی اچ جکسون براون + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 11:14 بعد از ظهر توسط ترمه |
ساده بو د اما نه به سادگی هایی که فکر می کنیم نه این ساده هایی که ما می گیم ساده لوح و خوب میشه سرش رو گول مالید..... توی اون جمعیتی که همه در حال رفتن بودن وایسادن یه نفر جلب توجه می کرد. جمعیتی که هر کسی به یه طرف می رفت گاهی یه تنه هم می خورد اما تنه ها حتی فرصت عذرخواهی هم نداشتن شاید لازم نبود... شاید هم مقصر اون بود که وایساده بود و داشت یه نگاهی هم به مسیرش می کرد و نقشه رو می دید و دوباره سبک و سنگین می کرد و ..........یه نگاهی هم به آدم های اطرافش. آدم هایی که از کنارش رد می شدن مثل نقاشی هاش با آبرنگ بودن که وقتی تر بودن و یه عالمه آب رنگ روی طرح وقتی برشون می گردوند و رنگ ها با هم قاطی می شدن. پیش خودش فکر کرد این آدم ها چقدر تند تند راه می رن .... چرا یه دقیقه نفس هم نمیکشن. همه تند تند تند تند تند تند راه می رفتن. صبح ها بدو بدو می رم سر کار بعد وسطش دوباره می رم دانشگاه سر کلاس و هنوز بچه ها توی کلاسن و من در راه رفتن به سر کار..... چند روز پیش با خانوم مامان رفته بودیم. چند تا از بچه های دانشگاه رو دیدم بعد یه نگاهی کردم به خودم .... یه لحظه حتی از قیافه خودم هم خنده ام گرفت ..... سر کار با یه تیپ و قیافه ... سر کلاس هم همون ... حالا هم که بیرون بودم هم همون تیپ و قیافه .... یه جورای خسته شده بودم .... تریپ یکی از بچه ها جوری تغییر کرده بود که با بهت نگاش کردم و اولش نشناختمش. همون لحظه دلم می خواست برم یه روسری بخرم و با این مقنعه زمخت و سیاه عوضش کنم. بعضی موقع ها خودم رو می بینم که وسط یه پیاده رو وایسادم و همه آدم ها دارن با سرعت از کنارم رد میشن با سرعت رفتن آدم ها شبیه طرح هایی هست که تازه بودنُ، موندن زیر بارون و رنگ ها روی تن هم دویدن و پخش شدن .......مثل آبرنگی که یه عالمه آب روش هست و کجش می کنم و رنگ ها توی هم قاطی می شن...... یه جورایی احساس می کردم که یه چیزهایی برام تکراری شده .... یه جورایی خسته بودم.... توی همسن و سالان خودم ... توی بچه های دانشگاه .... من یه جوری شده بودم همیشه پیش خودم می گم دلم نمی خواد که وقتی میام توی خونه دیگه از سر کارم حرف بزنم .... نمی خوام همون وقتی رو که با دوستام هستم در مورد دانشگاه حرف بزنم... دلم می خواد یه تفاوتی بین الانم که توی خونه هستم و وقتی سر کار هستم و وقتی دانشگاه ایجاد کنم... دلم می خواد هر از گاهی توی پیاده رویی که همیشه در حال رفتن هستم وایسم و هدفم رو چک کنم تا ازش دور نشم .... تا یهو مسیرم عوض نشه..... تا یه نگاهی به خودم بندازم و ببینم که چی هستم ....کی هستم .... همونی هستم که می خواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شنبه امتحان دارم.... بعد باید یه سفر 2 ساعته برم یه جایی بعد برم سر کلاس و بعد از کلاس هم دوباره باید برم 2 ساعت تا برسم به دیارستان و برم کانون زبان.... احتمالا شب جنازه می رسم خونه.... می دونم که با این برنامه ای که دارم با مخالفت های زیادی رو به رو می شم اما این رو هم می دونم که باید برای به دست اوردن یه چیزی باید بهایش رو هم بدی شنبه برنامه ام اینه .... یکشنبه هم باید بکوب بشینم درس بخونم چون امتحان دارم و دوشنبه هم بعد از امتحانم دوباره همین برنامه رو دارم....... دارم فکر می کنم که مثلن کلاس رو تعطیل کنم و نرم اما بعد یادم میاد که واییییییییییییی خدای برزگ پروژه ام را چه کار کنم.... بعد هم به این فکر می کنم تا دوشنبه امتحانای دانشگاه تموم میشه ... تا آخر تیر هم قرار داد کاری من تموم میشه و دیگه سر کار نمی رم و کلاسم هم یک ماهه هست و اونم تموم میشه ...........پس زیاد هم سخت نیست. .. میشه کنار امد .... تازه 21 ام که کنکور دارم و یه جورایی دیگه خیلی خیلی تا آخر تیر سرم خلوت میشه. 1- این روزه ها یه جوریم .... یه جور خاص .... دلم می خواد یه جوری کلن با بقه روزهام فرق کنم همه دقیقه ها رو لمس کنم و متفاوت باشم.... 2- جوجوی مامان ( برادرم) دیگه درس و دانشگاش تموم شده و با دوستاش و برو بچ کلاسشون گود بای پارتی راه انداختن... نمیشه باهاش حرف زد شده زهر مار به توان 1024. 3- اما در عوض من دلم میخواد این دهم تیر هم بیاد و بگذره منم دانشگام تموم شه و حاجی حاجی مکه. 4- هیچگونه حسی نسبت به دانشگاه الانم ندارم دلم یه جورایی چیزهای جدید می خواد . 5- انا لله و انا الیه راجعون ماوس کامپیوترم به دیار باقی شتافت دارم با این قدیمی ها کار می کنم سرعتم در حد مورچه هست.... هم سنگینه هم از لیزری نیست هم .... نمیشه صفحه ها رو باهاش بالا پایین کنم ....گریه ام گرفت.*** 6- ... 7- یه ممنون بزرگ نه ببخشید این هوا بزرگ بزرگ تر از همه دوستایی که تولدم رو تبریک گفتن. 8- با 3 تا از وب لاگ های دیگه که متولد خرداد بودن آشنا شدم... کسی نیست دیگه. 9- دوباره یه ذره خنده افتاد روی لب های مردم تا واسه یه ساعت قیمت بنز.ین آ.ز.ا.د و بر.نج و احیاناً گر.ون شده نون و ... یادشون بره. 10- یه عروسک گاوی گیرم امده که دو تا گاون و چسبیدن به هم!!!! و وقتی از هم جداشون می کنی ماع ماع می کنن.....***** آی به سوزه پدر عقش... که سوزوندشون. 11- یه جزوه توپ نی دونم یه فایل پی دی افی چیزی در مورد دلفی ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عاجزانه نیازمند یاری سبزتان هستیم. + نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 0:39 قبل از ظهر توسط ترمه |
امروز صبح که از خواب بلند شدم.... توی آینه روشویی وقتی به خودم نگاه کردم تصمیم گرفتم که امروز رو متفاوت باشم ....... نه غر بزنم ... نه و نه و نه و هزار تا نه دیگه ........ +++++++++++++++++++++ خوب دیگه من ترمه محترمانه به خودم تولدم رو تبریک می گم ترمه جان : تولدت مبارک +++++++++++++++++++++ امروز سر کار یه لحظه این فکر امد توی سرم که خوب حالا به دنیا هم که امدم آخر من که دلخوشی..... دیگه ادامه ندادم و قول دادم که مثبت فکر کنم و مثبت بپرم و مثبت باشم و بخندم و غر نزنم و نق نزنم و ..... با توجه به اینکه ساعت 1:30 که برگشتم خونه یه مقداریش پودر شدن انرژی هام اما خوب من مثبتم. +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ بزار بگن بزار اتفاق بیفته دنیا برای من مثال یه بروشور بزرگ هست که جلوی روم پهن هست و من هم از توش انتخاب می کنم انتخاب می کنم که بخندم یا نه من همیشه می خندم انتخاب کنم که ناراحت باشم یا خوشجال من همیشه خوشحالم من همیشه شادم من به همه هدف هام می رسم........ +++++++++++++++++++++ همیشه وقتی یه پول قلمبه دارم واسه خودم مهمونی می گیرم به خودم می گم که برای خودم یه چیزی بخرم ...... یا مثلا یه سفر به دنیای بی خیالی می کنم و می خوابم ..... الان هم می خوام به خودم کادوی تولد بدم................. آخر تیر ماه که حقوقم رو گرفتم ( توجه : هنوز تیر شروع نشده) می خوام یه گوشی بخرم ******حالا..... تولد تولد تولدت مبارک ...... تولد تولد تولدت مبارک.....( گفتم تولد مبارک نگفتم که با ق.ر که!!!!)***** دلم نمی خواد که حتما برای خودم جوک تعریف کنم تا بخندم ... دلم می خواد یهو بزنم زیر خنده ..... دلم نمی خواد که یهو بشم خانوم و متین و سنگین و با وقار .... دلم می خواد خودم باشم .... برام اهمیتی نداره که دیگران در مورد تیپ و قیافه و .... چی می گن ..... دلم می خواد خودم راحت باشم...... من دلم می خواد خودم باشم. ++++++++++++++++++++++++ آقای پدر، خانوم مامان، شو ( خواهر بزرگه) سو ( خواهر دومیه ) و جوجوی مامان ( منظورم برادرم هست) ............... متاسفم من ترمه هستم نه این نه اون و نه می خوام این باشم و نه اون من می خوام ترمه باشم..... با دیونه بازی ها... با غر غر هاش ..... با ..... با تموم وجودم.... خودم باشم. ++++++++++++++++++++++++++++ 1- این ها ذوق زدگی 20 سالگی نیست .... من بعد از 20 سال تازه دارم پوست انداختن بلد شدم .... راه رفتن بلد شدم ..... بلند شدن ....... 2- تا حالا دیده بودید کسی این همه برای خودش نوشابه باز کنه ندیده بودید خوب حالا دیدید. 3- عکس گوشی جدیدم و از اینترنت گرفتم می زارم براتون. 4- حدس بزنید من چند سالمه ؟؟؟؟؟؟ حدس بزنید من متولد چه روزی و چه ماهی و چه سالی هستم؟؟؟؟؟ ( البته سعی کنین خسته نشین حالا چون شمایید 4 جوابیش می کنم.) الف. اتاق تمساح ها ب. 30/3/1367 ج.تجدید شدم نه ببخشید رد شدم نرفتم مدرسه د. تمام موارد فوق خ. برق رفته نمی تونید این پست رو بخونید پس تا 3 ماه امتحانات رو عقب می اندازیم. 5- وقتی یه نفر می فهمه شما مثلا این قدر سن دارید جلوی شما می گه: "وای الهی..... چقدر کم سنی.... نازی ...... من فکر می کردم 30 سال رو شیرین داشته باشی .... خدایا باورم نمیشه........ جون من........ مرگ خودت ........ادامه دارد." اما توی دلش می گه : "بهش می حوره قد مامان بزرگ من سن داشته باشه" در ضمن مامان بزرگه فوت شده. 6- این رنگی رنگی نوشتن ها به خاطر تولد بود ها وگرنه من که اصلن رنگی نمی نویسم!!!!!! +*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+* + نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 0:37 قبل از ظهر توسط ترمه |
گاه میان دو هیچ فاصله ای نیست حتی گذر مویی و گاه اقیانوسی بی کران تضاد. اما در تضاد هم امیدی هست چون بزرگی کوچک و کوچکی بزرگ. "کولی پیراهن تنگ یک خواب بلند" "کیکاووس یاکیده" + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 2:30 بعد از ظهر توسط ترمه |
|
| ||||||