تبليغاتX
بقچه دل من

بعضی موقع ها شرایط یه جوری عوض میشه که اصلن نمی فهمی چی شده, یه روزی دیدم این سردردام اصلن بهم اجازه نمی دن که به جلد یه کتاب نگاه کنم!!! شال و کلاه کردم و رفتم دکتر بهم گفت که بعله باید عینکی بشم.

کاشکی تموم عوض شدن ها  بهین سادگی بود, به همین سادگی اینکه عینکی میشی.

عینک گذاشتن که درد نداشت, تازه بعد از اینکه عینک گذاشتی فهمیدی که اٍ ببین من قبلن فکر می کردم که این رنگ این جوری هست اما الان انگار روشن تره یا تیره تر و ببین که چه باحال شده این و .....

الان به عینکم معتاد هم شدم. اگر نزارمش زود و تند سریع سرم درد می گیره. الان به عینک گذاشتن عادت کردم. 

کاش می شد به همه چیزهای دیگه هم به همین سرعت عادت کنم.

 

**

دلم تنگه, دلم واسه خودم تنگ شده, دلم واسه اون ترمه ای که با صدای بلندش حرف می زد تنگ شده, دلم واسه اون دختر لجباز و یک دنده تنگ شده.

**

وقتی چایی می خورم بخار چایی می خوره به شیشه های عینکم و یه لحظه تارمیشه اما زود خودش میره و بر می گرده به حالت اول, کاش میشد که وقتی هم ناراحت میشی همون جوری که خودش یهو میاد سرک میکشه و آوار میشه, خودش هم بار و بندیلش رو جمع کنه و اون رو به خیر و ما رو به سلامت.

***

چهارشنبه امتحان میانترم گرافیک داشتم. خیره سرم سه واحدی هست و درس خوبی هم هست و خوب میشه ازش یه نمره خوب گرفت, قبل از اینکه استادمون بیاد نشسته بودم سر جام اما نمی دونم چی شد که یهو هر چی فرزانه داشت باهام حرف می زد احساس می کردم سرم داره سنگین تر میشه و تحمل فضای کلاس و شلوغی رو ندارم, بلند شدم و داشتم از کلاس می رفتم بیرون که دیدم نه اصلن تعادل ایستایی ندارم. مونا و مریم  پشت سرم امدن, یه لحظه فقط دیدم که دارم میشینم توی سالن و چند تا دست دارم بلندم میکنن.

چشمم رو که باز کردم خانوم ق رو دیدم که از مسئولین دانشگاهمون هست و مونا.

اصلن نفهمیده بودم که خانوم ق کی امده بود و مریم کی رفته بود تا واسم آب نبات بیاره.

نشستم توی یه کلاس خالی و آب نبات بهم دادن و آب قند. فکر کردم فشارم افتاده و از این چرت و پرت ها . اما خودم هم نمی دونم چه مرگم شده پنج شنبه هم با سر درد بلند شدم و رفتم دانشگاه, اصلان نفهمیدم من چرا نشستم سر کلاس آخه نه تمرکز گوش دادن به درس رو داشتم نه حس و حالش رو, احساس می کنم سرم تحت یه فشار خیلی بد قرار داره, یه فشاری که فقط دلم می خواد بخوابم, تا بعده کلاس معماری هم دوام آوردم و فرزانه هر چی گفت که بیا برو خوابگاه و تو که این جوری هستی چی می خوای از ریاضی مهندسی بفهمی و .... و دو عدد فحشی که بارم کرد که تو خیلی منگلی که می خوای بمونی و .... موندم تا برم سر کلاس ریاضی مهندسی, اما تازه کلاس شروع شده بود که دیدم نه این فشاری که روی سرم هست ول کن نیست از من پر رو تر هست!!! نه جزوه نوشتم و نه فهمیدم چی شد چون وسط کلاس گذاشتم و رفتم بیرون رشته کلام درس هم از دستم خارج شد, کلاس که تموم شد برگشتم خوابگاه و رفتم دکتر, از شانس من باز هم همون دکتری که واسه سرماخوردگیم افتاده بود بهم باز هم همون افتاد بهم اما این دفعه خوب به حرفام گوش داد!!!

یه سری قرص و دارو نوشت که باس بخورم و اگر تا سه یا چهار روز آینده این بی تعادلیم و سر دردام خوب نشدن برم پیش دکتر مغز و اعصاب!

*****

 

از این مطمعنم که من توی دوستی یه رنگ بودم, صاف و ساده امدم جلو حالا هم که رفتم باز هم همونم, همون ادمی که امد و همونی که رفت یه ذره با هم تفاوت نداشتن,

نمی دونم این وسط چی شد و چه اتفاقی افتاد که یک شبه همه چیز تموم شد و ...... اما از این مطمعنم که من کوتاهی نکردم, چقدر این مطمعن بودن برام لذت بخشه, آخه خیلی مهمه که پیش وجدان خودت مطمعن باشی که تو توی دوستی کم نذاشتی, الانم دلم می خواد هی برم جلو بگم که چشمات رو باز کن, با این سرعت سرسام آوری که تو داری درست نیست اما به خودم تلنگر می زنم که نه!!! وظیفه تو نیست. ما حتی یه نخ باریک هم از دوستیمون نمونده که بخوام بیام و بهت بگم, یا به قول کتاب "همنوایی شبانه ارکستر چوب ها " که می گه: " .... هیچ واکنشی نشان نمی دادم. چه اهمیتی داشت؟ اشتباه می کند؟ خب بکند. تازه, چرا باید اشتباه او را من گوشزد بکنم؟ که به او و دیگران نشان بدهم بیشتر می فهمم؟ خب, این چه چیزی را عوض می کرد؟ مورد توجه واقع می شدم؟ خب توجه دیگران به چه درد من می خورد.... "

الان بی طرفانه دارم به همه چیز نگاه می کنم. الان دارم مثل یه رهگذر به همه چیز نگاه میکنم  واسه همین می بینم که داری چه کار می کنی, اما اهمیتی نداره, تو خودت نخوای که کسی نمی تونه واست کاری رو انجام بده, چرا من خودم رو بیشتر از این خراب کنم.

**

خدا جون بهم کمک کن. دلم می خواد برم, دلم می خواد یه جاده رو بگیرم و برم, دلم می خواد خودم رو رها کنم. یهو نفسم تنگ میشه, انگار توی آب هستی و هیچ چیزی نیست که بهش چنگ بزنی...

ترمه می خواد بشه همون ترمه قبلی, همون ترمه قبلی.

**

  

مثل همیشه, وقت شروع صحبت شاهکاره, بعدش هر کی سعی می کنه یه جوری نابودش کنه, چیه درد ما نمی دونم, چرا دستت به کار نره, باید خیال کنیم خوابی بود و گذشت, باید خیال کنیم کابوسی بود که می تونست بد تر از این باشه, الو حرفم رو میشنوی؟ الو....

 "وقتی همه خوابیم"

 **

نمی دونم می تونم یا نه. اما باید بتونم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388;ساعت 5:37 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم ارزوست

**

امروز نرفتم دانشگاه. یه کلاس بیشتر نداشتم. حس و حال کلاس هم نداشتم.

خرابم. خیلی خراب. دلم واسه اون ترمه ای که می امد و یه عالمه سخنرانی می کرد تنگ شده. دلم واسه غم و غصه های قبلیم تنگ شده. دلم گرفته. دلم از همه دوستام گرفته.

دلم و گم و گور می کنم تا دیگه نه بگیره نه بتونه بگیره.

همه به ظاهر دوستام پر. قید همه شون رو زدم. دلم می خواد به خواب برم. بیدار نشم.خواب مرگ.

سرم داره می ترکه.

نامردی شاخ و دم نداره همینجوری هست دیگه. تیزی خنجری که پشتم هست بد جور داره عذابم میده.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388;ساعت 7:32 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

با تمام وجودم سعی و تلاش خودم رو کردم.

یا تمام وجودم.

با تمام وجودم خواستمش. توی یه لجظه از دست دادنش رو دیدم. توی یه لحظه نابود شد و نابود شدم.

تیشه گر افتاد دستم بسته بود.

حتی هیمن الانم که موضوع تموم شده نمی خوام ازش دست بکشم. اما می دونم که پافشاری بیشتر روی این مسعله باعث خرد تر شدن و شکسته تر شدنم میشه البته نه اینکه تا الان نشده.

خرد شدم. داغون شدم. شکستم.

امروز تا کلاس هوش مصنوعی تموم شد از دانشگاه زدم بیرون. امدم خوابگاه. بچه ها نبودن. یه عصر ابری و دل گیر. خودم رو تا جایی که تونستم خالی کردم.

از خوابگاه زدم بیرون.

قبلن راه می رفتم خوب می شدم. حالم عوض میشد. اما این دفعه نشد. نه نشد.

دلم می خواد چشمام رو باز کنم و ببینم که ۵ سال گذشته.

دلم می خواد به خواب مرگ برم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388;ساعت 8:10 بعد از ظهر; توسط ترمه ;

حداقل می تونی امیدوار باشی که عشق توی وجودش رشد کنه اما اگر نشد

خوشحال باش که عشق توی وجود تو رشد کرده.

**********

هوا بی نهایت سرد شده. واسه من که سرمایی هستم و تازه یه بار هم سرما خوردم این هوا یعنی یخبندون پس اگر روزی روزگاری دیدین که واقعا سوت و کور شده این جا بدونین که مرحومه ترمه دیگه واقعا به ملکوت رسیده.

اگر از سرما نرفتیم اون دنیا از دست درسام که حتما میرم!!!

چقدر خوندن هوش مصنوعی رو دوست دارم. خیلی زیاد. ایشالله که رستگار تر شدم و بقیه درس هام رو هم بخونم.

کماکان زنده ام.

۵ شنبه میرم حرم.

دلم میخواد یه پست طولانی بنویسم اما توی کافی نت نه. پای کامپیوتره خودم و با فلاکس چای و هورت هورت سر کشیدن چایی اونم نصفه شب.

 

*** واسه خودم هم عجیبه. توی دلم یه حس هست که بهم می گه فقط اراده انجام دادن کاری رو داشته باش و بخواه و بخواه و ........... حتما میشه.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388;ساعت 8:4 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر"

قیصر امین پور

*************

همین جور کا گاهی اوقات بی دلیل یه خر بازی در میاری

باس بی دلیل هم گاهی خندید

باس بی دلیل هم گاهی گریه کرد.

کار نداشته باش توی اتاقت توی خوابگاه باشی یا هر جای دیگه. فقط خودت رو خالی کن.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388;ساعت 7:35 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زیمن
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟
(حسین پناهی

***************************

اگر تونسته بودم حس های خوب رو به یه طریقی حفظ کنم اگر همه شون رو همین الان با هم مصرف هم می کردم فقط یه دهن کجی بود به خودم. هیچ تاثیری روی حال و هوام نداشت.

شاید که نه حتما بدتر هم می شدم خسته ام از نوشتن کلمه خسته هم خسته شدم. از نوشتن این کلمه حالم  به هم می خوره.

دلم می خواد بنویسم. تموم این چیزهایی که این چند وقته اتفاق افتاد چه خوب هاش و چه بدهاش اما نمیشه. نوشتن از دستم افتاده.

برام شده حکم یه کوله که هی می ریزم توش و میزارم روی دوشم. بازم دلم می خواد بگم خسته شدم.

این بغض لعنتی الان باس بیاد سراغم که توی کافی نت هستم.

سمیرا ( هم اتاقیم توی خوابگاه) از بس بم گفت که نریز توی خودت دیگه نتونستم تحمل کنم.

تصمیم گرفتم برم حرم. اما نمی دونم چی شد که سر از کافی نت در آوردم.

اگر یه ذره فقط یه ذره به حرف های من گوش می دادی این اتفاقا نمی افتاد. می دونم که الان می گی کدوم اتفاقا و فلان و بسان اما من دوست داشتم فقط یه خورده توجه می کردی. هی من بت می گم نکن و هی تو می کنی. وقتی هم بت می گم کله شقی و غد و یکدنده بت بر می خوره.

از دست مریم خسته ام. از دست درست کردنه خراب کاری های دیگران خسته ام. امروز صبح هر چی از روی زمین یا تخت بلند می شدم تعادل ایستادن هم نداشتم. سرم سنگینه. سرم داره از درد می ترکه. اما نمی دونم باس چی کار کنم و چی کار می تونم بکنم.

الان تصمیم دارم که تمومش کنم. نه اینکه تحمل ندارم و نمی تونم استقامت کنم نه بحث این حرف ها نیست.

بحث این هست که اتفاقا من به یه قطعیتی رسیدم که بصورت کاملن قاطع و جدی اگر تصمیمی بگیرم آنچنان روش می مونم که واسه خودم هم جالبه. به قطعیتی برسی که هیچ جبری حتی اجازه نداشته باشه از کنارت رد بشه.

الان دودلم چون دارم تصمیمم و سبک و سنگین می کنمم تا بهترین و درست ترین تصمیم رو بگیرم.

می دونم چه کارم درست باشه چه غلط عواقب بدی داره. در هر دو صورتش اما خوب چه کار کنم باید ریسک کرد. بزار منم ریسک کنم.

فوقش با یه بار راحت میشی دیگه. بهتر از جون کندن هست. بهتر از ذره ذره ذره آب شدن هست.

*********

مجتبی اس ام اس داده که تا ۲ ساعت دیگه نه کسی به من زنگ بزنه نه اس ام اس بده کاشکی منم می تونستم بگم که تا ۲ سال دیگه کسی از من خبری نگیره نه تلفنی نه اس ام اسی.

  

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388;ساعت 7:30 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

بعضی شب ها دلم واسه دست کشیدن روی کیبورد تنگ میشه دلم می خواد دستام رو بزارم روی کیبورد و بنویسم. از اون وقت هایی هست که دستام می نویسن و خالی میشم. از اون وقت هایی که زبونم شده یه تیکه چوب توی دهنم و تکون نمی خوره. از اون وقت ها که دلم می خواد زار زار بزنم زیر گریه. از اون وقت ها که دلم می خواد خودم رو توی یه بغله بزرگ گم و گور کنم. از اون وقت ها که اون لحظه نه بغضت میشکنه... نه کیبوردی هست...نه زبونت تکون می خوره... نه بغلی هست...

اون وقت ها ذره ذره خرد میشی.

اون وقت ها خرد میشی.

=====

درس و مشق ها غم و ملالی رو بالا نیاوردن. دلم خسته است.

خیلی خسته.

یه ظرف بزرگ حنا درست کردم و خودم با دست و پا نشستم توی ظرف.

طناتب نامرئی که به دستا و پاهام بسته شده رو می بینم. سفتی طناب داره غذابم میده.

حتما پاره اش میکنم. باید طناب رو پاره کنم. دارم خرد میشم. 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388;ساعت 9:28 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

مشهدم.

دو سه روزی میشه که امدم مشهد.

شنبه میرم حرم.

به خودم قوله قوله قول دادم که این ترم یه شروعه تازه باشه. ترم قبل هم خیلی تلاش کردم و .... اما باز هم بیشتر تلاش می کنم.

ثبت در تاریخ: امروز از اون روزها بود که باز هم دلم میخواست حسم رو بریزم توی یه نایلون  و درش رو محکم ببندم و هر وقت خواستم برم  یه نفس عمیق از توی نایلون بکشم و پر بشم از...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388;ساعت 9:27 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

وقتی خدا آرزوی داشتن چیزی رو بهت میده، یعنی توان داشتنش رو در تو دیده.

 

هنوز نمی دونم این آرزوی من درست هست یا نه، اما خوب این جمله هم می گه: آرزوش رو که داری پس توانش رو هم داری، ترمه خواهش می کنم کم نیار، یا به قول خودت سوخت کم نیار، استقامت داشته باش روی کارات، بیا یا تایمر واسه خودت بزار و ببین که تا چند وثت می تونی تحمل کنی، استقامت داشته باشی، فقط واسه اینکه خودت بفهمی.

اگر چیزی رو می خوای باید با تمامه وجودت بخوای،‌ باید با تمامه وجودت حس داشتنش رو حس کنی، باید مالکیتش رو داشته باشی، هر چیزی یا هر کسی که می خواد باشه، اگر تو می خوای باید بشه.

 

ترمه نوشته: من می خوامش، با تمامه وجودم.

پانوشت: 30 ام میرم مشهد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388;ساعت 1:12 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

دلم میخواد احساس الانم رو یه جوری نگه اش دارم تا همیشه هر وقت که دلم خواست دوباره بیاد سراغم. کاشکی می شد مثل یه لیوان اب نگه اش داشت و هر وقت که خواستی یه قلپ از آبش سر بکشی و البته باید نامحدود هم باشه ها.

یا شاید مثل یه لباس که دوستش داری و هر از گاهی یواشکی لای در کمد رو باز کنی تا مطمعن بشی که سر جاش هست و گاهی هم بپوشیش تا اون احساس رو حس کنی.

یا شایدم می شد ازش قالب تهیه کرد یه قالب اندازه روح و روانت تا هر وقت خواستی بزاری روی خودت و کیف کنی و ....

کاشکی میشد این احساس رو قاب گرفت. نه اینکه محدود بشه توی یه چهاردیواری به اسم قاب ها، نه!!! قابش کنی و بزاری جلوی روت و هر وقت خواستی نگاش کنی و پر بشی از اون احساس و لبخند بزنی.

و ....

الان من دلم می خواد این احساسم رو واسه همیشه حفظش کنم، نه روشی هست و نه خواهد بود تنها شاید بشه که نوشتش و اگر خیلی هنر کنی با نوشتن جاودانه اش کنی، اما همیشه وقت نوشتن نه دستات می دونن چی باید بنویسن نه ذهنت چی باید بگه.

 

ضمیمه:  الان یه اس ام اس دارم که با نگاه کردن بهش پر میشم از احساس، یه حس خوشایند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388;ساعت 4:1 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |