تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

آسمون دل من

دوره گردی خواهم شد

کوچه ها را خواهم گشت...

جار خواهم زد:

آی شبنم..شبنم..شبنم.....

از توی پنجره اتاق من میشه آسمون شب را دید.اما ای کاش ستاره ها کمی بخشنده می شدند و می امدن پایین تر .

نمی دونم فیلم خیلی دور خیلی نزدیک را دیده اید یا نه  یکی از دیالوگ های یکی از بازیگر ها اینکه "ای کاش سقف خونه ها هم مثل سقف ماشین ها یک دکمه داشت که هر وقت دل آدم می گیره اون دکمه رو بزنه و سقف بره کنار " 

بیاین بشینیم و به آسمون نگاه کنیم  به ستاره ها به ماه به سکوتی که شب داره و شهاب هایی که هیچ وقت خیانت نمی کنن و همیشه توی خود دل آسمون می سوزن.

امشب از توی قاب پنجره نتونستم ستاره ای را ببینم اما یکی از چراغ ها که می دیدم خیلی هم دور نبود دلم را نشکست و برام یک سوسویی زد .

نه ببخشید اشتباه کردم آسمون بخشنده هست این ما هستیم که هر روز

 پنجره های دلمون کوچیک تر میشه

دیوار دلمون بلند تر میشه

و میله های ژنجره هم ضخیم تر .

من طراوت و قشنگی شب رو گم کرده ام میشه با شبنم کاری کرد اگه میشه به من.........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

کیمیاگر کتابی بدون جلد در دست گرفت که از کاروان آورده شده بود، ولی می توانست نویسنده آن را بشناسد :"اسکار وایلد oscar wilde". آن را ورق زد به افسانه نارسیس رسید.
کیمیاگر، قصه نارسیس را می شناخت.
جوانک زیبارویی که هر روز، در آبگینه صورت خود را می دید و
به تماشای زیبایی خود می نشست تا..............
تا که روزی محو زیبایی خود شد در آب افتاد و غرق شد.


در آبگینه، گلی رویید بنام ......"نرگس"
اسکار وایلد، تعبیر تغزلی بر " افسانه " داشت و "پایان" آن را چنین نوشت:

بعد از مرگ نارسیس، (اورآدها )فرشتگان جنگل، به کنار آن ابگینه رسیدند
که روزگاری از آبی شفاف و شیرین سرشار بود و اکنون جامی است لبریز
از اشک های تلخ .......
فرشتگان پرسیدند:"چرا اشک می ریزی...؟"
آبگینه گفت:"برای نارسیس گریه می کنم"
گفتند:
"تعجبی ندارد ما همه وقت، در تمامی جنگل ها به دنبال آن آفریده زیباروی
بودیم ولی .....فقط تو می توانستی، هر روز، در مقابل زیبایی او به سجده در
آیی........"
آبگینه پرسید:"نارسیس مگر زیبا هم بود؟"
با تعجب جواب دادند:
چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟
بر ساحل تو خم می شد
در آینه ات هر روز،نقش رخ خود می دید
آبگینه لحظه ای خاموش شد، پس آنگاه گفت:
برای نارسیس گریه می کنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم.
برای نارسیس گریه می کنم چون، هر بار که او بر ساحل من خم می شد
در آیینه چشمانش، زیبایی خود را می دیدم.
کیمیاگر گفت: این است یک افسانه زیبا...........


تپه های شنی با وزش باد جابه جا می شوند
ولی ...
صحرا همیشه صحرا باقی می ماند
...
این است...
افسانه عشق.
کیمیاگر اثر پائلو کویلیو.این چند خط از ابتدای کتاب کیمیاگر بود اگر به دنبال حدیث خویش هستید حتما این کتاب را مطالعه کنید. فکر کنم میشه حدیث خویش را هدف خودمان در یا از زندگی تشریح کنیم ولی حتما این کتاب را بخونید.
دیروز متوجه شدم سایتی که وب لاگ قبلیم در آن جا بود هک شده و من وب لاگم را از دست داده ام ناراحت شدم خیلی زیاد . فکر کردم و تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم و شروع کردم یک وب لاگ دیگه با حرف های جدید تر و بهتر .
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط ترمه   |