تبليغاتX
بقچه دل من

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت!

اگه می شد همه چیز رو نوشت عالی بود از عالی هم بالاتر حتی این جا هم

نمی تونم بنویسم . از چیزی که واقعا دلم می خواد . خجالت میکشم بنویسم  .

می ترسم یه ترس ناشناخته توی وجودم هست یه تر سی که گاهی اوقات شیرینه اما بعضی وقت ها از اینکه دارمش پشیمون میشم .پشیمون که نه یعنی  وقتی دلتنگ میشم

این ترسه مثل خوره می افته به جونم که ........................

نمی دونم 

من هیچی نمی دونم هیچی

 

جبران خلیل جبران

چه شیرین است پاسخ گفتن

وقتی که تو می پرسی

امروز من به همه پرسش های جهان پاسخ خواهم گفت

و این همه تقصیر توست ...

اگر به حال خود رها بودم

اگر تو نبودی

یا تو را هرگز ندیده بودم

می رفتم

و دیگر هرگز باز نمی گشتم

اما تو هستی و می پرسی

و من می ایستم تا پاسخ دهم

این آخرین کلامی است که با تو می گویم

این آخرین کلام من است

با لبخندی از امید و تپش های دل

همه روز شاد و سلامت باش

و از هر چیز زیبا لذت ببر

و بگذار خاطرات و پژواک این همه زیبایی

در دلت باقی بماند

و دلت را به هستی ببخش

به من

و به همه ما که دوستت داریم

 

امروز دلمان داشت می مرد .از دست این دل دیونه که میره به گذشته آخه دیونه مگه نمی گی که گذشته ارزش نداره فقط باید ازش پند بگیری ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم اما کاش زندگی مثل یه فیلم بود که هر جاش رو که میخواستیم بر می گردوندیم عقب دوباره میساختیم یا حداقل یه تیکه هایی اش را تصحیح می کردیم 

الان به ذهنم رسید که زندگی مثل این هست که داریم با خودکار یه چیزی رو مینویسیم اگه اشتباه کنیم میشه با غلط گیر روش رو گرفت اما همیشه هست فقط کمرنگ تر میشه

کاشکی میشد با مداد نوشت همون مدادهای زردی که یه پاک کن قرمز هم بالاشون دارن تا بتونیم غلط ها رو پاک کنیم.

امروز دلمان قدری هم شاد شد. فقط یه ذره کوچولو. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386;ساعت 0:31 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

من باید یه خسته نباشید درست و حسابی بگم به خودم چون داره سال جدید تحصیلی میاد و اصلا من یادم نمی یاد کتاب هام کجا هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برام دعا کنید بچه سر به راهی بشم و درس بخونم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386;ساعت 0:59 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

مدیتیشن های مثبت من باعث شد یه روز کاری رو بدون غر زدن های آق مهدی سر کنیم خدا جونم ممنون امروز تمام کارهای آق مهدی رو انجام دادم بدون اشتباه .

داشتم بال بال می زدم تا غروب ............

اما الان دلم یه جور دیگه هست شاید به خاطر فرداست حتما بخاطر فرداست. نمی دونم نمی تونم بنویسم خجالت میکشم شاید هم روز از نوشتن این چیزها پشیمون بشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم

چندیست که کلمه نمی دانم شده است تمام زندگیمان. جواب هر چیزی رو با یه لبخند شیرین و گفتن نمی دونم به خودم تموم می کنم.

خدای بزرگ خداجونم تنهام نذار. من فراموشت می کنم اما تو فراموشم نکن .

خدا جونم کمکم کن .

خدا جونم باز هم کمکم کن.

امشب بلاخره ثبت نام کنکور کارشناسی ناپیوسته دانشگاه آزاد اسلامی را به پایان رساندییییییییم

هدفمان پررنگ تر شد بیشتر درس خوندن.

البته بگم که امروز اصلا از کنار کتابهام رد  هم نشدم. یه روزی یه نفر قول داد که با هم درس بخونیم اما هنوز ازش خبری نشده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم داره برای فردا پر پر میزنه . من این جوریم دیگه یه خورده زیادی دیونه.

دلمان دارد از زیادی بال بال و پر پر می زند. آخه دختر هم اینقدر جلف؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تصمیم گرفته ایم فردا آرام و متین باشیم می شود حتی ذره ای اخم آلود و ناراحت هم بود

اما به خدا دست خودم نیست نمی تونم وقتی می ............... دلم باز پر پ........... میزنه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386;ساعت 1:7 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

چرا ؟ واقعا چرا ؟ چرا وقتی سخت ترین امتحان  را دارم یادم هست که ۱۰۰ تا کار دیگه هم دارم اما همین که بیکار میشم ذهنم هم از همه چیز پاک میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با خودم میگم بزار این امتحانو بدم بذار این کار رو بکنم و هزار تا کار دیگه اما همین که سرم خلوت میشه تمام قول هایی که با خودم  بسته بودم یادم میره

این دفعه که امتحان کانون زبان داشتم دیگه روم نمی شد از خدا کمک بخوام از بس که چند ترم هست که به خودم قول دادم و انجام ندادم دقیقا قول هام از یک شب قبل از امتحان یادم میاد. یا دقیقا وسط برنامه مورد علاقه ام که حاضر نیستم به هیچ عنوان تعطیلش کنم .

 کاشکی یه چیزی یه یک کسی بود که می امد و گوشم رو پیچ می داد که برو برو به کارهات برس برو به قول هات برس .  برو دیگه

إه إه إه مگه تو قول ندادی که این امتحانو رو دادی اله می کنی بله می کنی

نمی دونم

داشتم دفترچه کنکور کارشناسی ناپیوسته دانشگاه آزاد را می خوندم دیدم که جدی جدی و الکی الکی بزرگ شدیم رفت 

داشتم فکر می کردم کاشکی یه چیزی بود یادم می آورد که باید یه کارهایی رو انجام بدم؟

یه نصیحت خواهرانه هیچ وقت رو هیچ آدمی برای انجام دادن کارهاتون حساب نکنید اگه مخالفید لطفا بگید تا ثابت کنم !!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386;ساعت 2:22 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

نشستم و گریستم. بنا به افسانه هر چه در آب های  این رود بیفتد برگ حشره پر پرندگان ـ در بستر رود سنگ می شود.

آه کاش می توانستم قلبم را از سینه بیرون بکشم و در آب بیندازم بعد دیگری نه دردی هست نه اندوهی و نه خاطره ای.

به خاطر سرمای زمستان اشک ها را بر چهره ام احساس می کردم و اشک ها با آب های یخ زده ای می آمیخت که پیش رویم جاری بود . جایی این رود به رود دیگری می پیوندد بعد به رود دیگری 

تا این که ـ دور از چشم ها و قلب من ـ تمامی این آب ها به دریا برسند.

باشد که اشک هایم همین گونه تا دوردستها جاری شوند. تا عشقم هرگز نداند که روزی به خاطر او گریسته ام . باشد که اشک هایم تا دوردستها بروند  و سپس رود پیدرا را از یاد ببرم.

  راه ها کوه ها و دشت ها ی رویاهام  را از یاد می برم ـ رویاهایی که مال من بودند رویاهایی که نمی شناختم.

آب ها می توانند آن چه را که آتش نوشته .......خاموش کنند.

                                                                                                           "کنا رود پیدرا نشستم و گریستم" پائلو کوئلیو"

بااین همه پیش می روم. حال می دانم که انسان می تواند کارهایی را انجام دهد بی آنکه دلیل  آنها را بفهمد.                                                                        

                                                                                    "دیوانه وار " کریستیان بوبن"

چقدر دلم میخواد برگردم به گذشته و بعضی چیزها را عوض کنم.اما باز توی همین کار هم دو دل هستم مثل همه کارهای دیگه ام . نمی دونم باید چیکار کنم .

نمی دونم کارهایی که می کنم درست هست یا نه ؟ کاشکی می شد.............فهمید.

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386;ساعت 0:33 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد

از دل ما نرود مهرو وفا بدتر شد

 

مثلاً خواستم اين بار موقر باشم

و به جاي تو بگويم شما بدتر شد

 

اين متانت به دل سنگ تو تأثير نكرد

بلكه بر عكس فقط رابطه ها بدتر شد

 

آسمان وقت قرار من و تو ابري بود

تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

 

چاره دارو و دوا نيست كه حال بد من

بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

 

روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت

خواستم پاك كنم عشق تو را بدتر شد

نمی دونم چرت پرت هایی که می خوام بنویسم اصلا به این شعره می خوره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مطمئنم نمی خوره.

نشسته بودم و  گریه می کردم و با دست چپم انگشت شصت راستم را گرفته بودم توی دستم و نگاش می کردم. خیلی درد می کرد.

انگشتم موند لای در پارکینگ .

نشستم روی پله ها و گریه میکردم آخه اصلا نمی تونستم تکونش بدم و به طور وحشتناکی درد می کرد

اما یهو وسط گریه برای انگشت شصتم دلم می خواست بشینم یه دل سیر هم برای خودم گریه کنم.

 بلکه شاید......

انگشتم کم کم داره تغییر رنگ میده ....به طرف سیاه.

امیدوارم حداقل ناخنم نیفته.

وااااااااااااااااااای خدای بزرگ چه جوری به این انگشت فردا نامه های آق مهدی رو تایپ کنم این هم با اون عجله ای که اون داره؟؟؟؟؟؟

 

 

وقتی دلم از دست خودم خرد میشه با خودم دعوا میکنم اما حالا از دست یکی دیگه ناراحتم باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

دیگه راهی برای دادن روحیه مثبت به خودم سراغ ندارم  اگه راهی میشناسید خبرم کنید.

 

بدبختی هام که کم نیست ۵ شنبه فاینال کانون زبان دارم دعا کنید هیچی حالیم نیست اگه ترم تابستون کانون زبان بیفتی خیلی حالگیری هست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386;ساعت 0:45 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

الان دیگه حالم به طور کامل گرفته شد.

 یه صفحه نوشتم با یک اشتباه همه اش پرید شاید از شانس شما بوده تا این چرت و پرت ها را نخونید!

اشکال نداره من دوباره می نویسم .

امروز دقیقا بعد از یک هفته (یکشنبه 11/6/86) رفتم سر کار. آق مهدی امد گفت  و گفت و گفت مخ من و  پر کرد بعد دوباره تصمیمش عوض شد تا یه جور دیگه نامه را بنویسم دوباره همون گفت و گفت و گفت.

امروز با یه مدیتیشن مثبت رفتم تا همه کارها را درست انجام بدم  و با کلی نصیحت از جانب آق مهدی که تند ننویس و عجله نکن  شروع کردیم.

اما به خدا این بار تقصیر  خودش بود

خودش تو نامه یک کلمه را جا انداخته بود . منم گفتم من درست تایپ کردم خودتون توی پیش نویس ننوشته بودید . حالا داشت دنبال پیش نویس می گشت منم مردم اما چون مطمئن بودم به خودم دلداری دارم اما واقعا داشتم می مردم

پیش نویس پیدا نشد.

به خاطر جا افتادن این کلمه کل اصول نگارشی  نامه ها به هم ریخت و من مجبور شدم برای بار سوم نامه تصحیح کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه افتضاحی! مثلا امدیم امروز رو بدون اشتباه کار کنیم آق مهدی که قبول نمی کنه میگه اشتباه از جانب من بوده

هیچی این آق مهدی هم که کج میره راست میاد یکی با خودش میاره توی این اتاقه . تازه بهش گفته که باید بشینه پشت کامپیوتر من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 نمی تونم فکر کنم که شغلم رو از دست بدم  حداقل واسه یه ترم دیگه روش حساب کرده بودم!!!!!!!

با اینکه یک کار موقت هست اما خیلی بهش عادت کردم.

یه جایی نوشته بود عادت ها هم می تونن بهترین دوست شما باشند هم بدترین دشمن شما.

وای با اینکه محل کارم دانشگاهم هست اما دلم برای یه دانشگاه شلوغ و پلوغ و زمستون تنگ شده.

همین روزها باید برم انتخاب واحد ترم جدید امیدوارم برنامه عوض شده باشه تا بتونم درست درس هام را بگیرم. امیدوارم.

از روزی که وب لاگم را درست کردم در مورد خودم چیزی ننوشتم اما باید یه پا نوشت به نوشته ام اضافه کنم تا از چرت و پرت هام سر در بیارین.

پا نوشت امروز : آق مهدی ( این اسم خلاصه شده) آقای رئیس هستن. منم که یه دانشجو که کار دانشجوی می کنم توی دانشگاه .

 امروز یه جور دیگه هم بودم "       " بودم.

چه شیرین است پاسخ گفتن

وقتی که تو می پرسی...

امروز من به همه پرسش های جهان پاسخ خواهم گفت

و این همه تقصیر توست...

اگر به حال خود رها بودم

اگر تو نبودی،

یا تو را هرگز ندیده بودم،

می رفتم

و دیگر هرگز باز نمی گشتم...

اما تو هستی

و می پرسی

و من می ایستم

تا پاسخ دهم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386;ساعت 4:3 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

گاهی آنقدر نگران رسیدنیم که مهم ترین چیز را از یاد می بریم باید حرکت کنیم تا برسیم!

واقعا تا حالا چند بار شده که نقشه انجام دادن یک کاری را توی  ذهنمون کشیدیم اما اصلا یه قدم توی واقعیت برای رسیدن بهش انجام ندادیم . همه کارها را کردیم اما حرکت نکردیم .

جاده واسه مسافر وسوسه عبوره

پس بیایم همیشه به جاده نگاه کنیم جاده خودمون . جاده ای که خودمون باید بسازیمش

به جاده های دیگران نگاه کنیم اما تجربه  بگیریم اگه از روی جاده های اونها کپی بگیریم چیزی بدست می یاریم که اونها  به دست آوردن چیزهای جدیدی نیست.

 

 

قدم به قدم

ای مسافر    

راهی وجود ندارد.

راه با رفتن ساخته می شود.

اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیندازید 

تمام چیزی که خواهی دید علامت هایی از افرادی هستند که روزی پاهایشان  این راه را در نوردیده اند.

ای مسافر

راهی وجود ندارد راه با راه رفتن ساخته می شود. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386;ساعت 0:53 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

این یه داستان خیلی قشنگه از کتاب "چون رود جاری باش " از نویسنده محبوبم " پائلو کوئلیو"

داستان خیلی جالبی هست امیدوارم که شما هم این کتاب را تهیه کنید و بخونید  من فقط یک قسمتی ازیکی از داستانها ی کتاب را بصورت کامل می نویسم امیدوارم حتما خودتون این کتاب را تهیه کنید و بخونید.

داستان درباره ابری هست که مسیر  زندگی اش این گونه رقم می خوره که به سوی کویر بره  و دوستی پیدا کنه و  تصمیم زندگیش را بگیره حالا ادامه ماجرا

"  ابر: روز به خیر زندگی آن پایین چگونه است ؟

(( با تپه های دیگر, خورشید, باد و کاروان هایی هم صحبتم که هر از گاهی از این جا می گذرند. گاهی خیلی گرمم می شود, اما تحمل می کنم. زندگی در آن بالا چگونه است؟))

((اینجا هم باد و خورشید کنار ماست, اما حسنش این است که می توانم در آسمان بگردم و با چیزهای زیادی آشنا شوم.))

تپه گفت :  زندگی من کوتاه است. وقتی باد از جنگل بر می گردد ناپدید می شوم.

(( حالا غمگینی؟ ))

(( حس می کنم به هیچ دردی نمی خورم.))

(( من هم همین حس را دارم. باد تازه که بیاید, مرا به جنوب می راند و باران می شوم. به هر حال سرنوشتم همین است.))

تپه لحظه ای مکث کرد, بعد گفت: (( می دانی اینجا در بیابان, به باران می گوییم بهشت؟))

ابر با غرور گفت : (( نمی دانم می توانم به این چیز به  این مهمی بدل شوم یا نه .))

(( از تپه های پیر افسانه های زیادی شنیده ام . می گویند بعد از باران, گیاه و درخت ما را می پوشاند. اما هیچ وقت نفهمیدم این یعنی چه . در صحرا خیلی کم  باران می بارد.))

این بار ابر مکث کرد اما خیلی زود دوباره خندید:

(( اگر بخواهی می توانم باران بر سرت بریزم. همین که رسیدم عاشقت شدم و دلم می خواهد همیشه کنارت بمانم.))

تپه گفت: ((  وقتی برای اولین بار تو را در آسمان دیدم من هم عاشقت شدم. اما اگر موهای زیبا و سفیدت را به باران مبدل کنی میمیری.))

ابر گفت : (( عشق هرگز نمی میرد. دگردیسی می یابد؛ می خواهم بهشت را نشانت بدهم.))

و با قطره های ریز باران, شروع کرد به نوازش تپه؛ زمان درازی به همین شکل ماندند، تا اینکه رنگین کمان ظاهر شد..........................................

و همه اینها به خاطر این بود که روزی، ابری عاشق، نترسید و زندگیش را فدای عشق کرد."

 

نمی دونم نظر شما بعد از اینکه این متن را بخونید چیه اما بیاین جدا از معنای زیبای عشقی که توی این  داستان امده یه کمی به کویر   و  آسمون فکر کنیم .

یک دستی و پاکی دل کویر، چقدر قشنگه.  آسمون هم ، شفاف و پاک هست با لباس آبی با ابرهای سفیدی که قشنگ ترین  ترکیبه از رنگ ها  .

امیدوارم دل همه آدمها به وسعت  آسمون و پاکی کویر باشه .

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386;ساعت 11:30 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |