تبليغاتX
بقچه دل من
نمی دونم چرا الان که دارم درس میخونم یهو این قدر آتیش درس خوندنم تند شده که پشیمونم از اینکه چرا از فرصت های قبلیم درست استفاده نکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب دیگه گذشته گذشته.

دیگه جدی جدی امتحانام داره شروع میشه . از سه شنبه مطابق ۲/۱۱/۸۶ باید برم سر جلسه امتحان

احساس می کنم یه ذره دلشوره دارم . سه شنبه دو تا امتحان دارم

خداجونم . منم   اره دیگه خود خودمم . شناختی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟آره اوستا کریم جونم منم همونی که وقت امتحاناش ...وقت غصه هاش ...............وقت ناراحتی هاش.........وقت پریشونی هاش ........وقت مشکلاتش...........دیگه چی بگم خداجونم منم .......همونی که فقط وقت بلا و گرفتاری هاش میاد سراغت.......

آره دیگه از چند روز دیگه امتحانام شروع میشه این دفعه از چند روز قبل امدم نوبت بگیرم تا برای خودم یه جای خالی بگیرم. آخه من که همیشه نمی یام فقط موقع گرفتاری هام میام .

قربونت برم اوستا کریم که همیشه خدا در خونت برام بازه برای همه بازه

این روز ها باید هوامو داشته باشی .

امتحان دارم

تازه دو تا هم کنکور دارم .

تازه خودتم که می دونم دلم هم پر درده . 

پس خدا جونم کمکم کن .

خدا جونم می دونی چیه کاشکی همیشه قبل از اینکه از همه ادم ها ناامید می شدم میومدم سراغ خودت خود خودت .

تو که می دونی من اخرش هم در همین خونه خودت خراب میشم پس چرا از همون اولش سرم و  نمی زنی به سنگ تا از همون اولش بیام پیش خودت و رو نزنم به بقیه ادم ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا جونم می دونم چرا؟ این جوری  قدرتو بیشتر می دونم

توی دنیا من فقط دو تا دوست دارم

اولیش خودتی خدا جونم

دومی هم خودتی خدا جونم

اگه تو نخوای با من دوست باشی و گرنه من ........

خدا جونم  مثل همیشه و باز هم مثل همیشه .......کمکم کن.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386;ساعت 0:48 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

واقعا موندم ؟ نمی دونم من کم گذاشتم یا نه چیزهایی دیگه هم بودن که  در  کم گذاشتن من  سهیم بودم.

روز اول که وارد دانشگاه شدم چه هدف هایی که نداشتم...

اما نمی دونم این چه خصلت بدی هست که نمی گم در آدم ها هست می گم در من هست که همه چیز رو فراموش می کنم. قول هایی که به خودم دادم . حرف هایی که به خودم می زنم و رویاهایی که دارم و داشتم و خواهم داشت...

نمی دونم .

 همیشه میون حرف های سجاد خودم رو گم می کنم وقتی سعی و تلاشش رو میبینم به خودمیام و می گم واقعا من دارم چی کار می کنم.

از اول تابستون می خواستم بشینم درس بخونم اما تا اخرش رو یه دونه کتاب در جا زدم  در عوض اون که داره برای کارشناسی ارشد می خونه دو دور کتاباشو زد.

نمی دونم الان دلم می خواد بشینم یه عالمه بار خودم کنم که من که اخرش با یه مدرک فوق دیپلم میام میشنم تو این خونه باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 منی که روم نمی شد به بابام بگم پول الان دارم هوار هوار تا از بابام می گیرم برای دانشگاه آزاد؟

نمی خوام برگردم به گذشته .   دیگه غصه خوردن واسه گذشته دردی رو درمون نمی کنه اما الان هم دیره مثلا می خوام شاخ غول بشکونم و کنکور علمی کاربردی بدم که فقط افتخارم اینه که ۳  تا از کتابام  رو خوندم این هم چی چون درس های این ترمم بوده.

نمی دونم واقعا این چه خصوصیتی هست که همیشه همه چیز همه قول هایی که به خودم دادم یادم میره .

یادم میره که روز اولی که وارد دانشگاه شدم چه هدفی که نداشتم ...

یادم میره که قول و قرار داشتم که توی تابستون بشینم یه مقداری درس بخونم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386;ساعت 10:25 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

دانی که چرا کعبه حق گشته سیه پوش

                                        زیرا که خدا نیز عزادار حسین است

كربلـا قلب زمين است و

عاشورا قلب زمــان

راه آسمان از اينجا آغاز مي شود

 

حسين سر چشمه خورشيد است

بدان كه سينه تو نيز آسمان لايتناهي است

با قلبي كه در آن چشمه خورشيد مي جوشد

و گوش كن چه خوش ترنمي دارد، در تپيدن

 

یه عالمه فک زدم همه اش پرید.

نمی دونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارم درس می خونم . امروز طی فک زدن ها ی متمادی با یکی از دوست های خوبم به درس خوندن علاقه بیشتری پیدا کردم . دوباره هدف هام یادم امد.

این ترم بیشتر درس هام همون درس هایی است که باید برای کنکور کارشناسی ناپیوسته بخونم.

و از این بابت خوشحالم چون با یه مرخصی یک هفته ای که از جانب دانشگاه اعلام شده هم می تونم درس هام رو بهتر بخونم و هم خودم رو محک بزنم چون همیشه نمره هایم رو می گذاشتم به حساب اینکه وقت کافی نداشتم و هزار تا دلیل دیگه . اما این بار مطمئنم که اگه کم بزارم تمومش تقصیر خودمه .

 خوب تا الان سه تا از کتاب هام رو خوندم الان هم باید من مشغول خوندن درس می بودم   اما دلم می خواست بیام و حرف بزنم و  سیب بخورم و وب لاگ بخونم.

اگه همین جوری پیش برم فردا هم حتما یکی دیگه از کتاب ها رو می خونم  و به احتمال زیاد نصف یکی دیگه از کتاب ها رو

این ترم ۲۰ واحد د ارم . همه ۲۰ واحد هم تخصصی و خفن.

میان ترم یکیشون رو خفن خراب کردم اما به خودم قول دادم که خوب بخونم تا جبران کنم و استادمون هم خوبه وقتی ببینه خوب دادم زیاد میان ترمم  رو تاثیر نمی ده.

 ضمیمه:امروز مزخرف نوشتم کاشکی نوشته قبلیم نپریده بود..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386;ساعت 2:3 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه
.

 

 

 

 

ضمیمه:نمی تونم بنویسم .

حرف زیاده اما نه گوشی برای شنیدنشون هست نه لبی برای گفتنشون

این دست هم که همه کاری می کنه الا نوشتن

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386;ساعت 11:32 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

آهان می خوام این پستم متفاوت باشه می خوام اولش سلام کنم

پس سلام .

قبلا که توی دفتر می نوشتم (یعنی اونجا حر ف هام رو می نوشتم اول به دفترم سلام می کردم )

پس الان هم می گم سلام الان حدودا دو ساعتی هست که دارم توی اینترنت می گردم و ب لاگ می خونم و چایی می خورم و احساس گشنگی می کردم.

 قبل از این نوشته ها شده بودم یه ترمه افسرده که داشتم باز هم در مورد حرف های مگو می نوشتم که یهو و با کمک این سرعت کم اینترنت مطالب قبلی با قفل شدن کامپیوتر و دیس کانکت شدن و ریست شدن کامپیوترم    پریدن .

 آهان داشتم می گفتم امروز ما اولین روز از شروع فرجه هامان بود از ۲۵ تا ۱۱ برج آینده مثل ... باید درس بخونم چون امتحان دارم از نوع خفن.

البته فکر کنم فردا کتک هم داشته باشم

گشنه مان شده بود بعد از کلی فکر کردن یادم امد که آره یه سیب سرخ خوشکل شسته بودیم وگذاشته بودیم بالای یخچال تا بعد بخوریم  اما بعد این فکره منتفی شد چون اتاق بنده در طبقه بالاست ولی یخچال در طبقه پایین .

همین....... از اتاقم امدم بیرون و رفتم پایین و از تو پستو یه سیب دیگه اوردم و شستم و الان مشغول گازر زدن به سیبه و نوشتن

به اندازه کافی فردا با اندر شکایات خواهر بزرگه دست به گریبانیم .

الان هم دارم سیب می خورم و گشنگیم برطرف میشه اما فردا  زهر مار میشه.

 خونه قبلی که بودیم اتاق ما مثل بقیه اتاق های  بقیه خانه ها  بود نه مثل الان در طیقه بالا و من هم که همیشه نصف شب می خوابیدم مادر گرامی فردا صبح عرض می کردن که ای دختر دیشب تالاپ تالاپ می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من با چند تا علامت سئوال بیشتر بالای سرم میگم :

مادر عزیز من نشسته بودم یه جایی و داشتم درس می خوندم نه دوی ماراتن داشتم نه مسابقه کشتی کج که این آخرییه به عنوان زبان درازی و پررویی تلقی میشد و ............

البته بگم که چون روز رو از من می گیرن همیشه خدا شب ها درس می خونم و جدی می گم ها من همیشه بچه ساکتی بودم آخه به خدا درس های من حفظ کردنی هست نه عملی که نمی دونم مادر گرامی این صدا ها رو از کجا می شنیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب دیگه..... اهان امروز که نه از دیشب که خوابیدم تا ظهر ساعت یک به خودمان مرخصی بدون درس دادیم چون یه کوچولو سرما خورده بودم اما ظهر تلافی کردم و با خوندن دو تا فصل از یکی از جزوه هام که میانترمش رو شاهکار زدم بودم ختم به خیر کردم

قرار گذاشته بودم با خودم تا ساعت ۱۲ توی اینترنت بگردم اما نمی دونم چرا ساعت الان یک هست ومن هنوز این جا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آهان امشب تا صبح بیدارم می خوام درس بخونم البته با این خوابی که من داشتم می خواستم بخوابم هم خوابم نمی یومد.

این ترم با خودم قرار گذاشتم که حسابی درس بخونم.

و چقدر خوبه با همین دو فصلی که خوندم خیلی وجدانم الان راحته .

این ترم می خوام .....بزنم .

ضمیمه۱: می دونید ....یعنی چی ؟ یعنی من این  ترم می خوام حسابی  خر خونی کنم

ضمیمه ۲: تا حالا این قدر خودمونی ننوشته بودم.

ضمیمه ۳ : یه جوریم نسبت به این  پسته.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386;ساعت 1:8 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

امروز اصلا قشنگ نبود

اصلا ..........

امروز اصلا روز نبود شب بود که سفید شده بود

شب بود که ...................

شب بود که روز را گول زده بود.

من تنهام .

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386;ساعت 11:49 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

ساعت داره تند تند می دوه و میره منم دقیقا شبیه یک ادم احمق نشستم دارم بهش نگاه می کنم

...................

ترمه توجه کن : قرار شد در مورد خودت بنویسی ....مثل قدیما.........

آره می دونم میشم همون ترمه قدیمی

 نگران نباش  می بینی که پا گذاشتم رو دلم

دلم دیگه... اصلا من دیگه دل ندارم

پس می نویسم بدون دلم . من دیگه دل ندارم

آهان ....یادم امد

امتحان میان ترم قبلیم رو به تمام معنا خراب کردم افتضاح  فردا دومیش را می خواد بگیره از سه هفته پیش به خودم گفتم که باید این رو کامل بخونم تا جبران قبلی بشه و شاید استاد بتونه و لطف کنه و قبلی رو برام تاثیر نده ..........اما دقیقا تا همین لحظه که این جا نشستم دست به کتابم هم نزدم اعلان ساعت می کنم که الان ساعت ۱۰:۲۵ شب است.

فردا باید پروژه مزخرف استاد ؟ با نام مستعار " عظمت نگاه " را هم بدیم.

به این دلیل اسمش اینه که جرات نمی کنی بهش نگاه کنی با نگاش قورتت میده بنده یک بار هم از دست این استاده نقره داغ شدیم . 

 خدا جونم من باید این درس رو حتما نمره بیارم میدونم که کمکم می کنی . این بار بیشتر کمکم کن.

لعنت به من لعنت به زندگی لعنت به هر چی نامرده.........

دلم می خواد دیگه دانشگاه نرم

.

دلم می خواد چایی بخورم  و   وب لاگ بخونم و بخوابم.

مخصوصا خواب.................

با خواب از این دنیا جدا میشم .

الان حتی دلم نمی خواد در موردت بنویسم . دیگه نمی خوام ببینمت

من اصلا حالم خوب نیست من ...من خیلی حالم خرابه ....خراب خراب

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386;ساعت 10:34 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

سکوت......دلم می خواد ببینمت و فقط سکوت کنم

حرف هام در دلم موند

مثل همیشه

یکی بیاد منو از خواب بیدار کنه.............من دارم خواب می بینم

من همونم همون ترمه تنها با یه عالمه تنهایی توی دلم.

به پاس دوستیمان قدری سکوت.

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386;ساعت 11:30 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

نمی دونم چه مرگم شده. از شعرهایی که در مورد عشق هست حالم بهم می خوره .

نه قرار شد از خودم بگم خود خودم .

پس بسم الله

من

من

من ..........من خدا جونم امروز ظهر باهات  عهد بستم....... امشب....... شکستم

من .........من خداجونم امروز بهت گفتم پشت در منو منتظر نذار

نذاشتی اما منم دوباره از خونت رفتم تا یه هوایی بخورم و دیگه برنگشتم

باز هم تو زرق و برق شهر  گم شدم

باز هم فراموشت کردم

من .....من همون بنده ضعیفم

همیشه ادعا می کنم که با هر کی دست دوستی بدم تا اخرش باهاشم

اما ...........نمی دونم چرا قدر این دست های گرمت رو نمی دونم

توی همین زمستون چقدر دستای گرمت دستای منو گرم کرد چقدر تو خونت موندم و چقدر برام لالایی خوندی چقدر ثانیه ها رو برام نگه داشتی چقدر یواشکی کار هام رو برام کردی

 و چقدر بهم تغلبی دادی

اما نمی دونم چرا باید جا بزنم اونم از دوستی با تو

خدا جونم تو تنها دوستمی که همیشه هر چقدر هم که دلت رو بشکونم باز هم منو می بخشی باز هم در خونه ات برام بازه.............

خدا جونم کمکم کن

حرف هام این جا جا نمیشه

توی دلم هم که جا نمیشه

بیا با هم تقصیمشون کنیم

  می خوام تغلبی کنم نصف نصف نه .... یه ذره بیشتر مال تو

می دونم قبلا تمومشون رو خودت از رو دلم برداشتی

این تیکه کوچولوشو گذاشتی رو قلبم  تا باهاش بتونم ادرس خونتو پیدا کنم تا همین تیکه کوچولوشو هم باهات قسمت کنم.

خدا جونم من بدم اما تو خوبی منو ببخش.

خدا جونم فقط فقط خودتو دوست دارم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386;ساعت 11:41 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

خیلی خسته ام خیلی

اینقدر خسته ام که که دلم می خواهد وقتی می خوابم دیگر بیدار نشوم

رنج می کشم وقتی خالی می شوم

وقتی که دیگر نیمه ای نیست تا تکمیلم کند !

من ناتمامم و تمام لحظه ها را به تمام شدن فکر کرده ام

چقدر عبث است وقتی که تمام زندگی را دنبال چیزی بگردی که نبوده و نیست

وعبث تر آنکه وقتی بفهمی هستی که دیگر نیستی !

تقریبآ زمستان پیشین بود . نه پاییز !

آری پاییز بود  از هوا لذت می بردم وقتی تمام آسمان ابری میشد و رعد و برق ...

من در کنار پنجره ی دروغین اتاقم  چای می نوشیدم  و از زندگی راضی بودم

زیرا که فکر می کردم تمام دنیا فقط همین پنجره است و این صندلی و لیوان چایی که در دستم بود .

چه گناهی کردم که در فصل یخ و سرما جوانه زدم ؟

باید بی احساس باشم ؟

آی .آی آدم برفی  امان از قلب سنگ تو !

از بودنت مریض می شوم  . وقتی که شال گردنم را دور گردنت پیچیدم تا گرم شوی  فکر می کردم آمدی

که بمانی . نمی دانستم آنقدر گرم می شوی  که می روی

آری .آری از تو فقط قلب سنگی تو ماند ه و خاطرات آن روزها  و شال گردنی را که جا گذاشتی !

.

.

.

لعنت به شهر دروغگویان !

لعنت به هر چه فصل بهارو تابستان و پاییز و زمستان !

لعنت به من !

لعنت به تو !

لعنت به هر چه عشق و عشق !

لعنت به هر چه پنجره ی کاذب دروغگو !

لعنت به لیوان چای !

لعنت به هر چه خاطره ی قشنگ !

لعنت به .......

چقدر دلم می خواهد بخوابم !

                                             برای همیشه !!!.....

 

 

امروز شنبه بود.

امروز اینجا بارانی بود.

امروز همه چیز مثل گذشته بود به جز من.

من ...........

تنها بودم و ماندم...............

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386;ساعت 10:41 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |