تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

 

 

دلی هیچکی مثه من غربت این جا رو نداره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

مدتهاس باورم.........

مدتهاس باورم دزديده شده
آنچه را که می بينم و ميشنوم
باور ندارم

 

 

چند بار چشمام میره رو هم امروز از بس این سه تا طبقه دانشگاه را بالا و پایین رفتم دلم میخواست همون جا سر کار چشمام رو ببندم و بخو ابم. مثلا کتابهای کنکورم رو هم بردم که در اوقات فراغت مطالعه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قرار شده که درس ها رو  ارائه بدن . من نمی دونم این چه دردی هست که حتما باید دانشجو رو زجر کش کنن واسه ارائه درس ها خوب تو که می خوای حذف و اضافه ارائه بدی همین الان ارائه بده؟؟؟؟

خدا رو شکر امروز بلاگفا هم قاطی زده  به این میگن آخر خوش شانسی

 ======================

با یه عالمه امید و ارزو  و انرژی مثبت دفتر رو می زارم جلوم کتاب رو هم باز می  کنم مشغول خوندن هستم که می بینم آبجی  امده توی اتاقم و پای کامپیوتر و مشغول تماشای فیلم عقدش حالا بگو چرا جوش میاری  بعد هم نمی دونم چی میشه که تموم انرژی های مثبت من پودر میشن و بلاخره دفتر و کتاب بسته شده و می افته یه جای اون طرف ها 

الان هم داغون داغونم 

با این کارشناس و مدیر گروهی که ما داریم این ترم آخری باید سکته که چه عرض کنم یه قبر واسه خودم بخرم

 

ضمیمه۱: تا وقتی که نتونم مثبت بنویسم نمی یام توی این وب لاگ

ضمیمه ۲: این همه ضد حال نوشتن و غمگین نوشتن دست خودم نیست روزگار زیادی این روزها با من مهربون شده

ضمیمه ۳: چند روزه انرژی های مثبت من دائما دارن پودر میشن در عرض نیم ثانیه ...اشکال نداره مقاوم سازی رو شروع می کنیم

ضمیمه ۴: قلم پات خورد دندت نرم نمی یومدی دانشگاه آزاد

ضمیمه ۵: خوابم میومد اما با این توصیف ها کلا پرید دارم میرم درس بخونم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

سفر به اعماق دلم ..........

* نمی دونم چرا این روزها دلم می خواد زودتر برسم به روز تولدم . مخصوصا تولد وب لاگم. اصولا روزهای تولدم روزهایی هست که سعی می کنم مهربون تر از همیشه باشم و کلا فرق کنم و خوشحال باشم شاید یه جورایی خرافاتی بودنه اما دلم نمی خواد اون روز ناراحت بشم چون برام مثل روز اول عیده که نباید ناراحت بود چون اینجوری تا آخر سال ناراحتی.از اینکه حتی عید هم برسه دلهره دارم واسه خاطر اینکه توی عید قراره درست و حسابی درس بخونم.

** ابتدایی؟ : ۵ سال . نمی دونم زن داییم به من گفت بهت نمیاد بخوای بری راهنمایی ؟ معلم ها بچه های کلاس مدرسه و...فکر کنم اولش فقط حسودی بود . حسادت به اینکه من همیشه باید برات مدرک می اوردم و هیچ وقت مدرک های من قبول نمی شد اما همیشه حرف اون پیش تو حجت بود و بی چون و چرا قبول می شد.(همیشه پارتی  بازی وجود داشته از دنیای بچگیمون تا همین الان)

***راهنمایی؟: متنفر بودم از زبان انگلیسی منتفر بودم به حد اعلاء. سال سوم که متنفر بودن رسید به بالاترین حد.

*** دبیرستان؟: سال اول دبیرستان عاشق زبان انگلیسی شدم . از تابستونش رفتم کانون زبان و دیگه  عدم احتیاج به کسی که به من زبان یاد بده. بدو بدو برای انتخاب یه رشته تحصیلی. نمی دونم اما سال سوم هنرستان باحال ترین سال تحصیلی من بود از خودم خوشم امد نمره  اول کلاس و نمره اول معدل دیپلم توی کلاس و  به درک وقتی فقط خودت بدونی که به درد نمی خوره ولی همه می دونن که نتونستی بری دانشگاه دولتی.

****خنده ها برای اینکه چه جوری بگن قبول نشدی کنکور. آره خنده . خنده هایی که همیشه مثل یه پتک تا حالا می خوره به سرم.

*****من نمی خوام بشینم یه سال تو خونه و درس بخونم من نـــــــــــــــــــــــــمی خــــــــــــــــــــوام.

******رفتن به دانشگاه آزاد.

*******بلاخره سومین وب لاگ ما هم به یه نوایی رسید و هنوز ادامه داره.

********ترم آخر دانشگاه.

*********دفترچه کاردانی به کارشناسی دولتی امد . دیروز گرفتمش و تقریبا پرش کردم.

اُه .....چه مرگته .. با زیر و رو کردن این خونه کهنه قدیمی داری دنبال چی می گردی...ها .....مردی .نمی تونی جواب بدی ؟؟؟؟ کو ؟ کجان ؟؟ کجاست اون هم سعی و تلاش برای درس خوندن .....باز هم می خوای بری دانشگاه آزاد .........ترمه ....برگرد کجایی توی گذشته دنبال چی می گردی؟ چیزی عوض نشده ....فقط تو بزرگ شدی ...

آره می دونم من بزرگ شدم لامصب خرداد ماه ۱۹ سالم تموم میشه.

نیکیتا کاشکی بودی. می بینی خدا حتی نیکینا رو هم از من گرفتی. حتی نیکیتا رو.

نمی دونم چه مرگم شده که دارم گذشته رو باز می کنم و دوباره مزه مزه می کنم آخه من که می دونم چیزی تغییر نکرده مثل قبله ........تلخ........تلخ تلخ.

ترمه جونم فقط ادم ها هستن که تغییر می کنن تو هم عوض شدی تو بزرگ شدی می دونی از حالا چه جوری باید قد بکشی تا بتونی درست بالهات رو باز کنی و بپری.

پرواز کن.

 

ضمیمه۱: عالمه ناز و عشوه و کرشمه امدم پای کامپیوتر که انتخاب واحد کنم بعد از نیم ساعت چرخیدن تازه یادم امده که چی کار داشتم.

ضمیمه ۲:آه از نهادم بر خواست این استاد اخمو دوباره شد استاد ما

ضمیمه ۳:

در هیاهوی زمان

در دل ساکت شب

بی رمق، خسته و سرد

من به دنبال خودم می گردم!

کی شدم گمشده در وادی غم؟

من که بودم...

کيستم...

چه کسی خواهم شد؟

قاصدی بی مقصد

آه...        

ای رفته ز ياد

مشتی از خاک زمين

من گمشده ام

چه کسی خواهد يافت؟

من سرگردان را...

من پاييزی را...

گم شدم در تنهايی

وسعتی تو خالی

باد برده است مرا

يا که يک خواب عميق؟

من چه اندازه زياد

پوچ و خالی شده ام!

عشق از ياد دلم رفته چه زود

هيس... ساکت... انگار...

که صدايی خبر از آمدنم می ده

د اين صدای قدم خسته توست؟

يا نوای قدم رسته من؟

آنچه از من شده دور

به تنم می آيد

من به من می رسم انگار دگر

شايد اين بار شکوفا شوم

هيس... ساکت... انگار...!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

تا خدا فاصله اي نيست ... بيا !

زیر گنبد کبود
طعم خنده های کوچکم
تلخِ تلخ بود.
من
رفته رفته آدم آهنی شدم.
بوی تند مرگ
پخش شد
توی بند بند پیکرم
بی دلیل
دیدم از سکوت
درد می کند
قوطی سرم!
غصه ای که لای چرخ دنده هام
گیر کرده بود
آخرین براده های آهن دل مرا
بهانه گیر کرده بود!


ناگهان
سکوت مرد
پشت خنده های تو.
در فضای خالی تنم دوید
لرزش صدای تو
من اگر چه آهنم٬
لحظه ای
گوش کن به زنگ قلب من!
لطف کن
به چرخ دنده ی دلم
چند چکه «عشق روغنی» بزن!

مجله ی سلام بچه ها/ فروردین ۸۵/ کبری بابایی

نمی دونم تا حالا سعی و تلاشی برای بهبود این وضعیت کردم یا نه؟ نمی دونم ؟؟؟  ۱۹ سال کم نیست . البته نه همه ۱۹ سال از وقتی که خودم رو توی این گیر و دار حس کردم یه جوری بود من همیشه ....

من همیشه یه حامی داشتم تو هم یه حامی دیگه . حامی من یهو رفت و حامی تو هنوز کنارت هست . حامی من فکر کرد من بزرگ شدم و یهو تنها شدم همیشه این حس رو با این تصویر توی ذهنم تداعی میشه که یه دست بزرگ و مهربون پشتم بود اما یهو رفت من موندم و تا همین حالا دارم دنبالش می گردم تاریخ رفتن این دست درست یادمه اره  یادمه اخر های تموم شدن دوران ابتدایی بود............من تنها شدم ....تنهای تنها.

تا همین الان .

نه شاید هم مشکل از منه که چیزی نگفتم؟ باشه پس میگم : منم امسال کنکور دارم کنکور کاردانی به کارشناسی. اره بزار منم بگم شاید یکی یادش موند شاید یکی واسه منم دعا کرد شاید یکی واسه روزی که من هم کنکورو رو بدم روز شماری کرد . دوباره همون احساس من تنها پشت یه دیوار ....یه دیوار آجری .... به رنگ خاکستری هوا تاریکه و کسی نیست یعنی کسی پشت این دیواری که من هستم نیست. منم تنها ...با دستایی که دراز شدن به سمت بالا .

من تموم سعی تلاشم رو کردم .من خوندم  اما می دونی چیه فقط درس خوندن مهم نیست من منتظر بودم یه بار  یکی به من بگه ..خسته نباشی.

من تموم تلاشم رو کردم تا دولتی قبول بشم ... اما نشد .

من تموم تلاشم رو کردوم که امشب نشکنم خوب نشد.

من تموم تلاشم رو کردم که خیلی کارها بکنم اما چی کار کنم نشد.

من .................باز هم تلاشم رو میکنم اما اینبار همه چیز باید بشه.

چی شده خدا تو هم خوشحالی .... از اینکه دوبار دوبار می نویسم و می پره و دوباره می نویسم و دوباره گریه می کنم تو هم ....

ضمیمه۱: ممنون از همه دوستای گلی که برام کامنت گذاشتن. یه دنیا کل سرخ تقدیم قدم های گلتون که امدن به این جا.

ضمیمه 2: ترمه چند روزه که امدن به این دنیای اینترنت فقط باعث میشه که بغضش بشکنه. نمی دونم چرا ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت!

پر کن پیاله را که این آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها کز پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های جرف
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا شهر یاد ها
دیگر شراب هم خبر تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن
به شهر غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تمنا و تلاش و تشنگی
با این ناله می کشم از دل که آ ب آب
دیگر شراب هم تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را

 

 

فریدون مشیری

============================

ضمیمه۱: حالم بده . نه از این نوع حال های خرابی که با دو تا قرص خوب بشه از این حال هایی که باید حالا حالا ها باید قرص خورد..............................................................................................................

 

ضمیمه ۲: من .........من یه دختر کوچولو هستم که دستام رو باز کردم تا مامانی میون همه گرفتاری هاش و بابایی میون همه بدو بدو هاش من بغل کنن و ببوسن و بگن امروز چی کار کردی دختر گلم؟ امروز چی یاد گرفتی؟ امروز ..امروز...امروز............

 

ضمیمه ۳: ترمه امروز امتحاناش تموم شد . همه امدن گفتن خسته نباشی انشا ا... که همه رو خوب دادی ...راستی کی امتحان کارشناسی داری؟ برات نذر کردم که قبول شی.........ترمه الان گریه اش گرفت . ترمه الان تنهاست ...ترمه الان فقط یه دوست داره اونم دستمال سفیدی هست که اشکاشو برای خودش نگه می داره.............................ترمه الان ..................

 

ضمیمه ۴: هر کی میاد برای ترمه دعا کنه .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

لعنت به این زندگی ..........

کافیه یه سوژه گیرم بیاد تا منم دیگه درس نخونم .

دو روز دیگه میان دفترچه های ثبت نام کنکور رو می دن اون وقت خر بیار باقالی بار کن که آقایون تصمیم گرفتن منابع رو عوض کنم .

اون هم چی سه تا برنامه نویسی .

از دو تا برنامه نویسی رسیدن به ۳ تا اون هم دو تا از برنامه نویسی ها جدیده.

من به گور خودم خندیدم اگه ...........اه داره چرت می گم.

آخه آقایون خانوم ها (مسئولین محترمممممممممممممم) چرا این مملکت یه کم برنامه ریزی نداره باید پشت کنکور یه سالی بخوابیم تا درست بفهمیم که چی باید بخونیم .

ببخشیدها مگه مشکلی پیش میاد اگه بگید فلان درس عوض شده .نمی دونم این درسه دیگه نمی یاد برای کنکور.

ای ای که کی می خواد توی این کشور گل و بلبل یه کم برنامه ریزی بشه.

اره دارم میمیرم از اینکه از بخت بد من برای کنکور کاردانی هم یه درس جدید اضافه شده بود که من نخونده بودم(متذکر بشویم که ما هنرستان فنی بودیم)

این هم که دیگه شد قوز بالا قوز برای دوره کاردانی به کارشناسی.

ضمیمه: دنبال یه فرصت این جوری بودم تا به طور کلی امشب درس نخونم به شدت عصبانی هستممممممممم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

5 شنبه....؟؟؟

یهو از دهنم در رفت پرسیدم : راستی نمره های درس ...... رو آقای ... آورده ؟

کارمند دانشگاه: نه برداشت نه گذاشت گفت آره. برات نگاه می کنم بهت می گم.

من:.

مردم و زنده شدم . بدو بدو رفتم طبقه بالا تا ازش بپرسم گفت برات نگاه می کنم بهت می گم .

من:.

یهو یکی شبیه همون کارمنده جلوت سبز میشه و داره باهات شوخی میکنه تو هم توی توهم اینکه چند شدی....حلا دلایل برای مردن و زنده شدن ۱- یه بار از دست همین استاده نقره داغ شدن ۲- خر شدن و گرفتن ۵ واحد بعدی این درسه. خوده درسه چند واحدی؟ کمه بابا کوچیک شما ۳ واحدی.

حالا شوخی نکن کی بکن .

۱۶ .بلی شانزده تمام.

شاهکاره قرنه به خدا . نگین بعد از دو بار افتادن گرفتن ۱۶ زیاده برین بپرسین ببینین چه درس گلی این .

هان الان من نی دونم باید خوشحالی این نمره رو از تنم بیرون کنم یا خاک اینکه اخرین امتحانم نه امتحانام دو تا هست اونم توی یه روز  من همچنان ریلکس در حال دعا کردن برای فرود امدن یک توده هوای سرد.

ضمیمه ۱: توی یه  وب لا گ خوندم اگه یه درسی رو نیفتی که معنی دانشجو بودن رو نمی فهمی؟ .درسته دیگه هان ......نشنیدم ها.....هان الان بلند تر گفتی شنیدم ممنون. منم یه بار دیگه میگم اگه توی دوران دانشجویی جونت نلرزه و نیفتی که بهت نمی گن دانشجو .

ضمیمه ۲:می خواهیم برویم درس بخوانیم.

ضمیمه ۳: من این ترم....من این ترم..ترم آخرم هست آغاز سال ۸۷ و تابستون اگه خدا بخواد منم می پیوندم به سیل بی کاران جامعه .الان زوده اما من دلم برای دانشگاه تنگ میشه. 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

بعضي وقت ها آدم ها و اشيا نيازمند سكوتند

همه اين بي نوشتن ها را.. مي نويسم همه دردها را..مي نويسم... براي تو..
مي نويسم. تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم.. تنها و براي تو..
مي نويسم.. همان طور كه بخواهي.. همانطور كه تو بخواني..چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..
مي نويسم.. از همه روزهاي دلتنگي .. از همه روزهاي بي كسي.. از همه روزهاي كه حتي سلامي نبود...حتي احوالپرسي مختصري.. كه من به همه اينها راضي بودم..
مي نويسم برايت ... چه باشي.. چه نباشي..چه بخواني.. چه نخواني.. من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم.. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..
مي نويسم.. فقط براي تو مي نويسم..من شب هنگام زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي هستی كه صدا میکنم...

 

ضمیمه: من .........من یه رهگذرم که توی سکوت شب داره با اواز از کوچه رد میشه هوا سوز داره می خواد بارون بیاد . اسمون هم داره با دل من راه میاد اما خدا تو چی کمکم می کنی که ....اره داری کمکم می کنی چون برام بارون فرستادی.....بارون رحمت هست ...........خدا جونم دلم هوای بارون کرده......

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

جغد!!!!!

روی قلبم برچسب زدم:ـ

"برای فروش"

و می فروشم:ـ

به قیمت یک بوسه

یک "دوستت دارم برای همیشه"ـ

و یک بار سوار شدن بر چرخ و فلک

من دلم می خواد فردا ببینمت .خدا جونم یه کاری کن دیگه باشه

بنا بر نظریه یکی از دوستان( یعنی یکی از اون دوست های گلم ) ملقب به گرفتن لقب جغد شدم!!!!  می گم البته پر بیراه هم نیست . مثلا اگه یه ادمی از شب ساعت ۱۲:۳۰ شروع کنه به درس خوندن تا ساعت ۶:۳۰ صبح و بگم که این کار هر روزش هم هست هر کی دیگه هم بود می گفت جغد شاید هم جغد بزرگ؟؟؟؟

ساعت کوک میشه روی ساعت ۶ صبح و الان هم ساعت ۱۲ نیمه شب هست به زور خودم رو زنجیر   می کنم به تخت خواب تا خوابم ببره که نمی بره . حالا فردا صبح طی یه حرکت سریع ساعت خاموش میشه و من خواب .

همیشه به خودم میگم که باید مثل بقیه صبح درس بخونم   و   شب ها بخوابم اما کو گوش شنوا .....نمی دونم .

من زندگی رو متفاوت از بقیه دوست دارم همین که یهو وسط درس خوندن برق بره چون دارم ساعت ۳:۳۰ نصفه شب درس می خونم. من دوس دارم وقتی امتحانام تموم میشه  اون وقت لیوان های چای رو از گوشه گوشه اتاقم بر دارم......کاغذ های چرکنویس رو همه با هم برزیم دور همه رو با هم .

یادمه پارسال  بعد از امتحانام یکی از لیوان هامو گم کرده بودم یه روز طی راه رفتن از کناره تخت متوجه برخورد  یه چیزی به پام شده ؟؟؟لیوان مفقود شده پیدا شد زیر تختم بود.  

 

ضمیمه۱: من دلم می خواد فردا ببینمت .

ضمیمه۲: من از این زندگی خودم خوشم میاد . ولی در عجبم که چرا همه یادشونه که من تا ساعت ۱۲ ظهر خواب بودم اما از اینکه تا ساعت ۴ و ۵ صبح بیدار بودم چیزی نمی گن.

ضمیمه۳: خانم مامان و آقای بابا  لطفا این حس رو از خودت دور کن . به خدا این مشکل هم حل میشه و لعنت به تمومی کسانی که پا گذاشتن رو زندگی بقیه ادم ها لعنت به تو ...  

ضمیمه ۴: من یکی از امتاحانام رو حسابی خرااااااااااااااااااااااب کردم . خداییش خیلی سخت بود . برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

وقتی آدم تنهاست همه شباش یلداست .

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه  می شود کرد؟ 

می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند ... شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی ....

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای ... بگذریم. گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم  و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند .

دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار :

(آن طرف حیاط خانه ی خداست)

و آن وقت هی در می زنم، در میزنم، و میگویم: "دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید ..." کسی جوابم را       نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد آن طرف دیوار .همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود آن طرف دیوار ... آنقدر دلم را پرت     می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر  بر نمی گردم .....



من این بازی را دوست دارم  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 4:41 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

یه ربع به ۹ صبح ۴۵ دقیقه هست که سر جلسه امتحانم . هنوز از بچه هایی که جلوی روم نشستن همه دارن امتحان می دن . یه خورده دیگه بشینم .خوبه ساعت دیگه ۹:۳۰ است بلند شدم نه بابا همه بلدن چی بنویسن یا نه من بلد نبودم

به قول یکی از پسر های کلاس . سر جلسه امتحان ریاضی هم داریم داریم بارم های سوالات رو میشمریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی به خودم حال دادم با اون میانترم مزخرف که من دادم تازه میشم نزدیک ۸ و ۹  یعنی افتادن با یه عالمه امیدواری بلند شدم امدم بیرون که نمی افتم

نمی دونم چه مرگم شده

دلداری به خودم : از قرار معلوم همه بچه ها خراب کردن. امیدوارم نیفتم .

فردا کهخ از اون یکی بدتر

اه...........اگه این موج هوای سرد نیومده بود من فردا اخرین امتحانم رو می دادم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

امان از دست این تنبل خانوم؟

تا قبل از اینکه از قالب وب لاگم رو عوض کنم خیلی خیلی خیلی زیاد از دست خودم ناراحت نبودم ولی الان دلم می خواد یه کتک مفصل بزنم به خودم. چون توی این بگیر بگیر امتحانا من دارم توی اینترنت ول می گردم.

لطفا جلوی منو نگیرید که خونم به جوش امده از دست خودم.

اگه... اگه... اگه... (الان دارم تهدید می کنم) اگه امتحان روز یکشنبه ام رو بد دادم (که جرائت نمی کنم بد بدم) لطفا بیاین بیمارستان عیادت. (چون قرار شده که به خودم کتک بزنم)

۴ روز بیکار بودم اما تا الان لای کتابم رو باز هم نکردم . 

وقتی می رفتم دبیرستان هم درس های مدرسه رو می خوندم هم درس برای کنکور روز هایی که کم کاری می کردم و در س نمی خوندم خودم رو تنبیه می کردم حالا چه جوری؟؟؟؟؟ الان می گم نخندین ها!!!!!!!!!  پول هایی توی جیبم که برای عشق و حال و صفای خودم بود رو بر می داشتم  می انداختم توی قلکم.

یه کم  خودم می دونم (یه کم ها) شاید هم یه زیاد از نداشتن عقل درست و حسابی رنج می برم لطفا شما نخندین دیگه.

نه به خدا دیشب  تقصیر بابا برقی بود ساعت ۱:۳۰ امدم درس بخونم برق رفت

 بگید تقصیر بابا برقی بود دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

الان هم ۲ نصفه شبه دارم میرم درس بخونم اگه بابا برقی بزاره .

ضمیمه: اگه نبودم یا بیمارستانم یا شاید هم سردخونه البته بگم که من باید درس بخونم از نوع خفن. این بار اگه در نخوندم از اینترنت خبری نیست(الان خودمو تهدید کردم)

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

نمی دونم من مشکل دارم یا این وب لاگه

ای خدا چراااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

یه عالمه نوشتم

بگید خوب

بعد هم فرستادم که بیاد

بگید خوب دیگه

اما نیومد دلم می خواد گریه کنم

آخه دیشب هم تا امدم بنویسم کارت اینترنتم تموم شد

حالا حساب کنید چقدر این دل من گرفته .

            ===============

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت

نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌ره اورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن

را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط ترمه   |