تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

چینی بند زن

پس اين‌ها همه اسمش زندگي است


دلتنگي‌ها، دل‌خموشي‌ها، ثانيه‌ها، دقيقه‌ها...

 

 

 

[حسين پناهي]

 

ضمیمه ۱: باز هم مثل همیشه...یکی دل شکست .....اما کسی نبود تا برام بندش بزنه

ضمیمه ۲: لطفا از قبل از اینکه دلم رو بشکنی به من بگو که یه چینی بند زن پیدا کنم تا شاید بتونه این ...................یعنی می تونه بندش بزنه؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

خدا منم دیگه.......

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه  می شود کرد؟ 

می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند ... شاید دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی ....

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم. حتی به قدر یک سر سوزن، برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای ... بگذریم. گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم  و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند .

دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار :

(آن طرف حیاط خانه ی خداست)

و آن وقت هی در می زنم، در میزنم، و میگویم: "دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید ..." کسی جوابم را       نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی، دلم را می اندازد آن طرف دیوار .همین. و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود آن طرف دیوار ... آنقدر دلم را پرت     می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند. تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر  بر نمی گردم .....




من این بازی را دوست دارم  

 

**ضمیمه ۱: قبلا این متن رو گذاشته بودم ....اما نمی دونم چی تو  این متن هست که بعد از اینکه یه عالمه نوشتم و یه عالمه با خدا جونم که باهاش قهر کرده بودم و یه عالمه گلایه که فقط روز ۵ شنبه به خاطر اینکه با یکی رفته بودم بیرون به دلم هجوم آورده بود...............یهو رسیدم به این متنه که باعث شد همه تلخی ها فراری بشن و یه عالمه قشنگی جاشون رو پرکنن...چه تصادفی .........الان داره آهنگ رضا صادقی همون آهنگ خدا رو می خونه:

 

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو می خوام اما نه واسه زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزهای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکو و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

 

 

 

 

خدا جونم ممنون که من یکی مثل تو رو دارم......خدا جونم ممنون که من همیشه وقتی میام که یه خورده دیره اما در خونه تو همیشه بازه.......خدا ممنون که من همیشه آخر آخر همه تو رو دعوت می کنم اما اول همه امده بودی و داشتی بازم کمکم می کردی...... پنهونی کمکم می کردی................خدا جون منو ببخش. 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

تاکسی نوشت های ترمه

تاکسی نوشت های ترمه

 

****خسته و کوفته مثل هر روز منتظر گرفتن و تاکسی و هی مدیتیشن مثبت که من الان تاکسی گیرم میاد اونم از نوع....سمند........یه سمند تر و تمیز و راحت و خوشکل و .......      .مدیتیشن جواب داد و امد.

راننده: یه مرد تقریبا 45 الی 50 ساله که دود سیگارش 60ساله سیگاری نشونش می داد....یقه لباس؟؟؟؟؟؟؟ من می گم دکمه نداشت مگه میشه که .....کسی چند تا از دکمه هاشو نبنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مسافرهای جلو: دو تا جوان رعنا که من یه لحظه فکر کردم که شاید قیافه شون به ادم کش ها بخوره که پر بیراه هم نبود.

مسافر عقب: تا این جا که یادمه فکر کنم یه خانومه با شوهرش بودن که هر دوشون مثل من گیر این تاکسی افتاده بودن ......قیافه ساده ای داشتن.

آهنگ ماشین: یه آهنگی عروسی از این آهنگ باحاله که حتی توی عروسی هم دیگه نمی خونن........یادم نمیاد آهنگش چی بود اما منو یاد عروسی انداخت....البته فکر کنم آهنگه رو توی عروسی نوه عمه پسر دختر خواهر شوهر نوه عموی دختری بابا بزرگ بابابزرگ خدابیامرزم وقتی که الهه و مرضیه و مرجان و.....می خواستن برن مدرسه همون فامیلامون شنیده بودن و توی قسمت آهنگ های درخواستی شجره نامه خانوادگیمون نوشته بودن.

البته اون جلد شجره نامه که مال دورانی بود که ما شجره نامه داشتیم.

 

*****یه روز صبح ما شاد و شنگول مشغول مدیتیشن مثبت برای گرفتن تاکسی اونم از نوع سمند من نمی دونم چرا سمند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باز هم جواب داد . موفق به گرفتنش شدیم ...اما چه تاکسی ای بود.

یک عدد راننده جوان با هوای ملایم صبح و دود سیگار برادر تاکسی ران و عطری که در هوای تاکسی پخش بود وای آهنگش بگو چی بود......یادم نمیاد اما از این آهنگ های هایده و مهستی و این ها بود.

قیافه راننده: داش ما از این سوسول موسول ها نوچ........

در همین حین من یک داستان بیافریدم برای توصیف قیافه برادر تاکسی ران

چی هان نفهمیدم به خواهر هم محلی ما متلک گفتی...............................کله...کف گرگی...مشت....لغت....

متلک گوی بیچاره راهی بیمارستان می شود.

 

 

1-       سر شب خوابیدن...حتی این اینترنت هم منو مشتاق نمیکنه برای نخوابیدن و امدن چرخ زدن توی این دنیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

2-       یه آهنگ جدید معرفی کنیین من برم گوش بدم تا حالا بیش از 10 بار این آهنگ ترکی برگشته اول و آخر و هی.......

 

3-       یقه یا یخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

4-       یه جوراییی  از این برنامه ریزی درسی خودم خوشم میاد ...............ساعات درس خوندنم زیاد نیست اما مفید و جامع می خونم .

 

5-       من اینترنت زیاد می خوام.

 

6-       هان اون روز ما رفتیم خونه کوکب جون.....آن روز ظهر خسته و کوفته (یه جوری می گم خسته و کوفته خودم هم دوچار توهم شدم که مگه من کوه می کنم؟) ما رفتیم خانه و رفتیم تا نهار بخوریم صدایی آمد و گفت نهار بر روی اجاق گاز (البته گاز خاموش بود.) توی قابلمه است و نان تازه هم بر روی صندلی است ...........در این فکر ها بودیم که وای کوکب جون چی کار ها که نکرده..........نان تازه و ... اما بعد از چندین دقیقه کاشف به عمل آمد که خانوم مامان( کوکب جون ) نوآوری به خرج داده و یک عدد غذای جدید درست فرموده اند!!!!!!!!!!!!!!!! بعد ما تصمیم گرفتیم از غذاهای دیگر کوکب خانوم بزرگ... همون پنیر سفید قوطی ای خودمان به همرا خیار نوش جان کنیم و البته  ما نمی دانیم سو که می گفت این غذا خوب هست نان و ماست خورد چرا؟

 

7-       کوکب خانوم عزیز کلاس های آشپزی ترتیب داده اند و خانوم مامان به خاطر علاقه زیاد در درست کردن غذاهایی که من هم هنوز برای آنها اسمی انتخاب نکرده ام مفتخر به گرفتن لقب کوکب جون از جانب کوکب خانوم و من شده است.

 

8-       تحت تعقیب: ترمه نویسنده وب لاگ بقچه دل من ............هزار هزار تیلیار برای پیدا کردن ترمه و گرفتن جایزه از دست کوکب خانوم و کبری

 

توجه : متن زیر با بغض آلو بخوانید!!!!!!!!!!!!

9-       تصمیم کبری 1: صبح ها ساعت 6:30 از خواب پا میشم می رم سر کار توی روز هم تا جایی که می تونم سر کار و توی راه و هر جا که بتونم خلاصه هایی رو که نوشتم می خونم.....بعد میام خونه یه ساعت استراحت می کنم بعد دلس می خونم بعد هم لالا ساعت 11. (دیگه بغض آلود نخونین گریه ام گرفت.)

 

10-   رئیسمان به من گفت پیش رفت داشته ای در کارت.

 

11-   می خوام برم خرید اما نباید بگزارم این سو بفهمد و خانوم مامان را هم باید قدری آماده کنیم.

 

12-   من الان باید برم از دست خودم کتک بخورم .........اخه من الان باید نشسته می بودم و درس می خوندم!!!!!!!!!!!!!!!(خوبی زندگی بعضی موقع ها به تغلب کردنه مگه نه؟)

 

13-   وای بلاخره شد 13 تا.

 

14-   به من پیشنهاد دادن برم قیافه شناسی بخونم.

 

15-   امشب به طور حتم اقوام فوق الذکر به ملاقت بنده می آیند برای تشکر کردن از بنده به خاطر یادآوری نامشان در وب لاگم.

 

ضمیمه۱: ۳ اصل وجود دارد:

تصمیم گیری . اراده . انضباط

 

ضمیمه ۲: در حنگام نوشطن این مطن به شرط قلط های املایی داشطم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

دلس خن(درس خون)

"روزی معلم وشاگردی در یک مزرعه پر از گل نشسته بودند.

ناگاه شاگرد پرسید:سوالی دارم که مدتی است ذهنم را مشغول ساخته است,شما می توانید مرا راهنمایی کنید؟

معلم گفت:خوشحال خواهم شد اگر بتوانم.

شاگرد گفت:چگونه می توانیم شریک روح و زندگی خود را پیدا کنیم؟

معلم پاسخ داد سوال سخت و در عین حال آسانی است.به مزرعه روبرو نگاه کن;گلهای زیبای زیادی روئیده است.شروع به حرکت کن و بهترین آنها را برای من بیاور.به یاد داشته باش که تنها می توانی یک گل را بکنی و هرگز نباید به عقب بازگردی.

شاگرد شروع به حرکت کرد و پس از مدتی دست خالی بازگشت.

معلم پرسید:تو بازگشتی اما من گلی در دستهایت نمی بینم.

شاگرد پاسخ داد:در مسیر حرکتم گلهای زیبای زیادی دیدم, با خود گفتم شاید بهتر و زیباتر از این گل هم باشد. پس به حرکت ادامه دادم و در نهایت خود را در پایان راه دیدم و چون گفته بودید که نباید به عقب بازگردم پس دست خالی بازگشتم.

معلم پاسخ داد:این همان اتفاقی است که در زندگی ما انسانها رخ می دهد. گلها آدمهای اطراف ما هستند و گلهای زیبا آنهایی هستند که بیشتر ما را تحت تاثیر قرار می دهند و مزرعه گل زمان است. برای یافتن شریک زندگی ات هرگز مقایسه نکن و سعی کن شریکت را همانگونه که هست بپذیری.این تنها وقت تلف کردن است.

درخت بلوط امروز تنها دانه کوچک دیروز است که سعی کرده است تا زمینش را حفظ کند."

۱- حرف های زیادی است اما از دریچه نگفتن.

ضمیمه: الان دو سه روزی هست که دارم رو برنامه می خوابم بلند میشم و درس می خونم و ......بنابراین حس نوشتنم پریده!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

انشا

 اگر گوش کنی ،
صدای پرندگان را می شنوی
اگر نگاه کنی ، شکوفه های درختان را می بینی
اگر بخواهی ،
امسال را به ماندگارترین سال زندگی ات تبدیل می کنی
تنها تلاش لازم است ، و کمی عشق ..

یادم نمیاد موضوع های انشا هایی که توی مدرسه به ما می گفتن چی بود اما یادمه که همیشه یه انشایی چیزی پیدا می کردم هنر انشا نوشتن در من زنده نبود......

 

انشا امروز من...........

 

چشمام که باز میشن مثل دو تا فنر از جا می پرم و تند و تند شروع میکنه به آماده شدن برای رسیدن به سرکارم.......امروز بیشتر از همه روزها دیر از خواب بیدار شدم 7:35  .

 

صبحونه نخورده می پرم بیرون و میرم و من نمی دونم این همه ما کله صبح رفتیم و امدیم ملت شریف خانه (خانم مامان ) از ما سوالاتشان را نمی پرسیدن اما امروز صبح دقیقا  داره در مورد جزوه این و اون  نمی دونم اون جزوه رو گذاشتی واسه ....................با سرعتی شبیه لاک پشتی که عجله داره راه می رم ..............تازه سومین باری بود که کفشام رو پوشیده بودم هنوز پاهام رو میزنه ..........یه خورده زدیم توی خط تفکر مثبت و این ها که تا من برسم سر خیابون اصلی تاکسی گیرم میاد و از این صوبتا ...........یهو دیدم ۱۰ دقیقه به هشت هست و رفتم تو فکر اینکه اگر پای پیاده برم چقدر طول میکشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نتایج حاصل از فکرکردن: ۱- بطور عادی ۲۵ تا ۳۰ دقیقه تا برسم به محلی که باید سوار سرویس بشم و برم سر کارم اما با سرعت لاک پشتی من به خاطر کفشم ۴۵ الی ۵۰ دقیقه.نتایج همون مدیتیشن مثبت جواب داد و ما موفق به کسب یه عدد تاکسی شدیم و رسیدیم به سر کار.

 

هوا این جا چند روزیست که دو نفره شده است ........امروز این قدر سر کار سرم شلوغ بود که نفهمیدم کی بارون امده و .....................ظهر که از سر کار برمی گشتم حوصله ام نشد وایسم برای گرفتم تاکسی و .......تصیم کبری گرفتیم که پای پیاده بریم (همون مسافت صبح و همون کفش ها و  هوای بارانی) یه رگبار ریز ریز بارون شروع به امدن کرد و من همچنان می رفتم القصه کمی هم شلی شدیم چون شهرمان خیلی آباد هست......................و حالا باید برویم شل ها را بتکانیم و البته کم نهان نیست که مردم شریف ما را از گزند متلک خلاص نگذاشتند و یک بادی گارد هم پیدا کرده بودم.

 

نتیجه گیری اخلاقی: دیگر در روزهایی که هوا قدری دو نفره به همراه باران بهاری است تنها در کوی و برزن قدم نمی گذاریم چون1-ملت شریف نمی تونن ببینن که کسی تنها باشه و خودشون هم تنها می خوان زودی دو نفره راه برن و راه هم که دراز است و هم صحبی مایه کم شده مسافت........مثل این اتوبوس ها که موقع  مسافرت برایمان فیلم می زارن و ما خشنود می شویم از دیدن فیلم ها کپی و ......کل خانواده ما فیلم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همون فیلمه که توی عید هم گذاشت رضویان و رابعه اسکویی و نمی دونم این ها توش بازی می کردن را توی همین سیر و سفر ها ملاحضه فرمودند.

 

تصمیم کبری1: کتاب های من همچنان زیر باران مانده اند و من سعی در برداشتن آنها ننموده ام............اما چند تایی از آنها را برداشته ام اما نه زیاد.

 

تصمیم  کبری 2: تصمیم داریم برویم کتابها را برداریم اما نمی دانیم کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تصمیم کبری 3: دیگه چی کار کنیم پای رفاقت رو نمیشه برید اگر همین جوری پیش برم خرس ها انقریب منو به نواحی خرس نشین دعوت میکنن .....از بس من کم می خوابم.

 

سفارش یه غذایی رو به خانم مامان دادیم وسط غذا خوردن فهمیدیم قاطیش لوبیا سفید هم کرده بوده ................. اِه از همون لوبیا ها که من اصلاً رو مود خوردنشون نیستم دیگه.(نمی شد تشخیص داد آخه غذاهه قاطی پاتی بود.)

 

یه فلاکس چایی دارم پر چایی اگر کسی می خواد بره خودش دم کنه بخوره.

 

از بعد از باران هوا بس ناجوان مردانه سرد شده است واییییییییییی من عاشق هوای سرد هستم..............ولی ظهر تصمیم گرفتیم بریم بخاری هایمان را بیاوریم دوباره نصب کنیم و بنشینیم کنارش اما راه دوم را برگزیدیم .....................رفتم زیر پتو و تازه خوابیدم هم .

 

من داستان کوکب خانم را درست به خاطر نمی آورم تا بعد که درست به خاطر بیاورم و برویم پیش کوکب جون مهمونی.

 

باز هم دنیای کتاب های مدرسه ای خودمان با همون مدادهایی که سرشون گل بود و کشیده بودن روی جلد کتابامون................. کلاس اول یکی ....کلاس دوم دو تا.............کلاس سوم سه تا..........چقدر زود گذشت......و حالا نمی دانیم بخوانیم ۱ ............بخوانیم بنویسیم ۱ ...............نتوانستم بخوانم ۳...................داستان کبری و کوکب خانم خودمان پترس و.........دهقان فداکار...........و شعر های کودکی باز باران با ترانه و انار و روباه و کلاغ و...............یک طرف این شعر هایی جدید کتاب ها یک طرف

 

باز باران با ترانه      با گوهر های فراوان       می خورد بر بام خانه    یادم آمد روز باران ......

 

صد دانه یاقوت دسته به دسته        با نظم و ترتیب یک جا نشسته                                                  هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان                     قلب سپیدی در سینه آن                         یاقوت ها را..................

 

زاغکی قالب پنیری دید                  به دهان بر گرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی          که از آن می گذشت روباهی

روبه پر فریب و حیلت ساز              کرد پای درخت آواز........................

 

چه خیالی.چه خیالی ........میدانم                    پرده ام بی جان است.              سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

چرت و پرت ............

**درس:یه دوست دارم حدوداْ میشه گفت آبان یا آذر ۸۶ بود که با هم آشنا شدیم اسمش زهرا است. این رفیق ما خیلی به ما حال و حس میده.....من وقتی با این می پرم ۱- به شدت وجدان درد می گیرم چون این میشینه یه عالمه درس می خونه منم دقیقاْ تصمیم کبری می گیرم که بشینم درس بخونم ۲- به شدت به این فکر می کنم که من چقدر ساده ام ... این چه فکرهایی که تو کله اش می چرخه من چه فکر هایی؟؟؟؟ این دوستم امروز یه جمله ای گفت خیلی به من چسبید گفت: "چیزهایی رو میبینم و چیزهایی رو می شنوم که می خوام" منظورش این بود که خودش دقیقاً آخر اراده هست برای دست اوردن هر چی می خواد و کاملاً هم همین طوره ......... منم ای حرفش رو کردم آویزه گوشم منم چیزهایی رو می خوام و می شنوم که خودم بخوام.

 

دارم  یه وب لاگ می خونم گفته از ساعت ۸ صبح تا ۱۱ شب درس می خونه  تازه این پستش مال بهمن بوده.من چی کار کنم.......... تازه اون شهریور امتحان داره من تیر.  

 

**کار: امروز کل ملت شریف خانه و همین دوستم گیر دادن به کار من. سو یه آگهی استخدام دیده میگه بیا با دیپلمت برو سر کار و دانشگاهت هم ول کن........من .....من فقط ۱۳ واحد دارم به خاطر کار ولش کنم.........عمراُ.

 

صبح هم که دوستم گیر داده که تو کار می کنی اطلاعاتت زیاده و فلان و بسان و چنین و چنان و............. آخه شما از کجای درد من خبر داری که من چه ها کشیدم با این رئیس.

 

1- من میام میگم درس نمی خوندم خواستار کتکم و پس گردنی و گوش پیچوندن و جمع کردن سیستم کامپیوترم و این ها شما که گوش نمی گیرین.........۴ روز دیگه که امدم گفتم کنکور قبول شدم نگین شیرینی ........من شیرینی بده نیستم .

 

۲- گیرم میگیره یهو از یه چیز بدم میاد الان با لوبیای سفید در همه نوع غذا ضد شدم.

 

۳- کماکان مثل سال قبل از کله پاچه بدم مییاد.....خورشت سیب زمینی هم بدم میاد...........آبگوشت هم نمی خورم.........   ممکنه یهو یه غذایی هم که دوست داشتم رو نخورم چون حسش نیست و بلعکس .

 

۴- یه تغییر خوب هم کردم: فیلم راز رو دیدم اونم دو بار دارم روش هاش رو انجام میدم. سی دی من خش داره برای همین منم بعضی موقع ها زیاد بهش عمل نمی کنم .

 

۵- جدیداْ پیاده روی می کنم ........چون تاکسی گیرم نمی یاد.........منم تصمیم کبری رو گرفتم البته اگه بند بعدی اجازه بده.

 

 

۶- یه عادت جدید: صبح ها با کتکی که به خودم میزنم بلند میشم میرم سر کار و دانشگاه.

 

۷-  اگر یه روزی یه جایی یه وقتی یه حسی بهتون گفت که اون صدایی که میاد شبیه صدای ویبره گوشی همراهتون هست مطمئن باشین که صدای ویبره گوشی همراهتون هست که پیام دارین و روی تکرار هست و ......

 

8-توی این فیلم یه مشت پر عقاب یه جایی مرده گفت: در  احوالات نوروز از یه ماه قبل از عید و یه ماه بعد از عید ادارات تعطیل می باشند. یه کتاب رو 21 اسفند سفارش دادم و پولش رو هم ریختم به حساب تازه دیروز (۱۸ فروردین ۸۷) برام ارسالش کردم.................من از همین جا از دست اندرکارن این سایت کتاب کمال.............

 

9- امروز هوا داشت دو نفره میشد که به بادهایی غول آسا منجر شد و کماکان بوی بارن می آید و کماکان من غصه می خورم چون تابستون داره میاد...............از تابستون بدم میاد......همین از گرما هم متنفرم همین.............و اصلاً هم که من وسط تابستون و بهار به دنیا نیومدم که.............هان من

 

10- حالا من می گم بلاگفا قاطی داره بگین نه............جل و پلاسم رو جمع می کنم میرم  ها ... امروز زده بود به مخم که یه وب لاگ دیگه رو راه بندازم و گود بای پارتی راه بندازم با این وب لاگه که از مخم پرید

 

11- داستان امروز من ...........یه روز قند عسل داشته می چرخیده یهو یه خرسی می خوردتش بعد دوستش به ننه بزه می گه ( ننه بزه همون مامان شنگول و منگول و منگل خودمونه که الان پیر شده و شده مامان بزرگ و از این صوبتا) ننه بزه میاد و شکم خرسه رو سفره میگنه و گرگ و بیرون میاره و قند عسل هم بیرون میاره و آهان یادم رفت بگم که گرگه قبلن توسط خرسه خورده شده بوده و قند عسل میره تا برسه به ماجراهی قند عسل و پدر شجاع

نویسنده این داستان:ترمه دوسنت اگزوپری

 

بعد وقتی اینو برای یکی تعریف کردم تاکید کردم که الان مخم رو حالت شارژ و بی خیالی و کلا تعطیل می باشد......اونم باور کرد که حتما راست میگم.

 

12- یه فلاکس چایی و یه لیوان از مجموعه لیوانهام کنارم هست نگین که به کسی چایی بده نیستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

نوشتم ولی..............

نوشتم ......خیلی نوشتم از همه چیزهایی که قبلن هم در موردشون نوشته بودم ........یکی از اون پست های طولانی خسته کننده و پر از نق نق کردن بود اما الان تصمصم گرفتم نذارمش و این رو بزارم:

نمی دونم چرا؟

 

اولین و آخرین

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
 مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
 هر پسین
 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
 نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
 ای راز
 ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

 

 

حسین پناهی

 

 

می خواستم  شعر حمید مصدق رو بزارم هم فکر کردم عشقولانه هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!و هم کاملش رو نداشتم . تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

لیوان های من

۱- یاد روز هایی افتادم که همه اقوام ( وقتی می گم همه یعنی همه ها یعنی عمه و خاله و عمو عروس ها و داماد ها و قوم و خویش هایی که فردای سیزده باید می رفتن یه شهر دیگه و ....) دسته جمعی با هم می رفتیم سیزده به در.

چه سیزده بدر هایی بود ................یه عالمه بچه یه عالمه خاله و عمه و دایی و عمو و...........موقع رفتن باید می گشتی دنبال بچه ها تا همه شون باشن.............اما حالا کجا هستن.........کجا هست اون سیزده بدر هایی که همه با هم می رفتیم...............خدابیامرزدت عمو بزرگ که رفتی.......... خداجافظ بچگی هایی که هیچ وقت تکرار نمیشن........خداحافظ.

نمی دونم چرا یهو تموم شدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمی دونم چرا یهو ........یهو دیگه همه مون با هم نبودیم..... ما بچه ها بزرگ شدیم فاصله ها زیاد شدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........نمی دونم.

اما یادش بخیر.

۲- امشب عقد بودیم..........خوش گذشت اما یخ هم زدیم وای که چقدر سرد بود آخه عقده تو باغ بود و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد..................استغفراله من که به حرف های کسی گوش نمی دادم اما یه دختره کنار من نشسته بود داشت می گفت: من توی ماه رمضون تپل شدم البته یه جوری می گفت که کسی نمی دونست می گفت پریروز عید فطر بوده؟؟؟؟؟؟؟ .

۳- دلایل خاموش بودن تلفن همراه من:

امروز بعد از فکر کنم ۲۰ الی ۳۰ روز گوشیم روشن بود و بعد از دو تا زنگ میره روی منشی تلفنی که یه آقایی می گه با سلام شما با صندوق صوتی من تماس گرفته اید در حال .......این ها حال بماند که ملت خودشون رو خفه کردن که چرا منشی تلفنیت مرده!!!!!!!!!!!!!!!!!! جواب من: آخه صدای زنه که توی گوشیم بود قشنگ نبود همین..

حالا امروز بعد از نود و بوقی یه بنده خدا(خانم) زنگیده و گفته (توی صندوق پستی من) : سلام روح الله خوبی خواستم عید رو بهت تبریک بگم نمی شناسی( آخه جونم ۱۲ فروردین واسه عید تبریک گفتن یه خورده زود نیست بابا بزاریم سال تحویل بشه .........بعد) من از نمی دونم کجا زنگ می زنم و..........دیگه دیگه. حالا بگین چرا من گوشیم خاموشه. دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.

۴- من و سو ( خواهرم این اسمه رو من جدیدا گذاشتم روش) امروز خودمون رو خفه کردیم از بس خوابیدیم آخه از ۱۴ باید از خواب و خوشی و ............گودبای پارتی کنیم.

۵- توی عید من یه سری رفتم خونه خرس ها چون عجیب می خوابیدم...فامیل شده بودیم دیگه.

۶-سی دی فیلم راز را دادم سو نگاه کنه نه صدای فیلمه میاد نه صدای خودش .......صدای  بالا پایین پریدن میاد یعنی به این زودی اثر کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

۷- قرار شده بعد از عید یه خورده بیشتر با کتابام لاو بزنیم تو رگ..

۸- قضیه این شماره ها که می زنم چیه هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

۹- تازه میگن باید بشه نمی دونم ۱۳ تا بیشتر یا کمتر.

10- بسی با خود کلنجار رفتیم تا عکس این لیوان ها را بچسبونیم توی این وب لاگ مگه میشه . نوشته باید حجمش 400 کیلو بایت باشه مال ما 470 هست ..................حالا جون داداش بیا بی خیال شو و قبول کن دیگه .................. نه انگار نمیشه ..................آ قربون داداش بیا دیگه ...............نه انگار خر نمیشه .............نه من کی گفتم خر گفتم الاغ..............حالا بگو این خر شد مگه این بلاگ فا تا منو جون به سر نکرده این وب لاگه رو آپ میکنه...........ما که با وب لاگ های آپلود عکس خارجکی کاری نداریم ..........وا خواهر اجنبی ان ...................نامحرمن..................معنی نداره بریم سایت فرنگی برای گذاشتن عکس. (شما قیافه همون با غیرته رو متصور بشین .)

برای گذاشتن یه عکسی مردم.

بی خیال بابا نمی زارم مردم...................حجمش یاده درست نشون نمیده.

 

۱۱- آخرین روز بهار رو برید بیرون لاو بزنین..........و همه بچه محصل ها و کارمندان بدونن که باید ۱۴ و ۱۵ برن سر کار این هم امروز عمو پورنگ مغرور گفت.

 

۱۲ - قبلاْ خودمونی تر بود این پورنگ.

 

۱۳ - بالاخره شد ۱۳ تا.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:25 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

حسش نیست............

من که می دونم .................اره جون خودتون شما ها ندونین که من بدبخت امسال کنکور کاردانی به کارشناسی دارم...........اره ..........دیگه دیگه مائیم.

شما ها از فاصله ۱۰۰۰۰۰۰۰۰متری  پخشه بدبخت رو هوا شناسی می کنید که از کدوم کوچه و محله و ...........این ها هست ان وقت  ندونین که من امسال کنکور دارم. ( پخشه های ما هر کدوم مال یه محله هستن .)

ای ول چه حسن تصادفی ......اتفاقاً امشب یکی از خانوم ها مارپل فامیل خانه مان بودند.

نمی دونم امسال جدا از اینکه نمی خواستم برم مهمونی و عید دیدنی و ......این قبیل احساسات میمون و صله ارحام در این ۱۵ روز شریف...........حسش هم نبود.

حسش نبود.................حوصله مهمونی و عید دیدنی و این ها رو ندارم یه جورایی انگار تموم این زندگی من وصل شده به این کنکور مزخرف لعنتی.

امشب مورد لطف ها و افاضات اهالی محترم خانه قرار گرفتیم مبنی بر اینکه تو چرا نمی یای مهمونی؟ تو اله ای تو بله ای و .........................ادامه دارد.

آخه به جای اینکه بگید تو چرا نمی یای مهمونی و عید دیدنی بیاین بگین نگران نباش .....این کنکور هم میاد و میره تو که داری درست رو می خونی .....تو که داری تلاشت رو می کنی........تو  موفق میشی.........بعضی موقع ها احساس می کنم اصلاً کسی یادش نیست که من کنور دارم .........نه کنکور که شق القمر نیست اما یه جورایی بهش نیاز دارم تا بتونم انگار یه جورایی احساس وجود کنم........نمی دونم آخه شما ها که به ادم امید نمی دید چرا روحیه ادم رو خراب می کنید.........چند روز پیش داشتم با  آبجیم صحبت می کردم حرف رسید به اینکه خوب برو کارشناسیت هم دانشگاه آزاد بگیر.

خیلی راحت و ساده بهم گفت................آخه تقصیر من چیه ........یه روزی بچه بودم ......اولین بار که کنکور دادم با یه عالمه امید و ارزو و ..............قبول نشدم دیگه بدم امد نمی تونستم یه سال بشینم توی خونه و درس بخونم ........تصمیم گرفتم برم دانشگاه آزاد گناه نکردم که........بابا اون موقع من ۱۷ سالم بود ................اولین بار که کنکور دادم همه امیدم نا امید شد پیش خودم انگار گناه کبیره کرده بود.......یه تصمیمی گرفتیم .........اما انگار روی پیشونی ما حک شده.

 

آخه اگر بلد نیستیم امید واری بدیم و کمک کنیم و ....................حداقل دل کسی رو هم نشکونیم.

از اون شب تا حالا انگار این حرف ها روی دلم بود ...........سبک شدم.

یه جورایی یه ترسی از این کنکور دارم بدون استثنا توی همه پست ها وب لاگم در مورد این کنکورد حرف زدم...............دیگه خودم هم دارم خسته میشم...........آخه تو دیگه موضوع دیگه ای نداری تا درباره اش حرف بزنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/باید فچ کنم.

داشتم یه وب لاگی رو می خوندم رسیدم به یه تست روانشناسی برای انتخاب میوه از توی سبد میوه.

مال من :

پرتقال

فردی صبور و پر طاقت هستید که اراده تان بسیار قوی است دوست دارید کارها را به اهستگی ولی بطور جدی انجام دهید خجالتی هستید و نزد اطرافیانتان قابل اعتمادید شریک زندگی خود را با دقت و تمام احساس قلبیتان انتخاب می نمایید و از هر گونه مشاجره و ناسازگاری اجتناب می کنید.

این هم آدرسش: شخصیت شناسی

من عشق لیوان .....................و عاشق خوردن چایی لیوانی ...امشب لیوان کوچیک هست حس خوردن چایی هم نیست .

ساعات خواب من: از ساعت ۵ الی ۶ صبح می خوابم تا ساعت ۱۲ الی ۱ بعد از ظهر. .شب ها شب زنده داری دارم و صبح ها خواب . ها چیه می خندی نمی گی ۱۴ فروردین با چماق باید بخوابی و با دو تا چماق بیدار شی بری سر کار .

ضمیمه۱ : علت رنگی کردن متن های وب لاگ من آخه نه اینکه من کلاً کم می نویسم و وب لاگم هم خط و مت و کادر بندی و این ها نداره و سفیده متن ها با اون متنه که برای معرفی وب لاگم گذاشته قرو قاطی میشه.

ضميمه ۲:  فردا و پس فردا و پسان فردا براي نهار مهمان داريم .............. خوبه ها کي گفته بده .....................اما کسي اين جا دلش براي من نمي سوزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خدا حسش نيست.

ضميمه ۴: خدا به خير کنه سالي که نکوست از بهارش پيداست............بهار حسش نيست ۱۱ ماه بقيه رو من چي کار کنم.

ترمه تر و فرز و سريع و آماده و ...........سراغ نداريد.

دلم يه عالمه ترقه مي خواد که بترکونم شايد اين خاک مرده از روم بپره و بره آخه حسش نيست که با دستم از روي خودم بتکونم............با احتساب امروز ۴ روزه که پام رو از در خونه بيرون نذاشتم و به علت آپارتماني بودن خانه مان حتي به حياط پشتي هم نرفتم و دلم بد جوري هواي بيرون کرده.

اين کتاب هبوط در کبير داره به من چشمک مي زنه ميگه بيا ادامه من رو بخون............مي خوانيمش.

ضميمه ۵: ترمه خانم عزيز شما الان چه حسي داريد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ضميمه ۶: من قرار بود يه مدتي کمتر بيام تو نت ..............کمتر بازيگوشي کنم.............کمتر بخوابم............بيشتر درس بخونم...........................چي شدن يهو. احتمالاً حس اونها هم نيست.

ضميمه ۷ : يه کار جالب براي داشتن حس : گوش دادن به آهنگ هاي بندري ....... مثل من الان آهنگ اندي رو گذاشتم حالا بگو چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/خوشکلا بايد برقصن ...خوب ديگه من الان بايد برم کار دارم. (امتحان کنين ضرر نمي کنين!!!!!!!!!!!)

ضميمه ۸: اين بلاگفا با من لج کرده ..........هر چي مي خوام شکلک بزارم نميشه( الان قيافه من آتشفشاني هست و دود از کله ام بلند ميشه و .............اين هم شکلک) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

خواستن از دانستن جدا نیست.........

داشتم کتاب قورباغه را را قورت بده را می خوندم البته دیشب ( اسمش همین بود؟؟؟؟؟؟) البته قبلن خوندم. و چونکه من خیلی اریژینالم  به تموم کارهایی هم که گفته بود عمل می کردم. نی دونم مثلا نوشته بود که هدف ها تون رو بنویسین و برنامه ریزی کنید و ......از این حرف ها و کارها که البته خوب بود چون من بدو بدو همه کارهایی که گفته بود رو انجام می دادم .  

اصولن اتاق من اول درو دیوارش سفیده اما بعد از یکی دو هفته در و دیوار اتاقم پر میشه از یه عالمه کاغذ کوچیک و بزرگ و خیلی بزرگ که روش یه عالمه جمله نوشته........ایضاْ اصلن عشقولانه نیست.....بعد ار اسباب کشی به خانه جدید چون ما همیشه رو به پیشرفتیم و به دلیل تهدید شدن از جانب خانم مامان و دیگر دست اندرکاران این برنامه تشکر می کنم  تعداد این کاغذها رسید به حد تقریبا خیلی کم فقط برنامه دانشگاهم رو زده بودم به دیوار با یه تقویم و دو سه تا پوستر .

 

اما جدیداْ دوباره شروع شده .

 

ها داشتم می گفتم که الان یه جمله زدم به دیفال اتاقم که روش نوشته:

  "همیشه باید بدانی که خواستن از دانستن جدا نیست پس باید بدانی که چه می خواهی "

 و چند تا جمله دیگه ....

 

این جمله ها برای من شدن حکم داروی نیرو زاد . قبلن که کتاب های روانشناسی و از این قبیل بیشتر می خوندم بیشتر بودن اما چند وقته که دیگه نمی خونم آخه کوپنم تموم شد .

ها  وداشتیم وگفتیم که توش یه عالمه راه و روش برای تنظیم وقت و آینده نگری و این ها نوشته بود ... اما من فقط یه هدف برای خودم نوشتم و برنامه ریزی کردم ........اما نمی دونم این آقای پدر چرا گیر داده که من و جناب برادر رو بفرسته بریم هند . خوب البته من که می دونم جناب برادر به دلیل اینکه زیادی مامانی تشریبف دارن نمیان و  ابین قضیه همین جا منتفی هست  و .........اما فقط باعث شد که من بشینم قدری مخم رو به کار بگیرم و برای چند سال آتی هم برنامه ریزی کنم .

 

به قول دوستم بهناز:" آدم باید یه چیز گنده از خدا بخواد تا خدا یه کوچولو براش بزاره "

 

نچ اصلن هم اینطوری نیست.ادم باید خودش بدونه که چی می خواد و تلاش کنه .

 

از خودم خجالت کشیدم آخه من با روزی ۳ الی ۴ ساعت درس خوندن به جایی نمی رسم .

 

ترمه به رگ غیرتش بر می خورد ( توی این شکلک ها ادم با غیرت پیدا نمیشه؟ )

 

نفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش..............

 

نه کار به جاهای باریک نکشید ترمه قول داد که از این به بعد بیشتر درس بخونه الان متوسط درس خوندنش توی عید ۳ الی ۴ ساعت در روزه اما درستش می کنیم مه می تونه درس نخونده ( همون با غیرته) این بزمچه ها چی گفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان .......( شما قیافه یه ادم که چه عرض کنم یه هیبت قشنگ با یه زخم شمشیر   روی صورت و یه سیبیل و از اون سیبیل ها که قیافه اش هنگام ماست خوردن دیدنی هست ها متصور بشوید.......که داره میگه : نفس کششششششششششش.....فردا می خواد از ترمه درس بپرسه .)

 

ضمیمه ۱: عید همگی بازم مبارک.

 

ضمیمه ۲: دانشجویان عزیز ...دانش آموزان عزیز تر ....۷ روز از عید رفت .

 

ضمیمه ۳: این ها که اون بالاست به هم ربط هم داره .

 

ضمیمه ۴ : تا حالا از رنگ صورتی یادم نمیاد استفاده کرده باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ضمیمه ۵: گوش های پر از
حرف های بیهوده ام را
پر می کنم از صدای گنجشکان
چشم های پر از
رنگ های تیره ام را
پر می کنم از آبی شفاف آسمان
خسته ام از راه های دراز پر بن بست
از بیراهه ای می روم
که در انتهای آن
دریاچه ای ست
با آسمان آبی یکدست
و
یک بغل بهار


                          قدسی قاضی نور

 

ضمیمه 6: قدروی نوشتیم وپست کردیم و بعد دوباره  قدر نوشتیم و گل منگلی کردیم و رنگی کردیم و .........از این قبیل کاره اما الان این بلاگفای عزیز ما را گذاشته سر کار .

               یادم باشد

 

                                خدایی است

 

                 و یادمان باشد خدا این جاست

 

                        ................................خیلی نزدیک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

سلام خدا جون

خدا جونم سلام اره منم همون دیگه..............همون که خودت که بهتر می دونی همون که فراموش کاره......همون که وقت غم ها و غصه هاش یادش میاد تو رو داره............همون که همون که بین یه روز .....................چرا من دارم بهت آدرس میدم مگه خودت نگفتی:

از خدا پرسیدم خدایا چه چیزی تو را ناراحت میکند خداوند فرمودند : هر وقت بنده ای با من سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم که گویی به جز او بنده دیگری ندارم ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او !

خوب الان که دیگه همه چیز معلوم شد خدا جونم چقدر تو این چند سال چیز میز یاد گرفتم. خواهرم می گفت امسال شور و شوق مردم یه جور دیگه هست بیشتره...............اما من مخالف بودم آخه شور و شوقشون همیشه یه جوریه ما ادم ها هستیم که عوض میشیم........یادمون میره.

خدا جونم من امسال یه عالمه خواسته دارم من تنبلم خودم هم می دونم اما تو خوبی و زرنگی نمی گم بهم کمک کن می گم یه عالمه به من کمک کن.....خدا جونم یه عالمه من اندازه همون یه عالمه بچه کوچولو هاست که با صداقت حرف میزنن وقتی می پرسی که چقدر دوستمون داری می گن یه عالمه و انگشتای دستشون رو نشون می دن................خدا جونم قد همون ۱۰ تای بچگی که با صداقت بود کمکم کن..........قد همون یه دنیا گفتن بچه ها کمکم کن........خدا خدا جوم من که امسال ۲۰ سالم میشه........من امسال بزرگتر میشم اما در واقعیت بچه تر میشم......

خدا جونم تو از دل همه ادمها با خبری خواسته های همه شون رو  اگر به صلاحشون هست بهشون بده خدا جونم تموم مریض ها رو شفا بده خدا جونم آبجیم داره میره سفر مراقب خودش و همراهاش باش. خدا جونم یه عالمه دیگه هم مسافر داریم مراقب اونها هم باش. خدا جونم دعاهای همه رو قبول کن.

چند وقته حرف های توی وب لاگم رو لیست می کنم الان هم دلم می خواد برات لیستشون کنم.

۱- خدا جونم سلامتی پدر و مادرم رو می خوام با سلامتی همه پدر و مادر های دنیا رو.

۲- خدا جونم امسال کنکور دارم خودت از درون دلم بیشتر خبر داری ..........کمکم کن خیلی کمکم کن .قد همون ۱۰ تای بچگی ها کمکم کن.

۳- حرف زدن برای بیشتر ما راحت هست اما تا می خواهیم بنویسیم..........دستمون به لکنت می افته و دیگه ناتوان میشویم توی نوشتم.

۴- خداجونم خودت می دونی که چقدر برام آینده مهمه چه فکر هایی که نمی کنم از توقع.......بعضی جاها واقعا می ترسم...........از اینکه بدونم توی اینده چه خبره دلم مثل سیر و سرکه می جوشه خدا کمکم کن...............می دونی که چقدر می ترسم که نتونم مثل .....نشم. 

۵- خدا جونم خودت می دونی که من چقدر زود خسته میشم .....چقدر زود میشکنم ........چقدر زود نا امید میشم کمکم کن.

۶- خدا جونم یه عالمه کمکم کن.

۷-  

خاك عاشقي مي داند ، گريه ميكند ، رنج ميكشد

و صبر ميكند ،سر به آستان مرگ ميگذارد ،بر شانه هايش گريه ميكند

اما نميميرد ، خاك عاشقي صبور است ،بر برگ هاي پاييز بوسه ميزند

تقدير جهان را عوض ميكند ،جوانه ها را بيدار، ودرخت ها را خواب ميكند

اما خود هرگز نمي خوابد ، خاك عاشقي صبور است ،كه سال ها و سال ها

برا آسمان صبر ميكند ، و من ، همانم ، كه از خاك آمده ام

چون خاك عاشقم ، و چون خاك ، روزي ، صبوري را هم خواهم آموخت

جبران خليل جبران

 

 ۸- نمی دونم سال دیگه این موقع ها کجام چی کار می کنم به هدف هام رسیدم یا نه؟ وب لاگ می نویسم یا نه اما هر جا باشم یه خدایی رو دارم.........خدا جونم.

۹- خودم رو توی یه لباس سربازی میبینم که با یه کلاه آهنی که روی سرم بند نیست و پوتین های خاکی وایسادم جلوت و با یه نظام باش و پا کوبیدن به زمین بهت می گم :خدا....خدا جون من خیلی چاکرتم.

۱۰- محدثه جون - شائقه جون - عمو سعید - خانم شمعدانی  - کوکو خانوم و آقاشون - آنی خانوم-  مونا جون - آقا سامان - ریحانه خانوم - طاهره خانوم - خسپل جونم- آکتور حامد - عمو سبزی فروش - جوراب عزیز - مت و پت عزیز  - حمید رضای عزیز - وحید و الهه ناز عزیز - خل دیونه عزیز - اقلیمای عزیز - جودی عزیز - قنبر و غضنفر قنیری عزیز - عمو علی - خان عمو - عمه عسل و.....و تموم دوستای گل دیگه .............................دوستای گلم عید همگیتون مبارک.با آرزوی یه سال خوب و خوش پر از سلامتی و یه عالمه خوشبختی برای همه شما  دوستای گلم.

۱۱-سلام خداحافظ
اگر چیز دیگری یافتی بر ایندو اضافه کن
حسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط ترمه   |