تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

تولد...................

 

امروز  صبح  که از خواب بلند شدم.... توی آینه روشویی وقتی به خودم نگاه کردم تصمیم گرفتم که امروز رو متفاوت باشم ....... نه غر بزنم ... نه و نه و نه و هزار تا نه دیگه ........

+++++++++++++++++++++

 

خوب دیگه من ترمه محترمانه به خودم تولدم رو تبریک می گم

ترمه جان : تولدت  مبارک

+++++++++++++++++++++

 

 

امروز سر کار یه لحظه این فکر امد توی سرم که خوب حالا به دنیا هم که امدم آخر من که دلخوشی.....

دیگه ادامه ندادم و قول دادم که مثبت فکر کنم و مثبت بپرم و مثبت باشم و بخندم و غر نزنم و نق نزنم و ..... با توجه به اینکه ساعت 1:30 که برگشتم خونه یه مقداریش پودر شدن انرژی هام اما خوب من مثبتم. +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

بزار بگن

بزار اتفاق بیفته

دنیا برای من مثال یه بروشور بزرگ هست که جلوی روم پهن هست و من هم از توش انتخاب می کنم

انتخاب می کنم که بخندم یا نه

من همیشه می خندم

انتخاب کنم که ناراحت باشم یا خوشجال

من همیشه خوشحالم

من همیشه شادم

من به همه هدف هام می رسم........

+++++++++++++++++++++

 

همیشه وقتی یه پول قلمبه دارم واسه خودم مهمونی می گیرم به خودم می گم که برای خودم یه چیزی بخرم ...... یا مثلا یه سفر به دنیای بی خیالی می کنم و می خوابم ..... الان هم می خوام به خودم کادوی تولد بدم................. آخر تیر ماه که حقوقم رو گرفتم ( توجه : هنوز تیر شروع نشده) می خوام یه گوشی بخرم ******حالا..... تولد تولد تولدت مبارک ...... تولد تولد تولدت مبارک.....( گفتم تولد مبارک نگفتم که با ق.ر که!!!!)*****

 

دلم نمی خواد که حتما برای خودم جوک تعریف کنم تا بخندم ... دلم می خواد یهو بزنم زیر خنده ..... دلم نمی خواد که یهو بشم خانوم و متین و سنگین و با وقار .... دلم می خواد خودم باشم .... برام اهمیتی نداره که دیگران در مورد تیپ و قیافه و .... چی می گن ..... دلم می خواد خودم راحت باشم...... من دلم می خواد خودم باشم.

++++++++++++++++++++++++

 

آقای پدر، خانوم مامان، شو ( خواهر بزرگه) سو ( خواهر دومیه ) و جوجوی مامان ( منظورم برادرم هست) ............... متاسفم من ترمه هستم نه این نه اون و نه می خوام این باشم و نه اون من می خوام ترمه باشم..... با دیونه بازی ها... با غر غر هاش ..... با ..... با تموم وجودم.... خودم باشم.

++++++++++++++++++++++++++++

 

1-      این ها ذوق زدگی 20 سالگی نیست .... من بعد از 20 سال تازه دارم پوست انداختن بلد شدم .... راه رفتن بلد شدم ..... بلند شدن .......

 

2-      تا حالا دیده بودید کسی این همه برای خودش نوشابه باز کنه ندیده بودید خوب حالا دیدید.

 

 

3-      عکس گوشی جدیدم و از اینترنت گرفتم می زارم براتون.

 

 

4-      حدس بزنید من چند سالمه ؟؟؟؟؟؟ حدس بزنید من متولد چه روزی و چه ماهی و چه سالی هستم؟؟؟؟؟ ( البته سعی کنین خسته نشین حالا چون شمایید 4 جوابیش می کنم.)

الف. اتاق تمساح ها     ب. 30/3/1367   ج.تجدید شدم نه ببخشید رد شدم نرفتم مدرسه

د. تمام موارد فوق         خ. برق رفته نمی تونید این پست رو بخونید پس تا 3 ماه امتحانات رو عقب می اندازیم.

 

 

 

5-      وقتی یه نفر می فهمه شما مثلا این قدر سن دارید جلوی شما می گه: "وای الهی..... چقدر کم سنی.... نازی ...... من فکر می کردم 30 سال رو شیرین داشته باشی .... خدایا باورم نمیشه........ جون من........ مرگ خودت ........ادامه دارد."

اما توی دلش می گه : "بهش می حوره قد مامان بزرگ من سن داشته باشه"

در ضمن مامان بزرگه فوت شده.

 

6- این رنگی رنگی نوشتن ها به خاطر تولد بود ها وگرنه من که اصلن رنگی نمی نویسم!!!!!!

+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

.......

گاه میان دو

هیچ فاصله ای نیست

 حتی گذر مویی

و گاه

اقیانوسی بی کران

تضاد.

 

 

اما در تضاد هم امیدی هست

چون بزرگی کوچک

و کوچکی بزرگ.

                                 

 

 

                                                    "کولی پیراهن تنگ یک خواب بلند"

                                                                          "کیکاووس یاکیده"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

تلنگر.............

یه جورایی وقتی یه تلنگری بهم می خورد مثل سرماخوردگی بود.

چند تا پنی سیلین با چند تا آنتی هیستامین و خواب....... این دوره های ناراحتی من هم همین طوری بود.

فکر می کردم مثل سرماخوردگی هست اما دیدم نه خوب شدنی نیست

بدن هم بعد از یه مدتی نسبت به یه مسکن هایی دیگه جواب نمیده

چه برسه به این به دوره دیپرس بازی من هم که دوا درمون هام برای خودم هم حکم یه مسکن داشت که دیگه تاثیر نمی کرد.

مُردم تا تونستم یه جورایی خودم رو نجات بدم.

من مثل مریضی هستم که دیگه برای سرماخوردگی نمیره دکتر خودش واسه خودش نسخه می پیچه و می خوره.

یه جورایی چنگ زده بودم به گذشته.... نمی دونم اما خودم فکر می کنم به خاطر استرس نمی دونم این کنکوره

یه خورده گذشته زیر و رو شد هم یکی دو تا امتحان رو به گند کشیدیم ...هم من از آدم سابقی که بودم یه خورده فاصله گرفتم و تغییر کردم.

همیشه وقتی یه چینین موقع هایی ناراحت میشم مثل همون سرماخوردگی یه دوره چند روزه داره که بعد رله میشه..... فقط مثل این طوفانهایی می مونه که یه چند روزی هوا رو خراب می کنه و بعد میره ..... گرفتن های من هم همین جوری بود اما این یکی نمی خوام گنده اش کنم اما خیلی بد بود

1-       اشکم در مشکم بود (کافی بود یکی به من بگه تو پقی بزنم زیر گریه)

2-       خودم هم از حال و احوالم با خبر نبودم یهو کَل می انداختم یهو خروس جنگی می شدم یهو ....الله اعلم.

3-       ......

4-       .

5-       .

6-       .

7-       .

.

.

.

.

جستجو تا اون جا بید که ژولورن ترمه به این نتیجه رسید که نه چیزی عایدمون نمیشه...... و طی تماس هایی با مخ محترم به این نتیجه رسیدیم که به یه خونه تکونی کوچولو نیاز دارم.

هی میومدم خودم رو گول میزدم و دو تا پست انرژی زا می زاشتم بعد از 2 ساعت تموم انرژیها پودر میشدن می رفتن هوا.

احساس می کردم دلم می خواد مثل این بچه کوچولو ها یه دست گنده بیاد زیر بغلم رو بگیره و بلندم کنه اما فهمیدم که من خودم دستهایی بزرگ دارم که باید که خودم با هاشون زیر بغل خودم رو بگیرم.

یه جورایی عوض شدم .

شاید تغییراتی خیلی جزئی باشه اما مهم هست.... حداقل برای من.

برای خود خودم.

وقتی از خودت یه چیزهایی یاد می گیری خیلی مهم هست. اگر ادم خودش رو بشناسه دنیایش را شناخته.

نه از رخوت و سستی دپرسی خبری هست .....نه از گریه و ها و زاری ها. یه جوری ادمی شده که برای خودم قابل احترامه که نشکنمش و خرابش نکنم.

یه جورایی ........... حس بزرگ و نمی دونم مهم وتوپ و .... این ها نیست......حسی هست که به من کمک کرد.

نه کتاب خوندن کمکم کرد نه خوندن جملاتی که همیشه انرژی از دست رفته ام رو باز می بخشه و نه کارهایی که قبلن می کردم.... یه نوع تحول بود .... از یه گوشه ای توی دلم پیداش شد.

 

آخرین جمله پست قبل مخاطب خاصی داشت که بهم کمک کردم.

ممنونم ازت ... جونم.

 

یاد گرفتم دستی نخوام که بلندم کنه ....دستای خودم رو بزارم اهرم .

یاد گرفتم که تکیه گاه نخوام کمرم ...کمر خودم بشه تکیه گاهم .

یاد گرفتم که با نشستن کاری انجام داده نمیشه باید به انگشت هام یاد بدم که اون ها هم فکر کنن

یاد گرفتم که....

یاد گرفتم که هر وقت حتی اگر با بدی هم از خدا تقاضایی بکنم بهم جواب میده نه منو توی نوبت نمی زاره. نمی گه حوصله ندارم. نمی گه خسته ام. نمی گه بی خیال. وسط نق نق هام نمی گه ول کن امروز فلان و  بسان. و هزار تا نمی گه های دیگه.

یاد گرفتم که یاد بگیرم که بعضی از یادگرفتن ها مسئولیت یادگیریشون با خودم هست.

یاد گرفتم که من یه تور دارم که انداختمش توی دریایی بزرگ باید خودم بکشمش بالا.

یاد گرفتم که.....خیلی چیزها رو باید یاد بگیرم...

 

**************************************

 

خاطراتی از دوران طفولیت + 7 سالگی

در پی پیدا کردن علل و عواملی که من رو به خاک سیاه نشونده که ای بابا چرا این حرص و ولع ما در خریدن و خوندن کتاب کم نمیشه و طی مکاشفات ژولورن ترمه به خاطره رسیدم که: یه روزیه من یه بچه بودم اول دبستانی از اون مدرسه گنده مان تنها چیزی که یاد مونده اینه که یه کتاب خونه داشت این هوا..... نه ببخشید این هوا بزرگتر

زنگ تفریح بدو بدو رفتم توی کتابخونه و مغشول سیر و سیاحت که یهو ای دل غافل زنگ خورده (کتابخونه توی یه ساختمون دیگه بود یعنی توی حیاط مدرسه ما دو تا ساختمون بود) دو برابر سرعت نور برگشتیم رفتیم توی کلاس درست یادم نیست اما معلم  عزیز به من گوشزد نمودند که وقت هایی که بیکاری برو ..... حالا من هی دارم فکر می کنم که ای خدا بچه اول دبستانی چقدر سواد داشته که بره توی کتابخونه فقط این حس می پره وسط خودش رو نشون بده که بگه : ترمه خانوم خیلی به کتاب علاقه داشته، داره، خواهد داشت، این نهضت ادامه دارد...

حالا اون وسطه یکی به این معلم ما می گفت آخه پروفسور بچه اول دبستانی تعطیلیش کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

یادمه به شدت از معلم اول دبستانم وحشت داشتم.... به همین دلیل هم وسط سال نسخه پیچیده شد که مدرسه عوض کنم و کردم و استعدادهای ترمه یکی پس از دیگری شکفته شد.

و در حال شکوفا شدن است.

 

 ********************************************

با تشکر از محدثه جون که منو به بازی دعوتید(؟؟؟؟)

10 تایی بازی

10 تا چیزی که دوست دارم

1- من کتاب هام رو دوست دارم و مخصوصا اولین کتابی که خیلی توی خاطرم جا خوش کرده "بلندی های بادگیر امیلی برونته" دقیقا یادم هست که اول دبیرستان بودم که این کتاب رو خوندم و دارمش.

2-  کامپیوترم . زیاد با کامپیوترم ور نمی رم اما اگر یه روزی باهاش کار نکنم نمیشه.

3- از کفش خریدن هم خیلی خوشم میاد.

4- انواع و اقسام شکلات. شکلات های کاکائویی و ... و بستنی ...... عاشق چیزهای تند هم هستم کلاً چیزهای تند رو هم دوست دارم.... اما اول از همه شکلات.

5- از ادم هایی که خیلی متفاوت هستن . ادم هایی که معلوم نیست فردا چه کاره هستن. آدم هایی که امروزشون شبیه دیروزشون نبوده و متعاقبا آینده.

6- فصل فقط فصل زمستون . حاضرم توی برف و بوران و سرما و بارون گیر کنم اما فصل تابستون رو به چشم نبینم. قشنگیش اینه که من دقیقا وسط بهار و تابستون به دنیا امدم . آخرین روز بهار.

7- ادم هایی که وقتی یه چیز اشتباهی رو میگن یا کار خطایی می کنن اولین چیزی که می گن ببخشید هست.

8- از طلا جواهر که عرض کنم که یه تیکه طلا در حد اپسیلم ندارم چون خوشم نمیاد و از نقره جات هم هی نه خوشم نمیاد.

9- عشق می کنم وقتی با اقتدار کامل از حقوق خودم خرج می کنم.

10 – انیمیشن های قند عسل.

11- وب لاگم رو دوست دارم . زیاد . وقتی توی دفتر چیز میزهایی رو می نوشتم بعد توی یه حس و حال مثلن ؟؟؟؟ آهان عصبانی دفتره پودر می شد  می رفت ولی این وب لاگه رو خیلی دوست دارم.

 

 

 

10 تایی که بدم میاد

نه از 15 تایی که بدم میاد.

1- از اینکه من و با دیگران مقایسه کنن.

2- مهمانی های خانوادگی با حضور همه خاله زنک ها ( این شامل تقریبا تمام اقواممون میشه)

3- از آدم هایی که غیبت می کنن. از آدم هایی که کلاس می زارن . از آدم هایی که منم منم می کنن یا متعاقبا دخترم دخترم یا پسرم پسرم.

4- از پسر های گنده لوسی که چسبیدن به مامانشون و مامانشون هی میگه وای پسرم وای پسرم البته این ها همه یه جورایی مثل بند 3 بود ها ؟؟؟؟

5- تماشا کردن تلویزیون مخصوصا این فیلم های تب سرد و گرم و نمی دونم ترنج و ......

6- آدم های فضول که با وقاهت ( وقاحت ) تمام از چند و چون همه چیز میز زندگیت می خوان سر در بیارن

7- از آدم های خسیس بدم میاد.

8- از ادم هایی  که حسودن بدم میاد.

9- از نصیحت های الکی بدم میاد.

10- از کتاب امانت دادن بدم میاد : زیرا یکی از کتاب هام به دیار باقی شتافت. 2- بعضی از کتاب هام هم که دیگه شبیه کتاب نیستم اعم از درسی و غیر درسی.

11- به هیچ کسی فرصت دوباره که چه عرض کنم سه باره هم نمی دم.

12- از آدم های شلخته و از این آدم هایی که نمی دونن چی کجاست و این ها.

13- از کتاب های علمی تخیلی بدم میاد.

14- از دعوا بدم میاد. از اینکه دو تا با هم دعوا کننو داد و هوار را بندازن.

15- از اینکه بگن تو شبیه این هستی و اون هستی بدم میاد.

 

دعوتی ها : 1- شائقه . 2- جوراب جان  3- پت جون.   4- مونا جان.  5- عمو علی و عمو سعید

 

 **************************************************

آخر نوشت ها :

1- بعد من یهویی یه صدایی شنیدم که می گفت : "نفس کش" ببخشید این مال یه انیمیشن دیگه بود..... شما یه قند عسل ندارین بدین به من!!!!! می خوام درسته قورتش بدم...... ماجراهای قند عسل بهترین فیلم و سریال و انیمشن و فیلم کوتاه و کلن توی "جشنواره فیلم ترمه" اول شد.

 

2- خواهرم داره جیزیه می خرد .... البته خواهرم قبلن  پرتقال فروش را پیدا کرده ( منظور همان داماد است.) من اگر ....اگر ......اگر...... یه روزی خواستم برم جهیزیه بخرم یه لب تاپ  توپ می خرم با تمام مخلفات و دستگاهای جانبی و یه کتابخونه چوبی توپ چون کتابخونه ام ازر این اهنی هاست که باید رو هم سوارشون کرد............... کاسه کوزه هم می گیم داماد بیاره.... (البته شما برایمن پرتقال فروش پیدا کنید که سهله لیمو فروش هم نمی تونید گیر بیارید.)

 

 3- ترمه نمکدان می شود.

 4- مخاطب خاص دارد نخون دیگه . اسنفر جان ممنون جمله ات به دلمان چسبید. زیاد.

5- این یکی از کوتاه ترین پست های من است.

6 – اگر چشماتون خسته شده آب هویج بخورین......ببخشید گفتم آب هویج نگفتم آب هویج بستنی که اِه بابا؟؟؟؟؟؟

7- یه عروسکی هولوپی افتاده توی اتاق بنده.... منم که برایترک دیوار هم اسم میزارم ....چند باری براش اسم گذاشتم یادم رفت ...امروز توی تاکسی یه اسم قلمبه سلمبه براش گذاشتم بازم یادم رفت.... تصمیم دارم یه اسم بزارم بعد بنویسم بندازمش گردنش.... البته فکر نکنم عروسکه موندنی باشه ....صاب داره داش.

اسمش رو از یه وب لاگی دزدیدم می زارم میشا.

8-       پاس می داریم اسم میشا را و می گوییم میشال جان بیا این جا.

9-       از بس همه وسایلم یه اسم دیگه داره تقریبا همه از اسم های این ها هم خبر دارن. اسم یکی شون "بافر" هست. من عروسک بخر نیستم اما از سر و کول من عروسک به من هدیه میشه.

10-   پست قبل به این معنا بود که دیگه دیگه .....

11-    متحول می شویییییییییییییییییییییییم.

۱۲- خودتون دو سه تا شکلک به متن اضافه کنید.

۱۳- امتحانام داره شروع میشه....شاید کمتر بیام اینترنت....البته گفتم شاید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

من فعلن یه جوری ام ....

اَه .....چه مرگته .. با زیر و رو کردن این خونه کهنه قدیمی داری دنبال چی می گردی...ها .....مُردی .نمی تونی جواب بدی ؟؟؟؟ کو ؟ کجان ؟؟ کجاست اون هم سعی و تلاش برای درس خوندن .....باز هم می خوای بری دانشگاه آزاد .........ترمه ....برگرد کجایی توی گذشته دنبال چی می گردی؟ چیزی عوض نشده ....فقط تو بزرگ شدی ...

 

ما کسانی رو که به فکرمون هستن  به گریه می اندازیم ...

 ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن ...

 و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن ...

 

لارم نیست که بخوام توضیح بدم تو که خودت می دونی من چه مرگم هست خودت کمکم کن لطفن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

مرد و مردانه ....

اگر گوش کنی ،
صدای پرندگان را می شنوی
اگر نگاه کنی ، شکوفه های درختان را می بینی
اگر بخواهی ،
امسال را به ماندگارترین سال زندگی ات تبدیل می کنی
تنها تلاش لازم است ، و کمی عشق ..

 

 

دلم می خواد یه کتاب بر دارم و غرق بشم توی کتاب.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

و دوباره ...

اینک منم که بر در تمام گذشته قفلی محکم زده, سربه افق برداشته و عزم کرده تا آینده را با قلم خوش رنگ اراده نقش بزند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

مچاله می شم .

مچاله می شم .

.

.

.

.

.

.

صورتش جمع میشه.

وقتی باز میشه همه جا رو تار می بینه.

 روی صورت داغش اشک های داغ ترش سرایز میشه . خفه گریه می کنه. کسی نباید صداش رو بشنوه .خفه گریه می کنه .

مثل همیشه .

نه .....مثل شب هایی گریه می کنه که توی تخت خوابش بود. پتوش رو می کشید روی سرش و د برو که رفتی .... ملافه پتویی که خیس می شد یا بالشی که از اشک های داغش خیس.

اما اشک ها روی بالش سرد می شدن.

بالشش باهاش همدردی می کرد اما ادم های اطرافش نه.

من نمی خوام

من نمی خوام دوباره اون تابستون لعنتی تکرار بشه.

تابستون 84.

به خاطر اوردنش سخت نیست.

بعد شد ورودی های بهمن 84 دانشگاه آزاد اسلامی واحد...

برای من شد واحد بدبختی.

.

.

.

.

بعضی موقع ها با حواس پرتی

توی این روزهای شکلاتی.....روزهای به ظاهر شکلاتی ...نه روزهای با پوسته ای شکلاتی غرق می شم.

من نمی خوام.

من دلم می خواد این ر.وزها رو دو دستی بچسبم تا نگذرن .

من می خوام داد بزنم من می ترسم.

من دلم می خواد محو بشم

من دلم می خواد پاک بشم

من دلم می خواد از خاطره این روزهای لعنتی پاک بشم.

من دلم می خواد از خاطره این قوم و خویش دور بشم.

من دلم می خواد از خاطره این خونه گم بشم.

من .......

 

 

ببخشید.....مچاله شدن من مهم نیست.

 

 

 

مهم اتفاق افتادن.

 

 

باز هم گند شدن.

 

 

متنفرم از روزهای شنبه ای که بخوام با یه حس گند شروعشون کنم .

یا با یه حس گند تموم  .

 

 

 

 

 

 

 

من می ترسم.

نه از محو شدن صورتک این روزهای شکلاتی.

 

از دوباره تکرار شدن یه شب.

 

 

از اینکه پچ پچ کنون نه ....... خیلی هم پچ پچ کنون نیست.............. بگن که  :

 چه طوری بهش بگیم؟؟؟؟؟؟ هر و کر و هر و کر

 هیچی بهش می گیم یه سال دیگه هم................................

 

 

تو شاهدی و می بینی و هیچی نمی گی.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

بعضی ها و بعضی های دیگه.....

 

بعضی ها می خوان که بعضی های دیگه ...

 

وایسا ... وایسا ببینم

به من چه که بعضی ها  چی می خوان و چی کار و فلان و بسان و اینها.....

 

من

منم

یه ترمه با یه هدف جلوی روش و در حال دویدن به سوی هدفش.

 

پس خاله نوه پسری مادر شوهر فخری خانوم زن آق اسداله خدا بیامرز که یه چهار پنج سال پیش اینو به نوه عمه ...... اینو گفت و اون می خواد شوهر کنه و من ترشیده شدم و تو ترشیده شدی و او ترشیده خواهد شد و ما ترشیده خواهم شد و آنها و این ها ترشیده می شوند...

 

چی داش ..............نداریم ....به قول خودمون چی داداش من،  نچ.

 

والسلام و علیکم و رحمته اله .

 

 

ناپلئون :صاحب همت در پیچ و خم های زندگی هیچ گاه با یاس و درماندگی رو به رو نخواهد شد.

مارو اکلینز:اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد.

باسیل اس .والش:اگر ندانید که به کجا می روید, چگونه توقع دارید به آنجا برسید؟

 

ضمیمه 1: 44 روز دیگه من کنکور دارم. " کاردانی به کارشناسی" . دعا را فراموش نکنید.    آمین

ضمیمه 2: چرا همه فکر کردن من کارشناسی ارشد امتحان دادم؟؟؟؟؟؟   

 

 

مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که " کسی می خواست"، که من کسی نداشتم، کسم خدا بود،  کس بی کسان.

 

 

تا یک شنبه بای بای ....ترکوندم دارم درس می خونم خفن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

من ترمه هستم....ترمه ای که ....خیلی خیلیس فرق د اره با گذشته.

امروز یاد گرفتم که نوشتن مشق ها با خط بد و خرچنگ قورباغه بهتر از ننوشتن هست .

 

ببین احاطه کرده است

مچاله شو .................

 

 

عدد بده.

 

من یه ماچ گنده می خوام که یکی بزنه روی لپم و این اخم کذایی از روی صورتم بپره .

 

 

 طبق معمول نه ساعت ها وایسادن نه تقویم ها رو قولشون وایسادن که هی برگ هاشون رو حفظ کنن... اول خرداد ماه 87 هست.

من یه 29 روز دیگه ای به دنیا میام.

از فردا من دقیقاً 50 روز دیگه بیشتر با کنکور جونم فاصله ندارم.

50روز دیگه مونده و من هنوز منتظرم.

نتایج کارشناسی ارشد هم اعلام شد.

من

 

 

 

منم می رم

منم می شوم جزء اون

هنوز هم مثل بچگی هام نمی تونم حرف هام رو بزنم

می ترسم

ترس از اینکه مسخره بشم

گاهی اوقات فکر می کنم من هیچ وقت خودم نبودم

اما متاسفم

من الان خودم هستم

خود خودم.

همیشه دوچار یه خود سانسوری بودم .

 

دوستم می گه با ر فتن به دانشگاه آزاد یه کلاه گنده  تا کمر رفته سرم

 

اما من همیشه توی یه کلاه گنده قایم شده بودم .

 

متاسفم اما من الان روی اون کلاه وایسادم.

 

تازه دست راستم هم زدم به پیشونیم و دارم به اون دور دورها نگاه می کنم.

 

یه روزی منو انداختین تو چاه ....البته کار شما همیشه همینه ....انداختن من تو چاه ...

اما یادتون میره که طناب رو بردارین

بازم برای شما متاسفم

امروز سر اون طناب  رو گرفتم و امدم بالا .......بازم براتون متاسفم......یه روزی من هم می شوم 37 البته بگم که من دو رقمی نمی خوام ................من همیشه تک هستم.

 

من بازم براتون متاسفم ... چون حتی دلم نمی خواد که براتون در مورد نقشه ها و آینده ام توضیحی بدم. دلیلی نمی بینم که بخوام براتون دلیلی بیارم و چیزی توضیح بدم.

 

گاهی اوقات این جا هم دوچار خود سانسوری می شم ...............امشب من یه فیلم واقعی بودم...

الان اول مهر ماه سال 1387 هست و من ساک وسایلم .....همون چمدون خاکی رنگه و کوله پشتی صورمعه ای رنگم روی کولم هست و به همراه کیف سیاه که یه کفش دوزک صورتی ازش آویزون هست رو با خودم حمل می کنم و دارم میرم به سمت ترمینال و هی هر وقت بر می گردم دارم به دانشگاه آزاد قبلیم نگاه می کنم و می خندم و شاید یاد روزهای گذشته ....این قدر این روز ها  درگیرم که فقط آینده برام مهمه.

 

 گریه دل را آبیاری می کند .

 

 

 

دوستم خل دیوونه عزیز منو به بازی دعوت کرده . منم که حساس همیشه خدا از بس خوش قولم مردم.

 

بعد از یه عالمه بد قولی می نویسیم:

بازی از این قراره :

چشمامونو می بندیم و فکر می کنیم

 و سه تا کلمه ای رو که  بیشترین بار مثبت رو برامون داره انتخاب می کنیم

 و می نویسیم..

بعد هم سه نفر رو به بازی دعوت می کنیم...

 

1-      خدا

2-      خدا

3-      خدا

 

 

دعوتی ها : پت ، محدثه جون ، جوراب جون، شائقه ( من فقط تا 4 بلدم بشمارم ....واسه همین هم 3 رو نوخواهیم)

 

 

 

من حکم بچه بازیگوشی رو دارم که هی زنگ در خونه ها رو می زنم و فرار می کنم ....اما هر وقت می رسم در خونه خدا ... دلم می خواد وقتی زنگ می زنم اون جا دیگه در نرم ...وایسم همون جا و منتظر تا یکی در رو برام باز کنه. همیشه خدا میاد و در و برام باز می کنه.

یه عالمه من هی نق نق می کنم و اون فقط گوش می ده.

هی من یه عالمه غر می زنم و اون من و آروم می کنه.

...

اگر من از بازی زنگ بزن و فرار کن خسته شده باشم و رفته باشم پی یه بازی دیگه اون میاد و منو پیدا می کنه.

من زیاد با خدا بد قولی کردم ...........خودم می دونم ..........اما اون از این دوست هایی نیست که به من ساعتش رو نشون بده و بگه : دیر کردی، مگه من الاف تو ام، ببخشید ساعت چنده، یا پیام بده که چرا نیومدی و یا یه بوته علف از زیر پاش نشونم بده یا بگه در امد و بعد خشک شد و رفت....

 

تازه وقتی من دیر دیر میام اون در خونه اش رو خودش برام باز می کنه ... منو بغل می کنه و یهو من هیچ غمی ندارم.

 

 

یهو من میشم شاد شاد شاد

و بعد وجدان درد میگیرم و دنبال یه بهونه واسه اینکه

چرا دیر امدم.

 

 

 

 

 

ضمیمه 1: بنده در دوران طفولیت از طرفداران تیم قرمز پوش پایتخت بودم بیاین به من تبریک بگین دیگه؟

 

 من دیگه منتظر نیستم تا شما به من چیزی بگین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط ترمه   |