تبليغاتX
بقچه دل من

با توجه به اینکه همیشه پلاسم جلوی کامپیوترم واقعا فکر نمی کردم بتونم دوام بیارم بدون مودم و وای اصلن یه جوری این مودم جان به دیار باقی شتافت که دو تا سکته خفیف رد کردم!!!!

امیدوارم از این بلا ها سر کسی نیاد (چوپان دروغگو)

 

حالا ماجرای مودم سوخته:

شنبه 22/4/1387 ساعت 7 الی 7:30

پس از کش و قوس های فراوان بعد از تموم شدن کلاس زبانم آمدم خونه و به دلیل اینکه من تنه ام خورده بود به تنه کوکب خانوم تصمیم مصری گرفته شده بود مبنی بر اینکه ترمه جان خانه تکونی کنه من هم آخر مثبت بودن روان شدیم از پی تمیز کاری البته از صبح این اتاق رو ربختم به هم میز کامپیوتر و میز تحریرم از شمال یه جنوب انتقال پیدا نمودند و صد البته که فاصله پریز برق از کامپیوتر دو صد چندان شد و ترمه جان با یک عدد سه راهی تصمصم به احیای مجدد این پیوند گرفت و متاسفانه از آنجا که این دو دوچار غم دوری شده بودند اشتبی زده شد و .............بوم.

به حدی این مودم بد بخت من ترکید که موکت اتاق بنده هم دوچار حریق شد.... نه به این شوری که خوب دیگه موکت اتاقم هم بعله دوچار سوختی عمیق شد!!!!!!

خوب حالا ماجرای آپیدنم .... جوجوی مامان( برادرم) از کامپیوتر قدیمی من استفاده می کنه وهزار و صد میلیون بار به من گفته که ویندوزش رو عوض کنم و فلان و بسان من هم که اصلا به چشم نمیاد تعویض  ویندوز  و این ها اصلن به روی مبارک خودم نیاوردم القصه که گذر هر پوستی به دباغ خونه می افته بعله ما هم الان در دباغ خانه به سر می بریم و به دلیل اینکه همیشه دو جناح بچه در یک خانه از نوع پشت سر هم همیشه در حال جنگ هستند برای همین کمتر می توانیم بیاییم به این خونه دل.

و حالا چرا می خواستم وصل بشم به اینترنت می خواستم آخرین نمره ام را نگاه کنم اما .... خدای من آخه کی گفته یه 10 ناقابل ارزش سوختن مودم رو داشت خدا ... آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

با هزار مکافات از یه استاد اخمو و بد و لجباز و بچه و ننر و لوس 19 بگیری اونم ریاضی!!!! اما ای خدا یه درس سه واحدی رو 10. می دونم من الان آب شدم و رفتم توی زمین.

 

کنکور که دادیم و رفت.... دانشگاه هم که تموم شد ...... کارم هم که دیگه تموم شد...... بنده الان حکم هم یه بیکار را دارم که به این جامعه اضافه شدم و همین الان ورود خودم رو به این دنیای بیکاران تبریک می گویم.

تبریک.

 

ضمیمه1: سوال :چقدر به بی نمکی دست اعتقاد دارید؟؟؟؟؟؟؟؟ من نمونه بارز دست بی نمکم ..... بشکنه این دست که نمک نداره ..... سالی به هزار و شونصد بار که غذا می پزم همیشه خدا غذاهام بی نمکن و صد البته که اگر این دست رو تا آرنج هم پر از عسل به ته حلقوم یه نفر راهنمایی کنم باز هم گاز می گیره.

ضمیمه 2: به لطف حضرت حق دوبار مجمع تشخیص مصلحت نظام اقوام به گرد هم آمدند تا بشینن به تفسیر و تعبیر شرح مشاهدات متعاقبا اعلام خواهد شد.

ضمیمه 3: پت عزیز روم به دیفال بابت کتاب ها.

ضمیمه 4: می خواستم با حقوق آخرم موبایلم و عوض کنم اما حالا باید مودمم رو عوض کنم ( در حال گریه می باشیم.)

ضمیمه 5: یک عدد گیر در پیش رو دارم.... می دونم که چهار روز دیگه بر می گردن میگن... تو چرا این جوری رفتار می کنی و تو چرا فلان و بسان..... و من هم دلم می خوام بگم من این جوری ام .... این شما ها هستین که باعث می شین دلم بخواد عق بزنم و همه چیز رو بیارم بالا این خنده های تصنعی .... این حرف های بی خودی .... تو چی کار کردی و من چی کار کردم.... فلان و بسان ...... چرا مرغ همسایه غازه..... چرا لباست بی اتیکته و قیمت لباست چنده ..... چقدر نمی دونم و از این خزعبلات.

ضمیمه 6: خوبی کامپیوتره جوجو اینه که یه عالمه آهنگ های مهستی داره .... دلم تنگ شده بود برای شنیدن آهنگ هاش...... خدا بیامرزدت مهستی جان.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387;ساعت 11:1 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

خدای من، خدای خوب و مهربان، من و قلب کوچکم دوست می داریم، هر چه زودتر مودم کامپیوترم حالش خوب بشه.

ضمیمه ۱: سلام علیکم

ضمیمه ۲: مودمم سوخت. یعنی از بس باهوشم به جای تلفن وصلش کردم به برق.

ضمیمه ۳: کنکورم خوب بود. زبان عمومی اش سخت بود. هم چنان زنده ایم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387;ساعت 1:6 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

 

دیشب وسط کوچه خاکی با زهرا درد دل دوتامون باز شد.

گاهی اوقات اگر یه هفته هم با هم باشیم بازم حرف هامون تمومی ندارن.....

دو سال و نیمی که رفتم دانشگاه بین تموم بچه ها نتونستم یکی رو پیدا کنم که بتونه به اندازه یه اپسیلم بفهمه چی می گم.... یا به قول زهرا درک کنه.

این روزها نه خسته ام نه تنها نه نمی دونم هزار تا چیز دیگه

این روزها سعی می کنم  خودم باشم.

دیشب به زهرا گفتم حتی این روزها برام اهمیتی نداره بخوام کسی رو که داره در موردم فکر اشتباهی رو میکنه از خواب خرگوشیش بیدار کنم ... مگه یکی و دو تا هستن ... همین جا 5 نفر هستن.

گفتم که دلیلی نمی بینم که می خوام چی کار کنم و از چیزهایی که می خوام به دست بیارم و درس و مشق و زندگیم ... برای بقیه آدم ها حرف بزنم.

این روزها ..........

من ادمی نیستم که بگم من می خوام نمی دونم این کار رو بکنم و ادم هایی هم نبودن که بگن اره تو می تونی و فلان و بسان ..... بعد توی بوق و کرنا پر کنن که وای ... چنین و چنان.

حتی اگر یه روزی بچگی کردم و گفتم بیشتر براشون شبیه تعریف کردن جوک بوده تا ...

نمی گم هر چی قسمت باشه پیش میاد و فلان و بسان .... توی زندگی من چیزهایی پیش میاد که خودم خواستم.... و چیزهایی پیش خواهد امد که خودم خواهم خواست.

اگر بلد نباشم لالایی بگم، داستان یه دیو دو سر هم برات تعریف نمی کنم.

 

این روزهای من شبیه هیچ کدوم از روزهای ادم های دیگه نیست .... این روزهای من شبیه خودم هست.

شبیه دختری که خودش رو گم می کنه توی یه عالمه پرده  سفید شسته شده روی بند ...... خودش رو رها میکنه میون درخت هایی که سبزن سبز سبز.... نمی ترسه.

 این روزها من یه شوالیه هستم که می جنگه و ناامید نمیشه .... شوالیه ای که می دونه شکست یعنی نا امید شدن.... و شکست زودهنگام یعنی شکستی که تسلیم سرنوشت بشی.... شوالیه می دونه که حتی توی دقایق آخر هم میشه پیروز شد... شوالیه می دونه که استمرار در کاری که انجام می ده به پیروزی می رسه... اگر بخواد... شوالیه می خواد....شوالیه نه سیاهه و نه سفیده.... شوالیه رنگ خودش هست.... رنگ خودش.

شوالیه قهرمان  میشه....

شوالیه می خواد... می خواد که قهرمان بشه... هیچی نمی تونه جلوی خواستن یه نفر رو بگیره.

 

 

تو هم اگر بخوای می تونی.

باید بخوای.

من می خوام پس می تونم.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387;ساعت 2:17 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

می تونم بنویسم گند زدم به امروز یا امروز یکی از گند ترین روزهای زندگی من بود... امروز نمی دونم چی و چی ....... اما می خوام بنویسم امروز آخرین روزی بود که من گند زدم به زندگیم...آخرین روز

 

* وقتت را تلف ماتم گرقتن برای اشتباهات گذشته نکن، از آن ها درس بگیر و بگذر.

هنگام مواجهه با کار سخت،طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است.اگر به دنبال صید نهنگ هستی، سس مخصوص طبخ ماهی را همراه ببر.

* طوری زندگی کن که بتوانند روی سنگ قبرت بنویسند :"متاسف نبود."

* ذهن تو در هر  لحظه قادر است تنها یک فکر را در خود جای دهد. کاری کن که آن فکر مثبت و سازنده باشد.

 

کتاب نکته های کوچک زندگی

اچ  جکسون براون

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387;ساعت 11:14 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

ساده بو د اما نه به سادگی هایی که فکر می کنیم نه این ساده هایی که ما می گیم ساده لوح و خوب میشه سرش رو گول مالید..... توی اون جمعیتی که همه در حال رفتن بودن وایسادن یه نفر جلب توجه می کرد. جمعیتی که هر کسی به یه طرف می رفت گاهی یه تنه هم می خورد اما تنه ها حتی فرصت عذرخواهی هم نداشتن شاید لازم نبود... شاید هم  مقصر اون بود که وایساده بود و داشت یه نگاهی هم به مسیرش می کرد و نقشه رو می دید و دوباره سبک و سنگین می کرد و  ..........یه نگاهی هم به آدم های اطرافش.

آدم هایی که از کنارش رد می شدن مثل نقاشی هاش با آبرنگ بودن که وقتی تر بودن و یه عالمه آب رنگ روی طرح وقتی برشون می گردوند و رنگ ها با هم قاطی می شدن.

پیش خودش فکر کرد این آدم ها چقدر تند تند راه می رن .... چرا یه دقیقه نفس هم نمیکشن.

همه تند تند تند تند تند تند راه می رفتن.

 

 

صبح ها بدو بدو می رم سر کار بعد وسطش دوباره می رم دانشگاه سر کلاس و هنوز بچه ها توی کلاسن و من در راه رفتن به سر کار.....

چند روز پیش با خانوم مامان رفته بودیم. چند تا از بچه های دانشگاه رو دیدم بعد یه نگاهی کردم به خودم .... یه لحظه حتی از قیافه خودم هم خنده ام گرفت ..... سر کار با یه تیپ و قیافه ... سر کلاس هم همون ... حالا هم که بیرون بودم هم همون تیپ و قیافه .... یه جورای خسته شده بودم .... تریپ یکی از بچه ها جوری تغییر کرده بود که با بهت نگاش کردم و اولش نشناختمش. همون لحظه دلم می خواست برم یه روسری بخرم و با این مقنعه زمخت و سیاه عوضش کنم.

 

بعضی موقع ها خودم رو می بینم که وسط یه پیاده رو وایسادم و همه آدم ها دارن با سرعت از کنارم رد میشن

با سرعت رفتن آدم ها شبیه طرح هایی هست که تازه بودنُ، موندن زیر بارون و  رنگ ها روی تن هم دویدن و پخش شدن .......مثل آبرنگی که یه عالمه آب روش هست و کجش می کنم و   رنگ ها توی هم قاطی می شن......

یه جورایی احساس می کردم که یه  چیزهایی  برام تکراری شده .... یه جورایی خسته بودم.... توی همسن و سالان خودم ... توی بچه های دانشگاه .... من یه جوری شده بودم

 

 

همیشه پیش خودم می گم دلم نمی خواد که وقتی میام توی خونه دیگه از سر کارم حرف بزنم .... نمی خوام همون وقتی رو که با دوستام هستم در مورد دانشگاه حرف بزنم...

 

 

دلم می خواد یه تفاوتی بین الانم که توی خونه هستم و وقتی سر کار هستم و وقتی دانشگاه ایجاد کنم... دلم می خواد هر از گاهی توی پیاده رویی که همیشه در حال رفتن هستم وایسم و هدفم رو چک کنم تا ازش دور نشم .... تا یهو مسیرم عوض نشه..... تا یه نگاهی به خودم بندازم و ببینم که چی هستم ....کی هستم .... همونی هستم که می خواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

شنبه امتحان دارم.... بعد باید یه سفر 2 ساعته برم یه جایی بعد برم سر کلاس و بعد از کلاس هم دوباره باید برم 2 ساعت تا برسم به دیارستان و برم کانون زبان.... احتمالا شب جنازه می رسم خونه.... می دونم که با این برنامه ای که دارم با مخالفت های زیادی رو به رو می شم اما این رو هم می دونم که باید برای به دست اوردن یه چیزی باید بهایش رو هم بدی

شنبه برنامه ام اینه .... یکشنبه هم باید بکوب بشینم  درس بخونم چون امتحان دارم و دوشنبه هم بعد از امتحانم  دوباره همین برنامه رو دارم.......

دارم فکر می کنم که مثلن کلاس رو تعطیل کنم و نرم اما بعد یادم میاد که واییییییییییییی خدای برزگ پروژه ام را چه کار کنم.... بعد هم به این فکر می کنم تا دوشنبه امتحانای دانشگاه تموم میشه ... تا آخر تیر هم قرار داد کاری من تموم میشه و دیگه سر کار نمی رم و کلاسم هم یک ماهه هست و اونم تموم میشه ...........پس زیاد هم سخت نیست. .. میشه  کنار امد .... تازه 21 ام که کنکور دارم و یه جورایی دیگه خیلی خیلی تا آخر تیر سرم خلوت میشه.

 

1-   این روزه ها یه جوریم .... یه جور خاص .... دلم می خواد یه جوری کلن با بقه روزهام فرق کنم همه دقیقه ها رو لمس کنم و متفاوت باشم....

2-   جوجوی مامان ( برادرم) دیگه درس و دانشگاش تموم شده و با دوستاش و برو بچ کلاسشون گود بای پارتی راه انداختن... نمیشه باهاش حرف زد شده زهر مار به توان 1024.

3-      اما در عوض من دلم میخواد این دهم تیر هم بیاد و بگذره منم دانشگام تموم شه و حاجی حاجی مکه.

4-      هیچگونه حسی نسبت به دانشگاه الانم ندارم دلم یه جورایی چیزهای جدید می خواد .

5-    انا لله و انا الیه راجعون  ماوس کامپیوترم به دیار باقی شتافت دارم با این قدیمی ها کار می کنم سرعتم در حد مورچه هست.... هم سنگینه هم از لیزری نیست هم .... نمیشه صفحه ها رو باهاش بالا پایین کنم ....گریه ام گرفت.***

6-      ...

7-      یه ممنون بزرگ نه ببخشید این هوا بزرگ بزرگ تر از همه دوستایی که تولدم رو تبریک گفتن.

8-       با 3 تا از وب لاگ های دیگه که متولد خرداد بودن آشنا شدم... کسی نیست دیگه.

9-      دوباره یه ذره خنده افتاد روی لب های مردم تا واسه یه ساعت قیمت بنز.ین آ.ز.ا.د و بر.نج و احیاناً گر.ون شده نون و  ... یادشون بره.

10-  یه عروسک گاوی گیرم امده که دو تا گاون و چسبیدن به هم!!!! و وقتی از هم جداشون می کنی ماع ماع می کنن.....***** آی به سوزه پدر عقش... که سوزوندشون.

11-   یه جزوه توپ نی دونم یه فایل پی دی افی چیزی در مورد دلفی ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عاجزانه نیازمند یاری سبزتان هستیم.

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387;ساعت 0:39 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |