حال من بد نیست .... غم کم می خورم.... کم که نه هر روز کم کم می خورم
بعضی موقع ها یه نفر رو چند سالی ندیدی، بعد می بینیش انگار که ده سال هست که می شناسدت و هی می پرسه چی کار کردی؟ چند سالت شده؟ ازدواج نکردی و دیگه و دیگه و دیگه...
الان هم همین جوری هست
اما نه مثل این ادم ها که چند سالی ندیدیشون.... آدم ها کنارت هستن... همین جا... و چه بهتر میشه گفت توی همین خونه...
توی خونه ای که میری، میای، نفس می کشی و...
شنبه 26/مرداد/1387
ساعت 4:30 هست ... چایی که درست کردم توی هال هست.... میوه می شورم و می زارم کنار دستش... میگه می خوای برسونمت میگم نه خودم می رم.
امروز کویز زبان دارم..... استاده هول هولکی امتحانش و می گیره و می زنم بیرون می رم خیاطی... من نمی دونم این خیابونه کی درست میشه.... یه مسیر طولانی رو پای پیاده می رم ... خیاطه نیست.... اما لباسم رو آماده کرده و داده به مغازه بغلی... پرو می کنم و بر می دارم و میام بیرون.... دیگه از اون راه شلوغ و یکنواخت بر نمی گردم.... می زنم توی یه خیابون دیگه.... بعد از بیست سال که توی این شهرم هنوز نمی دونم از این جا تاکسی گیرم میاد یا نه؟.... راه می افتم پیاده میرم تا به همون جایی که همیشه تاکسی می گیرم برسم.... توی خیابونه یه کافی نت هست که روی یه سکو همیشه می زنه که نمی دونم آزمون استخدامی فلان جا.... آزمون بانک نمی دونم بسان جا....
چشام روی برگه اولی ثابت می مونه.... اعلام نتایج کاردان به کارشناسی .... با خودم میگم که حتما برگه قدیمی هست کی گفته که حالا نتیجه ما میاد.... با چشمام دنبال یه نشونه دیگه می گردم بالای در کافی نت هم زده.... نمی دونم مثل منگ شده ها می گم می رم سر چهار راه فلان و اون کافی نت و چک می کنم.... تا برم می میرم و هزار تا فکر و خیال دیگه و پیش خودم میگم که نتیجه ام خوب میشه و من مطمئنم و ...
توی فکر و خیالم غرقم...تاکسی می رسه به مسیر و من یهو از فکر و خیال می پرم بیرون و می گم که وایسه.... از کافی نت ری شده باید برم پایین تر.... توی کافی نت هیجکس نیست ... آقاهه م یگه که قطع هست و از صبح هی قطع می شده و .... می گم من... میگه برو اون کافی نت که توی خیابون کناری هست .....
از خیابون رد می شم و میرم از توی کوچه ها تا زودتر برسم.... نمی دونم چه مرگم شده که دلم می خواد بزنم زیر گریه و زار زار گریه کنم.... می رم تو و میشینم پشت یه سیستم.... لعنت به من نه شماره صندلیم همراهم هست نه شماره پرونده و کد رهگیری و این ها......
میام بیرون ............
میام تا برسم خونه.... منتظر تاکسی..... دارم به این فکر می کنم که چه جوری می تونم دودر کنم و نرم حنابندون..... می رسم خونه یه بطری آب بر می دارم و می رم بالا .... توی اتاقم دوست دارم که کارهام رو تند تند انجام بدم اما دلم میخواد که نه زود هم نشه...... دو تا حس متفاوت...... کامپیوتر روشن میشه و کانکت می شم
بار اول که کانکت می شم و سایت سنجش رو باز می کنم مشخصات رو وارد می کنم و صفحه قفل می شه.... بعد از چند دقیقه باز می کنه و میگه که چنین مشخصاتی در سیستم نیست...............
تا دوبار باز کنه و مشخصات رو چک کنم می بینم که شماره ها رو غلط وارد کردم.... دوباره وارد میکنم....
مجاز شدم
رتبه ام هم هی قابل قبول هست
بهش می گم که امشب شب تولدت هست و فردا تولدت... خودت کمکم کن.... یادم میاد که پارسال نیمه شعبان.... ازت قول گرفتم که کمکم کنی... و الان شب تولدت نتیجه ها امده......
**************
با زهرا قرار گذاشتیم و رفتیم چند تا کتابفروشی بلاخره یه کتاب خوب برای برنامه نویسی ربات پیدا کردیم و خریدیم.... اذان شده... یهو تموم فضای خیابون پر میشه از صدای آغاسی.... هوا مثل دم دم های صبح، تاریک و روشنه.... زهرا میگه: امشب شب آرزوهاست.
فرداش یعنی 21/تیر/1387 ساعت 8 صبح امتحان دارم... امتحان کاردانی به کارشناسی.
***************
می زنم زیر گریه و اون بغض لعنتی که توی گلوم مونده بود رو و از توی خیابون داشت گلوم رو فشار می داد رو می ریزم بیرون.....
خونه خلوت تر این حرفهاست که کسی صدات رو بشنوه
بابا داره پایین، روزنامه می خونه
پیش خودم میگم برم پایین بهش بگم که نتیجه امده و فلان و بسان.... اما خودم جواب می دم و می گم فوقش میگه: آفرین دخترم و من از تو توقع داشتم.
همین دو جمله با یه حرف ربط "و" وسطش .
اماده میشم و بابا صدا می زنه که بیا بریم حنابندون که دیر شد... می ریم دم خونه ابجی بزرگه تا با شوهرش بیاد تا بریم.... شوهرش داره نماز می خونه... من و بابا توی ماشین منتظر می شینیم... می گم بابا نتیجه هامون امد و خوب بود و مجاز شدم.
هیچ کدوم از اون جمله ها رو نمی گه نه میگه افرین نه از تو توقع داشتم.... میگم همین الان امد نتیجه ها.... نمی شنوم چی میگه.
ابجی بزرگه با شوهرش میان و سوار ماشین می شن.... یواش یواش بهش می گم و یه خورده شیطنت قاطیش می کنم.... میگه خوب حالا رتبه ات چند شده... می گم نمی گم خوب بود
میگه این جوری یعنی اصلن خوب نشده و من خودم هزار نفر رو راهنمایی می کنم و بهشون می گم که چی کار کنم اما تو نمی خوای و فلان و بسان و....
ابجی بزرگه شروع می کنه به سخنرانی ....
من بغض می کنم و دوباره می خوام بزنم زیر گریه...
بحث با جمله من تموم میشه که می گم: وقتی می دونم برا ی شما ارزش نداره در موردش صحبت نمی کنم.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
27/مرداد/1387
سو زنگ میزنه و میگه که نتایج کاردانی امده چی کار کردی؟
می گم: مجاز شدم و گوشی رو قطع می کنم.
××××××××××××××××××××××××××××××××××
نامزد سو میگه: تبریک می گم ترمه خانوم
می گم: منم عید رو به شما تبریک میگم.
میگه: قبولیت رو می گم.
من هیچی نمی گم.
×××××××××××××××××××××××××××××××××
مامان اصلن نپرسید.
جوجوی مامان هم گفت: اصلن می خوام نگی چند شدی... تو همیشه همین طوری بودی.
سو میگه: من مطمئنم که شبانه شیراز رو میاری.
ولی من می خواستم بگم که رشته من اصلن شیراز نداره.
××××××××××××××××××××××××××××××××××
گلوم درد می کنه..... سرم هم درد می کنه.... یه نسکافه تلخ می خوام با بوی عطرش تا پخش بشه توی صورتم.... سرم رو بزارم روی بالش و فرو بره.............. و یه خواب طولانی.
نمی دونم چرا این قدر که می تونم این جا بنویسم نمی تونم بشینم جلوت و باهات رو در رو حرف بزنم... شاید بلد نیست.... اما خودتم می دونی که چقدر خسته ام.... کمکم کن....
خدای مهربانم.... کمکم کن.