بعضی موقع ها یه نفر رو چند سالی ندیدی، بعد می بینیش انگار که ده سال هست که می شناسدت و هی می پرسه چی کار کردی؟ چند سالت شده؟ ازدواج نکردی و دیگه و دیگه و دیگه...
الان هم همین جوری هست
اما نه مثل این ادم ها که چند سالی ندیدیشون.... آدم ها کنارت هستن... همین جا... و چه بهتر میشه گفت توی همین خونه...
توی خونه ای که میری، میای، نفس می کشی و...
شنبه 26/مرداد/1387
ساعت 4:30 هست ... چایی که درست کردم توی هال هست.... میوه می شورم و می زارم کنار دستش... میگه می خوای برسونمت میگم نه خودم می رم.
امروز کویز زبان دارم..... استاده هول هولکی امتحانش و می گیره و می زنم بیرون می رم خیاطی... من نمی دونم این خیابونه کی درست میشه.... یه مسیر طولانی رو پای پیاده می رم ... خیاطه نیست.... اما لباسم رو آماده کرده و داده به مغازه بغلی... پرو می کنم و بر می دارم و میام بیرون.... دیگه از اون راه شلوغ و یکنواخت بر نمی گردم.... می زنم توی یه خیابون دیگه.... بعد از بیست سال که توی این شهرم هنوز نمی دونم از این جا تاکسی گیرم میاد یا نه؟.... راه می افتم پیاده میرم تا به همون جایی که همیشه تاکسی می گیرم برسم.... توی خیابونه یه کافی نت هست که روی یه سکو همیشه می زنه که نمی دونم آزمون استخدامی فلان جا.... آزمون بانک نمی دونم بسان جا....
چشام روی برگه اولی ثابت می مونه.... اعلام نتایج کاردان به کارشناسی .... با خودم میگم که حتما برگه قدیمی هست کی گفته که حالا نتیجه ما میاد.... با چشمام دنبال یه نشونه دیگه می گردم بالای در کافی نت هم زده.... نمی دونم مثل منگ شده ها می گم می رم سر چهار راه فلان و اون کافی نت و چک می کنم.... تا برم می میرم و هزار تا فکر و خیال دیگه و پیش خودم میگم که نتیجه ام خوب میشه و من مطمئنم و ...
توی فکر و خیالم غرقم...تاکسی می رسه به مسیر و من یهو از فکر و خیال می پرم بیرون و می گم که وایسه.... از کافی نت ری شده باید برم پایین تر.... توی کافی نت هیجکس نیست ... آقاهه م یگه که قطع هست و از صبح هی قطع می شده و .... می گم من... میگه برو اون کافی نت که توی خیابون کناری هست .....
از خیابون رد می شم و میرم از توی کوچه ها تا زودتر برسم.... نمی دونم چه مرگم شده که دلم می خواد بزنم زیر گریه و زار زار گریه کنم.... می رم تو و میشینم پشت یه سیستم.... لعنت به من نه شماره صندلیم همراهم هست نه شماره پرونده و کد رهگیری و این ها......
میام بیرون ............
میام تا برسم خونه.... منتظر تاکسی..... دارم به این فکر می کنم که چه جوری می تونم دودر کنم و نرم حنابندون..... می رسم خونه یه بطری آب بر می دارم و می رم بالا .... توی اتاقم دوست دارم که کارهام رو تند تند انجام بدم اما دلم میخواد که نه زود هم نشه...... دو تا حس متفاوت...... کامپیوتر روشن میشه و کانکت می شم
بار اول که کانکت می شم و سایت سنجش رو باز می کنم مشخصات رو وارد می کنم و صفحه قفل می شه.... بعد از چند دقیقه باز می کنه و میگه که چنین مشخصاتی در سیستم نیست...............
تا دوبار باز کنه و مشخصات رو چک کنم می بینم که شماره ها رو غلط وارد کردم.... دوباره وارد میکنم....
مجاز شدم
رتبه ام هم هی قابل قبول هست
بهش می گم که امشب شب تولدت هست و فردا تولدت... خودت کمکم کن.... یادم میاد که پارسال نیمه شعبان.... ازت قول گرفتم که کمکم کنی... و الان شب تولدت نتیجه ها امده......
**************
با زهرا قرار گذاشتیم و رفتیم چند تا کتابفروشی بلاخره یه کتاب خوب برای برنامه نویسی ربات پیدا کردیم و خریدیم.... اذان شده... یهو تموم فضای خیابون پر میشه از صدای آغاسی.... هوا مثل دم دم های صبح، تاریک و روشنه.... زهرا میگه: امشب شب آرزوهاست.
فرداش یعنی 21/تیر/1387 ساعت 8 صبح امتحان دارم... امتحان کاردانی به کارشناسی.
***************
می زنم زیر گریه و اون بغض لعنتی که توی گلوم مونده بود رو و از توی خیابون داشت گلوم رو فشار می داد رو می ریزم بیرون.....
خونه خلوت تر این حرفهاست که کسی صدات رو بشنوه
بابا داره پایین، روزنامه می خونه
پیش خودم میگم برم پایین بهش بگم که نتیجه امده و فلان و بسان.... اما خودم جواب می دم و می گم فوقش میگه: آفرین دخترم و من از تو توقع داشتم.
همین دو جمله با یه حرف ربط "و" وسطش .
اماده میشم و بابا صدا می زنه که بیا بریم حنابندون که دیر شد... می ریم دم خونه ابجی بزرگه تا با شوهرش بیاد تا بریم.... شوهرش داره نماز می خونه... من و بابا توی ماشین منتظر می شینیم... می گم بابا نتیجه هامون امد و خوب بود و مجاز شدم.
هیچ کدوم از اون جمله ها رو نمی گه نه میگه افرین نه از تو توقع داشتم.... میگم همین الان امد نتیجه ها.... نمی شنوم چی میگه.
ابجی بزرگه با شوهرش میان و سوار ماشین می شن.... یواش یواش بهش می گم و یه خورده شیطنت قاطیش می کنم.... میگه خوب حالا رتبه ات چند شده... می گم نمی گم خوب بود
میگه این جوری یعنی اصلن خوب نشده و من خودم هزار نفر رو راهنمایی می کنم و بهشون می گم که چی کار کنم اما تو نمی خوای و فلان و بسان و....
ابجی بزرگه شروع می کنه به سخنرانی ....
من بغض می کنم و دوباره می خوام بزنم زیر گریه...
بحث با جمله من تموم میشه که می گم: وقتی می دونم برا ی شما ارزش نداره در موردش صحبت نمی کنم.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
27/مرداد/1387
سو زنگ میزنه و میگه که نتایج کاردانی امده چی کار کردی؟
می گم: مجاز شدم و گوشی رو قطع می کنم.
××××××××××××××××××××××××××××××××××
نامزد سو میگه: تبریک می گم ترمه خانوم
می گم: منم عید رو به شما تبریک میگم.
میگه: قبولیت رو می گم.
من هیچی نمی گم.
×××××××××××××××××××××××××××××××××
مامان اصلن نپرسید.
جوجوی مامان هم گفت: اصلن می خوام نگی چند شدی... تو همیشه همین طوری بودی.
سو میگه: من مطمئنم که شبانه شیراز رو میاری.
ولی من می خواستم بگم که رشته من اصلن شیراز نداره.
××××××××××××××××××××××××××××××××××
گلوم درد می کنه..... سرم هم درد می کنه.... یه نسکافه تلخ می خوام با بوی عطرش تا پخش بشه توی صورتم.... سرم رو بزارم روی بالش و فرو بره.............. و یه خواب طولانی.
نمی دونم چرا این قدر که می تونم این جا بنویسم نمی تونم بشینم جلوت و باهات رو در رو حرف بزنم... شاید بلد نیست.... اما خودتم می دونی که چقدر خسته ام.... کمکم کن....
خدای مهربانم.... کمکم کن.
اما این روزها حواسم جمع جمع هست
یکی نیست بیاد حواسم را بگیرد و ببرد مال خودش تا شاید من زدم زیر خنده
کسی نیست؟؟؟
یادت باشد ها... آهای با تو ام...
روی قلبم برچسب زدم:ـ
"برای فروش"
و می فروشم:ـ
به قیمت یک بوسه
یک "دوستت دارم برای همیشه"ـ
و یک بار سوار شدن بر چرخ و فلک
وقتی آمدی گلایه نکن که چرا بی حوصله ای... من الان یک عالمه حوصله دارم تا بریزم به پایت ... اما تو نیستی.... من الان قلبم را به حراج گذاشتم... نیامدی... اصلن بگو ببینم مگر تو آنجا نیستی؟ آن بالا.... من امروز مثل آدم ها سرم را کردم بالا و نگاه کردم...
نبودی ها... امدم روی یه تکه کاغذ بنویسم
"من آمدم نبودی"... تاریخ هم می گزارم 22/5/87 ساعتش را یادم هست دقیق ... اول امدم بعد هی منتظر نشستم.... ادم ها گفتند به بالا نگاه کن... نگاه کردم نبودی... تا همین الان... هنوز هم این پایینم .... تو کجایی؟
نکند داری بازی می کنی؟ ... آهای کلک دیدی فهمیدم قایم باشک است.... باشد تو قایم شده ای و من باید پیدایت کنم...........................................
کجایی ... همه جا را گشتم... خسته شده ام ... پس کجایی؟
آدم ها می گویند تو مهربانی.... اما نه تو مهربان نیستی از صبح تا به حال این جا نشسته ام تازه فکر کردم بازی است و دنبالت هم گشتم اما نه امدی و نه پیدایت کردم...
اصلن تو مهربان نیستی
بعد از این همه منتظر نشستن و دنبالت گشتن، هنوز نیامده ای؟
آخر کدام خدایی یک بچه را به انتظار می گذار....
یادت نمی آید .... درست بیست سال قبل بود البته از بیست سال یکی دو ماهی هم گذشته است ها...
مرا هل دادی به این دنیا....
می گویند چون قاطی زندگی شده ام یادم رفته که قبل از اینکه به دنیا بیایم چه خبر بوده است... اما زکی خیال باطل یادم هست....
پیش تو بودم...
اما الان نه پیش تو ام و نه پیش کس دیگری.
دیدی یادم هست.
حالا امده ام .... آمده ام این جا تا ببینمت... تو هم نمی خواهی مرا ببینی!.... اما آدم ها می گویند تو همه چیز را می بینی.... چرا؟ چرا آن پایین... آن گوشه را نمی بینی؟ همان گوشه که من نشسته ام.
نشستم نیامدی.... برایت نامه نوشتم... می گویند نخوانده هم می دانی چیست... می دانم اگر نخوانده هم بدانی .... این قدر سرت شلوغ است و محو تماشای دیگران که داری نامه های آنها را ندیده می خوانی ... کی می رسی که بیایی و حوصله داشته باشی و بخواهی نامه مرا باز کنی و بخوانی......
تا آن موقع من .... ولش کن بابا دیگر می گویی چه دختر پررویی نشسته است و برای من کفر هم می بافد هیچی نمی گویم.
آمدم برایت نامه بنویسم که" آمدم نبودی امضا ترمه" ببین چه طوماری نوشتم.....
می بینی این بلند نوشتن ها سر بی درد و گوش خوبی می خواهد برای شنیدن....
آمدم عقده دل بگشایم نبودی....
یادت باشدها....
چه خوش خیالم من..... آگر قرار بود یادت باشد مرا فراموش نمی کردی که حالا بیایم و بخواهم به قول خودم غرغرهایم را خالی کنم....
خوب چه بخوانی و چه نخوانی دل من که قد این دیگ های نذری نیست که هی بریزم داخلش و هی دم بر نیاورم که ....دلم کوچک است... دلم کوچیک است.
چقدر هوای آش نذری کرده ام... چند وقتی است که هوای ماه رمضان را دارم.... هوای اینکه بشینم پای تلویزیون و گوش بدهم به اسم هایت که می خوانند... پشت سر هم....
هوای حلواهای لوزی اش که بابا می خرد و من هی یادم می رود که سفیدش را دوست داشتم یا زردش را؟
هوای گندم با، هوای حلیمش... حلیم را دوست ندارم... به جز حلیم های فروغ خانوم... با دارچین و بدون شکر.
هوای اینکه امسال را این جا نباشم... هوای اینکه امسال دلم لک بزند برای حلیم و گندم بایی که بابا می خرد.... هوای غرغر های من که بروید برای من از آن جا گندم با بخرید....
هوای اینکه بشینم پای بساط سفره و زل بزنم به این فیلم های مسخره و هی بابا بگوید فقط نگاه نکن... غذایت را بخور....
هوای یک چیز دیگر را هم دارم.... هوای اینکه بابا مرا ... اسمم را همون جوری که من دوست دارم صدا کند... همان جوری که فقط او صدا می کند...
هوای اینکه امسال من دلم برای جایی تنگ شود.
هوای اینکه امسال بعد از بیست سال که این جایم در این خانه... در این جا روزه می گیرم ... در این جا روزها را می پرانم... امسال کوله کشی کنم و بیایم و هی نق بزنم از همه چیز..
از راه دور... از غذا... از اتاقم.... از بچه ها...
و بیایم و بگویم ببین .... مرسی.
و یک بوسه بزنم به کف دستهایم و فوتش کنم برایت ...
ماه رمضان است. بچه ها درون اتاق نیستند و من دلم تنگ است.....
............................................................
این همه برایت طومار نوشتم تا هم خودم را گول بزنم که بلاخره می آید .... اما تو نه
آمده ای و نه من رفته ام....
نشسته ام پشت در خانه ات... لباسهایم خاکی شده.... چمبره زده ام به روی زمین و کوله ام هم افتاده آن طرف.... ببین سر مدادم هم دارم می خورم قبلن از این عادت ها نداشتم...
می بینی احساس کردم تنهایم.... گفتم بلند شوم بیایم این جا هم حال و هوایی عوض کنم و هم فراموش کنم .....
می خواستم این قدر فراموش کنم که حتی یادم نیاید راه برگشت کدام بود و تو هم بگویی... بمان... همین جا بمان.
و من آنوقت بپرم هوا و شادی کنم و داد بزنم و بگویم... کسی مرا دوست دارد.
کسی هم مرا دوست دارد و یوهو.......
بعد دیگر دلم برای گریه کردن تنگ شود.... دلم برای غرغر کردن تنگ بشود.... اما اگر بیرونم هم کنی .... حتی اگر یادم بیاوری که ادرس چه بوده هم بر نمی گردم.... این جا خانه ام است... کجا بروم؟
چه خیالی.... می بینی چقدر خیالبافم.
من هنوز این جایم منتظرت......
اصلن بگزار بی رو در بایستی حرف بزنم... طاقتم طاق شده... خسته ام.... دلم هوای مهربانی کرده.... هوای دلم ابریست و بارانی.... دلم ....
دلم چه می خواهد؟؟؟؟
خودت می دانی که حداقل این یکی را خودت حدس بزن....
خدای من
خدای خوب و مهربانم
هستی .... اما من نیستم
خودت می دانی .... دلم تنگ است.... خودت می دانی.... طاقتم طاق شده... کمکم کن.
امضا ترمه
شبنم مهتاب مي بارد.
دشت سرشار از بخار آبي گل هاي نيلوفر.
مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح.
مرز مي لغزد ز روي دست.
من كجا لغزيده ام در خواب؟
مانده سر گردان نگاهم در شب آرام آيينه.
برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب.
او، خداي دشت، مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور:
مو پريشان هاي باد!
گرد خواب از تن بيفشانيد.
دانه اي تاريك مانده در نشيب دشت،
دانه را در خاك آيينه نهان سازيد.
مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب
دانه را در خاك ترد و بي نم آيينه مي كارند.
او، خداي دشت، مي ريزد صدايش را به جام سبز خواموشي:
در عطش مي سوزد اكنون دانه تاريك،
خاك آيينه كنيد از اشك گرم چشمتان سيراب.
حوريان چشمه با سرپنجه هاي سيم
مي زدايند از بلور ديده دود خواب.
ابر چشم حوريان چشمه مي بارد.
تار و پود خاك ميلرزد.
ميوزد بر من نسيم سرد هشياري.
اي خداي دشت نيلوفر!
كو كليد نقره درهاي بيداري؟
در نشيب شب صداي حوريان چشمه مي لغزد:
اي در اين افسون نهاده پاي،
چشم ها را كرده سرشار از مه تصوير!
باز كن درهاي بي روزن
تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند.
- حوريان چشمه! شوييد از نگاهم نقش جادو را.
مو پريشان هاي باد!
برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد.
حوريان و مو پريشان ها هم آوا:
او ز روزن هاي عطر آلود
روي خاك لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ،
لذتي تاريك مي سوزد نگاهش را.
اي خداي دشت نيلوفر!
باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رؤيا.
- كيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب؟
دست هاي شب مه آلود است.
شعله اي از روي آيينه چو موجي مي رود بالا.
كيست اين آتش تن بي طرح رؤيايي؟
اي خداي دشت نيلوفر!
نيست در من تاب زيبايي.
حوريان چشمه در زير غبار ماه:
اي تماشا برده تاب تو!
زد جوانه شاخه عريان خواب تو.
در شب شفاف
او طنين جام تنهايي است.
تار و پودش رنج و زيبايي است.
در بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام:
او طنين جام تنهايي است.
رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ:
من درون نور - باران قصر سيم كودكي بودم،
جوي رؤياها گلي مي برد.
همره آب شتابان، مي دويدم مست زيبايي.
پنجه ام در مرز بيداري
در مه تاريك نوميدي فرو مي رفت.
اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر!
دور از هم، در كجا سرگشته مي رفتيم
ما، دو شط وحشي آهنگ،
ما، دو مرغ شاخه اندوه،
ما، دو موج سركش همرنگ؟
مو پريشان هاي باد از دور دست دشت:
تارهاي نقش مي پيچيد به گرد پنجه هاي او.
اي نسيم سرد هشياري!
دور كن موج نگاهش را
از كنار روزن رنگين بيداري.
در ته شب حوريان چشمه مي خوانند :
ريشه هاي روشنايي مي شكافد صخره شب را.
زير چرخ وحشي گردونه خورشيد
بشكند گر پيكر بي تاب آيينه
او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر،
او، گل بي طرح آيينه.
او، شكوه شبنم رؤيا.
- خواب مي بيند نهال شعله گويا تند بادي را.
كيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟
او، خداي شب را مي كند لبريز آوايش:
زير برگ آيينه را پنهان كنيد از چشم.
مو پريشان هاي باد
با هزاران دامن پر برگ
بيكران دشت ها را در نورديده،
مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي:
ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريكي.
رنگ مي بازد شب جادو.
گم شده آيينه در دود فراموشي.
***
در پس گردونه خورشيد، گردي مي رود بالا ز خاكستر.
و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد
با غبار آبي گل هاي نيلوفر:
باز شد درهاي بيداري.
پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد.
سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم.
روزن رؤيا بخار نور را نوشيد.
************************************
گل آیینه از مجموعه آوار آفتاب"سهراب سپهری"
دینو بوتزاتی در یکی از یادداشت های روزانه اش که در دوران زندگی اش چاپ نشد ولی حالا بعد از این همه سال خوانده می شود نوشته:
بنویس. تو را به خدا بنویس. فقط دو خط؛ حتا اگر ذهنت آشفته است و اعصابت یاری نمی کند، هر روز بنویس. حتا چیزهای احمقانه ی بی معنا را، اما بنویس. نوشتن، یکی از خنده دارترین و در عین حال اندوهناک ترین توهمات ماست. فکر می کنیم با سیاه کردن صفحه ی سفید با چند خط کج و معوج کار مهمی انجام می دهیم. اما هرچه باشد این حرفه ی توست که تو انتخابش نکرده ای، بلکه در سرنوشت تو بوده است و این همان دروازه ای ست که احیانا از آن می توانی راه نجات را بیابی. بنویس. بنویس.
وب لاگ برای من مثل دفترچه هایی هست که همیشه داشتم و همیشه هم عادت پاره کردنشون رو داشتم.... یادمه که از بچگی می نویسم ..... خواهرم یه دفتر داشت که من عاشق جلدش بودم و دلم می خواست بشه مال من .... نمی دونم چه جوری اما شد مال من ... جلد دفتره فقط شد مال من.... جلد دفتره آبی بود.... آبی کمرنگ قشنگی که یه خرس های کوچیکی داشت که توی دستشون یه عالمه بادکنک بود ... خرس ها یکی بودن با یه ژست ... اما تکرار شده بودن... جلدش رو وصل کرده بودم به دفتر خودم.... و از همون روز شدم خاطره نویس... خاطره نویسی که نه اما بازم مثل الان هر وقت حال و حوصله داشتم و یا ناراحت بودم می نوشتم ...... برادرم همیشه دفترم رو می خوند... هر دو مون بچه بودیم ... فقط سه سال از من بزرگتره... منم مال اون رو می خوندم.... اما دفتر من همیشه لو می رفت.... گاهی اوقات هم دفترم پیش همه لو می رفت و برادرم اون رو دست به دست می کرد با خواهرم و مامان.... همیشه کارم یه چیزی بود .... بپرم و بگیرمش و قهر کنم و گریه کنم.... بچه بودم دیگه.
قایم کردنه دفترم هم محشر بود واسه خودش ..... می زاشتمش زیر ابر تخت خوابم .... امن ترین جا برای من زیر ابر تخت خوابم بود .... جایی که همیشه هم لو می رفت.... بعدش رو دیگه یادم نمیاد که کجا قایمشون می کردم .... زیر ابر تخت خواب اولین جا بود.
یادم نمی یاد چی می نوشتم... اما الان دلم یه لحظه خواست که کاشکی بود و می دونستم که چی می نوشتم.
همیشه یه دفتر داشتم که توش بنویسم...تا تقریبا سال آخر دبیرستان و یه خورده بعدش ... اما همه شون پاره می شدن.... آهان یادم امد این اواخر هم یکی داشتم که به سرنوشت بقیه دو چار شد.... پاره شد.
انگار که با نوشتن بعضی چیزها حتی با ایما و اشاره بخوام یه مسایلی رو برای خودم حل کنم.... شایدم توجیه کنم ..... و وقتی حل شد..... آروم میشم ...... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ... اگر بد باشه که راحت می شم و اگر هم که خوب باشه که خوب هست دیگه .
نوشتن باعث میشه خالی بشم.... گاهی اوقات این قدر که دست هام بلدن بگن... زبونم بلد نیست.
و پست هایی که ثبت موقت میشن و هیچ وقت ثبت دائم نمی شن.
گاهی هم پیش امده که بشینم تمام آرشیو خودم رو بخونم و تصمیم بگیرم که یه چیزهایی را پاک کنم اما نه ... پاکشون نمی کنم ........... نمی دونم چرا؟
توی دفترم نوشته ها جاستی فای (justify) نمی شدن .... توی دفترم.... امروز هم نوشته هام رو جاستی فای نمی کنم.
......... این جا نه از برادری خبری هست که بخواد بخونه و دست به دست بگردونه و نه اون بچه کوچولویی که به خاطر دفترش گریه کنه.
خوب برادرم می دونه که وب لاگ دارم و چند باری هم گفته که بیا بگو اسمش چیه و برم بخونم و ببینم چی می نوسی.... دلم می خواد بهش بگم که جنس ذهن تو با من فرق می کنه تو توی مجله شهروندت غرقی و فوق لیسانست و فوتبالت ............. من توی یه بقچه چهار گوشه ای که.......که دلمه ....بقچه دل من.
همه این ها رو گفتم که بگم وب لاگم یک ساله شد.
این روزها سعی می کنم به چیزهایی که عذابم می ده فکر نکنم... به چیزهایی که آزارم میده.... به چیزهایی که تنها ترم می کنه فکر نکنم..... چه راه حلی پیدا کردم.... خوبه نه.... فکر نمی کنم!!!.... اما نمی تونم نبینم.....نه میشه ندید.... نه میشه نشنید..... نه نمیشه... نمی تونم برگردم بگم: تو رو خدا یواش تر... من خودم رو می زنم به کوچه علی چپ.... من اگر خوم هم بزنم به کوچه علی چپ بازم نمی تونم.....
گاهی اوقات رابطه ما میشه مثل لج و لجبازی....نمی دم مال خودمه و عروسک خودمه و مامان خودمه و ... من چی دارم.... دارم فکر می کنم که من چی مال خودم دارم ...
گاهی اوقات به این فکر می کنم که اگر مجبور بشم در عرض چند دقیقه چند تا از وسایل ضروری ام رو بردارم چی رو بر می دارم؟؟؟؟؟
شاید این سوالی باشه که همیشه بهش فکر می کنم و همیشه هم یه چیزهایی بهش اضافه شدن... امروز سر کلاس زبان هم ناخوآگاه رفتم توی فکر اینکه چی برمی دارم.....
چه خیالی، چه خیالی، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.
قبلن ها ... میشه گفت 4 الی 5 سال پیش اولین چیزی که بر می داشتم کتاب بلندی های بادگیر بود نوشته امیلی برونته لی. الان این کتابه رو برمی دارم با مجموعه کتابهای پائلو کوئلیو و سه کتاب رویا پیرزاد و .... اگر بخوام باید سه چهار تا کارتن کتاب بردارم.... نه نمی تونم .... الان می دونم که حتما یه دفتر بر می دارم با یه خودکار.
وقتی وایمیستم روبروی آینه.... گاهی اوقات انگار خودم رو دارم بعد از چند روز می بینم.... گاهی اوقات با خودم هم غریبه می شم.... باید برم جلوی آینه و بگم: ببخشید شما کی هستید؟ کاری دارید؟
خوب اینم منم.... وقتی که خسته میشم و نمی تونم تحمل کنم.... به قول همه فیلم ها و سریال ها و همه ادم ها وقتی صبرم از کاسه لب پر شده دلم سر ریز میشه، بستگی داره چه جوری باشه.... یا می زنم زیر گریه و خالیش می کنم ..... یا دهنم بسته میشه..... حرفم نمیاد..... دلم می خواد سکوت کنم و فقط بشنوم .... گریه کردن بهتره.... فوقش توی یه ساعت گریه می کنی و خلاص.....اما وقتی مهر سکوت رو می زنی به لبات .... سه چهار روز یا بیشتر مثل زری* انگار یه مار بزرگ چمبره زده روی گلوت و راهش رو بسته.... اون روزها دلم برای صدایم تنگ میشه..... اون روزها منت می زارم روی روزگار و می گم می بینی .... دلم ازت گرفته.... اون هم میگه: خودت هم می دونی که دلت از من نگرفته....از دست آدم ها گرفته.
مگه نمی گن که ادم ها از گوشت و پوست استخون هستن؟؟؟؟ پس چه جوری دل می گیره؟؟؟ مگه دلت یه تیکه گوشت نیست؟ چرا میگیره؟
کی گفته این حقه؟ من شاکی ام.... چرا .... اصلن چرا به قلب می گن دل ؟؟؟؟؟
نه منظورم این نیست که نمی دونم فلان مرض رو داره ها تنگی نمیدونم دریچه قلب و رگ های قلبش گرفته و قلبش کوچیکه و هزار تا درد و مرض دیگه ...... همین که دلت میگیره تموم بدنت هم از کار میفته.... زبونت میشه یه تیکه چوب توی دهنت...دست و پات راه خودشون رو می رن ..... ذهنت هم که از کار میفته.... مخ و مخچه هم که تعطیل .... اما مثلن دست بشنه فقط دستت درد می کنه و بعد از چند روز هم به انجام دادن کارهات یه دستی عادت می کنی.... اما همین که دلت میگیره ... دیگه تعطیل.
حسودیم شد.... دیشب حسودیم شد.... دیشب من یه بچه کوچیک بودم.
دارم میبینمش..... یه دختر کوچولو هست با موهای تا زیر گوشش که ریخته دور سرش... به یکی از دستاش یه عروسک هست و دست دیگه اش کنار دهنش..... وایساده کنار دیوار و نگاه می کنه... توی اتاق یه زن هست و یه مرد و یه .....
یه خط قرمز که کشیده شده جلوی دختره و ترسی که توی چشماش هست.... نه اشتباه نکن دختره تنها نیست ... اونجا ادم های دیگه ای هم هستن.... اما اون ور خط قرمز.
سکوت نمی کنم .... اما هر روز ساکت تر میشم.
* کتاب سووشون
**به متنم نگاه نکن بگو این که طولانی هست... خوبه حرف نمی زنی.... من حرف نمی زنم این دستام هستن که می نویسن.
کجایی اخوان ؟ کجایی ؟
در گذر گاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند ...
************************************
کدبانو می شویم...
دارم تلویزیون تماشا می کنم ... حالا مگه این کوکب خانوم می زاره.... اه خوب بابا بعد از تموم شدنه این سریاله بلند می شم ظرف ها رو می شورم!!!
کد بانو شدیم رفت....
خانوم مامان کوچیده اند رفته اند ولایت غربت و ما مانده ایم و جوجوی مامان و آقای بابا.
وسایلم رو برداشتم و می خوام برم کانون زبان.... بابا بیا هندونه بخور بعد تخمه ها را بریز دور و ظرفاش رو بشور... شب که میام خونه می بینم ظرف ها روی اًپن هست... فهمیدم جذبه بی جذبه!!!
برنج و خورشت آماده توی یخچال هست(خانوم مامان پخته و گذاشته و رفته!!!) به سان یک عدد کدبانو میارم بیرون می زارم روی شعله گاز و به تمامی نکته هایی که خانوم مامان گوشزد کرده تا انجام بدم تا جایی که مخم یاری بده عمل می کنم می زارم و میرم توی اتاقم پای بساط کامپیوتر.... بعد چون ممکنه که غذام (!!!)
بسوزه و یا خدای نکرده ته دیگ بگیره می رم می شینم توی هال و غرق می شم توی تلویزیون...
یک ساعت بعد یادم میاد که ... دیگه دیگه.... بدو بدو می رم توی آشپز خونه... سر قابلمه رو بر می دارم ... خوب ته دیگ باید پای سفره باشه دیگه (!!!)
غذا زیاد بود... دارم قبلمه برنج رو می ریزم توی یه ظرف کوچیک تر... عجب ته دیگی ولی نمی دونم چرا همه ادم ها ته دیگ هاشون قهوه ای هست و ته دیگ من زغالی!!!
طی کش و قوس های فراوان و دادن کمی پیچ و تاب به لامپ آشپزخونه... حالا مهتابی پارکینگ داره بازی در میاره.... نظر شما چیه؟؟؟؟ خوب البته قید کنم که من یکی از استارتاش رو برداشتم و قبلن یکی اش روشن می شد اما الان دیگه نه؟؟؟ حالا نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
... ویروسه آنتی ویروسم رو کشت..... (گریه) .... کامپیوترم ویروسی شد.... ( گریه یه همراه فغان)..... نگو نگو می دونی ویروسش چیه!!!! نیوفولدر اگزه..... فغان و فغان و فغان .... ترمه چریک طی یک عملیت انتحاری !!!! تصمصم میگریه ویندوزش رو عوض کنه و بعله........... و شب بهترین وقته چون توی روز با این برق رفتن ها مگه میشه.... ویندوزم شده ویستا.... زکات علم نشر آن است.... خواهران و برادران من دست در دست هم دهیم به مهر و یاری رسانید به من در آموزش استفاده از ویندوز ویستا!!!! خوب حالا چرا می خندی.... خوب دیگه ما یه خورده از تکنولوژی جلو هستیم!!!!!
وسط نوشت۱: دوشنبه دارم می رم دانشگاه پروژ ه ام را ( یکی از پروژ ههام ) را بدم به استادش و دومی رو شروع کنم.... دعا کنید می خوام برم مخ زنی تا یه بیست بهم بده.... استاد خوبی هست البته از بس من با استاده کل داختم .... مطمئن نیستم در کل شاید من 4 بار این استاده رو دیده باشم اما بدی اش این بود که حقم رو خورده بودن واسه همین تنها این می تونست کارم رو درست کنه که گفت نمی تونه و فقط تونست یه خورده اش رو درست کنه و درس را با خودش بگیرم.... وای که چقدر من با این کل انداختم.
وسط نوشت ۲: اگر ویروسی به نام کظم غیض دارین بگین و میلتون رو بزارید تا ویروس کش کم حجم و مخصوص همین ویروس رو براتنون بفرستم.
برام دعا کنید لطفن.
همون لیست کتاب های ۱۰۰ تایی که گذاشته بودم؟؟؟؟؟؟؟
100 کتابی که توصیه شده بخونید.
چند وقت پیش طی گشت و گذارهای اون ترنتی و این ترنتی به این لیست هم رسیدم امیدوارم به دردتون بخوره :
پس اين شما و اين فهرست "220 كتابي كه بايد تا پيش از مرگ خواند":
1- هرگز رهايم مكن - كازوئو ايشيگورو (ققنوس)
19- ماجراي عجيب سگي در شب - مايك هادون (افق)
50- سور بز - ماريو وارگاس يوسا (علم)
52- شيطان و دوشيزه پريم - پائولو كوئيلو (كاروان) *
۵۷-بيخبري - ميلان كوندرا (روشنگران)
63- آدمكش كور - مارگارت آتوود (ققنوس)
70- تيمبوكتو - پل استر (افق)
89- ساعتها - مايكل كانينگهام (كاروان)
90- ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد - پائولو كوئيلو (كاروان) *
92- خداي چيزهاي كوچك - آرونداتي روي (علم)
93- خاطرات يك گيشا - آرتور گلدن (سخن)
145- عروس فريبكار - مارگارت اتوود (ققنوس)
155- جاز - توني موريسون (آفرينه)
189- بيلي بتگيت - اي.ال. دكتروف (طرحنو)
190- بازمانده روز - كازوئو ايشيگورو (كارنامه)
194- تاريخ محاصره ليسبون - خوزه ساراماگو (علم)
195- مثل آب براي شكلات - لورا اسكوئيل (روشنگران)
215- كبوتر - پاتريك زوسكيند (مركز)
219- سه گانه نيويورك - پل استر (افق)
223- دلبند - توني موريسون (روشنگران و چشمه)
236- عشق در زمان (سالهاي) وبا - گابريل گارسيا ماركز (ققنوس)
242- سرگذشت نديمه - مارگارت اتوود (ققنوس)
251- سال مرگ ريكاردو ريش - خوزه ساراماگو (هاشمي)
252- عاشق - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
253- امپراطوري خورشيد - جي.جي. بالارد (چشمه)
256- بار هستي - ميلان كوندرا (گفتار / قطره)
261- شرم - سلمان رشدي (تندر)
266- زندگي و زمانه مايكل ك - جي.ام. كوتسيا (فرهنگ نشر نو)
274- منظره پريده رنگ تپهها - كازوئو ايشي گورو (نيلا)
276- خانه ارواح - ايزابل آلنده (قطره)
286- آوريل شكسته - اسماعيل كاداره (مركز)
287- در انتظار بربرها - جي.ام. كوتسيا (پلك)
288- بچههاي نيمهشب - سلمان رشدي (تندر)
294- نام گل سرخ - اومبرتو اكو (شباويز)
294- كتاب خنده و فراموشي - ميلان كوندرا (روشنگران)
300- اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري - ايتالو كالوينو (آگاه)
322- آماتورها - ريچارد بارتلمي (كلاغ سفيد)
331- برج - جي.جي. بالارد (چشمه)
335- رگتايم - اي. ال دكتروف (خوارزمي)
324- پاييز پدرسالار - گابريل گارسيا ماركز (حكايتي ديگر)
338- آبروي از دست رفته كاترينا بلوم - هاينريش بل (نيلوفر)
346- مامور معتمد - گراهام گرين (نيلوفر)
349- سولا - توني موريسون (قله)
350- شهرهاي نامرئي - ايتالو كالوينو (باغ نو / پاپيروس)
359- سيماي زني در ميان جمع - هاينريش بول (آگاه)
365- آبيترين چشم - توني موريسون (ويستار)
366- ترس دروازهبان از ضربه پنالتي - پتر هاندكه (فصل سبز)
375- سلاخخانه شماره 5 - كورت ونهگات (روشنگران و مطالعات زنان)
389- 2001، يك اديسه فضايي - آرتور سي. كلارك (نقطه)
390- آيا آدم مصنوعيها خواب گوسفند برقي ميبينند؟ - فيليپ ك. ديك (روشنگران)
393- در قند هندوانه - ريچارد براتيگان (چشمه)
399- صد سال تنهايي - گابريل گارسيا ماركز (اميركبير) *
400- مرشد و مارگاريتا - ميخائيل بولگاكف (فرهنگ نشر نو)
402- شوخي - ميلان كوندرا (روشنگران)
410- نايب كنسول - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
424- شيدائي لول و. اشتاين - مارگاريت دوراس (نيلوفر)
427- گهواره گربه - كورت ونهگات (افق)
433- حباب شيشه - سيلويا پلات (نشر باغ)
436- پرواز بر فراز آشيانه فاخته - كن كيسي (هاشمي)
439- منطقه مصيبتزده شهر - جي.جي. بالارد (جوانه رشد)
441- هزارتوهاي بورخس - خورخه لوئيس بورخس (كتاب زمان)
445- فرني و زوئي - جي.دي. سالينجر (نيلا)
448- سولاريس - استانسيلاو لم (فارياب)
449- موش و گربه - گونتر گراس (فرزان روز)
462- طبل حلبي - گونتر گراس (نيلوفر)
466- بيليارد در ساعت نه و نيم - هاينريش بل (سروش)
468- يوزپلنگ- جوزپه تومازي دي لامپه دوزا (ققنوس)
472- همه چيز فرو ميپاشد - چينوا آچيه (جوانه رشد / سروش / آستان قدس رضوي)
485- پنين - ولاديمير ناباكوف (شوقستان)
486- دكتر ژيواگو - بوريس پاسترناك (ساحل)
494- ارباب حلقهها - جي. آر. آر. تالكين (نگاه) البته فیلمش رو همه دیدن*
495- معماي آقاي ريپلي - پاتريشيا هاي اسميت (طرح نو)
499- آمريكايي آرام - گراهام گرين (خوارزمي)
500- آخرين وسوسه مسيح - نيكوس كازانتزاكيس (نيلوفر)
503- سلام بر غم - فرانسواز ساگان (هرم)
508- سالار مگسها - ويليام گلدينگ (رهنما)
511- خداحافظي طولاني - ريموند چندلر (روزنهكار)
519- قاضي و جلادش - فردريش دورنمات (ماهي)
521- مرد پير و دريا - ارنست همينگوي (نگاه)
522- شهود - فلنري اوكانر (نشر نو)
525- مالون ميميرد - ساموئل بكت (پژوهه)
527- امپراطوري كهشكشانها (سه كتاب) - ايزاك آسيموف (شقايق)
529- ناطوردشت - جي.دي. سالينجر (نيلا)
530- انسان طاقي - آلبر كامو (قطره)
535- مرد سوم - گراهام گرين (برگ / ني)
539- من، روبوت - ايزاك آسيموف (پاسارگاد)
547- 1984 - جورج اورول (نيلوفر) *
559- طاعون - آلبر كامو (نيلوفر)
564- قلعه (مزرعه) حيوانات - جورج اورول (جامي) *
551- جان كلام - گراهام گرين (نيلوفر)
569- مسيح هرگز به اينجا نرسيد - كارلو لوي (هرمس)
570- لبه تيغ - ويليام سامرست موام (فرزان روز)
579- بيگانه - آلبر كامو (نيلوفر)
589- جلال و قدرت - گراهام گرين (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي)
592- خوشههاي خشم - جان استاينبك (اميركبير)
574- شازده كوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپري (اميركبير) *
576- بازي مهره شيشهاي - هرمان هسه (فردوس)
578- برخيز اي موسي - ويليام فاكنر (نيلوفر)
587- زنگها براي كه به صدا در ميآيند - ارنست همينگوي (صفي عليشاه)
599- خواب گران - ريموند چندلر (كتاب ايران)
602- تهوع - ژان پل سارتر (نيلوفر)
603- ربهكا - دافنه دو موريه (جامي / جاويدان) البته فیلمش *
605- صخره برايتون - گراهام گرين (ثالث)
606- ينگه دنيا - جان دسپس (هاشمي)
608- موشها و آدمها - جان استاينبك (اساطير)
610- هابيت - جي. آر. آر. تالكين (پنجره)
611- سالها - ويرجينيا وولف (اميركبير)
615- داشتن و نداشتن - ارنست همينگوي (اميركبير)
619- بر باد رفته - مارگارت ميچل (نگاه) *
622- ابشالوم، ابشالوم - ويليام فاكنر (نيلوفر)
628- آنها به اسبها شليك ميكنند - هوراس مكوي (باغ نو / نشر نو)
643- اتوبيوگرافي آليس بي. تكلاس - گرترود استاين (آگاه)
648- سفر به انتهاي شب - لوئي فردينان سلين (جامي)
649- دنياي قشنگ نو - آلدوس هاكسلي (نيلوفر)
654- امواج - ويرجينيا وولف (مهيا)
655- كليد شيشهي - داشيل همت (روزنهكار)
663- وداع با اسلحه - ارنست همينگوي (نيلوفر)
664- خرمن سرخ - داشيل همت (روزنهكار)
667- در غرب خبري نيست - اريك ماريا رمارك (جويا / ناهيد)
671- خشم و هياهو - ويليام فاكنر (نگاه)
675- ارلاندو - ويرجينيا وولف (اميركبير)
683- ناديا - آندره برتون (افق)
684- گرگ بيابان - هرمان هسه (اساطير)
685- در جستجوي زمان از دست رفته - مارسل پروست (مركز)
686- به سوي فانوس دريايي - ويرجينيا وولف (نيلوفر)
688- آمريكا - فرانتس كافكا (هاشمي)
691- قصر - فرانتس كافكا (نيلوفر)
692- شوايك - ياروسلاو هاشك (چشمه)
698- خانم دالو ري - ويرجينيا وولف (رواق زمان نو)
699- گتسبي بزرگ - اف. اسكات فيتز جرالد (نيلوفر)
701- محاكمه - فرانتس كافكا (نيلوفر)
704- بيلي باد ملوان - هرمان ملويل (فردا)
706- كوه جادو - توماس نان (نگاه)
707- ما - يوگني زامياتين (نشر ديگر)
714- گاردن پارتي - كاترين منسفيلد (خانه آفتاب)
717- سيذارتا - هرمان هسه (اساطير)
722- ببيت - سينكلر لوييس (نيلوفر چشمه)
724- روباه - دي.اچ.لارنس (باغ نو)
726- عصر بيگناهي - اديت وارتون (جار / فاخته)
736- چهره مرد هنرمند در جواني - جيمز جويس (نيلوفر)
741- پايبنديهاي انساني - ويليام سامرست موام (چشمه)
746- روزالده - هرمان هسه (دبير)
750- مرگ در ونيز - توماس مان (نگاه)
757- مارتين ايدن - جك لندن (تندر)
762- پاشنه آهنين - جك لندن (نشر خيزاب)
765- مادر - ماكسيم گوركي (هيرمند)
766- مامور سري - جوزف كنراد (بزرگمهر)
780- دل تاريكي - جوزف كنراد (نيلوفر)
781- درنده باسكرويل - سر آرتور كونان دويل (هرمس)
782- بودنبروكها (زوال يك خاندان) - توماس مان (ماهي)
785- لرد جيم - جوزف كنراد (نيلوفر)
795- كجا ميروي - هنريك سينكويچ (سمير)
797- ماشين زمان - هربرت جورج ولز (انتشارت علمي و فرهنگي)
799- جود گمنام - تامس هاردي (گل مريم / شقايق)
808- تس - تامس هاردي (دنياي نو)
809- تصوير دوريان گري - اسكار وايلد (دبير / كمانگير)
813- گرسنه - كنوت هامسون (نگاه)
824- ژرمينال - اميل زولا (نيلوفر)
825- ماجراهاي هاكلبري فين - مارك تواين (خوارزمي)
826- بل آمي - گي دو موپوسان (مجيد)
829- مرگ ايوان ايليچ - لئون تولستوي (نيلوفر)
831- جزيره گنج - رابرت لوئي استيونسون (هرمس)
837- برادران كارامازوف - فئودور داستايوسكي (ناهيد)
839- بازگشت بومي - تامس هاردي (نشر نو)
840- آنا كارنينا - لئون تولستوي (نيلوفر)
842- خاك بكر - ايوانسرگييويچ تورگنيف (اميركبير)
844- دست تكيده - تامس هاردي (تجربه)
846- بدور از مردم شوريده - تامس هاردي (نشر نو)
848- دور دنيا در هشتاد روز - ژول ورن (دنياي كتاب)
853- مديل مارچ - جورج اليوت (دنياي نو)
857- جنگ و صلح - لئون تولستوي (نيلوفر)
858- تربيت احساسات - گوستاو فلوبر (مركز)
861- ابله - فئودور داستايوسكي (چشمه)
862- ماهسنگ (سنگ ماه) - ويلكي كالينز (سنبله / مجرد)
863- زنان كوچك - لوئييز مي آلكوت (قدياني)
866- سفر به مركز زمين - ژول ورن (دنياي كتاب)
867- جنايت و مكافات - فئودور داستايوسكي (خوارزمي)
868- آليس در سرزمين عجايب - لوئيس كارول (مركز) *
871- يادداشتهاي زيرزميني - فئودور داستايوسكي (علمي و فرهنگي)
873- بينوايان - ويكتور هوگو (جاويدان / اميركبير / توسن) فیلمش*
874- پدران و پسران - تورگنيف (علمي و فرهنگي)
875- سيلاس ماينر - جورج اليوت (دنياي نو)
876- آرزوهاي بزرگ - چارلز ديكنز (علمي و فرهنگي)
879- آسياب كنار فلوس (آسياب رودخانه فلاس) - جورج اليوت (نگاه / واژه)
883- داستان دو شهر - چارلز ديكنز (فرزان روز)
884- ابلوموف - ايوان گنچاروف (اميركبير)
886- مادام بواري - گوستاو فلوبر (مجيد)
891- ويلت - شارلوت برونته (پيمان)
893- كلبه عمو توم - هريت بيچر استو (اميركبير)
896- موبيديك - هرمان ملويل (اميركبير)
898- ديويد كاپرفيلد - چارلز ديكنز (اميركبير)
902- بلنديهاي بادگير - اميلي برونته (نگاه) از اولین کتابهایی که خوندم *
903- آگنس گري - آن برونته (آفرينگان)
904- جين اير - شارلوت برونته (جامي) فیلمش *
906- كنت مونت كريستو - الكساندر دوما (هرمس)
908- سه تفنگدار - الكساندر دوما (هرمس / زرين، گوتنبرگ)
912- آرزوهاي بر باد رفته - انوره دو بالزاك (اميركبير)
918- اوليور تويست - چارلز ديكنز (مركز)
920- بابا گوريو - اونوره دو بالزاك (ققنوس)
921- اوژني گرانده - اونوره دو بالزاك (جاده ابريشم / سپيده)
922- گوژپشت نوتردام - ويكتور هوگو (جاودان خرد)
923- سرخ و سياه - استاندال (نيلوفر)
930- آيوانهو - سر والتر اسكات (توسن)
933- وسوسه - جين اوستين (اكباتان)
936- اما - جين اوستين (فكر روز)
937- پارك منسفيلد - جين اوستين (كوشش)
938- غرور و تعصب - جين اوستين (نشر ني)
940- عقل و احساس - جين اوستين (نشر ني)
953- زندگاني و عقايد آقاي تريسترام شندي - لارنس اشترن (تجربه)
955- اعترافات - ژان ژاك روسو (نيلوفر)
959- رنجهاي ورتر جوان - يوهان ولفگانگ فون گوته (موسسه نشر تير)
966- اميل: رسالهاي در باب آموزش و پرورش - ژان ژاك روسو (ناهيد)
967- برادرزاده رامو - دنيس ديدرو (البرز)
970- كانديد - ولتر (جوانه توس / دستان / بهنود)
975- سرگذشت تام جونز: كودك سر راهي - هنري فيلدينگ (نيلوفر)
983- سفرهاي گاليور - جوناتان سويفت (انتشارات علمي و فرهنگي)
987- رابينسون كروزوئه - دانيل دفو (جامي)
992- دن كيشوت - سر وانتس (روايت + نيل)
996- هزار و يكشب - عبداللطيف تسوجي تبريزي (هرمس)
1001- حكايتهاي ازوپ - ازوپ (هرمس)
لینک اصلی همین مطلب:
کتاب هایی که باید پیش از مرگ خواند. ( همین ۲۲۰ کتابه هست)
وقتی لیست ۱۰۰ تایی رو گذاشتم خیلی خوب بود هم واسه خودم که ببینم چند تا از کتابها را خوندم و هم اینکه اکثر برو بچ گفته بودن که چه کتاب هایی رو خونده بودن و پستی بود که خیلی من دوستش داشتم.
یه تشکر خیلی خیلی بزرگ از همه کسانی که لطف کردن و منو راهنمایی کردن و کلن خیلی خوشحالم که دوستایی خیلی خوب دارم..... ممنون کلمات برنده تر از هر چاقویی هستن اما می تونن شیرین تر از هر عسلی هم باشن.
ضمیمه: اون هایی که علامت دارن رو من خوندم وووووووووووو بعضی هاش هم که علامت نزدم فیلمش رو دیدم البته فیلم ها با خود کتابها فرق می کنه چون توی خط های کتابها چیزی هست که خود خواننده باید بفهمه و درک کنه و یا چه جوری بگم خود خواننده باید معنی اش رو بکشه بیرون....دیدن فیلم یه جوری هست... مزه اش میره.... من این جوری فکر می کنم.
ببخشید توی این فرهنگ لغت، توی دیکشنری تون، توی هزار تا کتاب و نسخه و مکتب خونه یه کلمه به اسم جوان براتون تعریف شده
خسته ام
نه احساس می کنم بچه بودن نه نوجون نه جوان که حالا بخوام براتون از جوان بودن حرف بزنم و معرکه بگیرم.
خسته ام
نه دلم می خواد بخوابم نه یه دوش آب سرد بگیرم
دلم یه خسته نباشی می خواد
زیاده
.
.
.
.
.
.
.
.
شبیه این آدم ها هستم که می رن سر کار بعد مثلا سر کار می زنن به تیپ صابکار و اخراج می شن
شبیه این ادم ها هستم که یه دیپلم ردی دارن و یه کاپشن خلبانی سبز کم رنگ و یه شلوار شیش جیب و یه موتور یه عشق آبکی توی دلشون و طعنه های ننه و باباش برای بیکاری و اینکه هنوز ما داریم نونت می دیم
شبیه این ادم ها هستم که هر روز دارن توی یه تاری که برای خودشون تنیدن غرق می شن.
.
.
.
.
.
.
زیاد نبود به خدا
فقط دو کلمه خسته نباشی.
این دو کلمه واسه من قد هزار تا مسکن بود ............. این دو کلمه واسه من قد هزار تا عشق بود........ این دو کلمه واسه من قد یه دنیا ارزش داشت.
دو تا کلمه بود .
مثل کلاس اول ....... از معلمم بدم می یومد .... برام ترسناک بود ......از بخش کردن کلمات هم بدم می یومد
خسته چند بخشه؟
دو بخشه
خس... ته.
.................................................................
چند هفته پیش، چند روز بعد از کنکورم، بابام از من می پرسه: راستی انگار در مورد کنکورت حرف نمی زنی ؟؟؟؟ چیزی نمی گی؟؟؟
منم گفتم در مورد چیزهایی صحبت می کنم که فکر کنم برای کسی ارزش داشته باشه وقتی می دونم که برای شما مهم نیست چی بگم ... چی بگم که اصلن کسی به یادم نبود.به یاد کنکورم نبود.
برای کنکور مجبور بودم برم مرکز استان .... کی اونم من... تنها و ...ساعت 6:30 صبح رفتم ترمینال. با یکی از بچه ها توی ترمینال قرار داشتیم.... بلیط و رفتن و رسیدن بعد یکی از بچه های دانشگاه ، با هم رفتیم کارت ورود به جلسه رو گرفتم و کتابفروشی و یکی دو تا کتاب خریدم و با یه جعبه شیرینی رفتم خونه یکی از اقواممون.
دو روز بعد کنکور داشتم
21 تیر 1387 کنکور کاردانی به کارشناسی دولتی
ساعت 5 بیدار شدم
خسته ام بود
هنوز خواب آلود بودم
استرس نداشتم اما دلم می خواست خونه باشم تا ببینم برام چی کار می کنن
مامانم برای من هم میشینه از صبح قرآن بخونه یا نه
برای تسبیحی که دعا داشته باشه می گیره یا نه
وقتی امتحان تموم شد به من هم زنگ می زنه یا نه؟؟؟؟؟
چه خیالی، چه خیالی، ..... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.
دلم می خواست گریه کنم
زحمت کشید برام صبحونه درست کرد، از زیر قرآن ردم کرد و وقتی آمدم خونه گفت که برام دعا می کرده..... یادم رفت بگم اون روز که امدی بودی خونمون وقتی نشسته بودی توی هال وقتی سرم و گذاشتم روی زانوت ، همونی که می گی سابیده شده، سرم و ناز کردی و ناز کردی .......... نمی دونی چقدر دوست داشتن تا ابد همین جوری می موندیم.
وقتی نشستم توی آژانس این بغض لعنتی داشت خفه ام می کرد..... انگار دهنم خشک بود و یه گوله کاغذ چپونده بودن توی گلوم و این اشک ها هم پشت پلک هام منتظر ریزش بودن.....
به راننده آزانس گفتم ساعت یه ربع به دوازده بیا همین جا دنبالم...... بعد از امتحان نمی دونستم که قیافه اش چه جوری بوده تا پیداش کنم...... ماشینش رو پارک کرده بود سر کوچه و خودش امده بود دم مدرسه دنبالم .... اون منو شناخت.... منم شدم مثل دختر هایی که باباهاشون امده بود دنبالشون..... ازم پرسید امتحانت رو چه جوری دادی؟..... بازم ماسک رو صورتم بود از همون ماسک های خنده الکی..... گفت معلومه که خوب دادی.
من فکر کنم خندیدم.
یعنی بابا اصلن یادش بود که من صبح جمعه امتحان داشتم؟
یعنی کسی برای من هم قرآن خوند؟
کسی می خواست زنگ بزنه به من و بدونه که امتحانم چه جور ی بود؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادم باشه اگر مسیرم افتاد طرف های اون کتابفروشی برای کتابفروشه سی دی فیلم راز رو ببرم تا ببینه.... کتاب راز رو از اون خریدم.............. بهش گفتم اگر امدم برات میارم.
ممنون ستاره خانومی که برام صبحونه اماده کردی و گذاشتی سرم و بزارم روی پات.
ممنون آقای آژانسی که از امتحانم پرسیدی.
ممنون خدا که باعث شدی این دمل های چرکی سر باز کنن و من خالی بشم.
دلاوران
نام آوران
.......
- بابا می گفتی یه گاوی گوسفندی شتری می زدیم زمین به خاطر این مودم جا؟
- قربون آقا... داش لطف داری شما.
به به به به بلاخره این مادر مرده درست شد.... وای احساس می کنم برام غریبه است آخه تفریبا یه 6 روزی شد که با کامپیوتر جوجوی مامان حال می کردیم اونم چه حالی ...
درست وسط خوندن یه مثلا سوتی توی یه وب لاگی که می بینی بعله همه چی یهو قفل میشه دیگه کلیدهای آلت و کنترل و دیلیت که عمرا جواب نمی ده با یه بسم الله و صد تا نذر صلوات دکمه ریست رو می زنی اما کور خوندی 1000 تا صلوات هم که محاله حالا به خاطر گل روی شما 2000 جون داداش دیگه راه نداره.... نه بابا کامپیوتر جان طی ودایی با عالم خاکی توی ریست می مونه گاهی اوقات که داداشتون میاد ریش گرو می زاره ... حالا یه حالی می ده و میاره که یا ویندوز رو سیف مود انتخاب کنی و نمی دونم نورمالی و غیره و ذالک که همه اش باز توهم هست و کامپیوتر جان به ملکوت اعلی می پیونده.
تکبیر.
هیچی دیگه مودم رو عوض کردیم و حالا منتظریم تا دسته گل بعدی رو آب بدیم ..... نمی دونم چرا گاهی اوقات برای از زیر کار در رفتن هم که شده همه چی رو به هم وصل می کنم.... درست مثل الان تا آخر همین ماه فاینال کانون زبان دارم تو بگو یه ذره واز کرده باشم این کتابه رو... تصمیم قاطعی مبنی بر تحویل دادن پروژه ام تا آخر همین ماه .... عمرا که این یکی اصلا از کنار کتاباش رد شده باشم..... تقویت لغات زبان تخصصی که از اون تو بمیری ها ست که بگو چی من و لغت تخصصی؟؟؟؟؟ یه ذره هم برنامه نویسی بخونیم تا یادمون نرفته که رشته مون چی بوده!!!!!!
هر کی گفته: چی من؟؟؟؟ من به اینترنت معتادم؟؟؟؟ من همین الان چله میشینم نمی یام نت؟؟؟؟ دروغگوست... همین. مردی هان بیا الان میام مودمت رو می سوزونم تا ببینی ها!!!!!
چگونه در مصرف برق بصرفیم ( صرفه به جوییم ( صرفه جویی از.... اه صرفه جویی کنیم)))))))
می رم توی آشپز خونه. قبلش کلید اولی رو می زنم ... لامپ روشن نمیشه.... می رم وسط آشپز خونه دستام رو می برم بالا و وسط لوستر می چسبم به لامپ و یه قری بخشید یه ذره می پیچونمش ..... ماشاالله قد... 2 متر و 10سانت چه خبره بابا ..... چه قد بلند .... وایییییییییییییی دماغم دراز شد..... نه بابا من همون 1 متر و 70 سانت خودم برام کافیه گفتم قدم بلند شه نگفتم دماغم که!!!!! به این نتیجه می رسیم که حاظرم کش بیام و آویزون بشم به لوستر و لامپ رو بچرخونم اما نرم کلید دومی رو بزنم.
به این می گن صرفه جویی در راه رفتن نه در مصرف برق.
چــــــــــــــــــی مــــــــــــــــــی گــــــــــــــــــــــــی!!!!!
چه می کنه این برق.... آی حرص در میاره توی اوج گرما ساعت 2 برق بره تا 4 عصر.