هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی.......
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی.....
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی....
هستم ولی شایدم نباشم.
بعد یه عالمه کش و قوس فراوان مبنی بر اینکه وای و بیداد که پروژه بدبخت من نوشته بشه پروژه را حواله سی دی کردیم و به دیار برگشتیم اما از نظر اینکه من آخر شانسم و نزدیک بوده اسم منو بزارن شمسی از مصدر شانس!!!!!! امدیم ولایت دیدیم سی دی باز نمی کنه
منو می گی نگو.....
طی یک عالمه تماس تلفنی با این وری ها و اون مری ها یه دونه سی دی دیگه تهیه شد و حواله شد به یه بنده خدایی تا برای ما بیاور به این ولاد.
باز هم از اون جا که من آخر آخر آخر... شانس هستم این سی دی هم باز نمی شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امدیم لچک ببندیم و چادر سر کنیم بریم ولاد کفر تا خودمون به شخصه هم سی دی تهیه بنماییم و هم بزنیمش روی فلشم که الهی من قیمه قیمه نشم بار قبل یادم رفته بود ببرم!!!!
دوست جون اس ام اس داد که برات میلش می کنم.
هیچی دیگه من یه نفس راحتی کشیدم و پاشنه کفش ها را بر کشیدیم تا برویم به سوی استاد!!!!
این ماجرا در قسمت بعد اگر خدا بخواد به پایان می رسد.
خانوم مامان نشسته و من بهش می گم مامان دعا کن شر این پروژه از سر من وا بشه من ۵۰۰ تومن!!!!! نذر کردم بدم ) ای بابا دانشجویی حساب کنید انصافتون کجا رفته(
پ ن ۱: دعا پلیز.
پ ن ۲: خداونگارا این استاد را با ما همی نرم گردان.
دیشب خواب بابا رو دیدم.
گفت صابر : .............
دیشب خواب معصومه رو دیدم.
گفت مامان نرگس:....
دیشب خواب آقاجون رو دیدم.
گفت داداشی:.....
اتوبوسه انگار داره عروس می بره تا آخرین صندلیش هم پر بشه منتظر واستاد و کمر منم خشک شد از بس این پسری که صندلی عقب نشسته بود با صندلی من کشتی گرفت.
همه توی اتوبوس خواب بودن من مثل این منگل ها نشسته بودم داشتم کتاب می خوندم... کشته مرده این اخلاق فرهنگی خودم هستم.
این آخر های مقصد هم یه آقایی از اون ته اتوبوس این قدر بلند بلند حرف زد و پشت تلفن نعره کشید و با همه از پشت تلفن دعوا کرد که من علنن می خواستم کر بشم... به خدا اتوبوس هم یه مکان عمومی هست.
حالا اون وسط هوا گرم... کولر ها هم خاموش بود من نمی دونم این ادم ها چه جوری خواب بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دو روز رفته بودم مسافرت البته مسافرت کاری... بعد از یه زد و خورد حسابی با استاد مربوطه البته از پشت تلفن یه مقداری موضوع پروژه ام را آسونتر کردم و با کمک دوستم انجامش دادم و ماحصل این مسافرت کاری هم شد 4تا کتاب.
2 تا درسی و 2 تا هم غیر درسی.
این دو روز آن چنان خسته شدم که فقط دلم می خواست بیام خونه و بپرم یه دوش بگیرم و بعد هم یه خوابی که هیچ کسی صدام نکنه و من فقط بخوابم.
.
.
.
.
.
.
.
نتیجه کلنجار رفتن ها این شد که یه خورده به خودم به زندگیم به آینده و به هدف هام فکر کنم و به خودم هم ثابت کنم که چی می خوام.
شده بودم شبیه این بچه ها که بابا یا مامانشون بهشون میگه می خوایم برات عروسک بخریم و می رن توی مغازه و بچه هر چی می بینه خوشش میاد و نمی تونه انتخاب کنه و ...
منم همین جوری شده بودم یه جورایی با خودم کلنجار رفتم و یه مقداری به هدفام سر و سامون دادم و یه کار توپی هم انجام دادم البته از نظر خودم ها
مواد لازم برای انجام دادن یه کار توپ.
یک عدد خودکار- یک عدد دفتر
نشستم و تا 5 سال آینده رو برای خودم برنامه ریزی کردم که چی می خوام و می خوای چی بدست بیارم و چی و چی....
تند نرو
درسته همه آدم ها می دونن که چی می خوان و فلان و بسان اما گاهی اوقات تا چشمشون می خوره به یه چیز دیگه می خوان که صاحب اون هم بشن... وسط هدفی که دارن یهو یه هدف دیگه میاد و هی همه هدف ها و کارهایی که تا حالا انجام دادن رو از بین می برن و یه کورس دیگه می زارن برای بدست آوردنش و آخرش هم خودشون قاط میزنن!!!!
مثل همون بچه ای که نمی دونه کدوم اسباب بازی یا عروسک رو می خواد!!!!
منم همین جوری بودم نمی دونستم کدومش رو می خوام.
یه برنامه کلی برای آینده.
یه برنامه کلی برای آینده ام.
جدا از این برنامه تصیم گرفتم که بعضی چیزها را پررنگ کنم.
روی بعضی چیزها یه خط بطلان بشکم.
به چیزهایی که کمتر اهمیت می دادم و مهم بودن بیشتر اهمیت بدم و به بعضی چیزها کمتر.
نمونه اش همین که میگه مشکلات ما اونقدر که ما مشکل مشکل می کنیم بزرگ نیستن این خودمون هستیم که بزرگش می کنیم.
نمونه اش همین که امسال همه دارن می گن خوب جوجوی مامان که داره میره فوق لیسانس رو بگیره و سو هم که رفت سر خونه و زندگیش پس فقط تو می مونی توی خونه دارم سعی می کنم که نزارم آدم ها به جای من تصمیم بگیرن نزارم که حرفاشون روم تاثیر بزاره نزارم که با گفتن اینکه تو امسال فلان و بسان برام برنامه ریزی کنن و من مثل آدم های منگل فقط نگاشون کنم و ناتوان از گفتم حتی یه کلمه باشم....
داشتم سریال شبکه دو رو نگاه می کردم که توش گفت: از 3 تا کلمه بدم میاد اما, اگر و شاید.
ولی من از 4 تا کلمه بدم میاد اما, اگر, شاید و نمی توانم.
من می خوام ورژن خودم رو عوض کنم...می خوام ورژنم جدید بشه.
انگار گر گرفتم. انگار اٌتش دارم. نمی دونم چی شده. ادمی هستم که خودم هم نمی دونم چه مرگم شده.
فکر این پروژه ام این قدر که داره توی سرم راه میره و وراجی میکنه دیگه هیچ کار مفیدی نمی کنه. اصلن به این فکر نمی کنه که 4 روز دیگه باید برم جلوی استادم وایسم براش توضیح بدم و هیچی هیچی حالیم نیست.
کسلم.
از اتاقم بدم میاد.
یه جوری
یه جوری شده
دارم نگاش می کنم
تختم و میزم و میز کامپیوتر و دو تا از این کتابخونه های سر هم بندی شده دو بر اتاق.
همه کتابهای کنکورم رو گذاشتم توی یه طبقه و یه پارچه انداختم روشون.
این جوری بیشتر میاد تو چشمم که؟
حالم از این هوا بهم می خوره.
خیلی گرمم میشه.
تصمیم داشتم یه مقداری برنامه های وب رو بیشتر کار کنم اما زهی خیال باطل.
دوباره یه ترس مسخره از اعلان نتایج.
نمی دونم یه خورده هم دارم به خودم فحش می دم که کاشکی بیشتر خونده بودم.
چقدر دو سال زود گذشت.
انگار دیروز بود رفتم دانشگاه.
چقدر اون دختره همون که من بهش می گفتمdull این روزها داره توی مخم راه میره.
چقدر این ماسکه بهم میاد.
نه این ماسک نیست صورت خودم هست.
اگر قبلن یه تصمیمی می گرفتم و چهار روز انجامش می دادم و بعدش حوصله ام سر می رفت الان به روز هم نمی کشه.
من خیلی تنبلم
۱۰۰ بار از روی این می نویسم تا شاید برام بشه درس عبرت!
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
من خیلی تنبلم
...
اگر یکی به قولی بهتون بده و بهش عمل نکنه چی کار می کنین؟؟؟؟
نم یگم هزار تا قول به خودم دادم که انجامشون بدم...اما واقعیتش نه یه قدم ور داشتم و نه به یکی شون عمل کردم.
از دست خودم کفری ام.
چندی پیش من و آقای پدر بر جلوی تلویزیون جان جلوس نموده بودیم و غرق در فیلم های محسور کننده تلویزیون بودیم و از بس این فیلم ها خشنگ بودن تصمیم گرفتیم که یه کمی در.و.غ!!!!! ببخشید استغفراله ا.خبا.ر گوش بدیم
بگین خوب..... خوب
جون تلویزیونمون براتون بگه که یه آقایی بسان مترسک سر خرمن ظاهر شد.
توی کادر تلویزیون فقط همون آقاهه بود و یه دست که میکروفن دستش بود
اقاهه با صراحت تمام ادعا کرد که توی شهریور ماه دیگه بر.قها کم.تر قطع. میش.ه!!!! البته اون کرشمه و عشوه و ناز و ادعا هم همراش امد ها .... خوب دیگه من خلاصه اش کردم.
دقیقا می تونم بگم که از اول شهریورماه تا الان اگر روزی دو ساعت برق ما می رفته, حالا شده 5 ساعت.
به جون آقاهه اگر دروغ بگم.
از ساعت 10 تا 12 صبح برق رفته بود تا برق امد رفتم سراغ کامپیوترم و روشن کردم و پریدم توی اینترنت هنوز گلومون خنک نشده بود که اینترنتت جون قطع شد.... زنگ زدم به امور مشترکینی که از اینترنتش استفاده می کنیم میگه خانوم این جا برق رفته!!!!! برق سرورمون هم تموم شده!!!!
می دونی این یعنی چی یعنی برو تا ساعت 2 سماق بخور!!!!!
حالا اون 10 تا 12 کوفت شد که رفت هیچی ساعت 8 شب هم رفت تا 10. یادم رفت بگم که عصری هم یه سری رفت تا ما دیگه اون رویمان هم بالا بیاید!!!!!!
توی شهریور که میشه بابا میگه که نیمه های شهریور ستاره خنکٍ می زنه ( یه ستاره که من الان اسمش یادم نیست توی آسمون ظاهر میشه که یه جورایی هوا خنک تر میشه) به جونم خودم نه به جون خودتم نه به جون همون مترسک سر خرمنٍ ما برق نخواستیم همون ستاره خنکه بزنه. چند روز هست که هوا دوباره بد جوری گرم شده..... یه چیز تو مایه های خفن گرم شده ها.
خدا رو شکر می کنم به خاطر اینکه ماه رمضون شروع شد و این فیلم مزخرف نرگس 2 ببخشید پویا ننه ای من بازم پوزش می خوام این ترانه مادری تموم شد و همه پسر ها به صراط مستقیم هدایت شدن.... تکبیر.
بازم تکبیر.
یه چیز دیگه ویستا خره!!!! بلاگفا هم بعله خره!!!! دایل آپ کانکشن هم دو تا خره!!!! اگر یه خورده بی ادبی شد ببخشید دیگه این سه تا این قدر رفتن رو مخ من که تصمیم گرفتم برم واسه رو کم کنی دوباره این فیلم پویا ننه ای رو ببینم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دونم من چه مرگم بود که نه از این سریال خط قرمز خوشم میومد نه تب سرد و نمی دونم نرگس و چی می دونم اون فیلمه چی بود یکتا ناصر توش بود بعد یه مدتی منگل شده و خلاصه خیالتون رو راحت کنم از هیچ کدوم از این فیلم ها خوشم نیومده و یه چیز تو مایه های تحریم سریال هم هستم ها... ولی با این سریال لبه تیغ و حلقه سبز و خاک سرخ و دو سه تا دیگه حال کردم.... دارم فکر می کنم که چرا من هیچ وقت از این فیلم ها خوشم نیومده نمی دونم شاید چون کتاب می خونم ( البته نمی خوام بگم که منم کتاب خون هستم ها) یا همون مجله های درپیت رو می خونم.... خیلی جلفه احساس می کنم این سریال ها تکراری هستن انگار قبلن دیدم یا یه چیزی توی همین مایه ها را دیدم.... مثل اینکه یه بارقبلن دیدمشون.... چند وقت پیش داشت فیلم کوهستان سرد از شبکه استانی فارس می گذاشت... خوب من این فیلم رو از شبکه یک یا نمی دونم کدوم شبکه در هر صورت دیده بودم خیلی جالب بود شبکه استان فارس یه قسمت هایی رو هم خودش سانسور کرده بود!!!! اصلن من با این فیلمه و سانسور جدیدش خیلی حال کردم!!!! اصلن احساس نکردم که همون کوهستان سرد هست به جون خودش یه فیلم جدید بود!!!!! اگر دوست دارید فیلمی ببنید که حال کنید از بازیگرها و فیلمنامه و .... یکشنبه ها شب ساعت حدودا 9 یا 9:30 از شبکه گیم برید حالش رو ببرید.
اگر یه روزی خواستید با طناب کسی بپرید وسط چاه حتما به من مراجعه کنید تا راهنماییتون کنم.... مثل این منگل ها به حرف دوستم گوش دادم و موضوع پروژه ام رو به گفته اون یه چیزی انتخاب کردم تا کمکم کنه اما حالا دوست گرامی کوچیده رفته یه شهر دیگه میگه بلند شو بیا این جا میریم یه گیم نتی, کافی نتی پروژه ات را کمکت می کنم!!!!!!!!!!!! منو می گی یه چند روزی تصمیم گرفتم خودم رو خفه کنم که به خاطر این دو دستی خودم رو بدبخت کردم ... امروز عصر هم زنگیدم به یکی از بچه های دانشکده و یه عالمه دروغ هم بافتم تا پروژه ام را برام بنویسه و منم بهش پول بدم!!!!! تازه اون روز دوستم میگه زنگ بزن به استادت و بهش بگو تا برات موضوعش رو عوض کنه مجبور که نیستی منو میگی دیگه ترمه نبودم می خواستم از پشت تلفن مرتکب قتل بشم..... امضا ترمه قاتل!!!!!!
ضمیمه: من اصلن شاکی نیستم ها.
ضمیمه ضمیمه: من اصلن و ابدا شاکی نیستم ها.
ضمیمه ضمیمه ضمیمه: اگر توی یک ساعت 10بار شما به اینترنت وصل بشید و هی بپرید بیرون چه حالی پیدا می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالتون بماند فقط مثل من بزنید توی خط رو کم کنی و دوباره به این نهضت وصل شدن ادامه بدهید گویند که دعاها اگر از ته دل باشه اجابت میشه.
ضمیمه ضمیمه ضمیمه ضمیمه : اگر نمیام و کامنت نمی زارم و کلن کم پیدام بدونید که که یا برق نداریم یا جایی که کانکت اینترنت بهمون میده برق نداره!!!!!!!!!!!!! ولا غیر.
راستی اشتب زده نشه من آنچنان توی خونه بابا لنگر انداختم که نمی تونن شوهرم بدم و همچنین بگم که شوهر کردن ادامه دارد....
*چقدر این روزهای من با آن روزهای تو فرق می کند
چقدر طعم و مزه احساس من با طعم و مزه احساس تو فرق می کند
چقدر هوای دلم سنگین است
چقدر حجم هوای این اتاق سنگین است
چقدر حجم این حروف سنگین است
و حجم دنیایم
شانه هایم توان کشیدن این حجم سنگین را ندارند.... هر روز کوچک تر می شود....حجم دنیایم.
**به دار قالی نگاه کرده ای به رج هایش
تجسم کن
یک دار قالی با سکویی رو برویش برای نشستن.
رج به رج.... کسی نشسته است... هی دستش را می برد بالا و نخی را از انبوه نخ ها می کشد پایین و هی آن را قاطی رج ها می بافد.
رنگ ها متفاوتند
سپید...سرخ........
نمی دونم رنگ های قالی من چه رنگی است.
***امروز رفتم کانون زبان که نتایج امتحان فاینالم رو بگیرم.... همیشه بهمون یه چیزی شبیه کارنامه می دن که نمره هامون رو زده و توش نوشته pass یا fail این دفعه هیچی ننوشته چون این ترم تافل بودم هم جدید نمره داده بود و هم نمی دونستم که چی به چی هست... از خانومه می پرسم: حالا چی شده قبول شدم یا نه؟
یه قری می ده به خودش و میگه که آره اما استادتون از دستت ناراضی بوده و با ارفاق بهت نمره داده!!!
من که دیگه نگو... این قدر کفری شده بودم که تا همین الان هم دارم حرص می خورم!!! مطمئن بودم که من جزو اون لیست استاده بودم که می خواسته بندازه اما این قدر امتحان فاینالم رو خوب داده بودم که می دونم نمی تونست
**** نمی دون چرا گاهی اوقات اون جور که دوست داریم پیش نمی ره. دارم به خودم تفهیم می کنم که چیزهایی توی زندگی هست که من نمی تونم تغییرش بدم... من هیچ وقت نمی تونم یه آدم دیگه رو تغییر بدم... اگر تغییری باید حاصل بشه اون خودم هستم که باید تغییر کنم, باید عادت کنم, باید بپذیرم که واقعیت زندگی من اینه, بعد از بیست سال هر روز بعضی چیزها برام واضح تر میشه... زندگی یه بازی هست.... دعوت شدی به بازی .... باید بازی کنی می تونی بازی هم نکنی اما بدون که اگر بازی کنی و ببازی خیلی بهتره که بازی نکرده عنوان بازنده روت باشه.
یه برگه زده بودم روی دیوار اتاقم و یه متن روش نوشته بودم, می رم سراغش تا بخونمش و بنویسمش این جا.... نمی دونم کی ورش داشتم, می رم سراغ دفترم... احتمالن اون جا نوشتمش.... دفترم رو که باز می کنم متن زیر رو می بینم:
" نه با کسی بحث کن, نه از کسی انتقاد کن, هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند, می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی, بحث کردن با آدم ها بی فایده هست." و با خودم گفتم: حق با تو بود, بحث کردن با آدم ها بی فایده است.
"چراغ ها را من خاموش می کنم"
"زویا پیرزاد"
آهان متنه رو پیدا کردم
" درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم
زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و اراده مان را برای دگرگونی بیازماید.
آن لحظه یه بعد حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده
یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم
این مبارزه منتظر ما نمی ماند
زندگی به پشت سر نمی نگرد
یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه!"
پایین متن اسمم رو نوشتم و تاریخ زدم... 28/12/85
*******اولین کتابی که توی کانون زبان بهم یاد دادن رو بر داشتم دارم می خونم و می رم جلو... چون واقعا برای خودم هم مشخص شده که خیلی هم از نظر لغت و هم گرامر افت کردم.... حالا اولین درسش چیه؟؟؟ حال ساده!!!! خیلی حال می ده هی می خونم هی می بینم که بلدم الان نیشم تا بناگوش بازه.
********خواهران و برادران اسلامی کسی بلد نیست بیاد پروژه منو بنویسه؟؟؟؟؟؟
********* تا همین الان 6 تا عروسی رفتم و دو سه تا مهمونی... آخه من نمی دونم این فامیلای ما چرا همه شون باید همین امسال عروسی بگیرن؟؟؟؟؟؟ به طور یقین تا سالیان متمادی باید دست ها را مشت کرد بر زیر چانه نهاده و چشماها را دوخته بر در خانه, شاید تقی به توقی خورد یکی از دخترای فامیل رو دادیم رفت و پاکتی حاوی کارت عروسی جلوس نماید بر جلوی درب منزل.
تازه تا آخر هفته هم می رم هفتمین عروسی!!!!
3 تا پسراز فامیل رد کردیم و 3 تا دختر هم پشت بندنش شوهر دادیم رفت!!!!
حال دادها!!!!!
شوهر کردن 1 ********** این صف چی هست؟؟؟؟؟
هیچی, این صف پشت سر من تشکیل شده!!!! تا من برم اونها هم برم ( البته خانه شوهر)
چند وقت پیش حدودا زمستون 86 خونه یکی از اقواممون مهمون بودیم حالا همه خاله خان باجی ها نشستن و دارن یه نخود غیبت می کنن.
اون وسط ها منم بیکار نشسته بودم و داشتم با گوش راشتم استراق سمع می کردم!!!
خانوم مامان داره با یکی از اقوام که القصه و الغصه یه دختر داره که یه سال از من بزرگتره حرف می زنه...
مامان الهام جون(!!!): چه خبر, خبری نیست خاله جون؟ ( همراه با نگاهی به من)
خانوم مامان : تابستون یه مراسمی...
هنوز این حرفه از دهن خانوم مامان خارج نشده بود که قوم محترمه با چشمانی از حدقه بر آمده داره منو نگاه می کنه و دهنش دیگه داره می افته روی زمین که خانوم مامان بقیه حرفش رو تموم می کنه و
میگه: تابستون عروسی دخترم سو هست.
همون لحظه بود که مامان الهام جون نفسی راحتی از نهاد خیش بر نهاد و راحت به نفس کشیدن ادامه داد.
دیدم گوش راستم دیگه خسته شده رفتم سراغ گوش سمت چپی!!!
یهو خواهر مامان الهام جون امد نشست کنار من
اسمش هم مامان آذی جون هست که القصه یه دختر داره همسن من!!!!
وقتی نشست و یه کم حال و احوال و این ها می گه: من نمی دونم چرا آذی شوهر نمی کنه اون دفعه یه خواستگار داشت که من راضی بودم و فقط خودش گفت نه... پسره هم رفت سراغ یکی دیگه و رفتن آزمایش خون و این ها .... و من نمی دونم شما دو تا کی می خواین شوهر نکنین!!!!
من می گم: خوب حالا زوده... ما که هنوز بچه ایم و از این صوبت ها که یهو می گه: می ترسم شما دو تا رو دستمون بمونید!!!!!
حالا قیافه من: تا مرز سکته پیش رفتم و خوب البته از قراین پیداست که برگشتم... این قدر حرص خوردم, توی دلم گفتم خوب از دختر خودت مایه بزار به من چه!!!!!
شوهر کردن ادامه دارد....
ضمیمه 1: نمی دونم چرا چند وقته که همش دارم آهنگ شیرین شیرینم محسن نامجو رو گوش می دم.... تا جایی که من می دونم یه ترانه قدیمی کرمانشاهی هست که محسن نامجو دوباره خوندتش.... خیلی حال می کنم با این آهنگه.
ضمیمه 2: تو رو خدا یه کم بخندین..... اون تیکه آخری رو به خاطر این نوشتم تا بخندین ها... از بس من غر غر می کنم احساس می کنم که باید یه متن جوکی چیزی بزارم این جا.
ضمیمه 3: !!!!!