تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

کوه پنجم

 

امروز از صبح رفتم دانشگاه برای انجام دادن کارهای فارغ التحصیلی که توی همون مرحله فهمیدم که نه این قصه سر دراز دارد , هر چقدر که توی  دانشگاه اذیت شدم و کارام نشد و ناراحت شدم و خلاصه هزار تا دردسر و مصیبت دیگه اما توی راه برگشت به این فکر می کردم که بیام و بشینم در مورد امروز بنویسم و   توی دل ماجرای امروز یه کمی چاشنی طنزش رو زیاد کنم و یه خاطره تلخ بسازم برای خودم و یه درس عبرت هم بگیرم و بزارم گوشه ذهنم تا برام درس بشه و واقعا آویزه گوشم بشه.

اما همیشه اون جوری که می خواهیم پیش نمیره.

تموم خستگی های امروز رو از تنم بیرون ریختم و خودم رو اماده کردم تا بقیه روزم رو به نحو بهتری بسازم اما اگر خودت هم بخوای آدم هایی دیگری درون زندگیت هستن که میان و یه آشوب درست می کنن

تموم خستگی ها هجوم آوردن به تنم.

سرم سنگین شده, دوباره خسته ام, می بینی به خاطر رفتار یه نفر انگار آواری روی تنم ریخته شد,

دیگه خسته نیستم از تحمل این دست آدم ها, دیگه ناراحت نمیشم اونقدر که بخوام دو سه روز زندگیم رو تعطیل کنم و بشینم و زار بزنم و نق بزنم و دوباره خودم رو بسازم, انگار هم در مقابلش مقاوم شدم و هم یاد گرفتم که چه جوری باهاش کنار بیام

اما الان از خودم پرسیدم که چرا باید هر از چند روز این آوارها را ببینم حتی تحمل هم کنم نه ببینم؟

اما جوابش رو خودم می دونم: اجتناب ناپذیر... در زندگی هر آدمی اجتناب ناپذیر وجود داره

از نظر خودم این موضوعات کوچک تر از این هستن که بخوام اونها رو اجتناب ناپذیر جلوه بدم, این آوارهایی که یهو فرو می ریزن واسه من یه نشونه هست واسه اینکه چقدر تونستم خودم رو زیر این آوارها محک کنم و محک بزنم و یادم باشه که چی بودم و چی می خوام بشم و چی دارم می شم و چه خواهم شد... این اوارها برای من یه نشونه هست.

 

 یاداشت نویسنده در اغاز کتاب کوه پنجم

در کتابم, کیمیاگر, پیام اصلی در جمله ای است که شاه ملکصدیق به سانتیاگو، پسرک چوپان می گوید:" هنگامی که آرزوی چیزی را داری, سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این ارزو را تحقق ببخشی."

به تمامی به این پیام اعتقاد دارم. اما زیستن سرنوشت خویش, شامل مراحل پیاپی است که بسیار فراتر از درک مایند, و هدف آن, همواره, بازگردان ما به مسیر افسانه ی شخصی مان است – یا درس هایی را بیاموزیم که برای تحقق سرنوشت مان ضروری است. شاید با باز گفتن دوره ای از زندگیم, بهتر منظورم را بیان کنم.

در 12 اوت 1979, با اطمینان قلبی خاصی به خواب رفتم: در سی سالگی, به طور موفقیت آمیزی، مسیرم را به سوی اوج حرفه ام به عنوان مدیر استودیوی ضبط موسیقی می پیمودم. به عنوان کارگردان هنری برای کانال سی. بی. اس در برزیل کار می کردم, و همان اواخر به امریکا دعوتم کرده بودند تا با صاحبان شرکت صحبت کنم, و مطمئن بودم که آنها تمام فرصت های لازم را در اختیارم می گذاشتند تا در محدوده خودم, هر چه را می خواستم، انجام دهم. البته رویای عظیم من – نویسندگی- کنار رفته بود, اما چه مهم؟ هر چه بود, زندگی واقعی, با تخیلات بسیار متفاوت بود؛ در برزیل هیچ راهی وجود نداشت که ادم از راه نویسندگی زندگیش را بگذراند.

آن شب تصمیمی گرفتم, رویایم را کنار بگذارم. آدم باید خودش را با شرایط تطبیق بدهد و از فرصت ها استفاده کند. اگر قلبم به اعتراض بر می خواست, هر وقت می خواستم، او را با سرودن ترانه فریب می دادم, و هر از گاهی, در روزنامه ای مطلبی می نوشتم. از آن گذشته, متقاعد شده بودم که زندگیم در مسیر دیگری است, اما هیجان این مسیر کمتر نبود؛ آینده ای درخشانی در صنعت موسیقی چند ملیتی در انتظارم بود . بیدار که شدم رییس شرکت به من تلفن کرد: اخراج شده بودم, بدون هیچ توضیحی. هر چند دو سال تمام به هر دری زدم, اما دیگر نتوانستم در ان زمینه کاری بیابم.

وقتی نوشتن کوه پنجم را تمام کردم, به یاد ان دوران افتادم – و به یاد تجلیات دیگر واقعیت اجتناب ناپذیر در زندگی ام. هر گاه خودم را فرمانروای مطلق یک وضعیت تصور می کردم, چیزی رخ می داد و مرا پایین می کشید. از خودم پرسیدم: چرا؟ آیا محکومم که همیشه تا نزدیکی پایان راه بروم, اما هرگز به خط پایان نرسم؟ آیا خدا این قدر بی رحم است که اجازه می دهد نخل ها را در افق ببینم , اما از تشنگی در صحرا بمیرم؟

زمان درازی طول کشید تا دریابم اصلا این چنین نیست. در زندگی اتفاقاتی رخ می دهد تا ما را به مسیر حقیقی افسانه شخصیمان بکشد. اتفاقات دیگری رخ می دهد تا بتوانیم آن چه را که اموخته ایم به کار ببریم. و سر انجام, اتفاقاتی رخ می دهد تا به ما بیاموزد.

در کتاب خاطرات یه مغ, کوشیدم نشان بدهم که لازم نیست این آموزه ها را با درد و رنج مرتبط بدانیم؛ فقط نظم و توجه کافی است. هر چند این ادراک, به برکت مهمی در زندگی ام تبدیل  شده, اما هنوز مرا چندان مجهز نکرده که بتوانم از برخی لحظات دشواری بگذرم, که تجربه کرده ام, حتی با نظم و توجه کامل.

مثالش همین قضیه ای است که تعریف کردم؛ من یک حرفه ای جدی بودم, هر تلاشی می کردم تا بهترین درونم را عرضه کنم, و فکرهایی داشتم که حتی امروز هم به نظرم با ارزش اند. اما اجتناب ناپذیر رخ داد, درست در همان لحظه ای که احساس امنیت و اطمینان می کردم. فکر  می کنم در این تجربه تنها نباشم؛ اجتناب ناپذیر؛ زندگی  هر انسانی را در سطح زمین لمس کرده است. برخی بر می گردند, برخی تسلیم می شوند – اما همه ما بالهای تراژدی را احساس کرده ایم که به ما ساییده می شوند.

چرا؟ برای پاسخ این سوال, می گذارم ایلیا مرا در روزها  و شب های شهر اکبر رهنمون شود.

کوه پنجم/نویسنده: پائلو کوئلیو/ برگردان: آرش حجازی/ چاپ ششم 1385/ انتشارات کاروان/ داستان

 

برای بار دوم این کتاب رو خوندم و به این فکر کردم که انگار برای بار اول دارم می خونمش. نمی دونم چرا فقط می دونم که کتابها بعد از 10 بار خوندن هم حتی جایی برای آموختن دوباره دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

سرما می خوری با بخورمت!!!

بعضی موقع ها که امدی و نشستی و یه برنامه توپ ریختی و یه عالمه هم مشتقات کنارش رو فراهم کردی

می دونی چی میشه؟

هیچی یهو مثل من می بینی که هنوز زمستون نیومده آنچنان سرما خوردی که روزی 23 ساعت خوابی و 1 ساعت هم پای کامپیوترت.

توی خونه ما زمستون من از همه زودتر شروع میشه و از همه هم دیرتر تموم میشه!!!!!!!

از تابستون بدم میاد! از گرما بیشتر بدم میاد!! بی نهایت فصل زمستون و پاییز رو دوست دارم!!! از سرما هم خیلی خوشم میاد!!!! اما چون خیلی زیاد مستعد سرما خوردن هستم همیشه لباس آستین بلند می پوشم و از هر کی که عطسه می کنه یه جورایی فرار می کنم.

این مستعد سرما خوردن تو مایه های تلقین کردن نیست ها که وای من سرما می خورم و فلان و بسان... نه با توجه به اینکه هیچکی و اعم از عناصر مونث نمی تونن که ببینن من یه پاره گوشت به استخون دارم!!! همیشه می گن : تو که ماشالله پری؟ چرا سرما می خوری؟؟؟؟

حالا من نمی دونم این پر بودن یه واکسنی, آمپولی, قرص نامحصوصی هست در درمانش یا من اگر سرما بخورم گناه کبیره کردم؟؟؟؟ البته با این پره گوشتی که به استخونم چسبیده!!!!!!!!!!!!!!

علایم این بیمای نمود داشت اما من نمی دونم این چی بود که دیشب حس رفتن به عروسی داشتم اون هم از نوع تالار رو باز!!!!

حالا تالار مربوطه کجا بود؟؟؟؟

خارج از شهر به قول اقای بابا توی بیابونی.

جدا از اینکه هر چی به روی مبارکه نیاوردم که سردمه!!! بلاخره ساعت 9 بود که بلند شدم و مانتوم رو پوشیدم و دستام رو کردم توی جیبم تا یخ نزنم... اما یخ زدم و نتیجه اش هم این شد که الان نمی تونم سرم رو یه خورده به اطراف بچرخونم اعم از چپ, راست, پایین , بالا و...

سرم خیلی سنگینه, انگار یه وزنه روی سرمه.

تنم هم یه خورده درد می کنه که چه عرض کنم یه عالمه درد می کنه.

 

ضمیمه: باید 5 شنبه وب لاگ www.ohohketab.blogfa.com  آپ می شد اما نتونستم یه نوشته خوب در مورد کتابی که مد نظرم بود را بنویسم, دوست داشتید یه سری بزنید.... وب لاگه غریبه نیست!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

حیاط خلوت ذهنی که خودش رو خالی کرد

دیروز بلاجبار صبح زود از خواب بیدار شدم, این صبح زودها یه چیزی هست تو مایه های اینکه ساعت 8 بیدار شم!! خوابم میومد... شب قبلش تا دوش گرفتم و خوابیدم و کلنجارهای همیشگی من واسه اینکه زود خوابم ببره هم افاقه نکرد و من همچنان تا ساعت 3 جون کندم.

موبایلم که خدا عمرش بده و وظیفه داره که منو سه بار بیدار کنه و من دوباره بخوابم  هم نتونست و بلاخره 8:5 بیدار شدم و هول هولکی لباس پوشیدم آرایش کردم و رفتم بیرون تا برسم به جایی که با آدیدا قرار داشتم.

 

 

جای بسی امیدواری بود که من و آدیدا "جان" بلاخره تونستیم و یه جای خالی پیدا کنیم توی این تقویم پر ملات زندگیمون و با هم بریم دنبال کارهای ته مونده شرکتمون از جمله بانک.

چه عرضی که توی بانک از شانس خوب من (معرف حضور هست که!!! همون شمسی) دفتری که مربوط به کارهای ما بود گم و گور شده بود و کارمند محترمه در راستای پیدا کردن دفتر مربوطه زد و مدارک ما رو هم گم کرد!!!! چون کارهای این م.ملکت زیادی قانون داره ما قبلش از برگه اصلی یه کپی واسه خودمون گرفته بودیم واسه همین زود از بقیه مدارک کپی گرفتیم و کارهای بانکی  بلاخره به پایان رسید.

فقط توی این بدوبدوها و رفتن توی این اتاق و اون اتاق من نمی فهمیدم که حالا اگر من و دوستم که از حالا شریک هم محسوب میشیم چه خیری بود که آدیدا حالت مسابقه داده بود به این کارها

که کی برگه ها رو بگیره و کی ببره و جلوتر امضا بگیره و فلان و بسان

احساس بدی پیدا کردم

خیلی جالب منو قال می ذاشت

انگار نه انگار که ما با هم هستیم

.

بدم میاد از آدمهایی که میخوان ازت کولی بگیرن

چقدر بدم میاد که ادم ها یی که مثل نردبون بهم نگاه می کنن

انگار که داری بهشون کولی می دی تا برن روی پشتت و دستشون رو بگیرن به دیوار و دیگه الفرار و کاری نداشته باشن که تو اون پایین منتظرشون هستی

نمی خوام واسه خودم و توی ذهنم بسازم که اره این جوری و فلان و بسان اما همیشه حرکات آدم ها و رفتارشون نماینده شون هست.

چرا باید این جوری باشه.

پیش خودم گفتم ما الان که تازه مراحل ثبتش رو داریم دنبال می کنیم داریم از هم سبقت می گیریم و می ریم خدا به دادمون برسه اگر پس فردایی بخوایم یه چار دیواری بزنیم و بگیم شرکتمونه

اون وقت دیگه یا بازار کل کل به راهه یا بازار رقابتی که انگار توی شرکت می خوایم واسه خودمون ریاستی راه بندازیم و .....

+++++++++++

 

به یه هفته نمیکشه که تصمیم گرفتم

دیدم رو نسبت به زندگی عوض کنم, فکر کردم و فکر کردم که من یه جوری دیگه ای فکرمی کردم در مورد کنکورم و اونها درست نبوده, شاید قبلن هم گفته باشم که می خوام دیدم رو عوض کنم اما این دیده زندگی ام نیست یه دیدی هست که در مورد درسم هست, درس خوندنم, انگیزه و هدفی که بخواد منو به وجد بیاره و یه نیرویی بهم بده برای درس خوندنم.

اینکه نه نگران باشم که تعداد کنکوری های کاردانی به کارشناسی فامیل چند تا هستن و نه اینکه برم دانشگاه آزاد یا علمی کاربردی یا دانشگاه دولتی.

من دانشگاه آزاد بودم و اون دولتی و من خنگم و اون باهوش

 

همیشه به آدیدا گفتم که اگر یکی بخواد درس بخونه نه به دانشگاش ربطی داره و نه به استادش, فقط کافی جنم درس خوندن رو داشته باشه و یه کتاب تا بتونه بالاتر از هر کی و هر چی بره.

 

خانوم مامان فکر می کنه با گفتن اینکه میلاد هم امسال با تو کنکور داره و مرضیه هم که داره و اونها هر دوشون دولتی بودن کمک بزرگی به من می کنه

اما نمی دونه که من یه گوشم در هست و یه گوشم دروازه

من نمی دونم چرا نمی خوان بفهمن که درس خوندن واسه من رقابتی نیست... نمی خوام حس درس خوندنم با این باشه که وای اون کنکور داره و توی ملاک عقب افتادن از اون و این.

ترجیح می دم یه فوق دیپلم با سواد باقی بمونم تا یه فوق لیسانس که یهو تو آینه به خودش نگاه کنه و بگه "خوب حالا فوف لیسانسم گرفتم که چی؟"

اگر بخوام کاری کنم به خاطر خودم بکنم نه به خاطر مامان یا بابایی که دارم یا بخاطر فک و فامیلایی که دارم یا حتی خواهر و برادری که چه می دونم مدرکشون از من بالاتر هست و مهر پای مدرکشون دولتی.

 

 

دیگه برام اهمیتی نداره که منم توی قرنیه چشم بابا باشم و منو ببینه.... یا خانوم مامان جلوی جاری هاش یا خواهراش قربون صدقه بچه هاشون بره.

 

انگار الان می تونم به این سوال جواب بدم که وقتی یکی از قوم و خویش های دورمون منو می دیدم باورش نمی شد که من الان یه دختر بیست ساله هستم نه یه دختر بچه هفت هشت ساله.

 

خانوم مامان و آقای بابا همیشه منو توی همون هفت هشت سالگی توی ذهنشون نگه داشتن و فکر نمی کردن که من بزرگ شدم و قد کشیدم که دیگه می تونم بفهمم.

می تونم گاهی اوقات چیزهایی رو بشنوم که نباید می شنیدم و معنی بعضی حرکات رو بدون اینکه بشینم بهش فکر کنم بهمم که یعنی چی و یعنی چی...

بدونم که پچ پچ هایی که با امدن من قطع می شد می تونه توی دنیا من و شما فاصله ایجاد کنه و خاموش کنه چراغ رابطه هایی رو که الان می خواین روشن کنین ونمی تونین.

حالا بلند شدید و دارید می بینید که یه دختر بیست ساله داره توی خونه می چرخه شما حتی یه نقطه مشترک پیدا نمی کنید تا بتونید بهش نزدیک بشید و نزدیک بشید

و هیچ بهونه ای که بتونید اونو از توی اتاقش بکشید بیرون

یا خودتون رو دلخور نشون بدید که چرا نمیای سر سفره غذا بخوری یا چرا نمیای این جا تلویزیون ببینی و هزار تا چرای دیگه تا شاید بتویند گریزی بزنید به درون من.

روزی که من باید می فهمیدم  این چیزها رو همراه شد با روزهایی که شما فقط توجهتون رو به بچه دیگرتون مختص کردید و یه لحظه هم فکر نکردید که ممکنه من بفهمم و دورانی که واسه اون لبریز از شماست واسه من بی شما سپری بشه و حالا هم نخوام که با شما باشه.

الان هم نه شما می دونید که من چه جوری هستم تا گریزی بزنید به من و نه من می دونم شما کجای زندگیم هستید.

تا حالا شده یه چیزی بهتون هدیه داده بشه و ندونید که کجا بزارینش؟

من الان نمی دونم کجا باید بزارمشون چون خیلی وقته که جاشون با اتاقم, با کتابام, با کامپیوترم و هر چیزی که منو به خودش جذب می کنه توی این اتاق  پر کردم.

منم برای شما همونم

همون کادویی که دارین ونمی دونید کجا بزارینش

و دارید با خودتون کلنجار می رید که کادوش بدید یا توی کارتونش بمونه گوشه انباری تا یه موقعیت جدید یا به زور بخواین به خودتون بقبولونید.

من نه کپی آبجی بزرگه هستم نه سو و نه جوجو, منو با همینی که هستم بپذیرید نه با قالبی که از پیش ساختید و می خواین به زور منو بچپونید توش و بگید این چرا اینجوری هستید و اصلن مثل اون دو تا خواهرش نیست.

+++++++++++++

ترمه نوشت : خالی شدم......خالی شدم از چیزی که آزارم می داد.... شاید پنهان کاری که با خودم می کردم توی بقچه دلم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط ترمه  

سرخوشی

این روزها سرخوشی هام عوض شدن.

می دونم که می تونم با یه لیوان قهوه فوری خودم رو خوشحال کنم

خودم رو خالی کنم از تموم حجم سنگینی که منو توی خودش ذوب می کنه و یهو میشه گریزی زد و شکافت و پرید بیرون.

خودم رو خالی کنم با گوش دادن به ترانه ای که دم از عشق و عاشقی میزنه اما من فقط از صدای محکمش خوشم میاد.

خودم رو خالی کنم با اشک های که می تونه سر بخوره و بریزه پایین بدون اجازه و بدون اینکه بخوام به کسی جواب پس بدم.

اما باید همراه سرخوشی ها حرف های سنگین رو بشنوی و محکم وایسم و بزارم به حساب رگ بی خیالی و یا بی غیرتی که این روزها خوب ورم کرده و صاحابش فعلن داره لیوانهای قهوه اش رو هورت میکش بالا.

سرخوشم.

اما شاید تلخ باشه با شاید هم گزنده اما تلخیش شیرینه, مثل وقتی که آخرین جرعه قهوه ات رو می خوری و یه تلخی شیرین رو تهش حس می کنی که پریده روی زبونت و تو هی می خوام با قورت دادن آب دهنت حسش کنی که هنوز هست. نیش گزش هم یه چیزی هست تو مایه های پروندن یه پشه از روی بدنت که وزوزش توی گوشت هست.

سر خوشم.

سر خوشم از اینکه دارم یاد می گیرم تا یکی از گوشام در باشه و یکی در وازه.

سرخوشم از اینکه می خوام این قدر به خودم فکر می کنم به این فکر نکنم که امسال هم من کنکور دارم, هم پسر عموم که هم رشته خودم هست, هم مرضیه و هم بقیه کنکوری های سال 88.

سر خوشم از اینکه دارم بین رابطه ها دیوار می کشم... سرخوشم از اینکه می خوام, می خوام یه حدی رو بزارم برای بقیه ادم ها.

سر خوشم از اینکه می تونم هر وقت از روز واسه خودم یه فلاکس قهوه درست کنم و سر بکشم.

سر خوشم از اینکه فهمیدم میشه هم سرخوش بود و هم میشه دیوار به دیوار خونه سرخوشیت, یه خونه دیگه هم داشت که کلفت هایی که بارت می کنن, غم هایی که بی مهابا سر می زنن, یا دیوارهایی که درست نساختیشون و یهو رو سرت خراب میشن رو گذاشت توی اون خونه و هر دو تا شون رو با هم داشت و ...هم سرخوشیت و هم غمت رو.

دلم می خواد توی اوج پروازم یادم باشه که ممکنه بعضی ها بگن از صبح تا شب می خوابه, از ...../ حوصله فکر کردن به حرف های بعضی ها که نه کم هستن و نه ناآشنا رو ندارم.

نه حوصله و نه علاقه و نه اهمیت.

**********************

امروز رفتم کتابخونه و دو تا تصمیم خیلی مهم گرفتم

1-     دیگه با آبجی بزرگه به کتابفروشی نرم!

2-     دیگه به اون کتابفروشیه نروم!!

 

چند سال پیش که هنوز سو گه گداری کوپن های فرهنگیشون و وصول می کرد پیش بینی کرد که این مرده(صاحب کتابفروشی) حتما دیونه میشه!!!!

اون روز من یه جوری نگاش کردم. نگاهم کمی متفکرانه و منتظرانه بود. یه جورایی  مثل اینکه بشینیم و ببینیم که چی میشه.

اما الان مطمعنم که طفلی ( کتاب فروشه) همین الان هم عقل و هوشش رو از دست داده و اون اضطرابش حتما یه روز خفه اش می کنه.

*************

دیگه توی لیست کتابخونه من که همه یه روز عضومیشن و دفعه بعد مهر باطل شدن می خوره به پیشونیشون شوهر سو هم اضافه شد. الان یه سه چهار ماهی هست که یکی از کتابهای منو برده و نیاورده.

شاید عادت بدی باشه اما نمی دونم چرا روی کتابام این قده حساسم و وقتی در موردشون صحبت می کنم رگ گردنم می زنه بالا!!!!

کتابهام کسایی هستن توی زندگیم که ....

***********

آن وقت ازم پرسید: بابایی ما پولداریم؟

گفتم: نه. ما طبقه متوسط رو به پائینیم.

پرسید: یعنی چی؟

گفتم: یعنی نه ان قدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم؛ نه ان قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.

آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن؛ حال به هم زنه گل گیسو. تا می تونی ازش فرار کن. پشت سرت جا بزارش... نزار بهت برسه.

 

بلاخره قسمت و شد من "کافه پیانو" رو خریدم. راستی این کتابه شد آخرین کتابی که من از این کتابفروشه خریدم ها؟؟؟ اصلن یادم نبود.

      *************

تا حالا شده عقب عقبکی راه رفته باشی؟ یا چشاتو بسته باشی و سعی کرده باشی که مسیرت رو پیدا کنی؟ هیجان داشت که یهو می خوردی به یکی که داشته راه می رفته یا یهو قدم هات رو اشتباهی تخمین بزنی  و بری توی دیوار.

الان یه بازی جدید کشف کردم البته برای کودکان زیر بیست سال خطرناکه!!! عقب عقبکی از پله ها بیای پایین!!! من امتحانش کردم خیلی حال داد ته دلت خالی میشه تا پات رو بزاری روی پله بعدی. نمی فهمی داری میای بالا یا میری پایین!!!

البته اولش دستتوت رو بگیرید به میله ها ( میله یا چه می دونم همون حفاظ ) پله ها بعدش که راه افتادی دستتوت رو ول کنید.

خل نشدم دارم یه خرده اکشن زندگیم رو زیاد می کنم!!!!!!! همون خل بهتره.

**********************

یه هفنه هست که گوشیم قطع شده. رکورد زدم از اول سال 1387 تا همین الان قبض موبایلم رئ پرداخت نکردم.

یه ماهی بود که هی می خواستم گوشیم رو خاموش کنم و به طور کامل در دسترس نباشم. اما هی می شد حالا این اس ام اس رو بزنم, به استادم زنگ بزنم, الان دارم می رم شیراز بزار, الان دارم میرم قبرستون بزار, الان  و هزار تا الان دیگه که نمی زاشتن که خاموش بشه که بلاخره مخابرات به همه این  الان ها پایان داد و شدیم: " برقراری ارتباط برای شما مقدور نمی باشد".

***************

خدوندا ما را همی با این کتابهای درسی رهنمون کن تا شاید کمی درس بخوانیم!!!  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

"لطفن این خانوم را معطل نمایید" !!!!!!!!!

دیگه کم کم داره باورم میشه که روی پیشونی من نوشته "لطفن این خانوم را معطل نمایید"

همیشه وقتی می رم کوپن فرهنگی خودم رو با خریدن مجله پر کنم!!! این پسره این قده منو معطل می کنه که نگو و نپرس!!!!

روزنامه فروشی یه مغازه هست که اندازه یه قوطی کبریت هست سه چهارم مغازه در تصرف روزنامه فروشه هست و تلنبارهای روزنامه ها و پیشخون مغازه

اگر بتونی از بین هزار تا مرد که از همون فرصت رد شدن هم استفاده می کنن و یه تیکه بهت می اندازن رد بشی و بری تو اول صدقه ای رو که نذر کردی بزار کنار و بعد برو سر خریدن!!!

امروز رفتم توی مغازه و گفتم: موفقیت, روزهای زندگی, شهروند امروز

جل الخالق هر سه تاشون رو گذاشت روی پیشخون و منم پولش رو بهش دادم عجیب بود که زود بهم داد!!!

همیشه وقتی می رم توی این مغازه اول یه سری بهش می گم بعد یه دور دور خودش می زنه و سفارش بقیه مشتری ها رو میده و بعد دوباره می گه: شما چی می خواستی؟؟؟

بعد چون منو میبینه و می فهمه که اوضاع بیخ پیدا کرده!!! برام میاردشون

اما تا بیاد پول منو بگیره و بقیه اش رو بهم بده یه صد باری می پرسه پول خورد نداری؟؟؟؟

دوباره یه چرخی توی مغازه می زنه و سفارش همه رو می گیره و همه ادم های توی مغازه روزنامه هاشون رو می گیرن و می رن و یه سری جدید میان دوباره میاد سراغ من خوب البته باید بگم که چون یادش رفته چقدر باید بهش بدم و اون هم باید مطمئن بشه که خدایی نکرده از من زیاد نگیره دوباره حساب می کنه و اگر یه نگاه به من بندازه می فهمه که دیگه باید حساب کنه تا من برم

این از این آقا که همیشه منو معطل خودش می کنه.

اگر تنها باشم که توی دل خودم یه چند تایی بارش می کنم و یه چند تایی هم بار اون مردهای لندهوری می کنم که یه خورده خودشون رو از جلوی در تکون نمی دن و در گوش من وز وز می کنن

اگر هم با خانوم مامان باشم که بلند می گم و قسمی هم یاد می کنم که دیگه توی مغازه این نرم و .....

امروز بعد از اینکه از مغازه امدم بیرون سرمست از اینکه موفقت داشت و منو هم معطل نکرد راه خودم رو گرفتم تا برم یه خورده بار فرهنگی رو بیشتر کنم .

القصه چون توی این شهر خراب شده با قحطی لوازم التحریر فروشی روبرو هستیم!!!! الا همه باید بیان از این جا مداد پاکنشون رو بخرن!!!!!

مغازه کتابفروشی غلغله بود هر چی بهش گفتم که بزار من برم تو و کتابها را بخرم کتابفروشه گفت: خانوم خیلی شلوغه و نذاشت.

منم سر خورده و ناامید رفتم تا قهوه بخرم و این تلخی نخریدن کتاب رو با قهوه شریک بشم.

رفتم توی یه مغازه زنجیره ای که اون طرف ها

من همیشه تقریبا همه خریدهام رو اونجا انجام می دم و می دونستم که یکی از فروشنده ها از همون ادم هاست که منو معطل می کنه و گفتم می رم طرف اون یکی صندوقه که خدای بزرگ چشمم خورد به پت!!!!!

توی دانشگاه دو تا پسر بودن که همیشه خدا چسبیده بودن به هم. من و دو تا از دوستام هم به این دو تا می گفتیم پت و مت!!!!

خدا می دونه دوستای من چه دسته گلی به اب داده بودن که دیگه هر وقت این دو تا رو می دیدن در می رفتن!!!! بی خیال شدم و رفتم طرف صندوق اون یکی که منو معطل می کنه, حالا پسره داره فس فس می کنه منم هی جنس هایی رو که خریدم بر می دارم می زارم جلوش تا حساب کنه اما از شانس من فس فسش ادامه داره.... خلاصه حساب کرد و من تا امدم بیام بیرون اون منو دید نمی دونم چرا دوست نداشتم منو ببینه؟؟؟؟ آخه همه اش فکر می کنم مگه اون دو تا دوستای قدیمی چه کار کرده بودن که هر وقت این ها رو می دیدن فرار می کردن؟؟؟؟؟؟؟؟

البته من فقط ترم یک و دو با اونها دوست بودم هم چون واحدهایی که بر می داشتیم با هم فرق داشت هم من فهمیدم که جنس ماها با هم جور نیست.

 

ضمیمه 1: اگر به اقای بابا بگم که برام مجله بخره بطور یقین یادش میره!!! اگر به خانوم مامان بگم یا یادش می ره یا شماره جدیدش نیومده و روزنامه فروشه شماره قبلی رو می اندازه بهمون!!! خوب دیگه  کسی نمی مونه که من بهش بگم برام مجله بخره.

ضمیمه 2: نمی دونم چرا دوست ندارم بچه های قدیمی دانشگاه رو ببینم به غیر از چند تاشون البته؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

بازی.......

میز کامپیوتر من

خب این میز کامپیوتر منه!!!! سمت راست میزم دوباره یه میز دارم که میز تحریرم هست البته مثان چون همیشه این قدر روش کتاب و دفتر و وسیله هست که باید یه روز صرف برداشتم کتابها بشه تا بتونم روش درس بخونم!!!!

پشت میزم هم که به دیوار هست

آهان سمت چپش هم اسپیکر کامپیوترم رو گذاتم روی یه عسلی سنگی که پایین تر بود واسه همین نیفتاد توی عکس.

اون سی دی ها که روی میزمه اون گوشه بالا میز قرارن یه روزی ببینم که چی هستن!!! اون روز هنوز نیومده

اون سی دی ها هم که جلوی کیبور هست دارم واسه دوستم رایت می کنم (منحرف نشین می خوام براش برنامه نرم افزاری رایت کنم!!!)

کتابخونه من

این هم عکس کتابخونه ام است. البته بیشتر کتابهای درسی ام (کتابهای تخصصی رشته ام است) آهان آرشیو مجله هام هم دقیقا روبروی همین  کتابخونه هست که القصه اون هم یه چیزی توی همین مایه ها هست نکته جالب اینه که توی اتاق من  کسی یه دیوار پیدا نمی کنه که بهش تکیه بده!!! چون هر ۴ طرف پره

دو تا میزـ یه تخت خواب ـ دو تا کتابخونه ـ یه کمد دیواری که از توی دیوار سر برآورده ـ و یه درکه در اتاقم هست!!!!

 از نظر کف اتاق هم بگم که همیشه من در حالت دراز کش نشستم و دارم مثلن درس می خونم و متعاقبا همه کتابهام در اطرافم!!!!

پس امدی توی اتاق من فقط یه جا می تونی بشینی اون هم دم در!!!!!!!!!! قراره بلیطی کنم تا همه بتونن بیان سیاحت<.

همه اعم از اونهایی که میان و نمیان لطفن یه عکس از کامپیوترشون و یا لب تابشون بزارن.

راستی نگین این دختر سادیسم داره هی قالب عوض می کنه ها اون قالبه مشکل داشت مجبور شدم عوضش کنم.

بهاره- پت(فکر کنم تو قبلن گذاشتی نه؟؟؟؟)- هادی هم که قبلن گذاشته- شیده- مونا- جوراب جون- خل دیونه- عمو علی- محدثه- طاهره- شائقه-اسنفر و ..............

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

یه ذره مزه عشق

گاهی اوقات برای نوشتن انگار باید اتفاقی افتاده باشد تا بنویسم مثلن دختر خاله مادری خانوم مامان دوباره گیر داده به شوهر کردنم!!!!! یا نمی دونم اون سینا یا اون یکی مرضیه نشستن دارن با رمزگشایی شماره شناسنامه و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه دنبال رتبه من توی اینترنت!!!! یا چه می دونم فلان اخبار رو از دانشگاه بگم یا از مودم سوخته بدخت.

نمی خوام زندگیم خلاصه بشه توی نوشتن یه سری روزمرگی هام.

نمی خوام خودم رو خلاصه کنم توی کوله ای که روی دوشم هست و هر از گاهی سنگینی یه غم رو حس می کنم و بعد واسه خالی کردنش بشینم و دو سه روزی یا این اواخر بیشتر رو مشغول بشم به رفع و رجوع کردن یا به عبارت بهتری ماست مالی کردن غم و غصه هایی که یهو و بدون در زدن سرک می کشن توی اتاقک کاغذی که واسه خودم درست کردم تا دوباره بشینم عین این مادر مرده ها گریه کنم و اتاقک خیس بشه و هی دوباره سعی کنم منسجم تر بسازمش

اما دریغ

دریغ که همیشه از جنس کاغذ می سازمش

دل هر کی از کاغذ باشه بلاخره یه بلایی سرش میاد دیگه

یا یکی ناخن می کشه روش

یا می خواد روش یادگاری بنویسه لامروت با میخ می نویسه

یا خودم خرابش می کنم

یا یاد گذشته می کنم و دوباره میشینم به زیر و رو کردنش و خرابش میکنم

یا دوباره عین این بچه ها میام از چیزهایی که نداشتم دق نامه می نویسم و می زارمش روی تاقچه دلم که ای بابا این هم که هی زرتی فرو می ریزه و مصلمن پاره میشه

حق داره از جنس کاغذه دیگه

نچ

به درد نمی خوره....

این همه سیمان و آهک و آجر و تا دلت بخواد کارگرهایی که از صبح تا شب چشمشون دنبال یکی هست تا ببردشون واسه کارگری یه خونه ای, یه خرابه ای, یه جایی دیگه.

می خوای ادرس بدم

خوب بنویس سر چهارراه .... که رسیدی می پیچی سمت چپ سر ایستگاه آتش نشانی.........

خاک بر سرت حتی کارگرها هم واسه دل خودشون میان و به امید یه کسی میشینن تا کاری گیرشون بیاد و پولی در بیارن اما تو حتی نمی تونی دل خودت رو درست و درمون بسازی

خاک بر سرت

.

.

.

.

.

یه بار از کاغذ دو بار از کاغذ سه بار از کاغذ ساختی.... نه خدایی درس عبرت نشد برات که کاغذی به درد نمی خوره؟ خدایی یه لحظه نشستی فکر کنی ببینی که ممکنه یه روز توی همین کاغذ پاره های خیست بیدار نشده خفه بشی؟

.

.

.

.

یه روزی نوشتم خسته ام از راه های دراز بن بست

 

شاید همین بن بست های زندگیم هم واسه من یه جور سکوی پرتاب باشه

شاید اون ور دیواری که منو از هدفم دور کرده یه ... یه اتفاق ناگوارتر باشه

شاید هم می خواد منو وادار کنه تا بپرم و بیشتر از همین الانی که می بینم ببینم, یه مقداری خودم رو بکشم بالا و روی نوک انگشت پاهام وایسم و دزدکی یه نگاهی کنم و درست تر تصمیم بگیرم... که شاید بن بست ها هم واسم خوبه, یه خرده عرفانی اش کنیم که شاید یه موهبی بوده از "خدایت" که نخواسته تو برسی به آبادی که خودت واسه خودت ساختی.... شاید بخندی اما شاید اون روی اسکرین سیور بوده و وقتی که دستت می خوره بهش میشه یه خرابه.

شاید هم زیادی دارم برات غلو می کنم اما تو رو خدا یه خورده خودت باش.

.

.

.

.

.

وقتی می رفتم دبیرستان (بهترین سال مدرسه رفتنم سال آخر هنرستان بود) یا قبل از فارغ التحصیل شدنم وقتی می خواستم یه برنامه درست و حسابی بریزم دقیقه به دقیقه زندگیم رو می نوشتم و ثانیه به ثاینه اش رو برنامه ریزی می کردم... خیلی خوب بود اما برای اون موقع که یا یه بچه دبیرستانی بود یا یه بچه کارمند پاره وقت و دانشجوی دانشگاه آزادی

.

.

.

الان دیگه دلم نمی خواد واسه خودم قید و بند و ساعت بزارم... دلم نمی خواد برای خودم شرط و شروط بزارم... دلم نمی خواد همون آدمه باشم....

چند روزی یه جورهایی خاص زندگی کردم.... از یه روز شاید 4-5 ساعتش رو بیدار بودم... یه روز اصلن نخوابیدم... یه روز اصلن حرف نزدم..... انگار تمام کاراکترهایی که دوست داشتم رو امتحان کردم و آخرش یه نتیجه گرفتم

نمی دونم درسته یا نه

به درست و غلطش هم فکر نمی کنم

 

به این فکر می کنم که می خوام یه خرده با عشق کارهام رو انجام بدم

یه جوری جا افتاده که انگار عشق فقط وقتی معنا پیدا می کنه دو نفر و چه بهتر که یه مونث و یه مذکر همدیگر رو بخوان یا عشق مادر و فرزندی یا عشق پدر و فرزندی و کوچه بازاری و این جوری عشق و اون جوری عشق....

شاید هم یه خرده آب دوغ خیاری...عشق آب دوغ خیاری

.

.

.

تا من خودم رو دوست نداشته باشم که نمی تونم کاری رو انجام بدم.... یه نفر کسی رو دوست داره واسش هوارتا کار می کنه.... اون وقت من نباید خودم رو دوست داشته باشم و واسه خودم یه کاری  بکنم؟

 

ادامه دارد....

 

 

 

ضمیمه: سه تا پست دارم که قراره یه روزی  قسمت دومشون نوشته بشه.... کی؟؟؟ همین روزها.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 6:6 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

زندگی

می خواهم همانگونه که دوست دارم و فکر می کنم درست است زندگی کنم ، نه آنگونه که می گویند و فکر می کنند درست است ! انتظار زیادی از زندگی دارم ؟

بعضی روزها که یهو می رسم به یه وب لاگ جدید وقتی نوشته هاش انگار یه جوری هستن تا ته و توش رو در نیارم راحت نمی شینم مثل این روزانه ها

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

نابغه!!!!

نابغه

(تاثير پذير، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)

 

تو يک تيپ "نابغه" هستي. تو مي تواني ساکت و کم حرف باشي اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، يک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه مي دهد که همه موقعيّتها را تجزيه و تحليل کني و در پايان، راه حل هاي خلّاقانه و دور از ذهني را انتخاب کني! مردم عادي اين تحليلهاي ذهني تو را نمي فهمند و فکر مي کنند که پنهاني مشغول دوز و کلک چيدن هستي!

 

به هر حال، سليقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتي که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصميماتت احترام مي گذارند. و اگر ياد بگيري که فقط يک کم خوش برخورد تر باشي، مي تواني رهبر بسيار خوبي باشي. تو مطمئنّاً چنين تصوّري را در همه ايجاد مي کني. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسيسه هايي که پشت پرده مشغول کار کردن روي آنها هستي، بي خطر باشند!

تست شخصیت سنجی اگر دوست داشتید انجام بدهید!!!! به نتایج جالبی می رسید!!!!

ضمیمه: کاشکی زندگی هم مثل سرماخوردگی قرص مسکن داشت.

ضمیمه ۲: شاید یه روزی با خودم رو راست تر شدم... اینجا.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

یهو از خواب بیدار میشی

یکی تنه می زنه بهت و می گیه هی عمو کجایی؟ حواست کجاست؟ خوابی؟

بعد تو تازه انگار از خواب بیدار می شی

انگار نه انگار که تو هم جون کندی انگار نه انگار که تو هم ........... اصلن من هیچی تو چی یه ذره به من نگاه می کردی و درکم می کردی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

ترمه تقدیم میکند....

باید بشینم با خودم سنگ هامو وا بکنم

همیشه این کار رو می کنم اما نصفه و نیمه

چقدر دلم می خواد کاش می تونستم راحت بشینم باهاتون حرف بزنم, از چیزهایی که دلم می خواست اتفاق بیفتن و حرف هایی که دلم می خواست حتی فقط یه بار از زبونتون بشنوم.

نمی خوام بشینم بقیه عمرم رو هم به خوردن حسرت بگذرونم, به حسرت اینکه چرا این شد و چرا اون شد نمی خوام بشینم و به گذشته چنگ بزنم, نمی خوام بشینم و هر از یه مدتی داغ دلم تازه بشه که چرا من نه, نمی خوام بشینم و هی با خودم تکرار کنم که من فقط یه کلمه می خواستم و این برای من آخر محبت شما بود و غیره و غیره و غیره...

باید عادت کرد, به بعضی چیز ها باید عادت کرد, الگر بهشون عادت نکنی مثل خوره روحت رو می خورن, نابودت می کنن, نمی گم تن به ذلت بده ها, دارم بهت می گم که بیا یه سری چیزها رو واسه خودت حل و فصل کن و بزارشون کنار, هی نیا وقتی توی یه موقعیت بد گیر می کنی, وقتی نمی تونی یه چیزهاییی رو برای خودت حلاجی کنی, وقتی دوباره غلیان می کنی صورت مسعله را پاک نکن بیا واسه یه دفعه هم که شده بشین و ببین, بهش زل بزن و حلش کن

مرگ یه بار شیون هم یه بار

اما قبلش فکرکن, درست فکر کن, عاقلانه.

شاید بگی مگه میشه وقتی ناراحتی, وقتی  انگار تموم دنیات آوار شده رو سرت میشه فکر کرد, درست فکرد کرد؟

می خوام درست فکر کنم و درست فکر کردم,

می خوام دستام رو بشورم و این قاعله رو ختم کنم و بزارمش کنار.

می خوام باور کنم که همون طور که آدم ها توی چشم من با هم تفاوت دارن منم توی چشم اونها با بقیه تفاوت دارم, دلیل نمیشه که من هم مثل بقیه بچه ها باشم... من نمی تونم مثل سو باشم یا مثل ابجی بزرگه یا مثل جوجو, نه اینکه من تافته جدا بافته باشم نه من یه نفر دیگه هستم که شما دلتون می خواد یکی دیگه باشم اما من دلم می خواد خودم باشم و منون همون جوری که هستم قبول کنید.

من دلم می خواد منم .... از دهنم نیفته.

بیام مثل پروانه دورت بچرخم و هی بگم......

من بشم....

 ******************************************

چرا بعضی وقت ها فکر می کنی یکی خیلی رفیقته و یهو می بینی ای بابا این که کلن تو زرد از آب در امد!!

هیچ وقت از تو توقع نداشتم که این جوری باشی سینا ( سینا پسر دایی ام است) و بدتر از همه از تو مرضیه!!!؟؟؟

نمی دونم چرا ادم ها یهو میان و خودشون رو پرت می کنن روی زندگیت, زندگیت رو می زارن زیر ذره بین  و هی بالا و پایینش می کنن؟؟؟؟

 

نمی دونم من چقدر "مهم" شدم که همه چهار چنگولی پریدن توی زندگی من و حتی نفس کشیدنم هم کنترل می کنن؟؟؟

****************************************************** 

من خودم هستم با یه خط راست جلو روم که دارم می رم تا برسم به هدفم برام اهمیتی نداره که شماره شناسنامه  تاریخ تولد و هزار تا کوفت و زهر مار منو داری تا بری چک کنی ببینی قبول شدم دانشگاه یا نه.

 ***********************************

برداشته به من اس ام اس زده که وای فلان و بسان و بهت تسلیت می گم!!!!

به خدا این قدر ارزش نداری که بخوام یه اس ام اس خرجت کنم تو اگر خیلی مخی خودت چرا دیپلم داری؟؟؟ چرا دیگه درس نخوندی؟؟؟

 *******************************

این ها هنوز اثرات تغییر ورژنه ها

دارم سعی می کنم که یه خط هایی رو بکشم دور و بر زندگیم.... دارم برای خودم یه چیزهایی را قابل هضم می کنم.

 ********************************

ضمیمه 1: باید یه این حرف ها رو برای خودم مکتوب می کردم یه جورایی راحت شدم بعدا مفصلن میام و راحت میشم
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

بعضی وقت‌ها، که آدم مرض‌اش می‌گیرد که برود یک جای دور و گم و گوری، بعد ببیند کدام یکی از آدم‌ها ی دور و اطرافش می‌آیند پیدایش کنند.

بعضی وقت‌ها آدم لازم دارد که جایش را دوباره پیدا کند، نه فقط توی قلب آدم‌هاش، که توی دنیای خودش هم. اگر جایی داشته باشد در قلب آنها.

بعضی وقت‌ها آدم باید گم شود و گم شود.

 

 هیچ خبر خوبی در راه نبود. آن تکه روشنی که گذاشتی ته دلم دروغ بود. بگو هر چه می خواهی بگو ... بگو که این دختره دارد کفر می گوید.... شاید اصلن تقصیر من بود که فکر کردم رفیقمی, دوستمی و تنها کسی که دارم  و خواهم داشت.... نمی دونم اون تکه روشنی رو باور کنم یا تقصیر من بود.

دلیل نمیشه که اگر من تو رو رفیق خودم می دونم تو هم رفیق من باشی که شاید تو نخواهی.

 

 

خدایت را از دست می‌دهی ...
چه باقی‌ می‌ماند؟

 

انگار دارید با نگاهتون بهم می گید که چقدر از من بدتون میاد.... من دلم نمی خواست این جوری باشه... من دلم می خواد خودم رو گم و گور کنم و دیگه برنگردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

آدمها

آدم ها مثل کتاب ها هستند

بعضی از  آدمها جلد زر کوب دارند . بعضی ضخیم و بعضی جلد نازک

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی

بعضی از  آدمها ترجمه شده اند.

بعضی از  آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند .

بعضی از  آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند  ، بعضی از آدمها  صفحات  رنگی دارند

بعضی از آدم ها تیتر دارند فهرست دارند و روی پیشانی بعضی آدم ها نوشته اند :

حق هر گونه استفاده  محفوظ و ممنوع است .

 بعضی از  آدمها قیمت روی جلد دارند . بعضی آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند  و بعضی از آدمها  بعد از فروش پس گرفته نمی شوند .

بعضی از  آدمها را باید جلد گرفت . بعضی آدمها را می شود  توی جیب گذاشت . بعضی آدمها  را می توان درکیف  مدرسه گذاشت .

بعضی آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده  نوشته می شوند . بعضی آدمها جدول و سرگرمی دارند و بعضی آدمها معلومات عمومی هستند .

بعضی از  آدمها خط خوردگی دارند و بعضی آدمها  غلط چاپی دارند . از روی بعضی  آدمها باید مشق نوشت و ار روی بعضی آدمها باید جریمه  نوشت بعضی آدمها راباید  چند بار بخوانیم تا بعضی  آنها را بفهمیم و بعضی آدمها را باید  نخوانده  دور انداخت .

بعضی آدمها مخصوص نوجوانان نوشته می شوندو بعضی مخصوص بزرگسالان

بعضی آدمها  خیلی کودکانه وسطحی هستند .

کتاب ها مثل آدم ها هستند .

بعضی کتابها ساده لباس می پوشند  و بعضی لباسهای عجیب و غریب و رنگارنگ دارند .

بعضی کتابها برای ما قصه می گویند  تا بخوابیم و بعضی قصه می گویند تا بیدار شویم .

بعضی کتابها تنبل هستند بعضی کتابها زیاد می خوابند و همیشه خمیازه می کشند .

بعضی کتاب ها شاگرد اول  می شوند و جایزه می گیرند ، بعضی مردود می شوند و بعضی تجدید ، بعضی کتابها تقلب می کنند بعضی  کتابها دزدی می کنند.

بعضی کتابها به پدر و مادر خوداحترام می گذارندو بعضی حتی اسمی هم از پدر و مادر خود نمی برند.

 بعضی کتابها هر چه دارند از دیگران گرفته اند  و بعضی کتابها هر چه دارند به دیگران    می بخشند .   

بعضی کتاب ها فقیدندو بعضی کتاب ها گدائی می کنند .

بعضی کتاب ها پر حرفند ولی حرفی برای گفتن ندارند  و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالم حرف  گفتنی در دل دارند .

بعضی کتابها بیمارند، بعضی کتابها تب دارند و هذیان می گویند.

بعضی کتابها را باید به بیمارستان  برد و بعضی را باید به تیمارستان برد .

بعضی کتابها کودکانه و لوس حرف می زنند و و بعضی کتاب ها فقط نق می زنند و نصیحت می کنند.

بعضی کتابها دو قلو یا چند قلو هستند . بعضی کتاب ها پیش از تولد می میرند و بعضی تا ابد زنده هستند .

ضمیمه : این روزها سوسول شدم یه متنی رو می نویسم بعذ هزار بار زیر و روش می کنم بعد هزار بار عوضش می کنم بعد میره می افته یه گوشه و خاک می خوره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط ترمه   |