کوه پنجم
امروز از صبح رفتم دانشگاه برای انجام دادن کارهای فارغ التحصیلی که توی همون مرحله فهمیدم که نه این قصه سر دراز دارد , هر چقدر که توی دانشگاه اذیت شدم و کارام نشد و ناراحت شدم و خلاصه هزار تا دردسر و مصیبت دیگه اما توی راه برگشت به این فکر می کردم که بیام و بشینم در مورد امروز بنویسم و توی دل ماجرای امروز یه کمی چاشنی طنزش رو زیاد کنم و یه خاطره تلخ بسازم برای خودم و یه درس عبرت هم بگیرم و بزارم گوشه ذهنم تا برام درس بشه و واقعا آویزه گوشم بشه.
اما همیشه اون جوری که می خواهیم پیش نمیره.
تموم خستگی های امروز رو از تنم بیرون ریختم و خودم رو اماده کردم تا بقیه روزم رو به نحو بهتری بسازم اما اگر خودت هم بخوای آدم هایی دیگری درون زندگیت هستن که میان و یه آشوب درست می کنن
تموم خستگی ها هجوم آوردن به تنم.
سرم سنگین شده, دوباره خسته ام, می بینی به خاطر رفتار یه نفر انگار آواری روی تنم ریخته شد,
دیگه خسته نیستم از تحمل این دست آدم ها, دیگه ناراحت نمیشم اونقدر که بخوام دو سه روز زندگیم رو تعطیل کنم و بشینم و زار بزنم و نق بزنم و دوباره خودم رو بسازم, انگار هم در مقابلش مقاوم شدم و هم یاد گرفتم که چه جوری باهاش کنار بیام
اما الان از خودم پرسیدم که چرا باید هر از چند روز این آوارها را ببینم حتی تحمل هم کنم نه ببینم؟
اما جوابش رو خودم می دونم: اجتناب ناپذیر... در زندگی هر آدمی اجتناب ناپذیر وجود داره
از نظر خودم این موضوعات کوچک تر از این هستن که بخوام اونها رو اجتناب ناپذیر جلوه بدم, این آوارهایی که یهو فرو می ریزن واسه من یه نشونه هست واسه اینکه چقدر تونستم خودم رو زیر این آوارها محک کنم و محک بزنم و یادم باشه که چی بودم و چی می خوام بشم و چی دارم می شم و چه خواهم شد... این اوارها برای من یه نشونه هست.
یاداشت نویسنده در اغاز کتاب کوه پنجم
در کتابم, کیمیاگر, پیام اصلی در جمله ای است که شاه ملکصدیق به سانتیاگو، پسرک چوپان می گوید:" هنگامی که آرزوی چیزی را داری, سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این ارزو را تحقق ببخشی."
به تمامی به این پیام اعتقاد دارم. اما زیستن سرنوشت خویش, شامل مراحل پیاپی است که بسیار فراتر از درک مایند, و هدف آن, همواره, بازگردان ما به مسیر افسانه ی شخصی مان است – یا درس هایی را بیاموزیم که برای تحقق سرنوشت مان ضروری است. شاید با باز گفتن دوره ای از زندگیم, بهتر منظورم را بیان کنم.
در 12 اوت 1979, با اطمینان قلبی خاصی به خواب رفتم: در سی سالگی, به طور موفقیت آمیزی، مسیرم را به سوی اوج حرفه ام به عنوان مدیر استودیوی ضبط موسیقی می پیمودم. به عنوان کارگردان هنری برای کانال سی. بی. اس در برزیل کار می کردم, و همان اواخر به امریکا دعوتم کرده بودند تا با صاحبان شرکت صحبت کنم, و مطمئن بودم که آنها تمام فرصت های لازم را در اختیارم می گذاشتند تا در محدوده خودم, هر چه را می خواستم، انجام دهم. البته رویای عظیم من – نویسندگی- کنار رفته بود, اما چه مهم؟ هر چه بود, زندگی واقعی, با تخیلات بسیار متفاوت بود؛ در برزیل هیچ راهی وجود نداشت که ادم از راه نویسندگی زندگیش را بگذراند.
آن شب تصمیمی گرفتم, رویایم را کنار بگذارم. آدم باید خودش را با شرایط تطبیق بدهد و از فرصت ها استفاده کند. اگر قلبم به اعتراض بر می خواست, هر وقت می خواستم، او را با سرودن ترانه فریب می دادم, و هر از گاهی, در روزنامه ای مطلبی می نوشتم. از آن گذشته, متقاعد شده بودم که زندگیم در مسیر دیگری است, اما هیجان این مسیر کمتر نبود؛ آینده ای درخشانی در صنعت موسیقی چند ملیتی در انتظارم بود . بیدار که شدم رییس شرکت به من تلفن کرد: اخراج شده بودم, بدون هیچ توضیحی. هر چند دو سال تمام به هر دری زدم, اما دیگر نتوانستم در ان زمینه کاری بیابم.
وقتی نوشتن کوه پنجم را تمام کردم, به یاد ان دوران افتادم – و به یاد تجلیات دیگر واقعیت اجتناب ناپذیر در زندگی ام. هر گاه خودم را فرمانروای مطلق یک وضعیت تصور می کردم, چیزی رخ می داد و مرا پایین می کشید. از خودم پرسیدم: چرا؟ آیا محکومم که همیشه تا نزدیکی پایان راه بروم, اما هرگز به خط پایان نرسم؟ آیا خدا این قدر بی رحم است که اجازه می دهد نخل ها را در افق ببینم , اما از تشنگی در صحرا بمیرم؟
زمان درازی طول کشید تا دریابم اصلا این چنین نیست. در زندگی اتفاقاتی رخ می دهد تا ما را به مسیر حقیقی افسانه شخصیمان بکشد. اتفاقات دیگری رخ می دهد تا بتوانیم آن چه را که اموخته ایم به کار ببریم. و سر انجام, اتفاقاتی رخ می دهد تا به ما بیاموزد.
در کتاب خاطرات یه مغ, کوشیدم نشان بدهم که لازم نیست این آموزه ها را با درد و رنج مرتبط بدانیم؛ فقط نظم و توجه کافی است. هر چند این ادراک, به برکت مهمی در زندگی ام تبدیل شده, اما هنوز مرا چندان مجهز نکرده که بتوانم از برخی لحظات دشواری بگذرم, که تجربه کرده ام, حتی با نظم و توجه کامل.
مثالش همین قضیه ای است که تعریف کردم؛ من یک حرفه ای جدی بودم, هر تلاشی می کردم تا بهترین درونم را عرضه کنم, و فکرهایی داشتم که حتی امروز هم به نظرم با ارزش اند. اما اجتناب ناپذیر رخ داد, درست در همان لحظه ای که احساس امنیت و اطمینان می کردم. فکر می کنم در این تجربه تنها نباشم؛ اجتناب ناپذیر؛ زندگی هر انسانی را در سطح زمین لمس کرده است. برخی بر می گردند, برخی تسلیم می شوند – اما همه ما بالهای تراژدی را احساس کرده ایم که به ما ساییده می شوند.
چرا؟ برای پاسخ این سوال, می گذارم ایلیا مرا در روزها و شب های شهر اکبر رهنمون شود.
کوه پنجم/نویسنده: پائلو کوئلیو/ برگردان: آرش حجازی/ چاپ ششم 1385/ انتشارات کاروان/ داستان
برای بار دوم این کتاب رو خوندم و به این فکر کردم که انگار برای بار اول دارم می خونمش. نمی دونم چرا فقط می دونم که کتابها بعد از 10 بار خوندن هم حتی جایی برای آموختن دوباره دارند.

