بعضی موقع ها که میشینم یه ذره به خودم فکر می کنم به این نتیجه می رسم که من یه موقع هایی یه کارهایی می کنم که اصلن نمی دونم این عادته چه جوری در من پدید امده!!!!!
11 سال رفتم مدرسه (من چون می رفتم هنرستان پیش دانشگاهی نداشتم) یه بار نشد این خانوم مامان از من بپرسه مدرسه چه خبر من تعریف کرده باشم که فلان اتفاق افتاد!!!
خوب الان داشتم فکر می کردم که من دوران کودکستان چه جوری بودم آیا به این قبیل سوالات جوابی می نمودم؟؟؟ که هنوز نتیجه ای عایدم نشده!!!!
چقدر من سر این موضوع من با خانوم مامان بحث کردم که سلامتی!!!!
این "سلامتی " هم واسه خودش حکایتی داره
روایتی از یک روز در دوران های مدرسه ای بودن من!!!!!!
الان ظهر است ساعت یه ربع به یک است. من از مدرسه امده ام و دارم از توی هال رد میشم تا برم توی اتاقم و این مقنعه مشکی رو که با پوشیدن چادر حسابی همراه کله ام آب پز شده را در بیارم توی راه می خورم به خانوم مامان
خانوم مامان میگه: چه خبر؟؟؟؟
من نمی دونم توی مدرسه ما چه خبر مهیجی می تونست اتفاق افتاده باشه که همیشه اولین سوال خانوم مامان از من این بود که چه خبر؟؟؟؟
منم همیشه خدا می گفتم : سلامتی.
این 11 سال مدرسه رو اگر بعلاوه 2 سال و نیم دانشگاه بکنی بعبارتی میشه 13 سال و نیم که من مدیون این کلمه سلامتی هستم.
البته باید 2 سال و نیم دانشگاه را دو برابر کرد چرا چون من اون موقع می رفتم سر کار توقع داشت که بیشتر خبر داشته باشم!!!!
جدا از اینکه هفته ای یه بار غر می زد که چرا هیچی نمی گی !!!! و این غرها گاهی اوفات در بعد بزرگتری اتفاق می افتاد و .... من کماکان به گفتن سلامتی ادامه دادم
به خدا از عمد نبود اما الان می دونم که دیگه واقعا از عمد نبود چون نتیجه کارشناسی های دکتر مهندس ترمه شاهدی است بر این ادعا!!!
یک سال و نیم رفتم سر کار کسی نمی دونست که من توی کدوم قسمت کار می کنم!!!!! فقط می دونستن که توی فلان اداره هستم و چون ارباب رجوع هایی خیلی خاص داشت کسی گذرش نمی افتاد اون طرف ها که منو توی اون ادره ببینه هم خونواده و هم فک و فامبل همیشه در صحنه!!!!
اما در عوض من و کل خانواده می دونیم که سو دقیقا توی اتاقش توی اداره کجا میشینه و امروز چند نفر بهش مراجعه کردن این ها که عادی هست تازه همه ما می دونیم که دقیقا چند تا کارمند داره!!!! کارمند ها کدومشون مجرد, متاهل, ساکن منزل شخصی!!!, منزل استیجاری!!!, متولد کجا, خانومشون متولد کجا!!!, تعداد فرزندان!!! مدرسه ای که بچه هاشون میرن!!!! و .... تازه می دونیم که برنامه اونها در آینده چی هست!!!!
این قده که این خواهر ما دقیق اطلاعات رو می داد که امروز فلان اتفاق افتاده و کی چی گفته و کی چی نگفته!!!! خوب الکی نیست که همیشه وقتی من می امدم خونه خانوم مامان وایساده بود دم در تا در پارکینگ رو باز کنه واسش . می دونست از من تعریفی از محل کار عایدش نمیشه اما از سو که میشه.
من و سو ساعات اداری مون مثل هم بود سو با ماشینش می رفت و من با تاکسی و بعضی اوقات هم آقای پدر منو می رسوند واسه برگشت هم من یه 15 دقیقه ای زودتر می رسیدم خونه محل کار من زودتر تعطیل می شد. حالا از دقیقه ای که می نشستیم تا نهار بخوریم این رادیوی خونه ما می نشست به تعریف تا موقعی که تموم میشد تازه گاهی اوقات دنباله دار بود و فردا ظهر شرح ماوقع به حضور می رسید.
حالا چرا من چیزی تعریف نمی کردم!!!
نمی دونم هیچ وقت نشستم به این فکر کنم که دلم نمی خواد مسائل کاری با خونه قاطی بشه اما واقعا دلم نمی خواست که مسائل کاری با خونه قاطی بشه.
همیشه ظهرها این قدر خسته بودم که وقتی می امدم خونه دلم می خواست زودی این کفش ها رو در بیارم و پاهام رو بگیرم زیر آب سرد تا حال بیام و دیگه از شر پوشیدن چادر خلاص شم ( محل کار من پوشیدن چادر اجباری بود حالا فکر نکنین من توی س... یا ... کار می کردم ها) از 6 ساعتی که سر کار بودم باید چادر سرم می کردم و دانشگاه آزاد ما هم که چادر پوشیدن اجباری بود شده بود گل در گل.
خلاصه از اون 6 ساعت شاید روی هم رفته من فقط یه ساعت سر جام می نشستم چون اصلن کارم جوری نبود که بخوام بشینم تازه کار اصلیم با کامپیوتر بود اما از بس این رئیس من, منو صدا می زد و کارامون زیاد بود که من فقط در حال رفت و امد به اتاقش بودم و بس.
خونه امدن واسه من مساوی بود با اینکه سر کوچه چادرم رو در بیارم و توی افتاب توی زمستون اگر یخ هم بزنی اما افتاب توی سرت باشه و بخوای 15 دقیقه هم پیاده گز کنی تا خونه مخت آب پز میشه و بپرم بیام توی خونه.
بعد یه آب درست و حسابی بزنم به صورتم و پاهام رو بشورم یعنی عــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــق. !!!!!
خونه بعد از یه روز کاری یعنی جایی که نهارت رو بخوری و بخوابی نه مثل من که بعدش بخوای بپری و بری کانون زبان و از اون بدتر بخوای توی یه وقت کم مشق های کانونت رو هم بنویسی!!!!
جدا از همه این ها هیچ وقت دلم نمی خواست که تموم اتفاقاتی رو که توی محل کار افتاده بود رو توی خونه واسه دیگران تکرار کنم . همین الان اگر از خانوم مامان بپرسی که فامیلی خانوم همکار من چی بود نمیدونه.
نمی دونم سر کار شق القمر نمی کردم اما خوب کار کردن همراه با درس خوندن و برنامه های متفرقه این قده منو خسته می کرد که دیگه نخوام در موردش صحبت کنم.
یه بار سر کار اینقدر از دست رئیسم ناراحت شدم که زدم زیر گریه اما نه خانوم مامان می دونه و نه خواهرام و نه هیچکس دیگه از خونواده ام, نه اینکه واسم افت کلاس بود و این حرف ها اما هیچ وقت عادت تعریف کردن و راه انداختن یه مراسم روضه خونی نداشتم که بیننده هاش خانوم مامان باشه و کسایی که توی خونه بودن.
دقیق ترش اینه که من دلم نمی خواد خونه ام رو, محیط خونه ام رو با اتفاقات سر کار پر کنم با اتفاقات دانشگاه و ورجه وورجه های پسرهای دانشگاه و اذیت های سر کلاس زبان.
واسه همین هیچ وقت نگفتم که رئیسم یه ادم به شدت عجول هست و هیچ وقت سر کار آرامش یه جا نشستن رو نداره.
شاید دقیق ندونن که من سر کار چی کار می کردم؟؟؟
اما الان می دونم که باید می گفتم . باید می گفتم که چی کار می کنم تا بدونن که منم می رم سر کار, کار می کنم نه دو دو تا چهار تا و جدول حل کنم تا بیام خونه
نمی دونم با گفتن اتفاقات سر کار چیزی عوض می شد یا نه؟
شاید مسخره باشه که دلیل همه این حرف ها این بود که بگم به خدا منم سر کار , کار می کردم هر وقت شب بود و همه خونواده ام بودیم وقتی به من یه چیزی می گفتن که فلان کار رو بکن گاهی اوقات این قدر کوفته بود بدنم که می گفتم خسته ام و چشام داشت البالو گیلاس می چید, بهم می گفتن خوب حالا مگه چی کار می کنی؟؟؟؟
این یه جورایی مثل اینه که بهت بگن خسته نباشی!!!! یادمه یه بار یکی از پست هام هم خواستن یه خسته نباشی بود ... اما چه حیف که وقتی ادم ها می تونن با گفتن یه خسته نباشی خستگی رو از تنت در بیارن اون رو برات زهر می کنن.
من فکر می کنم کار کردن توی اداره یعنی فسیل شدن تدریجی هر روز بری توی یه اداره که رنگ دیوارش یا فیلی هست یا کرمی چرکی که از بس سیاه شده حالت بهم می خوره بهش نگاه کنی
باید توی اداره کار کرده باشی که بدونی وقتی از یه کارمند یه سوال رو می پرسی بدونی که اگر با نیش و تشر بهت جواب داد یه ذره بهش حق بدی که کار کردن توی یه محیط چرک و کدر و هر روزه یعنی فسیل شدن تدریجی.
دلم نمی خواست با خودم چرکی رنگ دیوار رو بیارم خونه و پخشش کنم توی خونه, توی اتاقم و روی همه آدم های اطرافم.
اما الان می خوام اگر یه بار دیگه رفتم سر کار بیام خونه و نعره !!!! بزنم و تعریف کنم و حماسه بسازم از کارهایی که سر کار کردم
می خوای بدونی چرا ؟
شاید اون موقع هم یه خسته نباشی گیرت بیاد هم اگر نخوای حتی بری دنبال حقوقت که واسش جون کندی ادم های اطرافت بفهمن که حتی از دیدن اون اتاقها خسته می شی و بهت متلک نگن.
یکی از بچه های فامیلمون که دانشگاه دولتی بود بعد از یه عالمه فیس و افاده که اره 4 ترمی تموم شدم و ... از اول مهر رفت سر کلاس و گندش رو در اورد که خانوم چند واحدش رو افتاده.
من که متلک قبول شدن دانشگاه دولتی این رو به جون خریدیم دیگه متلک درس افتادنش رو چرا؟؟؟ باید بخورم ؟؟؟؟ به خاطر اینکه دلم نمی خواد برم دنبال کاغذ بازی و گرفتن یه کاغذ که کتبی اعلام کرده که فوق دیپلم دانشگاه ازاد اسلامی هستم؟؟؟؟؟؟؟
آقای محترم, خانوم محترم, کارمند عزیز و .... از سر کار امدی خونه نعره بزن تا بدونن که سر کار , کار کردی نه اینکه خواب بودی چون ممکنه که اطرافیانت فکر کنن که سر کار زیادی بهت خوش می گذشته.
هنوز که هنوزه و من دیگه نمی رم سر کار !!!! کسی باور نکرده که من کار می کردم و با طعنه بهم جواب کار کردنم رو می دن؟؟؟؟
پس نعره بزنید و نعره بزنید.
ادامه دارد.....