تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

بحث کردن و راحت شدن از یه بحث!!!!

دارم با خودم بحث می کنم.

تمام ادم های اطرافم کوچیک شدن و پریدن توی کله ام و دارن با من بلند بلند بحث می کنم.

داغ ترین بحثشون هم کار پیدا کردن برای منه.

من نمی خوام سو برام کار پیدا کنه.

اصلن دلم نمی خواد برم توی یه درمانگاه و کار کنم. من برنامه نویسی رو دوست دارم.

همه این لغات رو ردیف می کنم پشت سر هم و بعد به خودم می گم "حالا که برنامه نویسی دوست داری به خاطرش چی کار کردی؟"

نتیجه گیری  : گاهی اوقات خوبه خودت رو محاکمه کنی.

 

از بس به سو تک زنگ زدم و سرکوفت که چرا یادش میره کتاب "چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد را برام از دوستش بگیره تا یه بار دیگه هم بخونم بلاخره امروز یادش موند و ازش گرفت.

عقاید یک دلقک تموم شد. عالی بود.

دارم "چراغ ها را من ..." را می خونم.

رسیدم به قسمتی که " یاد پدر افتادم که می گفت : نه با کسی بحث کن, نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند, نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده ست."

انگار از بین اون همه جنجال ذهنی و بحث های این چند روزه راحت شدم.

مثل ریختن یه سطل اب خنک رو ی خودت توی تابستون, توی اوج عطش.

یادآوری : سو اسم خواهرم هست یادم نمیاد چرا بهش گفتم سو اما سو هست دیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

عقاید یک دلقک

۱- از هفته ای کیلویی مصرف کردن اینترنت رسیدم به ۵ ساعت تمام. کارت ۵ ساعته می خرم و وقتی تموم شد دیگه می شینم تا هفته دیگه تا یه ۵ ساعته دیگه بخرم.

۲- از خوردن هر روزه قهوه و نسکافه رسیدم به صفر!!!! بعد از یه ماه قهوه درست کردم بدون هیچ میلی یه لیوان رو به زور چپوندم توی حلقم و بی خیال خوردنه بقیه اش شدم.

۳- چایی؟؟؟ فقط ظهر ها بعد از نهار یا اگر ظهر ها نخورم شب ها ... در کل روزی دو لیوان. از یه فلاکس بزرگ رسیدن به دو لیوان خیلی هست ها...

۴- فقط مونده خوابم..... بیشتر از ۱۰ ساعت می خوابم و این واقعن منو نگران می کنه چون با هدفام و اینده ام و برنا مه های آتی و هزارن کوفت و زهر مار دیگه ای که در سر دارم جور در نمیاد.... پس این هفته از ۲۴ تا  ۳۰ آبان ماه را به دوران کمتر کردن میزان خواب اختصاص می دهی.

بدی خواب اینه که نمی تونی خودت رو به تخت ببندی تا ترک کنی!!!! وگرنه حتما اینم ترک کرده بود.

خوابیدن زیاد یادگار دوران روزه داری هست که تا لنگ ظهر می خوابیدم تا گرسنگی بر ما چیره نشود!!! ۴ روز دیگه ماه رمضون میاد من هنوز دارم در مورد چی می گم.

۵- عقاید یک دلقک رو خریدم و دارم می خونم و چقدر که من حال کردم تا الان با این کتابه. بسیار بسیار حال کردم. به عرض برسانم که از اون کتافروشی محترم که تحریمش کردم نخریدم. یه کتابفروشی باحال پیدا کردم که اسمش "کتابفروشی ایران زمین " هست. یه جورایی عشق است.

۶- حالم خوبه. غرغر هم دارم اما حوصله ای نیست برای عرضش.

۷- شهروند امروزهم توقیف شد. هفته قبل غم نبودنش حس نمی شد آخه این هفته نامه این قدر منو توی خودش غرق میکرد که همیشه ازش عقب بودم اما الان من هستم و دکه هایی که دیگه شهروند امروز ندارن.

می گویند بر می گردیم. "ما"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

قسمت آخر: ترمه فارغ التحصیل می شود!!!!!!!!!!

  این غرغرها قرار بود هفته قبل آپ بشه اما من نبودم و کارت اینترنت هم نداشتم حالا شما فکر کنید که الان هفته قبل هست.

سه شنبه هفته قبلی!!!!!

 

 یه عدد تمبر قرمز به همراه              دانشگاه آزاد اسلامی                         عکس یک عدد ترمه

مهر اسلام پیروز است.                      واحد "آب منگول"

 

 

گواهینامه موقت پایان تحصیلات

 خانم/ آقای      ترمه             (صاحب عکس فوق) فرزند  باباش     دارند شماره شناسنامه   5 رقمی  صادره از شهر موش ها             متولد 1367    از طریق ازمون سراسری سال 1384 * در این واحد دانشگاهی پذیرفته شده و تعداد 88 واحد درسی را در رشته       کامپیوتر     مقطع کاردانی پیوسته   در نظام آموزشی تمام وقت در تاریخ 30/4/1387 با میانگین کل (به عدد)  97/00 (به حروف) .... نودو هفت صدم گذرانیده اید و بر اساس ضوابط دانشگاه ارزش تحصیلات نامبرده    فوق دیپلم  شناخته می شود. این گواهینامه فقط به منظور اطلاع و فراهم ساختن مقدمات استخدام و ادامه تحصیل در ایران صادر شده است.

 **********

گاهی اوقات بعضی کارها شبیه کوه کندن هست. گرفتن مدرکم سخت نبود اما وقتی سخت میشه که یه ایل آدم پشت سرت باشن و قیافه هر کدومشون با یه پوسخند روی لبشون جلوی چشات.

دلم می خواست وقتی امدم مدرکم رو بر دارم و بگیرم جلوی چشاشون و بهشون بگم که بیاین ببینین که مدرکم رو گرفتم. (قیافه یک ترمه که کوه کنده شده روی شونه اش است )

تقصیر من نبود. شاید بدترین بدشانسی که من داشتم این بود که استادم یادش رفته بود که نمره پروژه منو توی لیست بنویسه و این برای دانشگاه یعنی اینکه خانوم شما نمره درس پروژه نداری.

هفته آخر ماه رمضون دیگه پروزه ام به طور کامل تموم شد و قرار شد که استادم نمره ام رو رد کنه. اما چون  بار آخر من از طریق ایمیل پروژه ام رو برای استادم فرستادم  و از بد شانسی من یادش رفته بود که نمره منو توی لیستش وارد کنه.

خوب بعد از اون هم که عید فطر بود و کلاس ها تشکیل نشد و سایت دانشگاه هم باز نمی کرد تا من اصلن ببینم چند شدم. هفته بعد هم که من یه سرماخوردگی شدید خوردم و یه هفته و نیم درگیرش بودم  حدودا آخر مهر رفتم دانشگاه و دنبال کارهام و پیدا کردن تلفن استادم و زنگ زدن بهش که چرا نمره منو ندادی و گفتن اینکه که خانوم شما به من پروژه ندادی؟

چقدر آدم می تونه کفری بشه از اینکه بعداز این همه سر و کله زدن با یه استاد بی نهایت سخت گیر و شنیدن اینکه شما اصلن به من پروژه ندادی.

یه عالمه بدو بدو کردن واسه اینکه دوباره پروژه ات رو بفرستی و استادت نگه که دوباره قد و بالاش رو درست کن و فلان و بسان و خیلی کارهای دیگه.

استادم لطف کرد و نمره منو داد.

دیگه برو دانشگاه و بانک و پول بریز و برو مدرسه و دیپلمت رو بیار و منتظر اتوبوس بشین و برو دانشگاه و هزار تا امضا بگیرو از این دانشگاه به دانشگاه دیگه و .... یه عالمه جون کندن تا پرونده ات برسه به فارغ التحصیلان خودش یعنی یه عمر.

این قدر خسته می شدم که حوصله ام نمی شد بشینم یه تراژدی غمبار برای اونها تعریف کنم که مثلن استادم نمره منو یادش رفته بده.

هم غیر واقعی هست هم اقای بابا و خانوم مامان باور نمی کردن چون از لحاظ اونها مگه میشه یادش بره!!!

خوب منم که ادم های اطرافم رو می شناسم که دیگه نمیاد بشینم تعریف کنم.

بعد از بدو بدو های من, در تاریخ 21/8/87  یه مدرک امدم دستم که توش همون خزعبلات اون بالا نوشته شده بود.

 

1-     سخته وقتی که خواهرت بهت بگه که برو مدرکت رو بگیر شاید بانکی یا جایی بخوان اما خوب چه فایده تو که بانک قبول نمی شی.

خیلی سخته که بشنوی و بغضت رو نگه داری و نزاری اشکات از پشت چشات بیان پایین و یه نگاه ممتد کندی به صورت خواهری که بی تفاوت گذاشت و رفت و فقط گناه تو این باشه که دانشگاه آزادی باشی.

 

2-   سخته وقتی که یکی از بچه های فامیلتون که دانشگاه دولتی بود و همه جا گفته بود که 4 ترم ه تموم کرده و فلان و بسان اول مهر بلند شه واسه خاطر اینکه دو تا از درساش رو افتاده  دوباره بره دانشگاه. اون وقت تو متلک بخوری که نکنه تو هم افتادی که نمی ری مدرکتٌ بگیری؟؟؟؟

3-     سخته که هیچ وقت توی دایره لغات پدر و مادرت نباشی.

4-     سخته که ...........

 

 

 

 

 

من مثل یه طرح آدمم توی دوردست, که هاشور خورده و کم رنگه.

 

  

 

 

 

*البته من ورودی بهمن بودم.

 * ۹۷صدم مذکور فقط دو رقم صدمش هست هر چی کرمته کنارش بزار داش من یا ابجی من !!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

اسکول!!!اعتیاد!!! تعطیلی!!!! مدرک!!!!

این خیلی عجیبه که من توی دو هفته فقط 7 ساعت امده باشم توی اینترنت اما از اون جا که توی دنیای من زیاد عجیب نیست و من خودم رو بسته بودم به تخت!!!! و از خونه بیرون نمی رفتم!!! دور دوستای ناباب رو خیط کشیده بودم !!!! و دنبال کارهای دانشگاه بودم !!!! و دیگه قیافه ام تابلو شده بود و همه می دونستن که من معتاد اینترنت شدم......... الان بعد از دو هفته پاک پاکم.

 تو فکرشم برم ای دی اس الی بشم وگرنه من از این کارها نمی کنم.

 

1- چند وقت پیش رفته بودم بیرون دیدم روی یه آگهی ترحیم اسمی که نوشته شده انگار این اسم های ژ اپنی هست!!!!!  آخی طفلی مرده بود تو مملکت غریب هم خاک شد ..... داشتم فلسفه می بافتم که رسیدم نزدیکش ............... اگهی تبلیغ یه کلاس رزمی رو چسبونده بودن روی یه آگهی ترحیم!!!!!!

 

2- وقتی می رفتم هنرستان یه روز دوستم زنگ زد و گفت که داداشش می خواد  دایل آپ کانکشن بسازه بلد نیست تو از پست تلفن بگو تا من بهش بگم تا از روی کامپیوتره بسازه... گفتیم خوب  و بهش گفتم برو از این طرف و این جوری و فلان و بسان .... الان یوزر و پسورد رو بنویس و شماره رو هم ..... خلاصه من یه ساعتی  توضیح دادم به دوستم گفتم که بگو حالا بنویسه.

دوستم گفت : نمیشه.

گفتم : چی ؟؟؟ نمیشه. محاله و .... من بلد بودم یعنی کار هر روزم بود همه مراحل هم حفظ بودم. گفتم یعنی چی بیا از یه راه  دیگه بسازیم ........ خلاصه ما از یه راه دیگه بهش گفتیم و اون باز گفت نمیشه؟؟؟؟

منم گفتم یعنی چی و من خودم هر روز این کارها را می کنم و خلاصه.

دوستم گفت : داداشم میگه پلمه.

گفتم: چی؟

گفت: پلمه یعنی کارت اینترنتی که خریده پلاستیکش روش هست و نمی تونه بازش کنه.

منو دیگه نگو این قدر کنف شده بودم که نگو. از پشت تلفم می خواستم قتل عمد انجام بدم.

معلم مدرسه داداش دوستم قرار بوده فردا توی مدرسه بهشون یاد بده آقای برادر دوست من می خواسته زرنگی کنه بلد باشه بگه من بلدم . حالا ماجرای پلمه چیه؟؟؟؟ هیچی آقا پلاستیک کارت اینترنت رو باز نکرده بوده و اون قسمت مربوطه رو خراش نداده بوده به من می گفته پلمه!!!! انگار زبون نداشته بگه که من بازش نکردم!!!! وای من این قده حرص خوردم که نگو . چرا باز نکرده بوده؟ آخه معلمه گفته بوده همه توی باید یه کارت اینترنت باز نشده!!!!!! بیارن.... فکر می کنین واسه کی؟؟؟ معلم عزیز.

هنوز که هنوزه من هر وقت یادم بیاد حرصم میگیره. سه ساعت بشینی از پشت تلفن جواب بدی و به یه منگل یاد بدی آقا بگه : پلمه.

 

مدرکم هنوز در پیچ و خم دانشگاه گیر کرده؟؟؟؟؟؟ هلک و هلک رفتم دانشگاه  همون برگه 18 تایی امضای مربوطه را هم دادم  خانومه برگشته میگه : آخر هفته بیاد اگر هم می خوای زنگ بزن تا مطمعن شی.

این قده حرص خوردم که نگو, آره من پاشم 5 شنبه بایم دانشگاه. از نظر من پنج شنبه ها رو تعطیل کنن سنگین ترن... کی؟؟؟ خوب معلومه پرزیدنتمون !!!! که اعلام کرده خارجی ها 2 روز آخر هفته رو تعطیل هستند کی گفته تعطیلی ما زیاده!!!! تقی به توقی می خوره مدرسه ها تعطیل میشه. دانشگاه آزاد هم تا آخر عید فطر کلاس تشکیل نمیشه. هوا سرد میشه امتحانا عقب می افته. حسن دستش رو می کنه توی دماغش امتحانا تعطیل میشه. دانشگاه آزاد تعطیل می کنه. مدرسه ها تعطیل میشن. از 15 اسفند همه شور و هیجان عید دارن م م ل ک ت تعطیل میشه . به خاطر اینکه  می خوام مدرکم رو بگیرم نیست. می خوام یه ورق کاغذ رو بزارم قاطی بقیه کاغذها چون با فوق دیپلم به ادم فحش مجانی هم نمی دن با لیسانس شاید اما با فوق دیپلم نه. دلم هم از دست د و ل ت و پ ر ز ی د ن ت خون نیست. اما این حرفی که زده خیلی جفنگه.

آخه یکی نبوده به این بگه که تعطیلات تابستونه اونها یه ماه و نیمه حدودا. اونها مثل ما هزار تا تعطیلی ندارن که چون می خوره به چهارشنبه پنج شنبه رو هم تعطیل کنن. اونها بعد از عید درست می رن سر کارشون و .....

چند هفته پبش رفته بودم بانک 5 شنبه بود. یه شعبه کوچیک بود بیشتر از 10 تا از کارمندهای دانشگاه رو اونجا دیدم. خوب این 10 تا که توی بانک بودن کی سر کاره داره کار می کنه توی دانشگاه.

همه را با یه چوب نمی زنم اما مطمئن باشین که هیچ کارمندی نمیاد کارای کارمند دیگه ای رو انجام بده.

شاید شانس من بد بود توی گرفتن مدرکم و هزار تا شاید دیگه اما 5 شنبه ها از نظر من یعنی تعطیل.

امتحان کنین.... مجانی هم هست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

قسمت دوم.....ترمه رو به موت می شود (2)

پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود به ماهي نگاه كرد و گفت:

سقف قفست شكسته!! چرا پرواز نمي كني؟!

قبل از نوشت : به خدا سادیسم ندارم. قالب قبلی هم مرد!!!! همینجوری الکی الکی مرد!!!! دیگه لود نمی شد!!!!!!!!!!!!

  

منو که دیگه نگو داشتم از ذوق می مردم که کارهام شده. خانومه کارها را کرد و همون برگه مذکور همون 18 تا امضایی رو بهم داد تا برم و امضا ها را بگیرم و گفت 5 شنبه بیا مدرکت رو بگیر!!!! مدرکی که قرار بود هفته بعد تازه بیام دنبال انجام دادن کارهاش یه ساعته حل شد. منم امضاها رو تا اون سر کوه و کمر دانشگاه رفتم و گرفتم که البته دو تا از کارمندها نبودن موند.

خلاصه منم بعدش رفتم اداره قبلی که توش کار می کردم دنبال حقوقم.

این اداره یه معاون اداری داشت که از این مردها بود که من می خواستم این دفعه باهاش یه دعوای درست و حسابی راه بندازم . از بس گیر می داد. نه من کارمند موقت بودم این قده با من لج بود که نگو هر وقت می خواست فیش حقوق منو امضا کنه می گفت برو یه هفته دیگه بیا من می خوام پرونده ات رو دوباره چک کنم. یا اینقده نه می اورد تو ی کار که دیگه نگو.

این آقای معاون امور مالی یه چیزی بود تو این مایه ها: یه مرد که باید سمعک می زاشتی توی گوشت تا صداش رو بشنوی!!! پیر نبودها اما از این ادم ها بود که حوصله اش نمی شد با یه ولوم رسا صحبت کنه هر وقت خدا هم می خواست فیش حقوقی منو امضا کنه انگار که می خواد دست مبارکش رو بکنه توی جیبش و از توی جیب خودش پول در بیاره و بشماره و بده رفتار می کرد!!!! یه جوری هم منت می ذاشت که من همون لحظه تصمیم می گرفتم دیگه منصرف بشم و واینستم کار کنم.

از بس این مرده بد بود من همیشه دو سه ماه یه بار می رفتم سراغ حقوقم تا با این مردک روبرو نشم!!! این دفعه که دیگه بدتر بعد از 4 ماه رفتم دنبال تصفیه حساب کردن.

وای خدای بزرگ رفتم توی حسابداری اداره مون کارهام در عرض 5 دقیقه  انجام شد!!!! اصلن نیازی نبود که بخوام برم پیش معاون مالی اداره!!!! دیگه من داشتم میرفتم توی مرز سکته از ذوق که یه کسی بره توی اداره کارهاش انجام بشه اون هم کجا توی ا.یران و از اون مهمتر توی اداره ای که من کار می کردم!!!!!!!!! و .... من الان غش کردم از خوشحالی.

هیچی چون عابر بانک همون بانکی که اداره مون کارهای بانکیش رو انجام می داد داشتم قرار شد حقوقم ریخته بشه به حسابم دیگه لازم نبود  دوباره برم اداره مون و چک حقوقی بگیرم و برم بانک و نقدش کنم و ...

منو می گی مردم از خوشحالی توی یه روز همه کارهای اداری که چند ماه می خواستی انجام بدی رو انجام دادی این یعنی عشق!!!!!!!!!!!!!

هیچی خوشحال و خندون برگشتم خونه. نهارم رو که خوردم خیلی خوابم میومد شب قبلش هم اصلن نخوابیده بودم گفتم یه چرتی بزنم بعد بلند شم کارهام رو بکنم. خوابیدن همان و ....

وقتی چشمام رو باز کردم دیدم همه جا تاریکه از بس خوابیده بودم غروب شده بود از ساعت 2 تا 5:30 خوابیده بودم اما وقتی بیدار شدم این قدر معده ام درد می کرد که نگو.

رفتم توی آشپز خونه و فلاکس چایی رو برداشتم اما مگه میشد نشست . مثل مرده ها افتاده بودم روی مبل و هیچکی هم خونه نبود با بدبختتی چند تا هبه (حبه!؟) نبات برداشتم و ریختم توی چای

از بیکاری نشسته بودم به طبع خودم فحش می دادم!!! من اگر از کنار خربزه رد بشم طبعم گرم میشه و گلوم درد میگیره و جوش میزنم!!!! اگر یکی هم نشسته باشه داشته باشه ماست بخوره من سردیم میشه و دست و پام خواب میره!!!!

توی دانشگاه خیلی حال مزاجیم خوب نبود ه نگاهی به کیف پولیم کردم دیدم هزار و سیصد بیشتر ندارم!!! صبحش رفته بودم بانک و پول ریخته بودم به حساب و رفته بودم مدرسه  هم اونجا هم پول داده بودم دیگه هیچی نداشتم توی دانشگاه هم که عابر بانک نبود تازشم چه سود  حساب عابر بانکم هم خالی بود!!!!

می خواستم برم آبمیوه بخرم گفتم یهو دیدی یه جای دیگه هم مجبور شدم پول بدم!!!! (نه اینکه خیلی هم پول داشتم!!!!!) تو دانشگاه ما آب هم که می خوری احتمال پول گرفتن میره!!!! رفتم پای آبسرد کن و چند تا لیوان آب خنک خوردم.

یهو فکر کردم که اگر معده اسید تولید می کنه آبلیمو هم باز هست!!!! این دو تا همدیگه رو خنثی می کنن و من حالم خوب میشه یه لیوان چایی ریختم و شیشه آبلیمو رو هم برداشتم و ریختم توی لیوان یه مقداری که خوردم احساس کردم یه خورده زندگی به رگ های بدنم برگشت.

 این قدر حالم بد بود که خوابیده بودم روی قالی و قیافه ام شده بود از این مرده هایی که از قبر در رفتن!!! نه این مرده های تلویزیون که چه زن باشن چه مرد خوشکلن ها نه از این مرده ها که قیافه شون زرده و نا ندارن و ...

آره دقیقا همون که امشب می خوای تو خواب ببینی ( شکلک آدم خبیث)

هیچی با خوردن چایی و آبلیمو یه مقداری به زندگی امیدوارم شدم و رفتم تا دوباره بخوابم حالا ساعت چند بود 8 شب. خوابیدم تا 12 که اونم با زنگ موبایلم از خواب پریدم کماکان در حال جدال با عزراییل بودم که دو تا ناسزا حواله اونی که منو از خواب پرونده کردم و دوباره خوابیدم تا فردا ظهر ساعت 2 که به زور از تخت خوابم جدا شدم!!! البته هر از چند ساعتی از خواب بیدار می شدم اما دیدم توان ندارم که بخوام بلند شم و بشینم درس بخونم یا از اون بدتر تکالیف کانون زبانم رو بنویسم تازشم کویز کانون زبان هم داشتم!!!!

ته دلم به خودم امیدواری می دادم که نه نمی گیره و از این حرف ها.

یک آن به خودم گفتم کاشکی قید رفتن به کانون رو می زدم و نمی رفتم اما دیدم اگر نرم جلسه بعد استاد زبانه تا ته و توی اینکه چرا نرفتم کانون رو در نیاره راحت نمیشینه رفتم توی آشپز خونه و دو تا چایی با چند تا خرما خوردم و رفتم کانون.

سر کلاس جمعا 3 تا جمله من حرف زدم!!! دو تا جواب سوال دادم که استاده ازم پرسید!!!! ؟ با آخرش از استادمون خداحافظی کردم!!!

البته کویز هم دادم ولی با یه ذره تغلبی!!!

استاد زبانمون از این روشنفکرها هست که از کلاس میره بیرون و میگه به نظر من شما به اونجا رسیدین که می دونین نباید تغلب کنین.

اما من نمی دونم اونجا کجاست که ما باید بهش رسیده باشیم؟؟؟؟ ( شکلک آدم ناقلا)

خوب من کماکان معده ام درد می کنه اما عزراییل رو نمی بینم به احتمال زیاد از دستش در رفتم تا بعد.

حالا من معده ام درد می کرد به یه چیز دیگه هم فکر کردم اینکه چی می شد که جای معده و مخ با هم عوض میشد. آخه وقتی معده ات درد می کنه کلهم نمی تونی تکون بخوری تا تکون می خوری انگار درد توی تموم بدنت میپیچه اما وقتی سرت درد می کنه که این جوری نیست.... می دونم این معده درده باعث شده یه مقداری خزعبلات ببافم... البته فقط یه مقداری ها نه بیشتر.

تمام شد.

 

1-   قرار بود 5 شنبه برم دانشگاه دنبال ادامه کارهای مدرکم اما از بس من زرنگم ... درست حدس زدی نرفتم. حالا 5 شنبه ای آدیدا میگیه بیا فردا بریم دانشگاه گفتم : عمرا که من بیام. من با دانشکده فنی خدافظی کردم نمیام!!! اگر تمام امدادهای غیبی و ................... کمک کنن فردا میرم دنبال گرفتن یه برگه گلاسه با چند تا امضا که معلوم بشه من واقعا فوق دیپلم دارم!!!!

2-    با دایل آپ کانکشن قهر کرده ام یه هفته نرفتم کارت اینترنت بخرم. مثل این معتادها استخونام درد می کرد!!!! همه اش خواب بودم, خمار بودم!!!! داد می زدم!!!, دیگه داشتم می رفتم که وسایل خونه رو بفروشم که یه 5 ساعته خریدم. تو ترکم. در ضمن می خوام از شر این دایل آپ کانکشن راحت بشم.

3-     یه راه حل برای آدم کردن یه بچه که ارزش کتک زدن نداره ندارین؟؟؟؟ محتاجیم خفن.

4-     بارون میاد جر جر, پشت خونه هاجر........

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

قسمت اول .... ترمه رو به موت می شود

زندگی

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی لب ز خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت:

زندگی شکفتن است

                         با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از میان باغچه

باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر می کنی؟

راستی کدام یک درست گفته اند؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او, گل است

گل یکی – دو پیرهن

                         بیشتر زه غنچه پاره کرده است.

 

زنده یاد قیصر امین پور

 

 

 

من اگر نخوام بیام این جا سخنرانی کنم کجا باید برم سخنرانی کنم؟ لمدم یه پست بزارم و بنویسم که آره سالگرد قیصر امین پور بود و منم حالم خوب نبود و برم!!!! اما دیدم نچ من اگر نیام سخنرانی کنم می میرم و در بعد قشنگ تری می ترکم.

یه بنده خدایی فضول بود. گفتن بیا این 100 تومن رو بگیر حرف نزن. بعد از چند دقیقه گفت بیا خودم بهت 200 تومن می دم بزار حرف بزنم ترکیدم بابا!!!!

البته کسی به من پول نداد ها!!!!

 

هی من هر شب ساعتم رو کوک می کردم که فردا بلند شم برم دانشگاه دنبال کارهام هی فردا صبحش ساعتم رو خاموش می کردم و می خوابیدم.

تا بلاخره خدا و صدو بیست و چهار هزار پیامبر و دوازده معصوم و لقمان حکیم و .... دست به دست هم دادن و من بلاخره س شنبه بلند شدم رفتم دانشگاه.

 

حالا موقعیت جغرافیایی دانشگاه من:

دانشگاه من لبته که آزاد هست و خارج از شهر یعنی اگر می خوای بری یا با ماشین شخصی باید ری یا با تاکسی که قد خون ایل و تبارش ازت پول می گیره یا با سرویس های دانشگاه .

این سرویس های عزیز بلیطی هستن باید 70 تومن بدی بلیط و بشینی تا اخرین دونه صندلی پر بشه و دو سه نفری هم اون وسط سرویس قل بخورن چپ و راست!! آهان سرویس های دانشگاهمون هم این خط واحدها هستن.

وقتی رسیدی از سرویس پرتت می کنن بیرون تو باید دست راست را بر بالای پیشانی گذاشته چادرها رابر کمر بسته کتونی ها را ور کشیده * و کمر همت را بسته و یا علی گویان بروی به سینه کوه!!!

دقیقا دانشگاه ما روی کوه هست. جدی می گم ها !!!! بعد تازشم ما شهرک دانشگاهی داریم دقیقا باید یه سراشیبی رو بگیری و بری بالا .....

هنوز نفسم جا نیموده بود که بدو بدو رفتم طبقه سوم و اخرین طبفه تا برم بایگانی.

تموم مدارکم رو دادم کارمنده گفت اصل مدرک دیپلمتت نیست.

منم گفتم نه هست من تا نیاوردمش که ثبت نامم نکردید و چک و چونه زدن شروع شد...

خوب معلومه که من مغلوب شدم چون اونی که داده بودم دیپلم موقتم بود نه اصل دیپلم .

کارمند بایگانی بهم گفت : برو اصل دیپلمت رو بگیر و بیار.

منم گفتم حالا بگین بقیه کارهام رو بکنم بعد میرم دنبال دیپلمم.

 گفت : نه نمیشه

گفتم اون برگه که باید 50 تا امضا بگیری رو  بدین من امضا ها رو بگیرم و بعد .

با خنده گفت چند تا امضا: با خنده گفتم 50 تا .

یکی دیگه از کارمند ها گفت: اوه تازه باید پرونده ات یه دو هفته ای بمونه توی قسمت فارغ التحصیلان تا بره واسه مدرک!!! حالا حالا ها کار زیاد داری

وقتی می خوایم فارغ التحصیل بشیم یه برگه هست که باید از دربون دانشگاه امضا بگیری تا رئیس همه اش روی هم رفته میشه 18 تا اما من می گفتم 50 تا!!! شوخی می کردم.!!!!!!!!!

هیچی من مغلوبانه برگشتم امدم پای سرویس ها و از شانس خوب من یه دونه سرویس می خواست برگرده به شهر. منم دویدم و امدم و رفتم مدرسه و دیپلمم و یه مقداری هم امضا دادم !!!! و 4 تا مدرک دیگه گرفتم و امدم دوباره توی ایستگاه تا برم دانشگاه.

وقتی رفتم مدرکم رو بگیرم این قده ذوق کردم که نگو!!! وقتی می رفتم مدرسه, از درس های اصلیمون فنی و حرفه ای امتحان می گرفت این قده همه سخت بود که نگو.

وقتی پرسیدیم چرا؟

گفتن که قراره فنی و حرفه ای هم بهتون مدرک بده!!!

اما بعدش حاشا کردن و دیگه کسی کاری نداشت که بره مدرسه و خلاصه تا اینکه وقتی رفتم مدرک اصل دیپلمم رو بگیرم مدرک های فنی و حرفه ای هم بهم دادن. حالا این ذوق کردنه قصه داره.

بدو بدو امدم دانشگاه و کارام ردیف شد و پرونده ام رفت پیش کارشناس آموزش!!!

حالا این مرده هم از بس سرگذشت غم بار منو می دونست ( این سرگذشت غمبار از همون پروژه ام ناشی میشه ها که خودش یه قصه داره این هوا) زود کارهام رو کرد و پرونده رو داد به  قسمت فارغ التحصیلان

این شانسه از کجا به من رو کرده بود خدا می دونه و بس!!!!

هیچی بعد هم برگشت به خانوم همکارش که توی فارغ التحصیلان بود گفت کارهای اینو انجام بده که فردا مدرکش رو می خواد.

قیافه من : !!!!!!!!!!!!!!!

هیچی خانومه گفت نه نمیشه و برو هفته آینده بیا!!! منم یه خورده داستان سرایی کردم که من نمره ام فلان شده و بود و بسان و....

گفت باشه برو تو سالن تا برات انجامش بدم  و صدات می کنم.

قیافه من : !@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@!@@!@@!!!@@. مشترک مورد نظر اصلن وجود ندارد.

 

ادامه دارد   .........

 

 

 

بعد از نوشته 1: دیروز سالروز وفات زنده یاد قیصر امین پور بود.

بعد از نوشته 2:  وقتی طولانی می نوسم احساس می کنم کسانی که میان حوصله شون نمیشه بخونن و نمی خونن واسه همین تصمیم گرفتم بقیه اش رو توی یه پست دیگه بنویسم.

بعد از نوشته 3 : قسمت دوم منو خدا دوباره برگردوند به دنیا .... بشتابید و بیایید و قسمت دوم رو بخواند.

* : کتونی که همون کفشه دیدین این مردها پشت کفششون رو می خوابونن!!! اینو گفتم که اگر پشت کفشتون خوابونده بودی بکشی بالا!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

پس نعره بزنید و نعره بزنید.

بعضی موقع ها که میشینم یه ذره به خودم فکر می کنم به این نتیجه می رسم که من یه موقع هایی یه کارهایی می کنم که اصلن نمی دونم این عادته چه جوری در من پدید امده!!!!!

11 سال رفتم مدرسه (من چون می رفتم هنرستان پیش دانشگاهی نداشتم) یه بار نشد این خانوم مامان از من بپرسه مدرسه چه خبر من تعریف کرده باشم که فلان اتفاق افتاد!!!

خوب الان داشتم فکر می کردم که من دوران کودکستان چه جوری بودم آیا به این قبیل سوالات جوابی می نمودم؟؟؟ که هنوز نتیجه ای عایدم نشده!!!!

چقدر من سر این موضوع من با خانوم مامان بحث کردم که سلامتی!!!!

این "سلامتی " هم واسه خودش حکایتی داره

روایتی از یک روز در دوران های مدرسه ای بودن من!!!!!!

الان ظهر است ساعت یه ربع به یک است. من از مدرسه امده ام و دارم از توی هال رد میشم تا برم توی اتاقم و این مقنعه مشکی رو که با پوشیدن چادر حسابی همراه کله ام آب پز شده را در بیارم توی راه می خورم به خانوم مامان

خانوم مامان میگه: چه خبر؟؟؟؟

من نمی دونم توی مدرسه ما چه خبر مهیجی می تونست اتفاق افتاده باشه که همیشه اولین سوال خانوم مامان از من این بود که چه خبر؟؟؟؟

منم همیشه خدا می گفتم : سلامتی.

این 11 سال مدرسه رو اگر بعلاوه 2 سال و نیم دانشگاه بکنی بعبارتی میشه 13 سال و نیم  که من مدیون این کلمه سلامتی هستم.

البته باید 2 سال و نیم دانشگاه را دو برابر کرد چرا چون من اون موقع می رفتم سر کار توقع داشت که بیشتر خبر داشته باشم!!!!

جدا از اینکه هفته ای یه بار غر می زد که چرا هیچی نمی گی !!!! و این غرها گاهی اوفات در بعد بزرگتری اتفاق می افتاد و .... من کماکان به گفتن سلامتی ادامه دادم

به خدا از عمد نبود اما الان می دونم که دیگه واقعا از عمد نبود چون نتیجه کارشناسی های دکتر مهندس ترمه شاهدی است بر این ادعا!!!

یک سال و نیم رفتم سر کار کسی نمی دونست که من توی کدوم قسمت کار می کنم!!!!! فقط می دونستن که توی فلان اداره هستم و چون ارباب رجوع هایی خیلی خاص داشت کسی گذرش نمی افتاد اون طرف ها که منو توی اون ادره ببینه هم خونواده و هم فک و فامبل همیشه در صحنه!!!!

اما در عوض من و کل خانواده می دونیم که سو دقیقا توی اتاقش توی اداره کجا میشینه و امروز چند نفر بهش مراجعه کردن  این ها که عادی هست تازه همه ما می دونیم که دقیقا چند تا کارمند داره!!!! کارمند ها کدومشون مجرد, متاهل, ساکن منزل شخصی!!!, منزل استیجاری!!!, متولد کجا, خانومشون متولد کجا!!!, تعداد فرزندان!!! مدرسه ای که بچه هاشون میرن!!!! و .... تازه می دونیم که برنامه اونها در آینده چی هست!!!!

این قده که این خواهر ما دقیق اطلاعات رو می داد که امروز فلان اتفاق افتاده و کی چی گفته  و کی چی نگفته!!!! خوب الکی نیست که همیشه وقتی من می امدم خونه خانوم مامان وایساده بود دم در تا در پارکینگ رو باز کنه واسش . می دونست از من تعریفی از محل کار عایدش نمیشه اما از سو که میشه.

من و سو ساعات اداری مون مثل هم بود سو با ماشینش می رفت و من با تاکسی و بعضی اوقات هم آقای پدر منو می رسوند واسه برگشت هم من یه 15  دقیقه ای زودتر می رسیدم خونه محل کار من زودتر تعطیل می شد. حالا از دقیقه ای که می نشستیم تا نهار بخوریم این رادیوی خونه ما می نشست به تعریف تا موقعی که تموم میشد تازه گاهی اوقات دنباله دار بود و فردا ظهر شرح ماوقع به حضور می رسید.

حالا چرا من چیزی تعریف نمی کردم!!!

نمی دونم هیچ وقت نشستم به این فکر کنم که دلم نمی خواد مسائل کاری با خونه قاطی بشه اما واقعا دلم نمی خواست که مسائل کاری با خونه قاطی بشه.

همیشه ظهرها این قدر خسته بودم که وقتی می امدم خونه دلم می خواست زودی این کفش ها رو در بیارم و پاهام رو بگیرم زیر آب سرد تا حال بیام و دیگه از شر پوشیدن چادر خلاص شم ( محل کار من پوشیدن چادر اجباری بود حالا فکر نکنین من توی س... یا ... کار می کردم ها) از 6 ساعتی که سر کار بودم باید چادر سرم می کردم و دانشگاه آزاد ما هم که چادر پوشیدن اجباری بود شده بود گل در گل.

خلاصه از اون 6 ساعت شاید روی هم رفته من فقط یه ساعت سر جام می نشستم چون اصلن کارم جوری نبود که بخوام بشینم تازه کار اصلیم با کامپیوتر بود اما از بس این رئیس من,  منو صدا می زد و کارامون زیاد بود که من فقط در حال رفت و امد به اتاقش بودم و بس.

خونه امدن واسه من مساوی بود با اینکه سر کوچه چادرم رو در بیارم و توی افتاب توی زمستون اگر یخ هم بزنی اما افتاب توی سرت باشه و بخوای 15 دقیقه هم پیاده گز کنی تا خونه مخت آب پز میشه و بپرم بیام توی خونه.

بعد یه آب درست و حسابی بزنم به صورتم و پاهام رو بشورم یعنی عــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــق. !!!!!

خونه بعد از یه روز کاری یعنی جایی که نهارت رو بخوری و بخوابی نه مثل من که بعدش بخوای بپری و بری کانون زبان و از اون بدتر بخوای توی یه وقت کم مشق های کانونت رو هم بنویسی!!!!

جدا از همه این ها هیچ وقت دلم نمی خواست که تموم اتفاقاتی رو که توی محل کار افتاده بود رو توی خونه واسه دیگران تکرار کنم . همین الان اگر از خانوم مامان بپرسی که فامیلی خانوم همکار من چی بود نمیدونه.

نمی دونم سر کار شق القمر نمی کردم اما خوب کار کردن همراه با درس خوندن و برنامه های متفرقه این قده منو خسته می کرد که دیگه نخوام در موردش صحبت کنم.

یه بار سر کار اینقدر از دست رئیسم ناراحت شدم که زدم زیر گریه اما نه خانوم مامان می دونه و نه خواهرام و نه هیچکس دیگه از خونواده ام,  نه اینکه واسم افت کلاس بود و این حرف ها اما هیچ وقت عادت تعریف کردن و راه انداختن یه مراسم روضه خونی نداشتم که بیننده هاش خانوم مامان باشه و کسایی که توی خونه بودن.

دقیق ترش اینه که من دلم نمی خواد خونه ام رو, محیط خونه ام رو با اتفاقات سر کار پر کنم با اتفاقات دانشگاه و ورجه وورجه های پسرهای دانشگاه و اذیت های سر کلاس زبان.

واسه همین هیچ وقت نگفتم که رئیسم یه ادم به شدت  عجول هست و هیچ وقت سر کار آرامش یه جا نشستن رو نداره.

شاید دقیق ندونن که من سر کار چی کار می کردم؟؟؟

اما الان می دونم که باید می گفتم . باید می گفتم که چی کار می کنم تا بدونن که منم می رم سر کار, کار می کنم نه دو دو تا چهار تا و جدول حل کنم تا بیام خونه

نمی دونم با گفتن اتفاقات سر کار چیزی  عوض می شد یا نه؟

 

شاید مسخره باشه که دلیل همه این حرف ها این بود که بگم به خدا منم سر کار , کار می کردم هر وقت شب بود و همه خونواده ام بودیم وقتی به من یه چیزی می گفتن که فلان کار رو بکن گاهی اوقات این قدر کوفته بود بدنم که می گفتم خسته ام و چشام داشت البالو گیلاس می چید, بهم می گفتن خوب حالا مگه چی کار می کنی؟؟؟؟

این یه جورایی مثل اینه که بهت بگن خسته نباشی!!!! یادمه یه بار یکی از پست هام هم خواستن یه خسته نباشی بود ... اما چه حیف که وقتی ادم ها می تونن با گفتن یه خسته نباشی خستگی رو از تنت در بیارن اون رو برات زهر می کنن.

من فکر می کنم کار کردن توی اداره یعنی فسیل شدن تدریجی هر روز بری توی یه اداره که رنگ دیوارش یا فیلی هست یا کرمی چرکی که از بس سیاه شده حالت بهم می خوره بهش نگاه کنی

باید توی اداره کار کرده باشی که بدونی وقتی از یه کارمند یه سوال رو می پرسی بدونی که اگر با نیش و تشر بهت جواب داد یه ذره بهش حق بدی که کار کردن توی یه محیط چرک و کدر و هر روزه یعنی فسیل شدن تدریجی.

دلم نمی خواست با خودم چرکی رنگ دیوار رو بیارم خونه و پخشش کنم توی خونه, توی اتاقم و روی همه آدم های اطرافم.

اما الان می خوام اگر یه بار دیگه رفتم سر کار بیام خونه و نعره !!!! بزنم و تعریف کنم  و حماسه بسازم از کارهایی که سر کار کردم

می خوای بدونی چرا ؟

شاید اون موقع هم یه خسته نباشی گیرت بیاد هم اگر نخوای حتی بری دنبال حقوقت که واسش جون کندی ادم های اطرافت بفهمن که حتی از دیدن اون اتاقها خسته می شی و بهت متلک نگن.

یکی از بچه های فامیلمون که دانشگاه دولتی بود بعد از یه عالمه فیس و افاده که اره 4 ترمی تموم شدم و ... از اول مهر رفت سر کلاس و گندش رو در اورد که خانوم چند واحدش رو افتاده.

من که متلک قبول شدن دانشگاه دولتی این رو به جون خریدیم دیگه متلک درس افتادنش رو چرا؟؟؟ باید بخورم ؟؟؟؟ به خاطر اینکه دلم نمی خواد برم دنبال کاغذ بازی و گرفتن یه کاغذ که کتبی اعلام کرده که فوق دیپلم دانشگاه ازاد اسلامی هستم؟؟؟؟؟؟؟

آقای محترم, خانوم محترم, کارمند عزیز و .... از سر کار امدی خونه نعره بزن تا بدونن که سر کار , کار کردی نه اینکه خواب بودی چون ممکنه که اطرافیانت فکر کنن که سر کار زیادی بهت خوش می گذشته.

هنوز که هنوزه و من دیگه نمی رم سر کار !!!! کسی باور نکرده که من کار می کردم و با طعنه بهم جواب کار کردنم رو می دن؟؟؟؟

پس نعره بزنید و نعره بزنید.

 

 ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

توهمی زدیم به بدن !!!!

چند روز پیش من و دوستم توی بانک بودیم توی قسمت اداریش و درست روبروی در خزانه بانک!!! از شانس بد ما همون موقع در باز شد و من و دوستم سه تا سکته کامل به همراه یه سکته مغزی رو رد کردیم همین

پول ندیده نیستیم زیاده خواه هم نیستیم اما به این رسیدیم که اگر ما هر کدوم دومیلیون ناقابل داشتیم کارمون راه می افتاد و ......همین.

از کف زمین تا سقف!!!! بسته های فکر کنم پونصد هزار تومنی که با نخ بسته شده بود چیده بودن که در جواب دوستم که گفت این ها که همش پونصد تومنی ( اسکناس پونصد تومنی) هست و من فرمودم دلبند خانواده طرف من دو هزار تومنی و هزار تومنی هم قابل رویت می باشد!!! بعد هر دوی ما لب ها رو فرو بستیم و نشستیم به کشیدن نقشه سرقت بانک!!!! بعد هی من نقشه رو گسترش دادم تا اونجا که من و دوستم سرقت رو انجام دادیم و توی تلویزیون در مورد ما صحبت میشه که میگن: " چه دزدهایی از خزانه یه بانک که چند صد میلیون توش بوده فقط 4 میلیون ناقابل!!!!  دزدیدن "

بعد من دارم اخبار رو تماشا می کنم و می گم هی خانوم مراقب حرف زدنت باش دزدیدن یعنی چی !!! وقتی اوضامون خوب شد پس میاریم!!!!!

که همون لحظه دوستم منو از توی رویا با یه سقلمه در اورد و گفت کجایی تو؟؟؟ بیا بریم بقیه پول رو بریزیم به حساب بانک!!!! گفتم یعنی ما سرقت کردیم و الان داریم پول رو پسشون می دیم که دوستم گفت : کجایی تو؟ خوابی!!!! بیا بریم بقیه پول شرکت رو بریزیم به حساب تا زودتر کارهای این شرکت لعنتی هم تموم بشه!!!!

 

می گن آرزو بر جوانان عیب نیست اما رویا خطر روانی شدن رو در پی دارد پس کبریت رو از دسترس بچه ها دور نگه دارید!!!!     خاله ایمنی به همراه شوهرش بنزین کارتی

 

بعد از نوشته۱ : شعبه مذکور شعبه مرکزی بود!!!!

بعد از نوشته ۲: اگر روزی روزگاری چنین سرقتی شد بدونین که منو دوستم بودیم... حالا نرید ما رو لو بدید ها ؟!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط ترمه   |