تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

مرده!!

انگار گرد مرده پاشیده شده توی وبلاگستان.

ضمیمه: دایل آپ کانکش عزیز رژیمی شده!!! هر چند دقیقه قطع میشه. نمی تونم واسه کسی کامنت بزارم جونم میاد بالا تا یه وب لاگ بخونم....همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

رخوت سکوت در خشم یک اسم.

این روزها یه "جوریم"

این یه "جور " بودن گاهی اوقات شیرینه و گاهی اوقات تلخ.

اما تلخیش زود از بین میره.

این یه "جور" بودن بیشتر شیرین هست تا تلخ.

میشه گفت یه اتفاقی می افته و منم همیشه تلخ میشم...بعد از اتفاق.

اما بعد اون یه "جور" بودن میاد،  سرک میکشه، و خودش رو میچپونه درونم.

از این یه "جور" که میاد و منو میگیره خوشم میاد.

شیرینه.

این یه "جور" بودنه همراه با یه سرمای  شیرین هست با سکوت.

 

در امتداد شب، خودم رو می چسبونم به پنجره ای که پرده اش رو کشیدم تا اتاق گرم بشه و میشینم به تماشای درخت های بیدی که می ترسم اگر یه روزی برگشتم پشت این پنجره، توی این کوچه، توی این شهر....سر جای خودشون نباشن.

چقدر تلخ می تونه باشه برای درخت هایی که ارزوهای بزرگ داشتن و الان وقتی به خودشون نگاه میکنن می بینن شدن زغال روی قلیون.

می تونن یه برگ کاغذ باشن با یه نوشته عاشقانه یا فرمول های ریاضی یکی که فرمولاش براش مهمن یا هزار تا چیز دیگه اما زغال بودن نمی دونم شاید یه روزی از یه درخت پرسیدم.

حتما ازش می پرسم.

*

این رخوت و سکوت همراه با حذف کردن ادم ها از نقشه زندگیم خوبه....اما گاهی اوقات وقتی آدم ها رو خط می زنم نگران میشم. از اینکه اون آدم برای همه ادم ها توی زندگیشون مهم بوده اما برای من نه.

نگران میشم از اینکه شاید بچه من هم بخواد منو حذف کنه. این روزها با خودم می گم اگر روزی خواستم کسی رو به این دنیا دعوت کنم بدونم چرا می خوام دعوتش کنم؟ ساختن یه ادم دیگه؟ یا ساختن یه ادم بهتر؟

تا نخواد منو از نقشه زندگیش حذف کنه.

**

 نقشه زندگی یعنی همون راهی هست که می خوای درنوردی. واسه من مثل نقشه کره زمین هست. همون که هر کشوری رو با یه رنگ مشخص کرده.

 قشنگه.

میشینم بازش می کنم و شروع می کنم به گشتن دونبال خودم. بعدش خودم رو پیدا می کنم.

***

این روزها خودم رو گم نکردم. خودم رو جا گذاشتم.... بین سطرهای یه کتاب. انگار داشت منو از خواب بیدار می کرد. انگار نه... منو از خواب بیدار کرد.

****

"وقتی نیچه گریست" عالی بود. حتما بخونید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

...؟

…دل به کف عشق هر آنکس سپرد

 جان به در از وادی محنت نبرد

 زندگی افسانه محنت فزاست

 زندگی یک بی سر و ته ماجراست

 غیر غم و محنت و اندوه و رنج

نیست در این کهنه سرای سپنج…

 

 شدم شبیه معتادی که مواد کشیدن بهش حال نمی ده داره میره سراغ سرنگ. تزریقی شدن هم بهم نمیاد.

 یه اپسیلم "انگیزه" لطفا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط ترمه  

استرس زدا می شویم!!!!!

قرار بود مقدار زیادی قوم و خویش مادری امروز عصر بریزن سرمون البته با قرار قبلی!!! منم خوشحال از اینکه این ها ساعت 3 یا 3:30 میان تا 5 و 6 می مونن و من نیستم!!!!

وای این قدر خوشحال بودم که نگو آخه من شنبه ها کانون دارم از ساعت 2:30 نیستم تا 5:30 و یه ربع به 6. با خودم گفتم از تکنیک لفتیگ (همون لفتش بده ) استفاده می کنم و دیرتر میام خونه تا نخوام کسی رو ببینم!!!

من اصلن این همه مهر و محبت و خوبی و عدم قوم ستیزی رو نمی دونم از کجا اوردم!!!!! خلاصه اون جلسه قبلی که من رفته بودم کانون استاده گذاشته بود من از کلاس برم بیرون اعلام کرده بود که جلسه دیگه کلاس تشکیل نمیشه! خوب منم نمی دونستم اما خدایا من اگر صد تا کار هم داشته باشم اونم از نوع بسیار بسیار مهم باید عنر عنر برم کانون و عنر عنر برگردم که کلاس نداریم امروز از کره مریخ یک ساعت و نیم قبل از کلاس به من خبر عدم تشکیل کلاس رسید!!!!

وای منم توی عمرم برای اولین بار این قدر ناراحت شدم که کلاس ندارم که حد نداشت!!! قیافه این بچه بدبخت ذلیل ها گرفته بودم خفن.

دلم نمی خواست با این اقوام محترم روبرو بشم. خوب البته اونها تقصیری ندارن تقصیر از منه که دارم عوامل استرس زا رو از زندگیم حذف می کنم!!!!

آخه من نمی دونم این چه شانسی بود که من و اذی و مرضیه و الهام و .... باید دقیقا توی یه سال یا  یه سال زودتر یا دیرتر به دنیا بیاییم!!!!!!

حالا همه ما همسن هستیم و موضوع مورد علاقه همه خاله زنک های فامیل ما تعداد خواستگارها, نوع خواستگارها!!!, شکل خواستگارها, میانگین تعداد انها در یک ماه و در سه ماه و در .... خلاصه یک سال, چقدر هست!!!!

جدی می گم ها. کافی هست مثلا خانوم مامان دو دقیقه با این ها گپ بزنه البته در عدم حضور من اونوقت شروع میشه: وای فلان خواستگار داشته استاد فلان دانشگاه بوده... وای پسر فلانی امده خواستگاریش و هزاران وای دیگر خوب البته این ها به گوش من میرسه چون خانوم مامان هم می خواد واسه سو یا ابجی بزرگه تعریف کنه منم که کر میستم میشنوم!!!!

اگر بشه بهش گفت "مشکل". باید بگم که مشکل من اینه که می ترسم. ترس از اینکه انگار بدبختی که قراره عنوان نامزد منو در ده سال آینده به یدک بکشه فلان جور باشه, بسان باشه و .....

انگار باید یه مهر تایید از جانب فک و فامیلای محترم بخوره روی پیشیونیش.

هی با خودم می گم نکنه من یه کار پیدا کنم و فک و فامیل این بگن و هزار تا کار دیگه .

اما شاید بهترین موهبتی که این چند وقت بهم رسیده این باشه که از صدقه سر خودن کتاب هست این باشه که دارم این خاله زنک بازی رو از زندگیم محو می کنم.

بهش توجه نمی کنم. اخه من چقدر می تونم مطابق میل و سلیقه مردم فکر کنم راه برم و غذا بخورم ازدواج کنم و .....

آدم ها به همه زندگیت توجه دارن از جزئی ترین تا اون بزرگترین و تو چشم ترین.

هر کسی سلیقه خاص و رفتار خاص خودش رو داره من نمی تونم مطابق با اونها رفتار کنم.

برای همین یه جورایی از عید 87 به بعد به انوع و اقسام بهانه هایی که می تونستم از رفتن به عید دیدنی بعضی اقوام خودداری کردم نه اینکه بترسم و نرم ها نه اما جباری هم نمی بینم برای دیدن قوم و خویشی که بهم استرس وارد می کنن, با بعضی هاشون ترس از آینده و نگرانی میاد سراغم. من خودم همیشه به مسائل دور و اطرافم توجه می کنم و به سرنوشت و اینده ام هم فکر می کنم دیگه لازم نیست که بخوام چند روزی رو با استرسی که اون آدم ها بهم می دن رو بگذرونم. من ادمی هستم که "فکری" هستم تا نتونم یه چیزی رو برای خودم حلاجی کنم راحت نمیشنم.

 

الان واقعا به یه حس خیلی خیلی خوبی توی زندگیم رسیدم که حرف های زائد دیگران رو حذف کنم. اخه قربونت برم هی وقت قسمت شد منم ازدواج می کنم. این آقای بابای ما خیلی خیلی سخت گیره. به همه چی خواستگارهای سو و آبجی بزرگه گیر می داد از یه دختر هم بدتر توی قیافه ادم ها وسواس داشت اما وقتی  قسمت بود هیچی نتونست بگه. منم وقتی قسمت شد ازدواج می کنم. شاید قسمت منم این بود که امسال نرم کارشناسی ام رو بگیرم و .... هزار تا چیز دیگه. چیزهایی که من الان نم فهمم. درکشون نمی کنم.

 

فرناز دوستم حرف جالبی زد به من گفت: " شاید اگر قبول می شدی و می رفتی یه جای دیگه یه اتفاق بد می افتاد برات این قسمتت بوده" من همین رو به فال نیک می گیرم. به اینکه ادم ها باید بیشتر از چیزی که میببینند ببینند.

گاهی اوقات باید یه جور دیگه دید. شاید بگم دارم خودم رو دلگرم می کنم اما نه برای من دلگرمی نیست. گاهی اوقات میشه با یه اتفاق خودت رو محک بزنی. شاید ته اون کارتون خالی هدیه ای که خدا برات فرستاده پاکتی باشه که یادت رفته برش داری یا بی خیالش شدی و یا هزار تا دلیل دیگه . اما توی اون نوشته شده باشه

فقط صبر.

یه روزی, یه جایی, یه جوری, یه کسی, یه چیزی, صبر داشته باش ... صبر داشته باش.

 

من یه روز به این دنیا امدم و یه روز هم میرم. دلم نیم خواد روزهام رو خراب کنم و به فکر ساختنشون باشم به شکل و ایده ای که ادم های دیگه می خوان یا با استرسی بسازم  که ایا 70 میلیون جمعیت این مملکت یا 1 میلیار مسلمان و چه می دونم چندین میلیار جمعیت دنیا خوششون بیاد.

 

من یه رفیق بیشتر ندارم اونم خداست امیدوارم لیاقت رفیق بودنش  رو داشته باشم.

بعد از نوشته : اون پست قبلی هم جنبه شوخی داشت هم جدی!!! گاهی اوقات واسه عوض کردن خودت می تونی خودت رو مهمون آهنگی کنی که شاید توی عمرت بهش گوش نداده باشی و یا می تونی خودت رو ترغیب کنی به انجام کاری با فحش. یادتون نره که ادم ها متفاوتن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

چه چیزهایی به شما انرژی می دهند؟؟؟

چیزهایی که به من انرژی می دن بیشتر توی زمینه درس خوندن هست . چون اولین هدفم و مهم ترین هدفم الان درس خوندن هست. این چیزهایی که پایین نوشتم به من انرژی می دن!!!!!

1- وقتی به خودم فحش می دم. یا به اصطلاح بهتری ناسزا می گویم. رودربایستی که با کسی ندارم. خیلی وقت ها از سر تنبلی می خوام زیرآبی برم و در برم و خلاصه تنبل بازیم می گیره واسه همین یه چند تا فحش به خودم می دم.

به عنوان نمونه: خاک بر سرت کنن همین کارها رو می کنی که آخرش به هیج جا نمی رسی نه. (لازم به توضیح هست که من به خودم فحش های پاستوریزه میدم)

2- وقتی آهنگ های "قری" گوش می دم. آهنگ قری همون دامبال دیمبویی هست دیگه . از جمله اندی و منصور. اما بیشتر با آهنگ اندی. همون "خوشکلا باید برقصن" . خوب درسته که این اهنگ به ترویج رقصیدن بیشتر کمک می کنه تا انرژی زا باشه اما من هر وقت گوش می کنم انرژی می گیرم و می تونم دو سه ساعت خفن درس بخونم!!

3- تلویزیون نگاه کردن و بخصوص دیدن قیافه پریزیدنت عزیزمون از توی تلویزون. این امر مهم باعث میشه که من بپرم تلویزیون رو خاموش کنم و برم درس بخونم!!! چون بعد از سه سال هنوز از چهره ایشون می ترسم. خوب هر چی نباشه آخرش شب که می خوام بخوابم!!!

4- خوندن کتاب و مجله. کلن به قول خودم!!! پر کردن کوپن فرهنگیم. وقتی دارم کتاب و مجله می خونم یه خورده همراه با سرکوفت همراه هست که منم باید بیشتر تلاش کنم و درس بخونم و خودم رو خفه کنم تا بتونم حتما به هدفهام برسم.

5- خوندن وب لاگ ادم هایی که پریدن رفتن اونور اب و دارن درس می خونن!!! خوب اینم یه راه شارژ شدن هست دیگه!!!!

6- وقتی غرغر می کنم چون خودم رو تحریم می کنم و میشینیم درس می خونم.

7- فکر کردن به اینکه من نمی خوام تو این خراب شده بمونم و تا یه 5 سالی هم نمی خوام چشمم به چشم دو سه تا از دوستای *... بیفته!!!!!!

8- خوردن چایی و چه بهتر بشه اگر قهوه باشه.

9- بعد از یه وب گردی. ( حالا هر چی می خواد باشه)

10- تجسم رویاهام و قول دادن به خودم برای محقق کردن آونها.

11- گاهی اوقات هم دوش گرفتن. همیشه با دوش گرفتن احساس یه تازگ دیگه می کنم و حس اینکه تر و تازه بشی و دوباره محکم تر هدفهات رو شروع کنی خیلی خوبه.

* جای خالی را با کلمه ای مناسب پر کنید!!!!!

*** دیگه چیزی یاد نمیاد.   

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

منتظرم...

نمی دونم چندم شهریور ماه بود

داشتم باهات حرف می زدم و خواهش می کردم

مثل همیشه که همه ادم ها ازت خواهش می کنن

اما اون شب یه لحظه آروم شدم. یه لحظه خیلی خیلی اروم شدم.

اما بعدش باهات دعوا کردم. توی خودم داد زدم و منکرت شدم و منکر خوبی هات....

این دفعه منو تنها نزار

نمی دونم شاید می خواستی بهم بگی خیلی هم بد نیست.

اما خیلی بد هست.

من این دفعه خیلی منتظرم.

 دوباره انگار یادم رفته که سرم رو بگیرم بالا و بخوام باهات حرف بزنم و به خودم بگم: خدا همه جا هست لازم نیست به بالا نگاه کنی. فقط حرف بزن.

حرف بزن باهاش.

بعد تجسم کنم که دستش رو گذاشته زیر چونه اش رو داره به حرفام گوش میده...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

موضوع کم اوردم.

بر آنچه نیکوست چنگ بزن,

حتا اگر مشتی خاک باشد.

بر انچه معتقدی چنگ بزن,

حتی اگر درختی است که به تنهایی ایستاده است.

و بر انچه باید انجام بدهی استوار باش,

حتا اگر راهی است دور از اینجا.

به زندگیت بچسب,

حتا اگر راحت تر از آن است که رهایش کنی.

به من تکیه کن,

حتا اگر من از کنارت به دورها رفته باشم.

از نیایش های سرخپوستان پوبلو

از کتاب دلگرمی ها

 

پام رو که از اداره پست گذاشتم بیرون توی حیاط اداره وایسادم و بسته رو باز کردم .  شاکی بودم از اینکه مامور پست نتونسته بود آدرس خونه رو پیدا کنه و خودم امده بودم دنبال بسته کتابهایی که سفارش داده بود. منتظر بودم تا کتاب "دلگرمی ها" رو بردارم و بخونم. کتاب رو همین جوری باز کردم و رسیدم متن بالایی. انگاری یه حس خوشایند هجوم اورد به تنم.

حیف شد که در قطع جیبی بود. از کتابهای جیبی خوشم نمیاد. اما فکر کردم این یه مزیت می تونه باشه واسه اینکه همیشه همرام باشه و بخونمش.

تا نصف راه توی دستم بود و دلم می خواست بشینم یه جایی و شروع کنم به خوندنش.

 

جاناتان مرغ دریایی/ ریچارد باخ/ ترجمه : فاطمه محمدی/ انتشارات کاروان/ چاپ اول 1387.

وقتی نیچه گریست/ اروین یالوم/ ترجمه : دکتر سپیده حبیب/ انتشارات کاروان/ چاپ پنجم 1387.

دلگرمی ها / مجموعه گزین گویه ها (دو زبانه)/ گردآوری جین لو, مایکل ال.مین/ برگردان محسن فخری/ انتشارات کاروان/ چاپ دوم 1387

 

ترمه نوشت: غرغر ندارم که بیام تعریف کنم!!! دارم ها اونم دو سه تا ناب و دست اول اما حوصله تعریف کردن ندارم!!!! نمی دونم باید اسمش رو بزارم سکوت عاقلانه یا تنبلی نوشتن!!! خواهش یه بازی یه چیزی یه موضوعی پیدا کیند من بیام بحرفم!!! احساس می کنم وقتی پست های کم می زارم یه چیزیم شده!!! اما الان خودم هم نمی دونم چیزیم شده یا نه؟؟؟

ضمیمه : این روزها منتظرم. منتظر یه جواب. که نمی دونم کی میاد. دست خودم نیست بده که بخوای منتظر چیزی باشی که ندونی کی می خواد بیاد. فکر می کنم به خاطر همین یه مقداری کج خلق! آرام!! کم حرف یا بهتر بگم اصلن حرف نزنم توی خونه!!! و زود جوش بیارم شدم!!! دیگه صفتی نبود تا من به خودم بچسبونم!!!!!!!!

ضمیمه ۲ : خیلی دلم می خواد بیام در مورد "اژدر " بنویسم. نوشتم پابلیش هم کردم توی وب لاگ اما زود امدم و برداشتمش. بهم می گه ننویس یا الان ننویس. ولی... نمی دونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

اژدر خان

اژدر خان* وارد می شود.

* کلاه مخملیش رو برداشت و گذاشت بالاتر روی موهای فرفری و گوشه لبش خندید. تلنگری زد به آب صاف حوض و با یه یا علی از لب پاشویه بلند شد....

ترمه نوشته: اژدر ...؟ باید درست تعریفش کنم. زود و زود بر می گردم با اژدر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

در جستجوی نمو

این ماهی ه بود توی انیمیشن " در جستجوی نمو" (اگراسمش را اشتباه نکنم) حافظه اش یک دقیقه ای بود رو یادتون هست؟؟؟؟

خوبه گاهی اوقات حافظ بلند مدتت رو قفل کنی و بزاری ادم ها عرض اندام کنن و تا عرضشون تموم  شد زودی بپری دکمه delete رو بزنی و بری دنبال زندگی خودت.

لازم نیست اونها چیزی از قفل و حافظه کوتاه مدت و ... اینها بدونن.  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط ترمه   |