تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

از ناکجا آباد.

افتادن !!!! توی بهمن ماه یعنی با روشن شدن تلویزیون دوره کردن یه سری سرودهای انقلابی و شعارهای دسته جمعی که یه قسمت رو مرد ها می خوندن و یه قسمت رو زن ها!!!! احیانا اون موقع ها همون امام جمعه مذکور!!!! در چندین پستو قایم شده بوده استغفرالله من کی گفتم قایم شده بوده!!!! چرا حرف می زارین دهن مردم هان!!!!!!!!!!! و نمی تونسته که ایراد سخنرانی کنه که چرا پرچم تیم ورزشی ایران باید دست یه زن باشه و این یعنی خروج از دین وگرنه حتما می امد و ایرادی می نمومد که زنان محترمه بروید خونه تون چه معنی میده زن شعار بده!!! استغفرالله.

 

خوب ایشاالله از همین الان هم گوشمون پر بشه و چشمون هم پر بشه!!! از همین شعارها و دیدن تصاویر در رفتن شاه.

اما دریغ از خبری که بابا به خدا ماه هم انتخابات ریاست جمهوری در پیش داریم!!! تا چشم رو هم بزارین هم که بهمن تموم شده اون وقت  من نمنه!!!!

 

احساس می کنم توی این م م لکت همه کاری می کنن تا هوش و حواس ملت از مهم ترین کارشون پرت بشه.

آخه چه معنی میده رئیس م ج ل س بیاد بگه به خاطر یه سری مسایل ( حالا چه مسعله ای من که نمی دونم شما دونستی بیا به من هم بگو) !!!! طرح استیضاح فلان وزیر رو فعلن کنار می زارین. بازم خدایا شکرت که اون ماجرای دکتر جونمون!!! اره دیگه همون دکتر ک ر د ا ن ختم به خیر!!! شد وگرنه این عالیجناب هم همچنان بر اریکه قدرت خود تکیه زده بودند و به این مردم!!! خنده ای حواله می نمودند. شما بخونید همون خر کردن.

 

 از هفت هشت سال پیش تا الان بدون استثنا یه جنگی بوده!!! بدون فاصله ای بین جنگ ها و جنگ بین ا س ر ا ئ  ل و ف ل س ط ی ن هم که 60 ساله که در جریان هست. حالا چه غ ز ه چه ف ل س ط ی ن!!! اگر کارکرد پرزیدنت  و فلان وزیر هم درست نباشه توی این م م لکت گل و بلبل ما هم که تا بیان شلوارشون رو بکشن بالا دوباره باید درش بیارن چون می خوان بخوابن کی می تونه جلوی 14 میلیون آدمی که زیر خط ف ق ر هست رو بگیره و  فکر نکنم بقیه هم دسته کمی از اون 14 میلیون داشته باشن.

 

خلاصه کلوم : بابا به پیر به پیغمبر چیزی نمونده به انتخابات خودمون ها؟ نمی دونم پرزیدنت سابقمون هنوز داره استخاره می زنه یا نه و این پرزیدنت فعلی هم که داره با دادان س ه ا م   خ ج ا ل ت به چهار تا بدبخت و بیچاره خودشو واسه سری دوم میکشه بالا، کاشکی "شهروند امروز" تخته نشده بود چون اگر بود الان داغ ترین مجله بود توی پیش بردن افکار مردمی که فکرشون همه جا هست الا توی م م ل ک ت خودشون و دیدن س ی ا س ت ی نه چندان دور.

 

 

 

ضمیمه : دوستای عزیز گله گذاری حق شماست !!!! اما نیومدنم رو نزارید به حسابهای دیگه !!! اینترنت زغالی مجالی نمی دهد برای اعاده وجود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

دلم یه کاسه خیال راحت می خواد..امشب

دلم می خواد یه وقت اختصاص بدم به فکر کردن به عادت هایی که تغییر کردن و من اصلن نفهمیدم و صد البته که خیلی خیلی بهتر شدن اما همیشه با درد همراه هست.

 

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟!

قیصر امین پور

 

گاهی اوقات در خم و پیچ مشکلی، حرفی، حدیثی، سخنی، غیبتی، فریادی، خشمی و .... یهو مثل جن زده ها بر می گردم و به خودم نگاه می کنم و توی دلم خودم رو تحسین می کنم که نوع بر خوردم رو با اون موضوع عوض کردم اون هم وقتی که خواب بودم انگار.

خوشحال میشم. از اینکه می بینم که دوستای به ظاهر خاموشم آنچنان منو توی خودشون غرق کردن که وقتی به خودم میام و می بینم که تنهایی داره کم کم بهم رسوخ می کنه از جایی یکیشون میاد و بهم سرک میکشه و منو دوباره با خودش می بره.

شاید گفتن از همدم به ظاهر خاموشم به نوعی خودپسندی تعبیر بشه. اما کتاب خوندن و غرق شدن توی صفحه های کتاب ها رو یادم نمیاد که از کی شروع کردم اما الان می بینم که این دوستای کاغذی خیلی بیشتر از کاغذهای دسته و مرتب شده هستن.

غصه چند روزه ای  این بود که نمی تونم همه کتابها را با خودم هر جا که می خوام برم ببرم اما یهو وسط یه چیزی حرفی، بحثی، فریادی، سخنی، سختی و .... یهو یه جمله از کتابی یادم میاد که هزاران هزار بار از ریختن آبی روی آتش خوش تر است.

 

از هر کتابی حتی یه نکته هم که قرض بگیری یعنی دنیایی کتاب که هنوز می تونم توی ذهنم دستم رو بکشم روی ردیف کتابهام.

 

 

نکته ای در مورد پست قبل: در پست قبل کسی رو متهم نکردم و انگشتی رو به طرف کسی دراز نکردم فقط ظاهر هایی رو آوردم روی کاغذ. ظاهر آدم ها رو.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

از "محبت" تا شبکه چی؟

این روزهام پر میشه با کامپیوترم و نگاه کردن به تلویزیون و خواب!!! به خاطر خراب شدن چندین هفته ای این دایل آپ کانکشن مسخره بعد از چند بار قطع و وصل شدن بی خیال میشم و میرم پای تلویزیون. البته نه تی وی خودمون با برنامه های بسیار فرهنگیش. یه شبکه هست با اسم "محبت" یه شبکه فارسی زبان مسیحی. خوب من نمی دونم کدوم دسته از مسیحی ها هستن و برام مهم نیست اما توی توقف چند دقیقه ای روی این شبکه هم به وجد میام و هم تاسف می خورم.

به صورت خیلی زیبایی یه شعر با یه گروه موسیقی و تمام ابزارشون توی صفحه تلویزیون هستن و یه ترانه زیبا می خونن در مورد منجی خودشون حضرت مسیح.

به مسئله دین و ایمان اونها کاری ندارم اما بین تموم این قبیل شبکه ها که واسه تشویق مردم و آشنایی بیشتر و درک مفهومی دین به کار برده میشه این شبکه رو دوست دارم. با اسمش کیفور میشم. "محبت"

و اینکه چقدر جالب یه ترانه رو می خونن و ادم هایی که همه جوره هستن و میان در مورد نکته های ریز کتاب مقدسشون هم چه شیرین صحبت می کنن نمی خوام پیاز داغ تعریف رو زیاد کنم اما واسه من دیدن یه خانوم مرتب شیک خیلی جذاب تر از یه خانوم هست که تنها چشاش از پس چادر ضخیمش معلومه و داره زیر چادرش در خم و پیچ خش خش چادرش یه مسئله محرمانه (!!!!) رو توی کلاس واسه دخترها درس میده!!!

حالا اون مسئله محرمانه چیه؟ هیچی کتاب بینش دستشه داره درس میده.

 

یه بار سال سوم هنرستان سر درس بینش معلمه گفت که وقتی یه زن میره خرید نباید به مرد فروشنده نگاه کنه.

از کلاس 25 نفره ما فقط دو نفر این موضوع رو قبول داشتن.

من الان میرم توی یه فروشگاه سرم رو میگیرم سمت پفک و میگم لطفن به من فلان چیز رو بدین!!!!

توی خیابون که میرین!!!! سرتون به حدی پایین باشه که چونه تون داشته باشه سینه تون رو از فشارش سوراخ کنه البته من تضمین نمی کنم که یهو توی بغل یه برادر اسلامی نرین!!! از من گفتن بود.

 

حالا از بین شبکه هایی که برای احیای درست قوانین دینمون هست چند بار رد شدم؟ فکر نکنم تا حالا رد نشده باشم این از بی دین و ایمون بودن من نیست از ضعف برنامه هست که همیشه یه "آ خ و ن د" با یه عالمه ریش ( اصل ریش نیست ریشه است!!!!!) ( حالا یه کم مرتب تر از زیر چششون در امده تا روی نافشون) و از یه جمله ای که گفته میشه شامل 10 تا کلمه هست 6 تاش عربی هست. من که لغت نامه عربی زیر بغلم نیست یعنی ما توی فارسی عبارت معادلش رو نداریم که بیایم از کلمه عربیش استفاده نکنیم.

اونم بیشتر مواقع تنها و یه صحبت تک نفره و بی مخاطب. حالا طرحی صحنه و لباس و نور پردازی رو خودتون تصور کنین.

 

همیشه به ما گناه رو معرفی کردن نه شیرینی و حلاوت صحبت با خدایی که در این نزدیکی ست. اگر غیبت کنی چی میشه و موهات بیرون باشه و نگاه کنی و ..... هیچی فردا که مردی تو جهنمی. اما تا حالا از زبون یکی از همین علما و بزرگان دینمون به اصطلاح!!! شنیدیم که میشه توی دلت بدون هیچ تشریفاتی دو کلمه با خدات درد و دل کنی توی هر مجلسی و توی هر لباسی و .... و هر وقتی که عشقت کشید.

 

غضنفر میره جبهه بعد از پنج شش ماه بر میگرده میبینه باباش و داداش ها همه ریش گذاشتن تا زیر نافشون!!!

- میگه چی شده؟ ننه مرده؟

- میگن : نه.

- میگه : آقابزرگ و ننه بزرگ ها مردن؟

- میگن : نه.

- میگه : خوب چی شده؟ جونم امد بالا یکی بگه ؟

- باباش میگه: میمردی میری جبهه ریش تراش رو با خودت نمی بردی؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

درس.مشق.نمره.ریاضی.....

همیشه یه ترس گنگ از ریاضی داشتم که تازه وقتی رفتم دانشگاه حلش کردم! همیشه توی هر درسی بیست بودم با یه عالمه دنگ و فنگ ریاضی رو می شدم 17 یا کمتر.

همیشه هم توی گوشم این بود که وای جوجو ریاضیش خوبه نه اینکه من و جوجو پشت سر هم بودیم میدون مقایسه باز بود. تا آخرش که رفتم دانشگاه ازاد و بعد از گرفتن چارت درسی ام متوجه شدم که جل الخالق 6 تا ریاضی باید پاس کنم. اونم از هر نوعی!!!

همون وقت که سو چارت رو دید گفت وای پدر من در امد باید به تو ریاضی حالی کنم. خیلی برام سخت بود شنیدن این حرف هنوز کلاسام شروع نشده بود با خودم تصمیم گرفتم که واسه یاد گرفتن ریاضی منت هیچ بنی بشری رو نکشم.

ترم اول ریاضی پیش رو 15.5 شدم. بعدش ریاضی عمومی سه واحدی رو گرفتم 17 بعدش ریاضی کاربردی که یه خانومه استاد بود که خیلی خیلی سخت گیر بود از این ها که شر و شیطون ترین پسر کلاس هم خفه خون می گرفت. این ریاضی رو هم شدم 15.25 ماکس کلاسمون 15.5 بود به گمونم. یه امار هم داشتم که همزمان توی یه ساعت دو تا امتحان داشتم هم آمار دو واحدی هم یه برنامه نویسی 3 واحدی اول برنامه نویسی رو گرفتم و جواب دادم و خلاص بعدش برگه آمار رو گرفتم و خودم می دونستم که نمی افتم و 12 رو می گرفتم. استاد آمار یکی از این ادم ها بود که از کنار جبهه رد شده بود و بعدش رفته بود با استفاده از جبهه یه فوق لیسانس زرشک گرفته بود و شده بود استاد ما. آمار رو افتادم!!! البته حقم داشتم چهار پنج ساعت سر جلسه بودن و اولش بشین برنامه نویسی جواب بده بعد هم امار و احتمالات!!! بعد هم ژاس کردن با این استاد.

ریاضی بعدی تخصصی بود با یه استاد خیلی مهربون شدم 14.

آخرین ریاضیم رو هم شدم 19 که اینم تخصصی بود.

توی ریاضی خوندن فقط یکی دو بار از سو خواستم که انتگرال رو درست بهم یاد بده. اخرش سو گفت تو این قدر انتگرالت خوب شده که فکر نمی کردم!!!

 

الان می دونم که ریاضیات ترس نداشت منم ضعبف نبودم. بدی مسیله این بود که همیشه من باید عینا نمره هام کپی نمره های جوجو می بود که سه سال از من بزرگتر بود البته ته تغاری بودن مصیبت هم داره!!!!

 

حفظی هام  عالی بود. عاشق تاریخ بودم. تاریخ معاصری که باید توی دبیرستان پاس می کردم رو شدم 20 روی برگه. ادبیاتم هم همیشه عالی بود اما تنفری زیادی دارم از شعر حفظ کردن و معنی حفظ کردن با اینکه عاشق درس ادبیانم توی دانشگاه شدم 12.

 

از علوم هم بدم میومد. درس مزخرفی بود.

از جغرافی متنفر بودم با اینکه حفظی بود اما آخر آخرش می شدم 17 یا 16.

 

هیچ وقت نفهمیدم خوندن قرآن با صوت واسه کسی که توی عمرش با صوت نخونده چه جوری می تونه محقق بشه. این آخری توی دانشگاه ازاد از صدقه سر یکی از خانوم های مدرس قرآن که باید آموزش قران رو پاس می کردم به کل ناامید شدم از خوندنش آخه من از عربی متنفرم هیچ وقت نتونستم یه جمله رو هم به عربی بسازم اون وقت ....

 

یه معلم فیزیک داشتم اول دبیرستان یه سری از پنجره زل می زد به بیرون بعد می رفت تو فکر!!! بعد از نیم ساعت یادش می امد که باید درس بده خودش هم نمی فهمید که داره چی یاد می ده و من باز با دیدن اسم فیزیک یاد معلم خواب الود کلاس اول دبیرستان می افتم.

 

یه معلم بینش هم داشتیم که اگر توی نوشتن یه کلمه رو جا می انداختی نمره کم می کرد اما خانوم خیلی خوبی بود. توی دانشگاه هم یه استاد مرد داشتیم واسه پاس کردن همین بینش و این ها که من سر کلاسش یا داشتم تکالیف کانون زبانم رو می نوشتم با خواب بودم یکی دو باری هم غایب کردم و یه با بچه ها می حرفیدیم که همه جمعیت کلاس ما هم 10 یا 12 نفر بیشتر نبود و کلن همه رو می دید!!!! اما آخرش یه امتحان تستی عالی گرفت که یه تحقیق هم پشت بندش کردیم و شدم 20.

تنها بیست دانشگاهم همین بود!!!!

توی  دانشگاه برنامه نویسیم بهتر از همه درس هام بود و از همه درصدهام برای دروس تخصصی کنکورم هم برنامه نویسی رو بیشتر از همه زده بود.

به زبان هم علاقه زیادی دارم. سر یکی از جلسه ها ی امتحان زبان یکی از بچه ها از روی برگه من کپی زد!!! یه نمره از من کمتر شد!!!!

زبان عمومی رو هم با گرفتن 16 شدم ماکسیمم کلاس. این قده این استاده با من لج بود که حد نداشت و این قده امتحانش سخت بود که تقریبا نصف کلاس افتادن!!!

خدا رحم کنه. این ترم که دوباره دارم می رم دانشگاه ۱۸ واحد ناقابل دارم که ۱۴ تاش تخصصی هست. بعلاوه دو سه فقره ریاضی کمیاب!!!! عنایت بفرمایید از هم اکنون نیازمند دعاهایتان هستم. از ما گفتن بود از شما هم دعاهای سبزتان را ارزومندیم.

با تشکر از شما انجمن حمایت از دانشجویان درس خوان.

راستی نگفتم که از نیمه بهمن حدودا می رم مشهد. ثبت نام کردم و خوابگاه رو هم گرفتم. حساب کن من باید برم خوابگاه نشین بشم!!!! بدون کامپیوترم و دور از اتاقم!!!! البته آقای پدر قول های مساعدی در جهت خرید یک عدد لپ تاب بفرموده اند اما می دونم که الان نمی تونه بخره و تو فکرم که واسه ترم آینده بخرم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

شوخی با مرگ.

*یه چیزی کم دارم.

نمی دونم گمش کردم یا اصلن نداشتمش.

اما با تموم وجودم احساس می کم که بهش نیاز دارم.

اگر داشتمش نمی دونم دوباره توی کوچه و پس کوچه کگمش کردم اگر هم نداشتمش زیر بار کدوم لجبازی بچه گانه الان دیگه ندارمش.

 

 

 شوخی با مرگ!!!! بعد از خوندن وب لاگ بلاگ می (شوخی با مرگ)

 

مرگ.

 

اگر من الان بمیرم. آقای پدر ناراحت میشه و میگه دختر کوچیکه مرد. خانوم مامان چون همیشه براش مهم تر بوده اطرافیان بعد از مرگ چه طور براش عذاداری می کنن یه کوچولو ناراحت میشه و چون همیشه توی بعضی از مراسم ها خودش حلوا و از این ها درست می کنه خودش رو با درست کردن حلوای مرگم سر گرم می کنه. جوجو آدم احساساتی هست احتمالا گریه می کنه. آبجی بزرگه عصبانی میشه چون شاید نتونه به خاطر مرگم عید برسه به مسافرت قشم یه خورده بد و بیراه بگه که الان هم وقت مردن بود اما ته دلش خوشحال میشه که دیگه سوغاتی نیاز نیست برام بیاره. شوهر آبجی بزرگه هم لباس مشکی می پوشه و مثل همیشه ساکت میشینه یه جایی. سو هم هی بگی نگی یه نمه احساساتی هست و شاید یه خورده گریه کنه. شوهر سو هم توی اجرای مراسم یکی از دست اندر کاران اصلی میشه.

از فک و فامیل هم حتما زن عمو فرح توی مجلس از پسر بزرگه و زن و زندگیش و تا جوراب های دختر آخری که تازه رفته دانشگاه ازاد و دبدبه مهندس شدن داره تعریف می کنه تا باد لاستیک ماشین پسرش که از خارج فرستادن!!!

یه مقداری از فک و فامیل ها هم که باید از این ور و اون ور بیان نق می زنن که از کار و زندگی افتادن!!! شیلا (دختر عموم) هم ناراحت میشه و گریه می کنه.

دو تا عمه هم تاسف می خورن و یه خورده فکر می کنن که من کدومشون بودم.( آخه منو همیشه با آبجی بزرگه اشتباه می گرین) دایی ام هم حتما میاد و شرکت می کنه. زن داییم حتما برام گریه می کنه چون هم احساساتی هست هم من زیاد می رفتم خونشون.

دخترهای فک و فامیل هم به خاطر اینکه یکی از کورس رقابت خواستگاری و ازدواج و .... کم شده خوشحال میشن.

چند تا از فامیل ها رو هم من اصلن نمیشناسم  به خاطر آقای پدر و خانوم مامان میان.

 چون خاک مرده سرده خیلی زود یه روز آبجی بزرگه میاد خونه ما تا به قول خودش آت و آشغال های منو بریزه دور. کلهم جزوه ها و دفترام رو می ریزه دور. کتابهایی رو هم یه خورده نامرتب هستن هم میریزه دور. با کامپیوترم ور نمیره چون پسورد داره. اتاق رو جارو می کنه و من تموم میشم.

آرشیو مجله موفقیت و شهروند امروز رو هم میریزه دور و یه مقداریشون هم می زاره تا باهاشون شیشه و .... را تمیز کنه!!!!

 چون کسی از رمز و پسورد وب لاگم و اصلن از نام و نشونی وب لاگم خبر نداره وب لاگم هم واسه خودش خاک می خوره.

از دوستام هم چون کسی با دوستام آشنا نیست متهم به بی وفایی میشم و از حافظه گوشیشون پاک میشم.

یکم و سوم رو با هم میگیرن. هفتم رو هم نزدیک ترین جمعه یا عصر پنجشنبه توی یه مسجدی میگیرن و تموم میشه تا چهلم. چهلم رو هم توی یه مسجد میگیرن و خانوم مامان سعی در این می کنه که همه لباس مشکی هاشون رو در بیارن. چهار ماه و ده روز رو هم توی یه مسجد میشه سرو تهش رو هم آورد.

  احتمالا مادر شوهر سو که خیلی با خانوم مامان خوبه میاد لباس مشکی های خانوم مامان و اقای پدر رو در بیاره. د یگه سالگرد هم قدیمی شده فکر نکنم بگیرن شاید هم گرفتن اون وقت هم چند تا فک و فامیل از سر رفع تکلیف میان و زن عمو فرح میاد و یه خورده از تعریف هاش رو مییکنه و حضور غیاب فک و فامیل می کنن که کی امده و کی نیومده و کی دیر امده و کی زود رفته.

 

 

 

 

 

چون وقتی بمیریم واسه همه تره خرد می کنن الا واسه مرده فکر نکنم توفیری داشته باشه که بگم دو سه تا از کتابای محبوبم رو باهام چال کنن تا احساس تنهایی نکنم.

 

البته عمو و خاله هم به وفور یافت می شود اما شاید بیشترین تغییر در اونها عوض شدن رنگ لباساشون باشه. آخه ته تغاری های خونه همیشه ته تغاری موندن و توی این دو سه ساله که من همیشه توی مهمونی ها غایبی خوردم هم کم کم محو شدم و هم کسی منو یادش نمیاد!!!!

 

 

واسه این همه ابراز احساسات همه اشکم در امد.

 

هر کی خواست بازی کنه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

غار تنهایی من!!!!

بغل کردن

 

دلم غصه می خواد. غصه افتادن دندون شیری لق شده.

دلم کارتون می خواد. تام و جری های تکراری یا پلنگ صورتی.

 

**

 اگر من و تو با هم توی یه مسابقه شرکت کنیم و هر دومون رد بشیم هیچ اتفاق خاصی نمی افته.

اما اگر من قبول بشم و تو رد بشی. اون وقت تو سرت رو می چرخونی یه طرف دیگه و دماغت رو می گیری و می گی پیف پیف !!! من از همون اولش هم نمی خواستم بیام شرکت کنم.

اما اگر تو قبول بشی و من رد بشم  تو شاخ غول رو شکوندی و لایق بودی و زحمت کشیدی و باید قبول می شدی.

می بینی با یه امتحان آدم ها چقدر می تونن رنگ عوض کنن.

خوشحالم که من "ترمه" هستم. یه پارچه .

**

 داشتم تلویزیون نگاه می کردم می رفت از بچه ها می پرسید که دوست دارید بازیگر بشید؟ بعد می رفت از باباهای همون بچه ها می یرسید که دوست دارید بچه تون بازیگر بشه؟

من دوست ندارم بازیگر بشم. باید توی هر قالبی و نقشی بری. من دوست ندارم توی هر قالب و نقشی برم.

**

خسته ام از بس این چند روزه حرف های چرت و پرت و دروغ شنیدم.

از ادم های اطرافم و از تموم ادمک های کوچولوی توی تلویزیون.

**

خیلی بده وقتی حنای آدم های اطرافت دیگه برات رنگی نداره.

به دروغ محض بودنشون اعتقاد داری، خودشون هم می دونن اما باز هم می خوان نقش دایه مهربون تر از مادر رو بازی کنن.

**

نمی دونم چرا یادم میره که دوای این جوری شدن هام برداشتن یه کتاب هست و غرق شدن توش.

دلم واسه "کیمیاگر" و "سه کتاب" تنگ شده. سه چهار ماه هست که رفتن امانت و هنوز بر نگشتن.

**

 چند وقت پیش اسم اتاقم رو گذاشتم "غار تنهایی" . دل کندن از این اتاق برام سخته. اما دلم می خواد برم یعنی باید برم.

**

این روزها خوابیدن هم دردی رو دوا نمی کنه.

 

****بقچه کتاب  هم آپ شد****

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

کلاف سر درگم زندگی.

امیدوارم هیچ وقت نخوای ساعت دو نصفه شب گوش بدی به یه اهنگی که خیلی بهت می چسبه با صدای بلند و برای هزارمین بار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

فضولی تا چه حد؟؟؟

* امروز رفته بودم از مدارکم کپی بگیرم یه مرد دیگه هم امد توی مغازه تا کپی بگیره. دیدم این اقاهه چهار چشمی زل زده به مدارک من !!! منم روی مدارکم عکسم بود این قده هم من از این کار بدم میاد هیمن که زل بزنن به کاغذهای ادم های دیگه و ... و در ضمن عکسم هم مال دوران مدرسه بود و خیلی هم من از اون عکسه بدم میومد!!!!

هی من برگه ام رو برعکس می کردم اما مگه این بشر از رو می رفت!!!!

 

**یه روز دیگه من و دوستم ادیدا توی تاکسی بودیم داشتیم در مورد اسم شرکتمون!!! صحبت می کردیم و آدیدا اسم هایی رو که انتخاب کرده بود رو می گفت تا من بنویسم توی تقویمی که توی کیفمی می زاشتم. یه خانومه نشسته بود کنار من  زل زده بود به تقویم من. منم هر چی می کردم نمی تونستم هم یه طوری بنویسم که کج و معوج نشه چون تو تاکسی بودم  و تکون خوردن زیاد و هم این خانومه نبینه اصلن شاید من داشتم راز یه قتلی رو که انجام داده بودم می نوشتم این خانومه باید این جوری زل می زد به دفترچه من !!! منم گفتم آدیدا صبر کن بعدا بهم بگو این جا نمیشه بنویسم همه زل زدن به تقویمم!!!! یا یه چیزی تو همین مایه ها اما باز خانومه به روی خودش نیاورد و ما هم به مقصد رسیدیم و پیاده شدیم.

  

***من وقتی می رفتم دانشگاه از این کیف های چرمی مستطیل شکل دستی !!! (خوب توصیف کردم) استفاده می کردم. من هر وقت توی سرویس دانشگاه در کیفم رو باز می کردم هر کی نشسته بود کنار دستم چهار چشمی می رفت تو کیف من!!!! می خواست چی پیدا کنه خدا می دونه!!! نمی دونم کیفم غیر معمولی بود یا سر مرده ای توی کیفم بود!!!! من که نفهیمدم!!!!!!!!!

 

****چرا مردم این جوری هستن. توی بانک داری فیش پول رو پر می کنی طرف (چه مرد چه زن) یه جوری زل می زنه به برگه ات!!!!! من واقعه نمی دونم فیش پول چرا؟؟؟؟؟ شاید من زیادی حساسم!!! اما این چه مرضی هست که بخوایم توی فیش هم فضولی کنیم محشره به خدا.

 

 ؟؟؟همه ادم ها می تونن سنگینی نگاه دیگران را روی خودشون حس کنن. حالا یه نگاه بد، حریص، چشم چرون، فضول و .... هر نگاهی با هر اسمی. از کتاب  "کافه پیانو" فقط از اون قسمتی خوشم امد که نویسنده نوشته که زن ها سه تا چشم دارن. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

دلگرمی ها

من بزرگتر از هر آنچه هستم که بر سرم می آید.

همگی این رویدادها، غم ها ، ناملایمات و رنج ها پشت در است؛

من در خانه ام و کلید با من است.

                                                                          چارلز اف. لومیز، نویسنده (1859-1928)

 

 

مجموعه گزین گویه های دلگرمی ها

تعالی بخشیده به اندیشه ها در لحضات کاستی

 

 دو زبانه (انگلیسی و فارسی)/گرداوری: جین لو، مایکل ال مین/ برگردان: محسن فخری/ انتشارات: کاروان/چاپ دوم 1387/ قیمت : 1500 تومان.

 

نوشته پشت جلد کتاب :  

آدم ها، گاهی دلشان می خواهد از اظطراب و کارهای که بر عهده شان است فرار کنند، خصوصا وقتی مشکلات و دردسرها آنقدر خسته کننده می شود که زندگی روزمره را تحت الشعاع قرار می دهد. باید با مشکلاتی دست و پنجه نرم کنند که وقتشان را می گیرد و نیرویشان را، چه جسمی و چه روحی، هدر می دهد. گاهی طوری می شود که انگار تنها تر از همه اند و می ترسند.

همه ما احتیاج به تشویق ها و دلگرمی هایی داریم تا به تحریک وادارمان کند. سخنانی که در این کتاب گردآمده، طوری انتخاب شده که در مسیر زندگیمان به ما انگیزه بدهد و دلگرم مان کند و هر روزی که در زندگی پر مشغله مان احتیاج به حمایت داشتیم به کمکمان بیاید....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط   | 

شیرینی می دهیم!!!!!

شیرینی قبولی!!!!

یکشنبه رفتم خیاطی تا مانتوم رو از خیاط بگیرم. هنوز تمومش نکرده بود نشستم تا تمومش کنه و سرگرم حرف شدم باحاش.

گفت چی کار می کنی؟

گفتم: جمعه امتحان دانشگاه آزاد دادم. آخر دی علمی کاربردی دارم و منتظرم تا جواب یکیش هم بیاد.

وقتی داشتم بر می گشتم خونه با خودم گفتم ان مانتو رو نمی پوشم می زارم واسه دانشگاه!!! (آخه به خودم قول داده بودم که حتما ترم بهمن برم دانشگاه) شب بعد از دیدن فیلم شبکه جٍم، بت ذهنی جنگ ستیز و مملو از خشونت حاصل از دیدن فیلم "آسمان و زمین" کامپیوترم رو روشن کردم و وصل شدم اینترنت، یهویی افتاد تو دلم تا یه سری برم سایت سنجش ببینم نتایجم امده یا نه!!!!

من که کف دستم رو بو نکرده بودم که نتایج امده!!!! تا دیدم امده اینترنت قطع شد!!!!

یه نیم ساعتی الاف وصل شدن بودم، تا وصل می شد قطع می شد. بعد از اینکه من یه عالمه التماس این اینترنت و قول به تمام امامزاده های اطراف و دور و نزدیک و خارجه و داخله دادم تونستم وصل بشم و دیدم که :

بعله من از حالت یک عدد ترمه فوق دیپلمی رفتیم به سوی یک عدد ترمه لیسانسی.

با لیسانس به کسی فحش نمی دن!!! خوب این که خوبه آخه با فوق دیپلم باید یه چیزی هم دستی بدی تا بهت فحش بدن!!!

اینم شیرینی قبولی!!!

با تشکر از خانواده محترم رجبی و دست اندرکاران!!!

یادم رفت بگم کجا؟؟؟ مشهد.

خلاصه کلام : اون نیم ساعت وصل شدن به اینترنت قد سه ساعت طول کشید این یه طرف. شوق قبول شدن و اینکه نمی شد یه جیغ بفش خوشکل بکشم یه طرف (آخه ساعت یک نیمه شب همه خواب بودن!!!). شوق اینکه مشهد قبول شدم یه طرف (این به خاطر یه چیزی بود که بین منو امام رضا توی تابستون 86 رخ داده بود!!!!) یه طرف. نمی تونستم به کسی هم بگم بازم چون همه خواب بودن یه طرف. درست سر ساعت 5 خوابم برد و ساعت 11 بیدار شدم. هیچکی خونه نبود اول زنگ زدم به آقای پدر!!! بعد جوجو (برادرم که تهران داره دلس می خونه سر کلاس بود نشد بگم.) بعد به بهترین دوستم شیوا. بعد به اداره سو و بعد به خونه آبجی بزرگه. آخر سر هم خانوم مامان چون در دسترس نبود. دلم واسه اون لحظه ای که دیدم قبول شدم تنگ نمیشه چون این اتفاق ها بازم باید بیفته.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

 

این هم انار یلدا

دیوان حافظ. ۱۷۳. ....

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

                                           حالتی رفت که محراب بفریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

                                         کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

                                         موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

                                        شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

                                       حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

                                      دلبر ماست که با حسن خدادا آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

                                      ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد 

 

* یلداتون مبارک. این هم انارش.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط ترمه   |