تابه حال "بازار جمعه کتاب " رو نشندیده بودم تاامروز که رفتم و دیدم. اولش که اوج دپرسی بود یه عالمه کتاب رو مثل یه عالمه وسیله بی مصرف همین جوری بدون هیچ نظم و ترتیبی ریخته بودن روی سر هم. یه خورده موج دپرسی منو گرفت اما اگر با کسایی باشی که طرز فکرش و سبک و سیاق خوندن کتاب یا هر چند یه خورده علاقه به کتاب خوندن داشته باشه میشه یه جورایی خودت رو راضی نگه داری و چرخی بزنی و کتابهایی رو که دوست داری پیدا کنی و بخری.
قبل از امدنم به مشهد کتابهای " محمد (ص) پیغمبری که از نو باید شناخت" و "هزارن خورشید تابان" رو خوندم با خوندن کتاب " محمد (ص) پیغمبری که از نو باید شناخت" خیلی حال کردم. شاید چون نثر و سبک و سیاق کتابهای دیگه ای که توی زمینه حضرت محمد و دینی بود با ادبیاتی آمیخته شده که من هیچ وقت شوق خوندن اون کتاب بیشتر از تحمل لغات سنگینش نمیشه اما با ترجمه بسیار خوب " ذبیح اله منصوری" یه چیز دیگه بود خوندن کتاب.
و هزاران خورشید تابان هم یه جورایی از نظر من کپی کتاب بادبادک باز بود. فقط قسمت های روایت دو زن داستان بود که تفاوتی رو بین دو کتاب می انگاشت.
از اینجا هم " پیامبری از کنار خانه ما رد شد" رو خریدم و "من قاتل پسرتان هستم" و یه کتاب از آنتونی رابینز که هنوز نصفه نیمه خوندمش امروز هم که "شازده کوچولو" ترجمه احمد شاملو رو خریدم با "ناطور دشت " . هر دو تا کتاب امروز نو بودن اما تخفیف داشتن منم که رفته بودم کتابهای درسی خودم ر و که گیرم نمیاد رو پیدا کنم که دست خالی برگشتم.
این ترم درس "تاریخ تحلیلی اسلام " رو دارم که یه آ خ و ن د ه استادمون هست. حالا دقیقا موضوع این درس هم بر می گرده به زندگی حضرت محمد (ص) و منم که دو سه هفته پیش یه کتاب جامع ازش خوندم هی سر کلاس این خون ما جوش می آورد و هی جوش می آورد و هی من سرش رو برمی داشتم تا سر نره!!!! تاریخ چیزی هست که همیشه تحریف که نه اما چیزهایی رو یه مقداری بیشتر برامون پر ملات تر تعریف کردن یا برعکس پس بی طرافانه تر بهتره تا یکی مثل من مخش سر کلاس از این همه اختلاف هنگ نکنه!!!!!
حوصله ام نمیشه از دانشگاه و ... بگم ما از یک عدد سه کاری عظیم پرده بر می دارم!!!!
تا آخرین لحظه بر جای خود ایستادم و مقاومت کردم اما منو کشون کشون از دردانشگاه بیرون بردن!!!!! و کلاس رو الکی و بی خودی و بدون هیچ دلیلی تعطیل کردن!! اونم کلاس با کی با مدیر گروهمون.
و بعدش ۵ عدد انسان بسیار بسیار نامرد دویده و دویده بودن رفته بودن سر کلاس و کلاس رو تشکیل داده بودن !!!! خدا به خیر کنه هفته آینده که مدیر گروه محترم بیاد سر کلاس و امیدوارم که آشی خوب بپزد.
روز بعد هم که خبرهای ذکر شده در کلاس طنین افکند!!!!! قرار شد برن اون چهار تاخاطی که از اون ۵ نفر خاطی شناسایی شده بودن پیدا کنن و به دار بیاویزند!!!!! درست جلوی تخته کلاس!!!!
بعد هم تنبل های کلاسمون تصمیم گرفتن که هنوز عرق آمدنشون به دانشگاه خشک نشده !!!! نامه بنویسن و همه امضا کنن و استاد رو عوض کنن. خدایا ببین من با چه خنگ هایی هم کلاسی هستم!!!!
و منم همون جا اعلام کردم که نچ امضا نمی کنم چوناز استاده خوشم میاد!!!!! البته این هم ماجرا داره و اینکه دستم شکست از بس تایپیدم.
من مغرور تر از اين حرفهام
اما دلم غميگن است از آدم ها اما نه ادم ها ي خوابگاه و خانه و ....
دلم غميگن است
شايد چون تنهايي شتك مي زند بر من.
تنهايي؛ تنهايي تنها دارايي آدم ها
حس می کنم یه کلاه پشمی که تونسه چشمام و گوشام رو بپوشونه رو کشیده ام روی سرم. بی خبر بی خبرم از تلویزیون و خبر و " ص د ا ی ا م ری ک ا " و "ن و ر ی ز ا د ه " و از اون همه مهمتر دسته گل ها و نوبرانه های پرزیدنتمون!!!! این نوبرانه های محمو د آی شیرین هست آی شیرین هست .... فقط هفته قبل امدم جومونگ نگاه کنم دیدم که وای خدایا چی شده بلاخره یه ماهواره از این جا پرید رفت توی اسمونها سرگردون بشه و چه قدر خز که رفته صدای محمو د رو توی اسمون پخش کرده!!!! بدبخت ستاره ها و جو و اسمون و ....
این کارتون سفرهای گالیور بود میذاشت ها!! همون آدم کوچولویی که میگفت " من می دونم ...." آره دقیقا این دوست من که هم اتاقی هستیم کپی همین شخصیت هست!!! من سرم رو نزارم به بیابون برم به خانواده ام لطف کرده ام وگرنه باید بیان توی بیابونهای آریزونا دونبالم بگردن. از صبح تا شب جلوی چشم من داره گریه می کنه د یگه چهار روز دیگه من زدم خودم رو به دار آویختم !!!!بدونین که داشتم از آفسردگی می میمردم آی من اعصابم خورد میشه که نگو یه چیزی تو مایه های بلند شم برم همون بیابون آریزونا!!!!!!!!!! بعدشم تا یه چیزی میشه " من می دونم ما میمیرم " " من می دونم و.....". چند روز پیش رفتیم بیرن یه ایستگاه دیر پیاده شدیم این شروع کرد به " من می دونستم " و " من می دونم ما میمیریم " و " من می دونم ما گم شدیم و وای خدای بزرگ به من یه عالمه صبر و تحمل بده
دقیقا روی مخ من رد میشه این بشر با چکمه!!!!!!!!!!!
برای اولین بار توی زندگیم برنج درست کردم!!! از کسی هم کمک نگرفتم!!! تازه دل هم زدم به دریا واسه دو روز درست کردم!!! سلف دانشگاهمون هنوز راه نیفتاده!!!
در خوابگاه اصلن خوش نمی گذرد!!!!! قدری دپرسم بی نهایت خسته و بی نهایت بی نهایت احتیاج به مکانی ساکت برای قدری ارامش روان.
یک ...دو.....سه.....آزمایش می کنیم....یک ....دو ......سه.......
این جا مشهد است شما با همون صدای اینجا ایران است بخونید!!!!
**** اتاقمون ۵ نفره هست. من تخت پایینم و بعد از یه عالمه کوله کشی انواع ساک ها در تمامی طبقات خوابگاه بلاخره مستقر شدیم و امروز طی یک عدد رونمایی از دانشگاه و شناخت مدیر گروه محترم!!! توجیه هم شدیم.
خدایش قیافه این مدیر گروهمون در مقابل جذبه نگاه اون قبلیه یه چیزی هست تو مایه های دی کاپریو و غول دو سر!!!! البته من از همین جا ارادات خود را به مدیر گروه قبلی اعلام می دارم ها!!!! ولی خوب دیگه حالا که خرمون از پل گذشته بزار بره و بگذره!!!
مدیر گروهدوره کاردانی یه چیزی بود تو مایه های چی بگم. با نگاهش من میخکوب می شدم!!!!!!!!!!!! من بهش می گفتم "عظمت" من جرات نمی کردم جلوش نفس بکشم!!!!
الان یه عالمه کٍل بلند شد فکر کنم داماد رو از حموم بیرون آوردن!!!!!!!!!!!!!!!!
خوابگاست دیگه.البته دلتون قیلی ویلی نره که وای چه حالی میده فکر این رو بکنید که نصف شبی خواب خوابی یهو یه اتاق می زنن و می رقصن درسته من فقط یه شب اینجا خوابیدم اما از همین الان قد یه آدمی که ۵۰ سال توی خوابگاه زندگی کرده تجربه دارم!!!! این خیلی مهمه.آهان
همه خوابگاه سلام می رسونن.
مشهد ۱۲/۱۱/۸۷
گاهی اوقات دلبستگی آدم ها به جاهایی هم غیر قابل باور هست و هم غیر قابل قبول!!! تعلق خاطر یا نفرتی که می تونه همیشه شما رو بکشونه به جاهایی. اتاقم (یعنی اتاق سابقم) از دو سال پیش که امدیم توی این خونه طبقه بالا بود یه سوئیت که کپی طبقه پایین بود با همه وسایل. اتاقم یه پنجره داشت. یه کمد دیواری دو تا میز تحریر و یه تخت خواب و دو تا کتابخونه سر هم بندی شده آهنی ( خوب توصیف کردم؟؟!!!).
پنجره اتاقم رو به خیابون بود. باید خودت رو پیچ می کردی به دیوار و خودت رو می کشیدی بالا تا بتونی شب ها سکوت کوچه رو ببینی. سوسوی چراغ هایی که همیشه معما شد که چرا روشن هستن رو ببینی. و درختهای بیدی که یه ردیف بلند بودن نه انتهاشون و نه ابتداشون از توی قاب پنجره اتاقم پیدا بود.
بطور کامل نقل مکان کردم امدم پایین اما اتاقم با اینکه دکورش عوض شده و خلاصه.... جذابیتی نداره با خودم می گم شاید چون پنجشنبه می خوام برم شوق و ذوق وارد شدن به محیط بزرگتری مانع از دیدن تنوع اتاقم میشه اما احساس عدم تعلقی به اتاقی دارم که الان توش ساکنم و عدم تعلق زیادی به اتاقی که الان توش فقط فرشی پهن هست با چند تا نوار کاست.
من اگه نباشم!!!
کی واسه همیشه....
خودمان رو لوس می نماییم. اسم نمایشنامه ای است از "ترمه نکراسیوف دستا همه بالا حالا"
هه هه پلید می شویم.
این دو سال اخیر چون هم می رفتم سر کار و هم دانشگاه اوقاتی که توی خونه بودم رو همیشه توی اتاقم می گذروندم درس می خوندم و یا خواب بودم و همون بالا هم از سر تفنن تلویزیون تماشا می کردم و نهار هم که همیشه دیر می امدم تنها می خوردم و شام هم مجالی نبود واسه خوردنش!!! چون یا خوابم میومد یا این قده ناهار دیر خورده بودم که میلی نداشتم. واسه همین از وقتی من قبول شدم و زمزمه رفتن شروع شد. همه می گفتن!!! ما خیال می کنیم تو طبقه بالایی!!!!!!!!!!!!
منم مثل یک جنتلمن!!!! واقعی و شیک دندان را بر روی جگر گذاشته بوداندددی و چیزی نگفتندیدددیییی .
اما هر روز که من بیشتر وسایلم رو جمع می کنم خانوم مامن ناراحته و اقای پدر هم از اون بدتر.
چند روز آبجی بزرگه داشت تخمه هندونه می خورد گفتم من فقط آفتابگردون دوست دارم و اون اجنبیه!!! آهان همون ژاپنی یه !!!! دیشب آقای پدر یک عدد کیسه پلاستیک بزرگ تخمه افتابگردون خریده بود!!! مخصوص من!!!!!!
خانوم مامان هم هر روز داره واسه من غذاهایی رو درست می کنه که دوست دارم و کلن دیگه خیلی خوفه یعنی خیلی خیلی خوفه .
آبجی بزرگه که سر خونه و زندگیشه. سو هم که ولایت غربت هست و این جا نیست. جوجو هم که تهران درس می خونه و این جا نیست. منم که دارم میرم. خانوم مامان و آقای پدر می مونن و حوضشون.
توی یه خونه دو طبقه تنهای تنها.
منم که اصلن پلید نیستم آی مظلوم میشینم.
دارم از طبقه بالا اسباب کشی می کنم به طبقه پایین. به اتاقی که وقتی خودت رو به زور می چپونی کنار پنجره درخت بیدی پیدا نیست.
پنجشنبه میرم مشهد.
هم اسباب کشی و هم ساک و چمدون بستن.