تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

عید با یه عالمه رویاهای قشنگتون مبارکتون!!

 کودک گریز پای درونم مسلط شده بر من. هی چی بگه میگم چشم. خوب هست که حداقل اگر می خوای تا افسارت رو بدی دست کسی بدی دست کودک گریز پای درونت. با کودکی خودش، منو به بازی کشونده.

حس یه آدم بزرگی رو دارم که هیچ توانی در برابر طفلی که داره اونو می کشه به سمتی نداره و سبکبالم.

و خوشحالم.

نمی دونم این طفل چند ساله که هم عاقله و هم بالغه و هم کودکه و هم شیطون و .... چه جوری هست؟ پسره؟ یا دختره.

گاهی اوقات به شکل یه دختر کوچولو هست که موهاش رو دم اسبی کرده دورش، توی یه محیط سرسبز و نورانی از نور خورشیدی که انگار در چند قدمیت هست منو می کشونه و میگه بخند و شاد باش

 

گاهی اوقات هم یه پسر بچه که دور دهنش از خوردن لواشک و قره قروت رنگی شده!!! اما در همون حین می تونم اونو توی یه کت و شلوار شیک آبی روشن هم تصور کنم که داره عرض ارادت می کنه و چاپلوسی!!! و هوس شیطنت و پلیس بازی از سرش نمی افته  و میگه هر چه بادا باد و توی هر سوراخی می تونه وارد بشه و گاهی اوقات اقتدارش منو می ترسونه.

از جسارتش هم می ترسم. اما می دونم که می دونه داره چی کار می کنه.

 

گاهی اوقات از تنهایی خودم می ترسم. تنهایی نه به منزله تنها بودن به صورتی که کسی دور  و برت نباشه خودت باشی و یه دنیا سکوت و یه خونه تنها و خالی. تنهایی به منزله .... به منزله چی تنهایی که کسی نفهمه تنهایی.

 نه الان تنها نیستم از هر دو لحاظ!!!! الان خیلی مقتدرم. حضورم همه جا هست می گم و می خندم اما توی خودم جمع میشم  و غرق میشم توی فکر . فکر خیال فرداها و پس فرداها.

گاهی اوقات دوباره اذیت می شم از کلنجار رفتن و کنجکاوری های بیهوده توی ذهنم و زندگی اما چه کنم؟ نمی تونم جلوی سفر ذهنم رو بگیرم.

 

حس می کنم کودک گریز پایم نشسته روبروم و زل زده به من.

به منی که نمی دونم خودم هست یا کسی ناظر بر خودم.

به سختی 5 سال دیگه فکر می کنم و کودک گریز پای دستش رو می زاره روی دلش و میزنه زیر خنده!!!

غش غش خنده کودک که میره هوا تنگ فکرم ترکی بر می داره و یادم میاد که ؟؟؟؟

یادم میاد که چی؟؟؟

که...... می تونم. من می تونم.

 

 گاهی اوقات هم یه اژدها که یا داره فکر می کنه یا داره به آتش خاموش شده اش نگاه می کنه و تامل!!!

ضمیمه: بهار مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

گم شدم

احساس آرومی می کنم. ساکت شدم. البته نه از نوع رعب آور که از خودم بترسم و خودم از خودم بپرسم که چم شده!!! نه

احساس ساکتی می کنم. خاموشی.

احساس ساکت شدن اژدهای درونم.

احساس می کنم که قبلن خیلی پر جنب و جوش بودم اما الان دیگه نه. قبلن خیلی می پریدم بالا و پایین اما الان دیگه نه.

انگار خاکستر مرده پاشیدن روم. یاس آور نیست. رعب آور هم نیست فقط از این سکوت از این جهت می ترسم که نکنه کم بیارم یا اصلن آخرش که چی؟

دلم می خواد برگردم برم مشهد.

خسته شدم از همین دو روز این جا بودن.

انگار توی مرز داری زندگی می کنی. خوب قبلن هم دانشجو بودی اما دانشجوی یه شهر دیگه نه. انگار میون دو تا مرز این جا و اون جا بودن گیر کردی؟

شاید دلایل خسته کننده دارم از خستگی از تلنبار شدن یه عالمه حرف البته نه صرفا بد  و ناامید کننده توی دلم یه عالمه حرف که هیچ وقت کیبوردهای کافی نت خوابگاه یا دانشگاه نمی تونه جورشون رو بکشه.

یه مقداری می ترسم یه مقداری دلهره دارم و یه عالمه نگران واسه آینده.

.

.

.

.

.

.

.

.

نوشتن می تونه مثل یه لیوان آب سرد باشه که یهو پاشیده میشه روی روحت.

روحت رو تازه می کنه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

خونه؟؟؟؟

مطابق با 24/12/87 راس ساعت 13:30 بعد از 18 ساعت اتوبوس سواری من تازه رسیدم خونه!!! چرا همه فکر می کنن که من یک هفته هست که خونمون هستم؟؟؟؟

آخه چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

هم موجی از دپرسی و هم موجی از آتشفشان و کلن داغون از هر جهت

کلن داغونم از هر جهت موجی از دپرسی نیست ها همین الان که از سر کلاس امدم غش غش خنده بر لبانمان بود به چه خفنی.

شرحی بر دو هفته غیبت.

اینترنت خوابگاه ترکیده و قطع می باشد!!!! منم تنبل خان دو قدم راه نمی رم تا سر کوچه خوابگاه که این قدر هم اینترنت خونم افتاده بود پایین که داشتم می رسیدم به پاچه گیری!!!!!!

نگاهی بر روزهایی در خصوص درس!!!!

از صبح تا پاسی از شب در زیر سوسوی چراغ های سالن مطالعه دو چشم خود را کور بنمودیم و هی انتگرال حل کردیم و دهنمون سرویس شد و یاد دادیم و جزوه دادیم و کتاب دزدیدیم!!!!!!! و خلاصه استاد یک ضد حالی زد که نگو و نپرس!!!!!!!!!!

به حول و قوه الهی اگر خدا بخواد!!!!!!! جمعه می رویم ..............................خونمون!!!!!!!!!

الان از سایت "مفت " دانشگاهمون دارم آپ می کنم.

این قدر این دو هفته من خرد شدم. داغون شدم. ناراحت شدم و کلن تمام امواج منفی منو در نوردید که نگو!!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

ازایمر و من خونمون رو می خوام و پول چه ها كه نمي كند. راستي من مي تونم.

توی خونه اراده نشستن پشت کامپیوتر فقط اینه که دکمه پاور کیست رو فشار بدی و برنامه ورد رو باز کنی اما این جا باید توی مغزت یه صندوقچه بزاری تا بتونی تمام چیزهایی رو که می خواستی یه کپی بگیری و بزاری واسه روز مبادا که قراره یه روزی بیاد و تو دستت بخوره به کیبورد!!!!

و امان از درد پیری و الزایمر.

امیدوارم هیچ وقت الزایمر نگیرم البته اگر نگرفته باشم!!!! 

۱- دل تنگم. دلم واسه خونمون- خانوم مامان- آقای بابا و راحتی و آرامش خونه و یخچالمون و دست پخت خانوم مامان تنگیده. شکمو نیستم اما شما ترجیح می دهید دست پخت مامانتون رو بخورین یا غذایی که خسته و خورد از دانشگاه امده ای و درست کرده ای رو؟؟؟ کدومش رو؟

۲- بنابرعادت همه اهالی اهل دانشگاه هر کسی علاوه بر داشتن یه اسم شناسنامه ای یه اسم مستعار هم توی دانشگاه پیدا می کنه!!! توی اتاق به من می گن پاستوریزه!!! چرا؟ واسه اینکه مسواک می زنم و ......!!!!!!!! از وقتی من رفتم توی این اتاق دو تا از هم اتاقی هام بهدین شریف مسواک زدن پیوستن اما یه روز در میون مسواک می زنن به قول ما!!!! کاچی بعض هیچی !!!!!!

حالا بیخیال اسم های دانشگاه که هر کی چه اسمی داره (البته پسرهای کلاسمون ها ) .

**** بی پدر و مادری به اسم سیاست.

با ورق زدن هفته نامه جدیدی که این روزها دست می گیرم تنهایی خ ات م ی رو احساس می کنم وقتی که زندگی کردنت در خوابگاه فقط محدود میشه به دیدن یوزارسیف و گل های گرمسیری اونم واسه خاطر روی مبارک تلویزیون خوابگاه و نشستن رو مبل هایی که با موکت کف اتاق خوابگاه فرقی ندارن.

تنهایی خ ات م ی واسه منی که فکر می کنم باید بیاد و (این یه نظر شخصی هست لطفا مخالفان اون سوت دیزی رو بر دارن تا داغ نکنن) امدنش مساوی هست با شاید جلوگیری از ب د ت ر شدن اوضاع جایی که توش دم و بازدمی می زنی!!!!

دغدغه این روزهام شده آمادگی توی همین درس های که از الان دارن می دن برای کسب امادگی برای کارشناسی ارشد تا بتونم قبول بشم و با ارشد بورسیه تحصیلی یه دانشگاهی رو در اون ور ابها بگیرم (هر دانشگاهی که شد!!!) و از این دم و بازدم در این م م ل ک ت گل و بلبل راحت بشم یا به اصطلاح خودم ف ر ا ر کنم.

دغدغه ای که درسته از الان زوده اما به خدا زود نیست. خودش کم کم ۴ سال این پروژه من طول میکشه ۴ تا ۳۶۵ روز!!!!! خیلی کمه

 تنهایی "خ ا ت م ی" بهانه ای هست واسه من که به خودم بگم که ناامیدم . نا امیدوم از اینکه بتونه بیاد. نه اینکه می خواد بیاد و .....

تنهای خ ا ت م ی واسه من تاسف هست از ادم هایی که پول رو به داشتن یک "اسم" در سراسر دنیا ترجیح می دن. این جا تیو خوابگاه با همه آدمهای از همه نوع دیدگاهی آشنا میشی اما دیدگاه پول بدترین دیدگاست.

****

وقتي تيو دلت خالي ميشه چي كار مي كني؟

يكي دو روزي هست كه دارم به اين فكر مي كنم كه چرا من اين همه بدبينم؟ دارم ديدم رو تغيير مي دم بهترين ها رو مي خوام. نمي گم كه هيچ اتفاقي نمي افته چون اين خودش يه دعوت ناخواسته از بدي ها و بدترين هاست مي گم كه هميشه همه چيز ارومه و بدون دغدغه.

من مي تونم. من مي دونم كه مي تونم.  

  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

خسته ام .

*.::درد واره ها::.*

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

قيصر امين پور

 

*****

گاهي اوقات داشتن يه غده سرطاني بهتر از يه بغض لعنتي هست توي گلو.

*****

دلم يه خودكار قرمز مي خواد براي خط خطي كردن قيافه آدمهايي كه توي ذهنم زيادي هستن.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط ترمه   |