تبليغاتX
بقچه دل من
وقتی رفتم مشهد انگار حالیم شد که هی کجایی دختر دنیا همون جوری هم که نشون می داد نبودها. همه چیز فرق می کرد. از ادماش گرفته تا درخت های سرد و بی برگ شهر. هر جنس تنهاییت گوشه اتاقی که حالا با چند تا دیگه سهیم بودی تا فکر کردنت بنا به موقیعت و تصمیم گیری های لحظه ای و آنی. قبلن یعنی همین چند ماه پش حول و حوش بیست و چند سالگی من توی اتاقم سهم من از دنیا یه نوع تنهایی اما وقتی رفتم اونجا تازه فهمیدم که خدایا جنس تنهایی ها هم با هم فرق می کنه. یه روز تنهایی.... توی یه مهمونی مفصل خانوادگی بزرگ نشسته ای و تنهایی. جسمت اونجاست اما خودت نه. معلقی توی اون هوا توی اون 4 دیواری. یه روز تنهایی.... توی خونه .... توی خونه ای که واسه همه امن ترین جاست و تو فقط احساس ناامنی می کنی. احساس جدا بودن. یه روز تنهایی حتی بین جمع دوستات. هم پیاله هات.... اما تنهایی. یه روز تنهایی...... بین یه جمعیتی که هر لحظه داره تو رو فشار می ده..... این ها فقط مکانهای تنهاییت رو تفکیک می کنه نه جنسشون رو. * گاهی به تنهايی مي نشينی انگار تنهايی به تو ياد ميدهد چگونه ادامه پيدا کنی . چطور همه چيزهايي را که بايد از خاطر ببری فراموش کنی و دوباره وقتی به آيينه نگاه ميکنی به يک آدمي که تازه متولد شده بخندی وتبريک بگويی. تنهايی يک فرصت هست آدمهايی که دائما خودشون را در شلوغی شهر و خاطره و حرف و دويدنهای به هر طرف گم ميکنند اين فرصت را از خودشون ميگيرند. تنهايی يک نشانه است نشانه ای از بلوغ آدمهايی که ميدانند بخش بزرگی از روح آدم هميشه تنهاست. تنهايی گاهی يک بهانه است بهانه ای برای رهاشدن از روزها و لحظه های تکراری و بی هيچ خاطره ای نو و خوش و شيرين. تنهايی گاهی هم قاب سکوت آدمی است که خودش را در يک لحظه به ديوار ميخکوب کرده است شايد براي مدتی از زمين خدا آويزان باشه. تنهايی گاهی برای به ياد آوردن يادهايی است که آدم دوستشون داشته و اينقدر مشغول بوده که کم کم داشته فراموششون ميکرده .......... * تنهایی رو با تموم وجودم حس کردم. وقتی که کلن بهم ثابت شد که خودم هستم و همین دو تا دستم و همین دو تا پایی که روش واستادم. بعدش گشتم و شروع کردم به پیدا کردن رفیق. رفیقی که منو دعوت کرده بود مشهد. یه روز تابستون 86 که رفتم مشهد قبل از کنکورم می خواستم ازش فقط قول قبول شدنم رو بگیرم. بعدش پشیمون شدم از اینکه چرا منی که برای اولین بار امده بودم یا اصلن برای هزارمین بار باید همیشه خواسته هامون رو بگیم و قولی بخواهیم برای برآورده شدن؟ اما من رفتم. دوباره رفتم مشهد. اما این بار نه برای یه هفته و ده روز و ... برای دو سال.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388;ساعت 2:5 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

یک نوع بی خیالی منو دریگر خودش کرده. نمیشه گفت لاقیدی اما یه جور راه امدن با زندگی انگار داری باهاش با زندگی همگام و همراه شدی و راه می ری. نه اون از تو جلو می زنه نه تو از اون. پیکار و نبردی نیست. یه راه پیمایی مسالمت امیز نه تو قد می کشی ببینی پشت پیچ بعدی چی هست نه اون می خواد از پشت خنجر بزنه و یا حالگیری کنه.

اتفاقات حالا چه خوب و یا چه بد مثل سابق میان و می افتن اما این منم که تغییر کردم. بزار بیان بزار هر اتفاقی هر جوری که دلش می خواد بیفته اصل منم که باید درست راه برم و درست تصمیم بگیرم و صد البته که بتونم جلوشون وایسم.

نه از مشکلات کوهی می سازم و نه دشمنی سرسخت غیر قابل شکست.

*

خیلی دلم می خواد از مشهد بگم از همین که یه ترمی که اونجا بودم چی شد و چی گذشت و با کی ها آشنا شدم و چه اتفاقاتی افتاد اما انگار گفتن از اونها برام شده حکم سپردنشون به خاطرات کهنه ای که هیچ وقت دلم نمی خواد پرونده اش رو باز کنم و مرورشون کنم اما می دونم که این خاطره ها حتی  همین الان هم که حدودا 20 روزی ازشون می گذره فرق دارن همین الان هم با فکر کردن به خاطرات این ترمی که در مشهد بودم چه خاطرات تلخ و چه خاطرات شیرینش برام خوشایندن.

آشنا شدن با دوستی که خیلی به من کمک کرد و خیلی کمک خواهد کرد چون من که ولش نمی کنم تازه یه دوست خوب پیدا کردم که خیلی چیزها باید ازش یاد بگیرم!!!!!

رضا، وهاب، فرزانه، مجتبی، مریم و .... همه این آدم ها به نوعی توی زندگیم درگیر شدن.

 بعدا نوشته شده : جدا از اینکه این اینترنت زغالی اعصاب مصاب واسه آدم نمی زاره من نمی دونم چه مرگش شده بود که بلاگفا رو هم باز نمی کرد!!!!! خدایا به من یکی که دارم از غرغر تبدیل می شم به بی غرغر!!!!! رحم کن و این اینترنت کوفتی رو تبدیل کن به ADSL.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388;ساعت 1:10 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

بی پروا چند سال پیش بود ... راحت ،بی کس و تنها در دنیای عدم آرام بودم . خدایم صدایم زد ... به من گفت می خواهی زندگی کنی ؟ گستاخ بودم و پذیرفتم . و من از دنیای نیستی به هستی آمدم . چیزی از آن دوران که در عدم بودم یادم نیست . از اینکه از نیستی به هستی آمدم خوشحال نیستم ،ناراحت هم نیستم . خدایم گفت باش پس من هم هستم و تا وقتی هستم که بگوید نباش. یک سوال ریاضی وقتی 88 رو از 67 کم کنی چند بدست میاد؟ از 21 جهشی کردم به سوی 22. یه عالمه حرف قلمبه شده توی دلم و می خوام بیام فک بزنم و تعریف کنم اما نه می دونم از کجا و نه می دونم چه جوری
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388;ساعت 0:56 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |