یک نوع بی خیالی منو دریگر خودش کرده. نمیشه گفت لاقیدی اما یه جور راه امدن با زندگی انگار داری باهاش با زندگی همگام و همراه شدی و راه می ری. نه اون از تو جلو می زنه نه تو از اون. پیکار و نبردی نیست. یه راه پیمایی مسالمت امیز نه تو قد می کشی ببینی پشت پیچ بعدی چی هست نه اون می خواد از پشت خنجر بزنه و یا حالگیری کنه.
اتفاقات حالا چه خوب و یا چه بد مثل سابق میان و می افتن اما این منم که تغییر کردم. بزار بیان بزار هر اتفاقی هر جوری که دلش می خواد بیفته اصل منم که باید درست راه برم و درست تصمیم بگیرم و صد البته که بتونم جلوشون وایسم.
نه از مشکلات کوهی می سازم و نه دشمنی سرسخت غیر قابل شکست.
*
خیلی دلم می خواد از مشهد بگم از همین که یه ترمی که اونجا بودم چی شد و چی گذشت و با کی ها آشنا شدم و چه اتفاقاتی افتاد اما انگار گفتن از اونها برام شده حکم سپردنشون به خاطرات کهنه ای که هیچ وقت دلم نمی خواد پرونده اش رو باز کنم و مرورشون کنم اما می دونم که این خاطره ها حتی همین الان هم که حدودا 20 روزی ازشون می گذره فرق دارن همین الان هم با فکر کردن به خاطرات این ترمی که در مشهد بودم چه خاطرات تلخ و چه خاطرات شیرینش برام خوشایندن.
آشنا شدن با دوستی که خیلی به من کمک کرد و خیلی کمک خواهد کرد چون من که ولش نمی کنم تازه یه دوست خوب پیدا کردم که خیلی چیزها باید ازش یاد بگیرم!!!!!
رضا، وهاب، فرزانه، مجتبی، مریم و .... همه این آدم ها به نوعی توی زندگیم درگیر شدن.
بعدا نوشته شده : جدا از اینکه این اینترنت زغالی اعصاب مصاب واسه آدم نمی زاره من نمی دونم چه مرگش شده بود که بلاگفا رو هم باز نمی کرد!!!!! خدایا به من یکی که دارم از غرغر تبدیل می شم به بی غرغر!!!!! رحم کن و این اینترنت کوفتی رو تبدیل کن به ADSL.