تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

...

اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم


تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم !
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها


نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!
يك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!


يـك تیــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !
نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم


مي خواهم ... بدوزمش به سق
اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود


مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم !
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي


مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بود !


صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم


بغضم را در گلو خفه كنم!
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد


، فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنند !
تو را به خدا....اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم


ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند


بياويزم به گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:


من يـك انسانم من هنوز يك انسـانم من هر روز يك انسانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

تمام سعی و تلاشم رو می کنم تا به دستش بیارم.

1- شاید بشه اسمش رو گذاشت پررو بازی. اما من می خوام. من می خوامش.

شک دارم. شک دارم که واقعا می خوامش یا نه. نمی دونم این شک و دودلیم رو بزارم به حساب این ترمه مغرور و لجباز یا بزارم به حساب اون ترمه ای که هنوز قبل از ورد به گود مبارزه پا پس کشیده و حتی جرات مبارزه رو هم نداره. مبارزه واسه بدست اوردنش.

نمی دونم بگم خسته ام یا کلافه ام. خسته از دست اینکه نمی تونم یه تصمیم منسجم بگیرم و کلافه از بابت اینکه خودم هم اصلن نمی دونم که باس چی کار کنم بمونم یا نه قیدش رو بزنم.

هر روز رو شب می کنم با این فکر که فردا در موردش فکر می کنم، فردا در موردش بیشتر فکر می کنم و تصمیم می گیرم، فردا حتما تصمیمم رو می گیرم و .... روزها میان و میرن و من هنوز اندر پیچ و خم کوچه اول نشستم و تصمیمم رو موکول می کنم به فردایی که قراره بیاد و تصمیم منو با خودش بیاره.

 

2- انسان همان چیزی می شود که به آن می اندیشد. با ناخواسته های خود نجنگید، چرا که قوی تر و بزرگتر می شوند. با این کار تمام تمرکز خود را بر روی چیزهایی که نمی خواهیم، می گذرایم و نا خواسته ها را به سوی خود جذب می کنیم.

جک کانفیلد

 

3- هرگز در مورد چیزهایی که نمی خواهد، نه چیزی بخوانید و نه حرفی بزنید. تمام توجه خود را فقط بر روی خواسته هایتان متمرکز سازید.

میکائیل بکویت

 

4- می خوامش. می دونم که می خوامش اما احساس ضعف می کنم از اینکه در حد و توانایی خودم نمی بینم که بتونم بخوامش. انگار از سرم زیاده. خودم رو در برابرش ناتوان می بینم. اما دارم سعی و تلاشم رو می کنم. باید سعی و تلاشم رو بکنم. یادم باشه که دنیا یه کاتالوگ هست توی دستم و من باید انتخاب کنم که چی می خوام، و من می خوامش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

من پسرم یا نه جوجو دختره!!!

طبق معمول همیشه سر درد و دل خانوم مامان سر سفره ناهار باز شد که آره پسرم (منظوزش جوجو بودها) از صبح همه اش داشته کمکم می کرده!!! کمکم ظرف های رب گوجه رو پر کرده! کمکم قرابه* آب غوره رو خالی کرده و هزار تا کار دیگه!!!

منم خوش خوشان لبخند ملیحی زدم و گفتم : آخر فهمیدین که من پسرم و جوجو از اولش هم دختر بوده!!!

*قرابه: فکر کنم درست نوشتمش. یک ظرف شیشه ای بزرگ که با یه تلنگر می شکنه!!! خوب باید مواظبش بود دیگه!!! که از اون برای نگه داری آب غوره و آب لیمو و.... استفاده می کنن البته باید توی خونه مامان بزرگ ها دنبالش بگردین ها.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

کشوری بدون پرچم!!!

من اصلن پول نمی اندازم توی صندوق صدقات، چی بشه که خیلی دلم شور بزنه و کلن دسترسی به هیچ متکدی (همون گدای خودمون)  دور و برم نباشه که بخوام دست به دامن صندوق صدقات بشم.

نمی دونم از کجا این عقیده در من به وجود امد که ترجیح می دم اون صدقه رو بی واسطه برسونم به دست یه محتاج تا با واسطه کمیته امداد!!!!

گدا شناس هم نیستم تا بدونم که کدوم گدا، گدای قلابی هست و کدوم قلابی نیست و این که زندگی بهش فشار
آورده که مجبور شده بیاد گدایی و ...

کاری ندارم که کمیته چی کار می کنه و ... اما نمی دونم همین ترجیح دادن هم از کجا شکل گرفت. نمی خوام بگم یه عالمه محتاج می شناسم که صورتشون رو با سیلی سرخ می کنن، اما حداقل دو تا خونواده رو می شناسم که واقعا صورتشون رو با سیلی سرخ می کنن و دم هم نمی زنن.

یکیشون یه پیرزن فقیر هست که از این دنیا هیچکی رو نداره. شوهری که مرده و فرزندهایی که عمرشون به دنیا نبوده. حالا هم تک و تنها توی یک زیر زمین زندگی میکنه. زیر زمینی که برق نداره و اون شب ها تا غروب توی صحن یه امامزاده میشینه و بعد میره خونش. صدای دعاهایی که پشت سرت می کنه تا چندین متر اون ور تر هم شنیده میشه. می دونی که اگر کمکش کردی اصلن جای دوری نمیره. می دونی که حداقل صابخونه اش از اون زیرزمین نمور پرتش نمی کنه بیرون. می دونی که از این پیرزن ها زیادن.

بعد از کنگو که توی هیچ اطلس جغرافیایی و توی هیچ نقشه ای اگر بگردی واسه پرچم کشورش تا شاید بدونی که اون " ا.ن" الاغ از کجا پیداشون می کنه واسه کمک، دلم می خواد بدونم که این الاغ "کومور" رو از کجا پیدا کرده؟

 تهیه جهیزیه برای دختران کشورهای دیگر و ....

بابا به خدا چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

سه سالگی

مرداد ۸۶

مرداد ۸۷

مرداد ۸۸

وب لاگم سه ساله شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

کوپن فرهنگی خود را چگونه پر می کنید!!!!

بلاگفا طبق معمول در خونه ما مرده بود واسه همین مطلب من هم یه خورده کهنه شد. تا الان همنوایی شبانه ارکستر چوبها رو تقریبا تا انتها خوندم و چقدر که من با ابن کتاب حال کردم.حتما بخونیدش!

امروز رفتم کتابفروشی. دوست دارم هر از یه مدتی برم کتابفروشی و یک دونه کتاب بخرم و بیام خونه و بشینم کتابم رو با آرامش و اطمینان خاطر بخونم بعد دوباره برم و یک کتاب بخرم و بعد ....

اما می دونم که یا این سلیقه و نوع نگاه متفاوتی !!!!!!! که دارم نچ. من نمی تونم هر از یه مدتی سرم رو بندازم پایین و سوت زنان برم کتابفرشی و یه کتاب بخرم و بخونم. آخه این قراردادهای نانوشته زندگی آدم دست و پای ادم رو می بنده. از بعضی از کتابفروشی ها خوشم نمیاد. از اونهایی که همه نوع کتابی دارن از درسی و غیر درسی و .... که همه رو چپونده توی یه مغازه و یه کرور آدم اونجا دارن راه می رن و تو حتی نمی تونی نفس بکشی هم بدم میاد. کلن با کتابفروشی هایی که آدم های اخمو و بی اعصاب داره هم بدم میاد. یکیشون از بس گیجه که من تحریمش کردم و نمی رم.

بلاخره امروز با یه عالمه خیال راحت از اینکه نه کسی باهام هست تا غرغر کنه که زود باش و خسته شدم و .... و نه استرس اینکه هزار تا کار نکرده دارم، عینهو یه جنتلمن واقعی رفتم کتابفروشی مورد نظرم !!!! که قبلن هم یه کتاب ازش خریده بودم و نشونش کرده بودم. توی یه خیابونه تقریبا فرعی، یه جای خنک، بدون دغدغه آدم هایی که گذرشون توی کتابفروشی فقط خرید کتب درسی هست و .....

سه تا کتاب خریدم.

1-   همنوایی شبانه ارکستر چوب ها از رضا قاسمی (این کتاب رو به پیشنهاد دوستی خریدم که تاکید کرده بود کتاب خوبی هست و برو بخر و بخونش. منم که بچه سر به راه و کلن مطیع. خریدمش. خوشم امد. تا صفحه 20 خوندمش دیدم نه خسته ام دوباره کتاب رو برگردونم صفحه اول تا درست "استادش" کنم.

2-   در رویای بابل از ریچارد براتیگان ( از بس از دهن که نه از متن های وب لاگ یه بنده خدایی داد و فغان در مدح و ستایش جناب ریچارد براتیگان به گوش می رسید که کک خریدن یه کتاب از این جناب افتاده بود به جونم که بله با خریدن این کتاب کک مورد نظر برطرف شد.)

3-   پاییز پدرسالا ر از گابریل گارسیا مارکز و برگردان کیومرث پارسایی ( من اصلن شیفته این "صد سال تنهایی " مارکز هستم در حد لالیگا و بوندس لیگا!!!! اونم با ترجمه کی؟ کیومرث پارسایی. اولین کتابی که از مارکز خوندم کتاب "از عشق و شیاطین دیگر" بود که گیج گیج بودم، با خوندن کتاب بعدیش هم که صد سال تنهایی و حالا هم با پاییز پدر سالار. )

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

صندوقچه دوستی.

احساس می کنم دوستی ما مثل یه صندوقچه چوبی هست. هر دومون دو طرفش رو گرفتیم و حملش می کنیم. مواظبیم که آسیبی بهش نرسه. یه جوری دوستیم که دلمون می خواد خطی نه روی صندوق بیفته نه از جانب یکی مون توی نگه داشتن صندوقچه.

صندوق دوستیمون پر نیست. اما همین بار اندکی هم که توش هست واسمون مهمه. داریم حفظش می کنیم اونم خیلی زیاد.

من این جوری فکر می کنم. من این جوری احساس می کنم.

صندوقچه دوستی ما!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

خفه شدن یا فرار؟

قبلن وقتی یهویی دلم  می گرفت توی وب لاگم نامه می نوشتم. نامه واسه آدم هایی که می خواستم حرف هایی رو رودر رو بهشون بزنم اما نمی تونستم. هیچ وقت نتونستم حتی توی نامه ها هم رک و راست حرفم رو بزنم اما همین که مطمعن بودم که حرفم رو زدم و همراه خودم تموم اون حرف ها رو حمل نمی کنم واسم خیلی خوب بود. الان هم می خوام یه نامه بنویسم برای کسی که دلم می خواد و می خواست بفهمه یه لحظه گفتم شاید برات میلش کنم اما نه این تیکه از زندگی من توی دنیایی می گذره که بهش می گن نامه های نوشته شده برای کسایی که هستن اما هیچ وقت نامه ای به دستشون نمی رسه اما حرف های من گفته می شن و من خالی میشم.

امرزوز از این روزها هست که دلم می خواد این قده راه برم تا هیچ وقت به جایی نرسم. نمی دونم دارم به چی فکر می کنم نه می دونم اما انگار می خوام خودم رو گول بزنم و دیشب رو فقط یه توهم یا یه رویا جا بزنم. ناراحتم. چه جوری بگم اصلن قابل گفتن هست. گاهی اوقات نمی دونی چی میشه. ناراحتی اما دلیلی پیدا نمی کنی. دلت سنگینه اما نمی دونی چرا.

بعد از مکالمه مزخرف دیشب. تو رفتی تا بخوابی و شاید بتونی توی ذهنت حرفهای منو واسه خودت قابل قبول بدونی و توجیه بشی. اما من نه. تازه شب واسه من شروع شدی شبی که احساس خفگی ولم نمی کرد. نمی دونم باید چی کار کنم تا این احساس مزخرف رو از یاد ببرم. مسخ شده ام.

الان حالی دارم که حتی خودم هم نمی دونم چم شده. دلم می خواد نخ خودم رو از این دنیا ببرم و برم. دلم می خواد از این دنیا کنده بشم. برم جایی که کسی منو نشناسه. دلم می خواد واقعا فرار کنم. تاب تحمل این روزها رو ندارم. دلم رفتن رو می خواد. رفتنی که هیچکی ندونه کجا می خوای بری. اصلن واسه چی و واسه کی می خوای بری؟

نه واسه کسی می خوام برم نه واسه چیزی. فقط می خوام برم. همه چی رو ول کنم و برم. و دیگه برنگردم.

فرار!!!! نه نمی خوام فرار کنم اصلن شاید دارم فرار می کنم اما وقتی می دونم که دارم زیر حجم این بار دارم خورد میشم یا باید خورد تر بشم یا فرار کنم.

در و دیوار خونه داره خفه ام می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط ترمه  

هاپوی درون!!!!

امشب از این جوری هاست که اعصاب مصاب ندارم و دارم پاچه می گیرم.

البته تا الان به درخواست خانوم مامان که گفت برم براش کاری رو انجام بدم پاچه گرفتم البته یه کوچولو الان کلن مثل خر پشیمونم. خوب خیلی بد که پاچه نگرفتم!!!! الان هم دو تا ... حواله استاده طراحی الگوریتمم کردم که هنوز که هنوزه نمره هاش رو نزده و من موندم و این سه واحدی کوفت تا بیاد و ببینم این معدل ما بلاخره صعود داره یا سقوط. اونم از نوع آزاد.

اصلن تقصیر خودمه که کلیک کردم امروز بریم امامزاده و  غروب توی قبرستونش دیوارهای قبرستون و سنگ های زیر پام داشتم منو له می کردن.

خیلی الاغ شدم می دونم. از دست خودم عصبانیم. تموم برنامه های تابستونم رو نصفه نیمه دارم انجام می دم. دلم می خواست همین فردا یکم شهریور باشه و پس فرداش هم یکم مهر. خسته نیستم. از یه طرف دلم می خواد همین فردا دست و پامُ جم کنم و برگردم مشهد و از یه طرف دیگه عین این دخترها (یا شایدم زنها) که می خوان برن مهمونی و از شونصد سال قبلش تا  ثانیه مونده به مهمونی دارن آماده میشن و هی نگرانن که نکنه گوشه لباسشون تا خورده باشه... استرس دارم که نکنه تابستون تموم بشه و من نتونم تموم برنامه هام رو انجام بدم.

استرس که نه یه جورایی هر روز صبح یه سری به خودم می گم که ببین امروز ۸ مرداد بودها!!!!!

بعد من به خودم جواب می دم که آره آره شهریور که ماه رمضونه هیچی و فقط همین بیست و چند روز مقت دارم که اونم کشک با این برنامه ریزی های من.

ناامید نیستم ها اما امشب با خودم لجم. دلم می خواد هی بنویسم و هی حرص (حرس یا هرس یا هرص!!!!!!) خودم رو از کارهای نکرده ام بیشتر در بیارم.

نه اصلن تقصیر من نیست تقصیر توٍ (این تو اشاره به شخصٍ خاصی است) است که امروز ازت خبری نشد. ببین یه اس ام اس می دادی. همیشه که من نباس اس ام اس بدم.

کلن خوددرگیری دارم با خودم.

دلم واسه کتابام تنگ شده. همه کتاب خوبام که این آخریا خریدم پیش یکی از دوستامه که از شانس من همه خونشون کتاب خون شدن دارن کتابای منو می خونن منم که این جا ماستم!!!! من همه کتابام رو حداقل دو بار خودنم.

دلم واسه "صد سال تنهایی " و " وفتی نیچه گریست" لک زده.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

غلط کردن بر چند نوع هسته یک نوع غلط کردن این هسته که ......

توی زندگی چقدر غلط کردم و غلط خوردم بماند مهم ترین قسمتش اینه که این غلط ها رو واسه چی یا واسه کی خوردی از همه مهم تر هست.

این روزها نمی دونم باس به خودم بگم که عزیزم نه به اون غلط کردن های قدیم نه به این همه فاشیسم بازی در آوردن!!!!!!

خولاصه کلن مطلب از این قراره که من به این نتیجه رسیدم که کلهم این عمر پر برکت خودم رو داشتم کارهام رو واسه خاطر کسی انجام می دادم حالا اون یا ننه بابایی بوده یا دوست و رفیقی و کلن چشم و همچشمی و پوزه فک و فامیل رو زدن و به خاک مالوندن دوست و رفیقای قدیمی و کلهم جمیع فضولهای عالم.

دقیقا کپی این ادمی بودم که از این طرف داره می ره اونجا یه خورده اونجا رو راست و ریس می کنه و بعد عینهو جن می پره میره یه سمت دیگه و یه دستی می کشه به سر یه چیز دیگه و کلن همه اش هم توی فکر این هست که وای چی شد مثلن اون ترم چند دانشگاه هست و من اندر پیچ و خم کدوم کوچه و از هر چی که فکرش رو بگیر بکن تا .... جایی که عرب نی انداخت کجا بود که منم برم بندازم نکنه عقب بیفتم و خولاصه.

الان که دارم نیگاه می کنم یعنی به خودم نیگاه می ندازم می بینم همین بدو بدو کردن ها درسته که خوب نبوده و کلن منی که آخر و ته استرس هستم با این کارهای خودم دیگه بیشتر داشتم تیشه می زدم به ریشه خودم و همیشه اون پایی که توی کارهای خودم لنگ می زده پایی بوده که باید همه چیز کمال مطلوب می بوده باشه چون نکنه که توقع دختر عمه زن دایی خاله محترمه برآورده نشه.

حالا هم درسته فک زدن در مورد این ها هم خوب نیست اما چند روز پیش یه جمله ای شنیدم که می گفت : "کسی که گذشته خودش رو فراموش کنه اشتباهاتش رو چند بار تکرار می کنه"

 

خولاصه از اونجا که من کلهم دوچار تحول و تفکر در خودم و این ور و اون ور کردم دیدم که نچ!!!! بعد از 22 سال اگر بخوام بازم همین جوری ادامه بدم دیگه مویی برام نمی مونه که حتی بخواد عین دندونام سفید بشه!!! کلهم کچل میشم.

گاهی اوقات نمی دونی چی میشه یا اصلن چه جوری میشه یا اصلن یادت نمیاد چی شد اما می دونی که یه چیزی درونت تکون خورده.

یه جوری عاشق شدن. انگار می خوام بگم عاشق خودم شدم به به عجب فرهیخته ای هستم من که خودم عاشق خودم هم شدم. جدی گفتم چرا نباس هر ادمی اول عاشق خودش باشه؟؟؟؟؟

یه روزی که خیلی هم دور نیست در به در این جا و اونجا بودم تا فلان مدرکم رو بگیرم و بعدش برم کارشناسیم رو بگیرم و بعدش هم فلان رتبه ارشدم و بعدش هم این جوری باشه تا نکنه من از اون کمتر بشم و کلن افت  کلاس داره که من از دوستام و فک و فاکیل و خواهر برادرام ..... مدرکم کمتر باشه و دانشگام فلان طور و .......

اما الان می خوام تموم کارهام رو واسه خودم انجام بدم. واسه خودٍ خودم. بی قول رضا بی خیال که مردم چی می گن.

حالا اون مردم می تونن از فک و فامیل و خواهر برادرت و دوست و رفیقات باشن تا پدر و مادرت و هر کسی که فکرش رو می کنی، من بهش می گم چاشنی عشقی که به زندگیم اضافه شده و می خوام واسه خودم باشم. واسه خودم بدوم و واسه خودم نفس بکشم شاید از یه نظر خودخواهی باشه اما مگه بده که اگر حتی می خوام همین الان هم راه برم واسه خودم این کار رو بکنم وقتی فکر می کنم و می بینم که کی بیشتر از خودم می تونه کمکم کنه اون وقت چی؟ وقتی می بینم که تا بخوای توقع کسی رو برآورده کنی و شیرینی براورده شدنش زیر زبونت بره یه توقع دیگه ازت دارن و ..... از خودم می پرسم تا کی؟ تا کی بدوم دنبال اینکه از  اون عقب نباشم و از اون جلو بزنم و وای خدا نکنه من نتونم و ..... علاوه بر استرس این جامعه کوفتی و شرایطش باید استرسی که خودم به خودم هم تزریق می کنم رو هم تحمل کنم و یهو وسط کارام وایسم و بگم خدایا بریدم خسته شدم و ...

این روزها کارهام رو واسه خاطر خودم انجام می دم. واسه خاطر خودم نه به خاطر اینه از کی جلو بزنم و از کی عقبم و اینها.

دوباره شروع کردم دارم زبانم رو تقویت می کنم مهر که برگشتم مشهد دوباره می رم تا بیشتر از این در مورد زبان عبدالله** نشدم!!!

از ترس ریاضی مهندسی ترم بعدم هم داره ریاضی می خونم تا توی این تابستون مخم از کار نیفته البته واسه خودم نه واسه خاطر نمره و کمتر و بیشتر شدن و پز و فیس و افاده ها واسه اینکه ریاضی رو دارم می فهمم و دوست دارم.

** تا جایی که من می دونم "عبدالله" در دیار مقدس مشهد خیلی کاربرد داره. مثلن وقتی من یه کاری انجام می دم که از من بعید بوده و یه بچه 4 ساله هم این کار رو نمی کرده من از طرف دوستم به لقب "عبدالله" مزین می شوم. البته شاید این لغت در دیار دیگران هم کابرد داشته باشه ها اما در دیار ما که نبود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

خوبی؟

وقتی در نهايت می‌پذيريد كه
چندان مهم نيست كه پاسخی برای همه‌چيز نداريد؛
كه اشكالی ندارد كه آدم بی‌عيب‌و‌نقصی نيستيد؛
آن‌وقت درمی‌يابيد كه آشفته و پريشان بودن
بخش عادی موجودی‌ست به نام آدمی‌زاد
*
واينونا رايد

 

دیشب چقدر با هم حرف زدیم. فکر کنم دو ساعت شد. من و تو ایرانسل رو آباد می کنیم. نشد یه روز بشینیم حرف بزنیم و قطع کنیم بدون اینکه صدای بوق اخطار ایرانسل رو نشنویم و هر دومون تموم شارژمون رو تموم کنیم.

چقدر دیشب حرف زدیم. احساس مقصر بودن دارم. احساس اینکه من باعث شدم تا ناراحت تر بشیم. من که خوب این اوضاع واسم رله شده و مشکلی نیست. یه جوری باهاش کنار امدم. اما دلم نمی خواست که این جوری هم پیش بره. یعنی چه جوری بگم. شاید بیان بعضی چیزها ساده باشه اما نمی دونم چی دارم میگم.

با خودم از صبح تا حالا دارم حرف می زنم.

 دلم می خواد بهت اس ام اس بزنم و بگم "خوبی؟".

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط ترمه   |