وقتی خدا آرزوی داشتن چیزی رو بهت میده، یعنی توان داشتنش رو در تو دیده.
هنوز نمی دونم این آرزوی من درست هست یا نه، اما خوب این جمله هم می گه: آرزوش رو که داری پس توانش رو هم داری، ترمه خواهش می کنم کم نیار، یا به قول خودت سوخت کم نیار، استقامت داشته باش روی کارات، بیا یا تایمر واسه خودت بزار و ببین که تا چند وثت می تونی تحمل کنی، استقامت داشته باشی، فقط واسه اینکه خودت بفهمی.
اگر چیزی رو می خوای باید با تمامه وجودت بخوای، باید با تمامه وجودت حس داشتنش رو حس کنی، باید مالکیتش رو داشته باشی، هر چیزی یا هر کسی که می خواد باشه، اگر تو می خوای باید بشه.
ترمه نوشته: من می خوامش، با تمامه وجودم.
پانوشت: 30 ام میرم مشهد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط ترمه
|
دلم میخواد احساس الانم رو یه جوری نگه اش دارم تا همیشه هر وقت که دلم خواست دوباره بیاد سراغم. کاشکی می شد مثل یه لیوان اب نگه اش داشت و هر وقت که خواستی یه قلپ از آبش سر بکشی و البته باید نامحدود هم باشه ها.
یا شاید مثل یه لباس که دوستش داری و هر از گاهی یواشکی لای در کمد رو باز کنی تا مطمعن بشی که سر جاش هست و گاهی هم بپوشیش تا اون احساس رو حس کنی.
یا شایدم می شد ازش قالب تهیه کرد یه قالب اندازه روح و روانت تا هر وقت خواستی بزاری روی خودت و کیف کنی و ....
کاشکی میشد این احساس رو قاب گرفت. نه اینکه محدود بشه توی یه چهاردیواری به اسم قاب ها، نه!!! قابش کنی و بزاری جلوی روت و هر وقت خواستی نگاش کنی و پر بشی از اون احساس و لبخند بزنی.
و ....
الان من دلم می خواد این احساسم رو واسه همیشه حفظش کنم، نه روشی هست و نه خواهد بود تنها شاید بشه که نوشتش و اگر خیلی هنر کنی با نوشتن جاودانه اش کنی، اما همیشه وقت نوشتن نه دستات می دونن چی باید بنویسن نه ذهنت چی باید بگه.
ضمیمه: الان یه اس ام اس دارم که با نگاه کردن بهش پر میشم از احساس، یه حس خوشایند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط ترمه
|
از آخرین باری که من روزانه نویسی رو گذاشتم کنار هی حدودا باید 500 سالی بگذره. هی چر رفتم توی پست های قبلیم نگاه کردم خودم که چیزی ندیدم، هی چند روزی هم بود که ته دلم می دیدم که یه عالمه روزانه نویسی قلمبه شده ها منم که هیچی با خودم می گفتم بیخیال بابا من که هی فرت و فرت میام می نویسم این دیگه چیه که نگو این روزانه نویسی با این روزانه نویسی ها فرق می کرده.
از قضای روزگار که هر ادمی تا دستش میره سمت خودکار و کاغذ و ایضا کی بورد این دستش الکن می شه و دیگه حرفش نمیاد الان نمی دونم این همه روزانه نویسی های قلمبه شده که ته دلم بود کجا رفتن؟
*
چند شبی رو تا صبح ، تا خوده صبح با چشمای باز طی طریق کردیم و ظهر ها که نمی فهمیدم چی میشه یهو ساعت 12 ظهر بود پلک می زدم و نگاه می کردم می دیدم شده 7 بعدازظهر!!!! جل الخالق !!!!!!!
بماند که من یه روز از بس به تلفن جواب دادم و هی به برو بچ می گفتم این واحد رو بردار و این کار رو بکنم و پول رو بریز به این حساب و فلان کار رو بکن که زبونم مثل یه تیکه چوب چسبید به سقف دهنم و نتونستم درست بخوابم. درست خوابیدن یعنی همون از ساعت 12 خوابیدن تا 7 عصر ها . خوابیدنم شد 4 بعدازظهر تا 8 شب که اونم تلفن خونه زنگ زد و منو از خواب بیدار کرد وگرنه همچنان ادامه دار بود خواب من. بعدشم افطار کردم و نمی فهمیدم دارم چی می خورم، دیدم ساعت شد 9:15 و من خماره خمار!!!! خوابم میومد. بعد از 5، 6 شب که شب ها شب زنده دار بودم و ظهر ها مرده خواب حالا ساعت 9:15 خوابم میومد اونم با اینکه 4 ساعت رو شیرین خوابیده بودم. گفتم حالا که یه شب خودش امده سراغم نرم بخوام!!!! آخه شما که نمی دونید شب تا صبح بیدار بودن یعنی چه؟ رفتم و خوابیدم. به همین راحتی!!!! از اون شب به بعد هم ساعت 10 شب من گوشیم رو می زارم روی انسورینگ و د برو که رفتی!!!! من فقط موندم این ملت میرن شب قدر و ... چه جور دووم میارن من که ساعت 10 بشه 10:15 رفتم اون دنیا!!!
الانم دارم دوپینگ می کنم که بیدار موندم!!! دارم چایی می خورم!!!!
لازم به توضیح است که خانوم مامان که میره مسجد آقای پدر هم وامیسته تا خانومش بیاد و با هم میان خونه و تا چند روز پیش جوجو خونه بود و من تنها افطار نمی کردم اما جوجو هم اسباب کشی کرد و برگشت تهران سر درس و مشقش و حالا من موندم و حوضم و افطار تنهایی.
نظر یک ترمه: اگر قراره ادمی قران خون باشه و کلن ایمانی توی بند و بساطش پیدا بشه امیدوارم که همیشگی باشه نه اینکه یه شب قدر باشه و چه می دونم 3 روزه اعتکاف. من به همیشگی بودن بیشتر اعتقاد دارم تا سه روز اعتکاف و 3 شب قدر. این یه نظر شخصی هست لطفن نیاین و منو با کامنت هاتون بزنید. درسته که شب قدر و .... درهای آسمون باز هست و .... همیشه در آسمون باز هست همیشه خدا داره به حرفات گوش میده فقط کافی هست صداش کنی. صداش کن.
خدا من یکی از بنده هاتم، به بزرگی خودت گناهای منٍ کوچک رو به بزرگی خودت ببخش، کمکم کن.
مرا کسي نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که " کسي مي خواست"، که من کسي نداشتم، کسم خدا بود، کس بي کسان.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط ترمه
|
متنفرم از این حس. متنفرم از این احساس نا خوشایندی که منو در بر گرفته. نمی خوام در مورد این جور چیزها بنویسم اما باید بنویسم آخه احساس می کنم که دارم خفه میشم، یه چیزی تو قفسه سینه ام هست که آروم و قرار نداره. احساس می کنم که می خوام سینه ام رو بشکافم و پرتش کنم بیرون. نفس کشیدن برام سخت شده.
پس کی صبح میشه؟
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط ترمه
|
- قبلن فکر می کردم خوب میشه آدمها رو شناخت. اما الان می دونم که نه این جوری نیست ، گاهی اوقات فقط گاهی اوقات اگر یه خورده به حرفشون توجه کنیم، به حرفهایی که توی طول روز بهمون می زنن، صحبت های عادی که بینمون شکل میگیره، میشه فریادهایی که درون کلمه هاشون که دارن عادی بیان می کنن رو شنید. حالا صرفا نه فریادهایی از سر درموندگی و مشقت هایی که کشیدن و .... فریادها می تونن همه چیز باشن. حتی از شادی و خوشحالی. فقط کافی هست که به حرفشون توجه کنیم.
- گاهی اوقات فکر می کنم که کامل تو رو میشناسم و هیچی نیست که ندونم برام میشی یه شیشه شفاف بدون هیچ لکه و اثری، این قدر نزدیکی که می تونم حتی صدای نفس کشیدنت رو از همین جا که هستم بشنوم. اما همیشه همین اما ها هستن که کار رو خراب می کنن و ... ، اما گاهی اوقات برام تبدیل میشی به ژیچیده ترین آدمی که تا حالا دیدم انگار یه کوه بزرگ بینمون هست که من حتی توی خوابم دیگه نمی تونم تصور کنم که دوباره میبینمت.
- هزار تا کار نکرده دارم. از اول تابستون هزار تا کار رو شروع کردم و نصفه و نیمه گذاشتمشون. می دونم که تایمم داره میره و باس فکر کارام باشم اما این روزها فقط می دونم که هزار تا کار نکرده دارم و می دونم که هزار تا کار نکرده دارم و هزار تا کار ....
- الان سه شب هست که تا صبح بیدارم. بعدش میرم کلاسم بعدش خونه و خودم رو سرگرم می کم تا خوابم نبره و کتاب می خونم و مجله و ... یهو چشمام رو باز می کنم و می بینم که ساعت 6 و 7 عصر هست و من خوابم برده بوده و من باس شب دوباره بیداری رو تحمل کنم.
همیشه رفتم کتاب زبانه ترم های اولم رو برداشتم و تا نصفه خوندم و ولش کردم، یه برنامه نویسی رو از اول شروع کردم و تا نصفه خوندمش و ولش کردم، یه کاری رو شروع می کنم و بعدش سوخت کم میارم و ولش می کنم و ماه بعد رو به سرزنش کردن خودم می گذرونم و هیچی. دقیقا به یه هفته نمی کشه که یه کار می افته جلوی پام که دقیقا مربوط میشه به همون زبان برنامه نویسی یا همون چند سطر زبان یا همون کار لعنتی که ولش کردم و من دوباره میشینم به سرزنش کردنه خودم و ....
- چرا؟ چرا اصلن حوصله ندارم؟
مهم نیست که تایمم کمه اما چون نمی خوام خودم رو سرزنش کنم می خوام تا جایی که بتونم شروع کنم و کارهایی رو که نصفه نیمه انجام دادم رو یکی یکی تموم کنم. هر چند تاشون که شد رو تموم می کنم.
مهم نیست که گاهی اوقات ازم دور میشی و عذاب می کشم. مهم اینه که یه روزی این قدر نزدیکم میشی که همه این روزها با عذاباشون رو فراموش می کنم. من می خوام. من اون روز رو می خوام و می دونم که عملی میشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 7:26 قبل از ظهر  توسط ترمه
|
از یه طرف ذوق و شوقم واسه رسیدن اول مهر انکار ناشدنی هست و توی پوستم نمی گنجم و در حال پروازم به سوی آخرین روزهای شهریور که قراره برگردم مشهد.
می دونم هر روز که می گذره بیشتر می فهمم که از کارهایی که باس انجامشون می دادم همه رو نصفه نیمه انجام دادم و قراره تا قبل از برگشتنم کاملشون کنم، اما شوق اینکه من ماه دیگه همین موقع ها مشهدم یه چیزه دیگه است.
شوق روبرو شدن با تو. با تو که یه عالمه واست برنامه دارم.
گاهی اوقات لجم میگیره و فکر می کنم که منو خیلی دست کم گرفتی و می خوام بیام یه بیل و کلنگ بردارم و دوباره شروع کنم به ساختنٍ خودم، اما بعدش زودی این فکر میاد توی سرم که نه من دیگه نمی خوام واسه کسی کاری رو انجام بدم!!! اگر درسی هست واسه خودمه، اگر تلاشی هست واسه آینده خودمه، برآورده کردنه توقعات آدم ها یه چیزی هست در حدٍ پر کردن یه چاه عمیق که اصلن ته نداره و تو هر چی هم که بریزی توش تازه متوجه میشی که به این قصه سر دراز داره و این چاهٍ اصلن قصدهٍ پر شدن ندارد!!!!
توی تابستون تمام سعی و تلاش خودم رو کردم واسه تبدیل کردنه خودم به اون چیزی که باس می بودم و باس باشم.
می خوامش.
می خوام. خیلی چیزها رو می خوام و دارم این رو با تک تک سلول هام درک می کنم که تنها چیزی که می تونه منو به هدفم برسونه اینه که فقط بخوام.
قانون راز می گه شما درخواست می کنید، اما باید بخواهیدش، باید حس داشتن اون رو حس کنید. مثل اینکه همین الان هم داریدش. اون می تونه هر چیزی که می خواهید باشه. از جای پارک واسه ماشینتون بگیرید تا .... (قدرت تصور آدم ها بی نهایته اما استقامت رو ی هدفی که داریم مهم ترین اصله....استمرار و استمرار و استمرار)
خیلی تصمیمات گرفتم. خیلی زیاد. شاید تصمیماتی که هیچ وقت حتی به خودم جرات فکر کردنشون هم نمی دادم.
*
گاهی فکر می کنم که باید هر جایی که در دسترسم هست هدفام رو بنویسم و بزارم تا جلوم تا حتی یه لحظه هم از یادشون غافل نشم.
یادم نمیره که چی بودم و فلان و بسان اما می دونم که چی می خوام بشم.
دیگه برچسب های ادم ها برام اهمیت نداره.
یه shut up بلند توی ذهنم به همه آدمهایی که می خوان با باز کردن دهنشون به من موج منفی بدن و تو نمی دونی و تو نمی تونی هاشون رو خرج من کنن!!!
اون shut up قشنگه رو می گم و کر میشم!!! حالا بزار واسه خودش هر چی می خواد بناله!!!!!!!!!!!! حتی شما ..... عزیز.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:23 قبل از ظهر  توسط ترمه
|
امروز وقتی داشتم تنها بر می گشتم خونه صدای اذون پیچید توی خیابون.
امروز وقتی داشتم تنها بر می گشتم خونه بغض داشتم. از همون دقیقه اول که پام ر و از در گذاشتم بیرون بغض داشتم. هی خوردمش. هی اشکام تا پشت پلکام امدن و هی سرم و بالا گرفتم.
و هی سرم رو بالا گرفتم....
امروز وفتی داشتم تنها بر می گشتم خونه به سنگینی بسته های توی دستم توجه نداشتم، به سنگینی دلم نگاه کردم و دلی دلی کردم واسه پیدا کردن یه راهی تا این بغض خفه شده رو بریزم بیرون.
امروز وقتی داشتم تنها بر می گشتم خونه. یهو امدی همرام. همه خیابون و ماشین ها برام رنگ باختن و انگار که الان این جا نیستم توی این شهر هزاران هزار فرسخ دورتر از ...
من و تو و خیابونی طویل که راه می رفتیم و راه می رفتیم.
تو ازم پرسیدی چی شده؟ نمی خوای بگی؟
منم طبق معلوم با اینکه قیافه ام و بغض فرو خورده ام و بی تعادلی محضم تابلو بود که چیزیم هست. گفتم نه.
نه ای که پشتش هزار تا حرف نگفتنی بود.
تو به من احترام گذاشتی و چیزی نگفتی.
بعدش گفتم ببین من خودم رو خوب می شناسم. می دونم که الان توی دوره روزه سکوتم هستم و هر چی هم بخوام حرف بزنم لامسب این زبونم یه تیکه چوب شده و چسبیده به سق و تکون نمی خوره.
بعد توی دلم گفتم. گاهی اوقات بهترین گفتگوهای دوستانه وقتی اتفاق می افته که به سکوت همدیگه احترام می زاریم و هیچی نمی گیم.
با هم راه رفتیم و راه رفتیم. یه خورده خودم رو جمع و جور کردم و چند جا هم بغضم شکست و چند تا قطره اشک تخطی کردن و ریخته شدن.
گفتم ببین نمی تونم جلوی این چند تا اشکی که دارن ریخته میشن رو بگیرم و دست خودم نیست. گفتی خوب گریه کن. گفتم ببین قبلن یکی بهم گفت که گریه کردن تنها حربه زنان هست و تا چیزی میشه گریه می کنن، واسه همین سعی کردم که اصلن تا جایی که می تونم جلوش گریه نکنم،دیگه گریه هم نکنم، بهم گفتی نه همه این جوری فکر نمی کنن و گریه کن.
راه رفتیم.
توی اون سکوت، بین من و تو بهترین گفتگو شکل گرفت.
* من یه دژ هستم. دژی که شاید هر روز صد بار یا شایدم چند روزی یا چند ماهی یه بار فرو بریزه، اما چه باک که منو ترسی از فرو ریختن نیست، من بعد از هر ویرانی هر خشتی رو که بخوام دوباره بزارم محکم تر از قبلش می زارم. من هر روز دژم رو محکم تر می سازم.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط ترمه
|