در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زیمن
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟
(حسین پناهی
***************************
اگر تونسته بودم حس های خوب رو به یه طریقی حفظ کنم اگر همه شون رو همین الان با هم مصرف هم می کردم فقط یه دهن کجی بود به خودم. هیچ تاثیری روی حال و هوام نداشت.
شاید که نه حتما بدتر هم می شدم خسته ام از نوشتن کلمه خسته هم خسته شدم. از نوشتن این کلمه حالم به هم می خوره.
دلم می خواد بنویسم. تموم این چیزهایی که این چند وقته اتفاق افتاد چه خوب هاش و چه بدهاش اما نمیشه. نوشتن از دستم افتاده.
برام شده حکم یه کوله که هی می ریزم توش و میزارم روی دوشم. بازم دلم می خواد بگم خسته شدم.
این بغض لعنتی الان باس بیاد سراغم که توی کافی نت هستم.
سمیرا ( هم اتاقیم توی خوابگاه) از بس بم گفت که نریز توی خودت دیگه نتونستم تحمل کنم.
تصمیم گرفتم برم حرم. اما نمی دونم چی شد که سر از کافی نت در آوردم.
اگر یه ذره فقط یه ذره به حرف های من گوش می دادی این اتفاقا نمی افتاد. می دونم که الان می گی کدوم اتفاقا و فلان و بسان اما من دوست داشتم فقط یه خورده توجه می کردی. هی من بت می گم نکن و هی تو می کنی. وقتی هم بت می گم کله شقی و غد و یکدنده بت بر می خوره.
از دست مریم خسته ام. از دست درست کردنه خراب کاری های دیگران خسته ام. امروز صبح هر چی از روی زمین یا تخت بلند می شدم تعادل ایستادن هم نداشتم. سرم سنگینه. سرم داره از درد می ترکه. اما نمی دونم باس چی کار کنم و چی کار می تونم بکنم.
الان تصمیم دارم که تمومش کنم. نه اینکه تحمل ندارم و نمی تونم استقامت کنم نه بحث این حرف ها نیست.
بحث این هست که اتفاقا من به یه قطعیتی رسیدم که بصورت کاملن قاطع و جدی اگر تصمیمی بگیرم آنچنان روش می مونم که واسه خودم هم جالبه. به قطعیتی برسی که هیچ جبری حتی اجازه نداشته باشه از کنارت رد بشه.
الان دودلم چون دارم تصمیمم و سبک و سنگین می کنمم تا بهترین و درست ترین تصمیم رو بگیرم.
می دونم چه کارم درست باشه چه غلط عواقب بدی داره. در هر دو صورتش اما خوب چه کار کنم باید ریسک کرد. بزار منم ریسک کنم.
فوقش با یه بار راحت میشی دیگه. بهتر از جون کندن هست. بهتر از ذره ذره ذره آب شدن هست.
*********
مجتبی اس ام اس داده که تا ۲ ساعت دیگه نه کسی به من زنگ بزنه نه اس ام اس بده کاشکی منم می تونستم بگم که تا ۲ سال دیگه کسی از من خبری نگیره نه تلفنی نه اس ام اسی.