تبليغاتX
بقچه دل من

بقچه دل من

خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر"

قیصر امین پور

*************

همین جور کا گاهی اوقات بی دلیل یه خر بازی در میاری

باس بی دلیل هم گاهی خندید

باس بی دلیل هم گاهی گریه کرد.

کار نداشته باش توی اتاقت توی خوابگاه باشی یا هر جای دیگه. فقط خودت رو خالی کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

تمام و دیگر هیچ.

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زیمن
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟
(حسین پناهی

***************************

اگر تونسته بودم حس های خوب رو به یه طریقی حفظ کنم اگر همه شون رو همین الان با هم مصرف هم می کردم فقط یه دهن کجی بود به خودم. هیچ تاثیری روی حال و هوام نداشت.

شاید که نه حتما بدتر هم می شدم خسته ام از نوشتن کلمه خسته هم خسته شدم. از نوشتن این کلمه حالم  به هم می خوره.

دلم می خواد بنویسم. تموم این چیزهایی که این چند وقته اتفاق افتاد چه خوب هاش و چه بدهاش اما نمیشه. نوشتن از دستم افتاده.

برام شده حکم یه کوله که هی می ریزم توش و میزارم روی دوشم. بازم دلم می خواد بگم خسته شدم.

این بغض لعنتی الان باس بیاد سراغم که توی کافی نت هستم.

سمیرا ( هم اتاقیم توی خوابگاه) از بس بم گفت که نریز توی خودت دیگه نتونستم تحمل کنم.

تصمیم گرفتم برم حرم. اما نمی دونم چی شد که سر از کافی نت در آوردم.

اگر یه ذره فقط یه ذره به حرف های من گوش می دادی این اتفاقا نمی افتاد. می دونم که الان می گی کدوم اتفاقا و فلان و بسان اما من دوست داشتم فقط یه خورده توجه می کردی. هی من بت می گم نکن و هی تو می کنی. وقتی هم بت می گم کله شقی و غد و یکدنده بت بر می خوره.

از دست مریم خسته ام. از دست درست کردنه خراب کاری های دیگران خسته ام. امروز صبح هر چی از روی زمین یا تخت بلند می شدم تعادل ایستادن هم نداشتم. سرم سنگینه. سرم داره از درد می ترکه. اما نمی دونم باس چی کار کنم و چی کار می تونم بکنم.

الان تصمیم دارم که تمومش کنم. نه اینکه تحمل ندارم و نمی تونم استقامت کنم نه بحث این حرف ها نیست.

بحث این هست که اتفاقا من به یه قطعیتی رسیدم که بصورت کاملن قاطع و جدی اگر تصمیمی بگیرم آنچنان روش می مونم که واسه خودم هم جالبه. به قطعیتی برسی که هیچ جبری حتی اجازه نداشته باشه از کنارت رد بشه.

الان دودلم چون دارم تصمیمم و سبک و سنگین می کنمم تا بهترین و درست ترین تصمیم رو بگیرم.

می دونم چه کارم درست باشه چه غلط عواقب بدی داره. در هر دو صورتش اما خوب چه کار کنم باید ریسک کرد. بزار منم ریسک کنم.

فوقش با یه بار راحت میشی دیگه. بهتر از جون کندن هست. بهتر از ذره ذره ذره آب شدن هست.

*********

مجتبی اس ام اس داده که تا ۲ ساعت دیگه نه کسی به من زنگ بزنه نه اس ام اس بده کاشکی منم می تونستم بگم که تا ۲ سال دیگه کسی از من خبری نگیره نه تلفنی نه اس ام اسی.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط ترمه   | 

داغون + خرد = ترمه

بعضی شب ها دلم واسه دست کشیدن روی کیبورد تنگ میشه دلم می خواد دستام رو بزارم روی کیبورد و بنویسم. از اون وقت هایی هست که دستام می نویسن و خالی میشم. از اون وقت هایی که زبونم شده یه تیکه چوب توی دهنم و تکون نمی خوره. از اون وقت ها که دلم می خواد زار زار بزنم زیر گریه. از اون وقت ها که دلم می خواد خودم رو توی یه بغله بزرگ گم و گور کنم. از اون وقت ها که اون لحظه نه بغضت میشکنه... نه کیبوردی هست...نه زبونت تکون می خوره... نه بغلی هست...

اون وقت ها ذره ذره خرد میشی.

اون وقت ها خرد میشی.

=====

درس و مشق ها غم و ملالی رو بالا نیاوردن. دلم خسته است.

خیلی خسته.

یه ظرف بزرگ حنا درست کردم و خودم با دست و پا نشستم توی ظرف.

طناتب نامرئی که به دستا و پاهام بسته شده رو می بینم. سفتی طناب داره غذابم میده.

حتما پاره اش میکنم. باید طناب رو پاره کنم. دارم خرد میشم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط ترمه   | 

مشهد + حس+ حرم + یه شروع تازه

مشهدم.

دو سه روزی میشه که امدم مشهد.

شنبه میرم حرم.

به خودم قوله قوله قول دادم که این ترم یه شروعه تازه باشه. ترم قبل هم خیلی تلاش کردم و .... اما باز هم بیشتر تلاش می کنم.

ثبت در تاریخ: امروز از اون روزها بود که باز هم دلم میخواست حسم رو بریزم توی یه نایلون  و درش رو محکم ببندم و هر وقت خواستم برم  یه نفس عمیق از توی نایلون بکشم و پر بشم از...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط ترمه   |