مرا کسي نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که " کسي مي خواست"، که من کسي نداشتم، کسم خدا بود، کس بي کسان. او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسيد و نه از آن "من ديگرم". من يک گِلِ بي صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دميد و... وقتي مي خواستند کار دل را در سينه ام آغاز کنند، آشنايي دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و، از خزانه ي دل هاي خوب، بهترين را برگزيند؛ وقتي روح را خواستند در کالبدم بدمند، هيچ کس، پريشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان، قديسان، شاعران،...نازترين و نازنين ترين را انتخاب کند، وقتي...وقتي...وقتي... "هبوط در کوير" "دکتر علي شريعتي"