تبليغاتX
بقچه دل من

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم ارزوست

**

امروز نرفتم دانشگاه. یه کلاس بیشتر نداشتم. حس و حال کلاس هم نداشتم.

خرابم. خیلی خراب. دلم واسه اون ترمه ای که می امد و یه عالمه سخنرانی می کرد تنگ شده. دلم واسه غم و غصه های قبلیم تنگ شده. دلم گرفته. دلم از همه دوستام گرفته.

دلم و گم و گور می کنم تا دیگه نه بگیره نه بتونه بگیره.

همه به ظاهر دوستام پر. قید همه شون رو زدم. دلم می خواد به خواب برم. بیدار نشم.خواب مرگ.

سرم داره می ترکه.

نامردی شاخ و دم نداره همینجوری هست دیگه. تیزی خنجری که پشتم هست بد جور داره عذابم میده.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388;ساعت 7:32 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

با تمام وجودم سعی و تلاش خودم رو کردم.

یا تمام وجودم.

با تمام وجودم خواستمش. توی یه لجظه از دست دادنش رو دیدم. توی یه لحظه نابود شد و نابود شدم.

تیشه گر افتاد دستم بسته بود.

حتی هیمن الانم که موضوع تموم شده نمی خوام ازش دست بکشم. اما می دونم که پافشاری بیشتر روی این مسعله باعث خرد تر شدن و شکسته تر شدنم میشه البته نه اینکه تا الان نشده.

خرد شدم. داغون شدم. شکستم.

امروز تا کلاس هوش مصنوعی تموم شد از دانشگاه زدم بیرون. امدم خوابگاه. بچه ها نبودن. یه عصر ابری و دل گیر. خودم رو تا جایی که تونستم خالی کردم.

از خوابگاه زدم بیرون.

قبلن راه می رفتم خوب می شدم. حالم عوض میشد. اما این دفعه نشد. نه نشد.

دلم می خواد چشمام رو باز کنم و ببینم که ۵ سال گذشته.

دلم می خواد به خواب مرگ برم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388;ساعت 8:10 بعد از ظهر; توسط ترمه ;

خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر"

قیصر امین پور

*************

همین جور کا گاهی اوقات بی دلیل یه خر بازی در میاری

باس بی دلیل هم گاهی خندید

باس بی دلیل هم گاهی گریه کرد.

کار نداشته باش توی اتاقت توی خوابگاه باشی یا هر جای دیگه. فقط خودت رو خالی کن.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388;ساعت 7:35 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زیمن
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟
(حسین پناهی

***************************

اگر تونسته بودم حس های خوب رو به یه طریقی حفظ کنم اگر همه شون رو همین الان با هم مصرف هم می کردم فقط یه دهن کجی بود به خودم. هیچ تاثیری روی حال و هوام نداشت.

شاید که نه حتما بدتر هم می شدم خسته ام از نوشتن کلمه خسته هم خسته شدم. از نوشتن این کلمه حالم  به هم می خوره.

دلم می خواد بنویسم. تموم این چیزهایی که این چند وقته اتفاق افتاد چه خوب هاش و چه بدهاش اما نمیشه. نوشتن از دستم افتاده.

برام شده حکم یه کوله که هی می ریزم توش و میزارم روی دوشم. بازم دلم می خواد بگم خسته شدم.

این بغض لعنتی الان باس بیاد سراغم که توی کافی نت هستم.

سمیرا ( هم اتاقیم توی خوابگاه) از بس بم گفت که نریز توی خودت دیگه نتونستم تحمل کنم.

تصمیم گرفتم برم حرم. اما نمی دونم چی شد که سر از کافی نت در آوردم.

اگر یه ذره فقط یه ذره به حرف های من گوش می دادی این اتفاقا نمی افتاد. می دونم که الان می گی کدوم اتفاقا و فلان و بسان اما من دوست داشتم فقط یه خورده توجه می کردی. هی من بت می گم نکن و هی تو می کنی. وقتی هم بت می گم کله شقی و غد و یکدنده بت بر می خوره.

از دست مریم خسته ام. از دست درست کردنه خراب کاری های دیگران خسته ام. امروز صبح هر چی از روی زمین یا تخت بلند می شدم تعادل ایستادن هم نداشتم. سرم سنگینه. سرم داره از درد می ترکه. اما نمی دونم باس چی کار کنم و چی کار می تونم بکنم.

الان تصمیم دارم که تمومش کنم. نه اینکه تحمل ندارم و نمی تونم استقامت کنم نه بحث این حرف ها نیست.

بحث این هست که اتفاقا من به یه قطعیتی رسیدم که بصورت کاملن قاطع و جدی اگر تصمیمی بگیرم آنچنان روش می مونم که واسه خودم هم جالبه. به قطعیتی برسی که هیچ جبری حتی اجازه نداشته باشه از کنارت رد بشه.

الان دودلم چون دارم تصمیمم و سبک و سنگین می کنمم تا بهترین و درست ترین تصمیم رو بگیرم.

می دونم چه کارم درست باشه چه غلط عواقب بدی داره. در هر دو صورتش اما خوب چه کار کنم باید ریسک کرد. بزار منم ریسک کنم.

فوقش با یه بار راحت میشی دیگه. بهتر از جون کندن هست. بهتر از ذره ذره ذره آب شدن هست.

*********

مجتبی اس ام اس داده که تا ۲ ساعت دیگه نه کسی به من زنگ بزنه نه اس ام اس بده کاشکی منم می تونستم بگم که تا ۲ سال دیگه کسی از من خبری نگیره نه تلفنی نه اس ام اسی.

  

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388;ساعت 7:30 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

بعضی شب ها دلم واسه دست کشیدن روی کیبورد تنگ میشه دلم می خواد دستام رو بزارم روی کیبورد و بنویسم. از اون وقت هایی هست که دستام می نویسن و خالی میشم. از اون وقت هایی که زبونم شده یه تیکه چوب توی دهنم و تکون نمی خوره. از اون وقت ها که دلم می خواد زار زار بزنم زیر گریه. از اون وقت ها که دلم می خواد خودم رو توی یه بغله بزرگ گم و گور کنم. از اون وقت ها که اون لحظه نه بغضت میشکنه... نه کیبوردی هست...نه زبونت تکون می خوره... نه بغلی هست...

اون وقت ها ذره ذره خرد میشی.

اون وقت ها خرد میشی.

=====

درس و مشق ها غم و ملالی رو بالا نیاوردن. دلم خسته است.

خیلی خسته.

یه ظرف بزرگ حنا درست کردم و خودم با دست و پا نشستم توی ظرف.

طناتب نامرئی که به دستا و پاهام بسته شده رو می بینم. سفتی طناب داره غذابم میده.

حتما پاره اش میکنم. باید طناب رو پاره کنم. دارم خرد میشم. 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388;ساعت 9:28 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

مشهدم.

دو سه روزی میشه که امدم مشهد.

شنبه میرم حرم.

به خودم قوله قوله قول دادم که این ترم یه شروعه تازه باشه. ترم قبل هم خیلی تلاش کردم و .... اما باز هم بیشتر تلاش می کنم.

ثبت در تاریخ: امروز از اون روزها بود که باز هم دلم میخواست حسم رو بریزم توی یه نایلون  و درش رو محکم ببندم و هر وقت خواستم برم  یه نفس عمیق از توی نایلون بکشم و پر بشم از...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388;ساعت 9:27 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

وقتی خدا آرزوی داشتن چیزی رو بهت میده، یعنی توان داشتنش رو در تو دیده.

 

هنوز نمی دونم این آرزوی من درست هست یا نه، اما خوب این جمله هم می گه: آرزوش رو که داری پس توانش رو هم داری، ترمه خواهش می کنم کم نیار، یا به قول خودت سوخت کم نیار، استقامت داشته باش روی کارات، بیا یا تایمر واسه خودت بزار و ببین که تا چند وثت می تونی تحمل کنی، استقامت داشته باشی، فقط واسه اینکه خودت بفهمی.

اگر چیزی رو می خوای باید با تمامه وجودت بخوای،‌ باید با تمامه وجودت حس داشتنش رو حس کنی، باید مالکیتش رو داشته باشی، هر چیزی یا هر کسی که می خواد باشه، اگر تو می خوای باید بشه.

 

ترمه نوشته: من می خوامش، با تمامه وجودم.

پانوشت: 30 ام میرم مشهد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388;ساعت 1:12 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

دلم میخواد احساس الانم رو یه جوری نگه اش دارم تا همیشه هر وقت که دلم خواست دوباره بیاد سراغم. کاشکی می شد مثل یه لیوان اب نگه اش داشت و هر وقت که خواستی یه قلپ از آبش سر بکشی و البته باید نامحدود هم باشه ها.

یا شاید مثل یه لباس که دوستش داری و هر از گاهی یواشکی لای در کمد رو باز کنی تا مطمعن بشی که سر جاش هست و گاهی هم بپوشیش تا اون احساس رو حس کنی.

یا شایدم می شد ازش قالب تهیه کرد یه قالب اندازه روح و روانت تا هر وقت خواستی بزاری روی خودت و کیف کنی و ....

کاشکی میشد این احساس رو قاب گرفت. نه اینکه محدود بشه توی یه چهاردیواری به اسم قاب ها، نه!!! قابش کنی و بزاری جلوی روت و هر وقت خواستی نگاش کنی و پر بشی از اون احساس و لبخند بزنی.

و ....

الان من دلم می خواد این احساسم رو واسه همیشه حفظش کنم، نه روشی هست و نه خواهد بود تنها شاید بشه که نوشتش و اگر خیلی هنر کنی با نوشتن جاودانه اش کنی، اما همیشه وقت نوشتن نه دستات می دونن چی باید بنویسن نه ذهنت چی باید بگه.

 

ضمیمه:  الان یه اس ام اس دارم که با نگاه کردن بهش پر میشم از احساس، یه حس خوشایند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388;ساعت 4:1 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

از آخرین باری که من روزانه نویسی رو گذاشتم کنار هی حدودا باید 500 سالی بگذره. هی چر رفتم توی پست های قبلیم نگاه کردم خودم که چیزی ندیدم، هی چند روزی هم بود که ته دلم می دیدم که یه عالمه روزانه نویسی قلمبه شده ها منم که هیچی با خودم می گفتم بیخیال بابا من که هی فرت و فرت میام می نویسم این دیگه چیه که نگو این روزانه نویسی با این روزانه نویسی ها فرق می کرده.

از قضای روزگار که هر ادمی تا دستش میره سمت خودکار و کاغذ و ایضا کی بورد این دستش الکن می شه و دیگه حرفش نمیاد الان نمی دونم این همه روزانه نویسی های قلمبه شده که ته دلم بود کجا رفتن؟

*

چند شبی رو تا صبح ، تا خوده صبح با چشمای باز طی طریق کردیم و ظهر ها که نمی فهمیدم چی میشه یهو ساعت 12 ظهر بود پلک می زدم و نگاه می کردم می دیدم شده 7 بعدازظهر!!!! جل الخالق !!!!!!!

بماند که من یه روز از بس به تلفن جواب دادم و هی به برو بچ می گفتم این واحد رو بردار و این کار رو بکنم و پول رو بریز به این حساب و فلان کار رو بکن که زبونم مثل یه تیکه چوب چسبید به سقف دهنم و نتونستم درست بخوابم. درست خوابیدن یعنی همون از ساعت 12 خوابیدن تا 7 عصر ها . خوابیدنم شد 4 بعدازظهر تا 8 شب که اونم تلفن خونه زنگ زد و منو از خواب بیدار کرد وگرنه همچنان ادامه دار بود خواب من. بعدشم افطار کردم و نمی فهمیدم دارم چی می خورم، دیدم ساعت شد 9:15 و من خماره خمار!!!! خوابم میومد. بعد از 5، 6 شب که شب ها شب زنده دار بودم و ظهر ها مرده خواب حالا ساعت 9:15 خوابم میومد اونم با اینکه 4 ساعت رو شیرین خوابیده بودم. گفتم حالا که یه شب خودش امده سراغم نرم بخوام!!!! آخه شما که نمی دونید شب تا صبح بیدار بودن یعنی چه؟ رفتم و خوابیدم. به همین راحتی!!!! از اون شب به بعد هم ساعت 10 شب من گوشیم رو می زارم روی انسورینگ و د برو که رفتی!!!! من فقط موندم این ملت میرن شب قدر و ... چه جور دووم  میارن من که ساعت 10 بشه 10:15 رفتم اون دنیا!!!

 

الانم دارم دوپینگ می کنم که بیدار موندم!!! دارم چایی می خورم!!!!

لازم به توضیح است که خانوم مامان که میره مسجد آقای پدر هم وامیسته تا خانومش بیاد و با هم میان خونه و تا چند روز پیش جوجو خونه بود و من تنها افطار نمی کردم اما جوجو هم اسباب کشی کرد و برگشت تهران سر درس و مشقش و حالا من موندم و حوضم و افطار تنهایی.

نظر یک ترمه: اگر قراره ادمی قران خون باشه و کلن ایمانی توی بند و بساطش پیدا بشه امیدوارم که همیشگی باشه نه اینکه یه شب قدر باشه و چه می دونم 3 روزه اعتکاف. من به همیشگی بودن بیشتر اعتقاد دارم تا سه روز اعتکاف و 3 شب قدر. این یه نظر شخصی هست لطفن نیاین و منو با کامنت هاتون بزنید. درسته که شب قدر و .... درهای آسمون باز هست و .... همیشه در آسمون باز هست همیشه خدا داره به حرفات گوش میده فقط کافی هست صداش کنی. صداش کن.

 

خدا من یکی از بنده هاتم، به بزرگی خودت گناهای منٍ کوچک رو به بزرگی خودت ببخش، کمکم کن.

مرا کسي نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که " کسي مي خواست"، که من کسي نداشتم، کسم خدا بود، کس بي کسان.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388;ساعت 10:40 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

متنفرم از این حس. متنفرم از این احساس نا خوشایندی که منو در بر گرفته. نمی خوام در مورد این جور چیزها بنویسم اما باید بنویسم آخه احساس می کنم که دارم خفه میشم، یه چیزی تو قفسه سینه ام هست که آروم و قرار نداره. احساس می کنم که می خوام سینه ام رو بشکافم و پرتش کنم بیرون. نفس کشیدن برام سخت شده.

پس کی صبح میشه؟

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 1:21 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

از یه طرف ذوق و شوقم واسه رسیدن اول مهر انکار ناشدنی هست و توی پوستم نمی گنجم و در حال پروازم به سوی آخرین روزهای شهریور که قراره برگردم مشهد.

می دونم هر روز که می گذره بیشتر می فهمم که از کارهایی که باس انجامشون می دادم همه رو نصفه نیمه انجام دادم و قراره تا قبل از برگشتنم  کاملشون کنم، اما شوق اینکه من ماه دیگه همین موقع ها مشهدم یه چیزه دیگه است.

شوق روبرو شدن با تو. با تو که یه عالمه واست برنامه دارم.

گاهی اوقات لجم میگیره و فکر می کنم که منو خیلی دست کم گرفتی و می خوام بیام یه بیل و کلنگ بردارم و دوباره شروع کنم به ساختنٍ خودم، اما بعدش زودی این فکر میاد توی سرم که نه من دیگه نمی خوام واسه کسی کاری رو انجام بدم!!! اگر درسی هست واسه خودمه، اگر تلاشی هست واسه آینده خودمه، برآورده کردنه توقعات آدم ها یه چیزی هست در حدٍ پر کردن یه چاه عمیق که اصلن ته نداره و تو هر چی هم که بریزی توش تازه متوجه میشی که به این قصه سر دراز داره و این چاهٍ اصلن قصدهٍ پر شدن ندارد!!!!

توی تابستون تمام سعی و تلاش خودم رو کردم واسه تبدیل کردنه خودم به اون چیزی که باس می بودم و باس باشم.

می خوامش.

می خوام. خیلی چیزها رو می خوام و دارم این رو با تک تک سلول هام درک می کنم که تنها چیزی که می تونه منو به هدفم برسونه اینه که فقط بخوام.

قانون راز می گه شما درخواست می کنید، اما باید بخواهیدش، باید حس داشتن اون رو حس کنید. مثل اینکه همین الان هم داریدش. اون می تونه هر چیزی که می خواهید باشه. از جای پارک واسه ماشینتون بگیرید تا .... (قدرت تصور آدم ها بی نهایته اما استقامت رو ی هدفی که داریم مهم ترین اصله....استمرار و استمرار و استمرار)

خیلی تصمیمات گرفتم. خیلی زیاد. شاید تصمیماتی که هیچ وقت حتی به خودم جرات فکر کردنشون هم نمی دادم.

*

 

 

 گاهی فکر می کنم که باید هر جایی که در دسترسم هست هدفام رو بنویسم و بزارم تا جلوم تا حتی یه لحظه هم از یادشون غافل نشم.

یادم نمیره که چی بودم و فلان و بسان اما می دونم که چی می خوام بشم.

دیگه برچسب های ادم ها برام اهمیت نداره.

 

 

یه shut up  بلند توی ذهنم به همه آدمهایی که می خوان با باز کردن دهنشون به من موج منفی بدن و تو نمی دونی و تو نمی تونی هاشون رو خرج من کنن!!!

اون shut up قشنگه رو می گم و کر میشم!!! حالا بزار واسه خودش هر چی می خواد بناله!!!!!!!!!!!! حتی شما ..... عزیز.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388;ساعت 5:23 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |

امروز وقتی داشتم تنها  بر می گشتم خونه صدای اذون پیچید توی خیابون.

امروز وقتی داشتم تنها  بر می گشتم خونه بغض داشتم. از همون دقیقه اول که پام ر و از در گذاشتم بیرون بغض داشتم. هی خوردمش. هی اشکام تا پشت پلکام امدن و هی سرم و بالا گرفتم.

و هی سرم رو بالا گرفتم....

امروز وفتی داشتم تنها  بر می گشتم خونه به سنگینی بسته های توی دستم توجه نداشتم، به سنگینی دلم نگاه کردم و دلی دلی کردم واسه پیدا کردن یه راهی تا این بغض خفه شده رو بریزم بیرون.

امروز وقتی داشتم تنها بر می گشتم خونه. یهو امدی همرام. همه خیابون و ماشین ها برام رنگ باختن و انگار که الان این جا نیستم توی این شهر هزاران هزار فرسخ دورتر از ...

من و تو و خیابونی طویل که راه می رفتیم و راه می رفتیم.

تو ازم پرسیدی چی شده؟ نمی خوای بگی؟

منم طبق معلوم با اینکه قیافه ام و بغض فرو خورده ام و بی تعادلی محضم تابلو بود که چیزیم هست. گفتم نه.

نه ای که پشتش هزار تا حرف نگفتنی بود.

تو به من احترام گذاشتی و چیزی نگفتی.

بعدش گفتم ببین من خودم رو خوب می شناسم. می دونم که الان توی دوره روزه سکوتم هستم و هر چی هم بخوام حرف بزنم لامسب این زبونم یه تیکه چوب شده و چسبیده به سق و تکون نمی خوره.

بعد توی دلم گفتم. گاهی اوقات بهترین گفتگوهای دوستانه وقتی اتفاق می افته که به سکوت همدیگه احترام می زاریم و هیچی نمی گیم.

با هم راه رفتیم و راه رفتیم. یه خورده خودم رو جمع و جور کردم و چند جا هم بغضم شکست و چند تا قطره اشک تخطی کردن و ریخته شدن.

گفتم ببین نمی تونم جلوی این چند تا اشکی که دارن ریخته میشن رو بگیرم و دست خودم نیست. گفتی خوب گریه کن. گفتم ببین قبلن یکی بهم گفت که گریه کردن تنها حربه زنان هست و تا چیزی میشه گریه می کنن، واسه همین سعی کردم که اصلن تا جایی که می تونم جلوش گریه نکنم،‌دیگه گریه هم نکنم، بهم گفتی نه همه این جوری فکر نمی کنن و گریه کن.

راه رفتیم.

توی اون سکوت، بین من و تو بهترین گفتگو شکل گرفت.

 

 

 

* من یه دژ هستم. دژی که شاید هر روز صد بار یا شایدم چند روزی یا چند ماهی یه بار فرو بریزه، اما چه باک که منو ترسی از فرو ریختن نیست، من بعد از هر ویرانی هر خشتی رو که بخوام دوباره بزارم محکم تر از قبلش می زارم. من هر روز دژم رو محکم تر می سازم.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388;ساعت 11:2 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

توی زندگی چقدر غلط کردم و غلط خوردم بماند مهم ترین قسمتش اینه که این غلط ها رو واسه چی یا واسه کی خوردی از همه مهم تر هست.

این روزها نمی دونم باس به خودم بگم که عزیزم نه به اون غلط کردن های قدیم نه به این همه فاشیسم بازی در آوردن!!!!!!

خولاصه کلن مطلب از این قراره که من به این نتیجه رسیدم که کلهم این عمر پر برکت خودم رو داشتم کارهام رو واسه خاطر کسی انجام می دادم حالا اون یا ننه بابایی بوده یا دوست و رفیقی و کلن چشم و همچشمی و پوزه فک و فامیل رو زدن و به خاک مالوندن دوست و رفیقای قدیمی و کلهم جمیع فضولهای عالم.

دقیقا کپی این ادمی بودم که از این طرف داره می ره اونجا یه خورده اونجا رو راست و ریس می کنه و بعد عینهو جن می پره میره یه سمت دیگه و یه دستی می کشه به سر یه چیز دیگه و کلن همه اش هم توی فکر این هست که وای چی شد مثلن اون ترم چند دانشگاه هست و من اندر پیچ و خم کدوم کوچه و از هر چی که فکرش رو بگیر بکن تا .... جایی که عرب نی انداخت کجا بود که منم برم بندازم نکنه عقب بیفتم و خولاصه.

الان که دارم نیگاه می کنم یعنی به خودم نیگاه می ندازم می بینم همین بدو بدو کردن ها درسته که خوب نبوده و کلن منی که آخر و ته استرس هستم با این کارهای خودم دیگه بیشتر داشتم تیشه می زدم به ریشه خودم و همیشه اون پایی که توی کارهای خودم لنگ می زده پایی بوده که باید همه چیز کمال مطلوب می بوده باشه چون نکنه که توقع دختر عمه زن دایی خاله محترمه برآورده نشه.

حالا هم درسته فک زدن در مورد این ها هم خوب نیست اما چند روز پیش یه جمله ای شنیدم که می گفت : "کسی که گذشته خودش رو فراموش کنه اشتباهاتش رو چند بار تکرار می کنه"

 

خولاصه از اونجا که من کلهم دوچار تحول و تفکر در خودم و این ور و اون ور کردم دیدم که نچ!!!! بعد از 22 سال اگر بخوام بازم همین جوری ادامه بدم دیگه مویی برام نمی مونه که حتی بخواد عین دندونام سفید بشه!!! کلهم کچل میشم.

گاهی اوقات نمی دونی چی میشه یا اصلن چه جوری میشه یا اصلن یادت نمیاد چی شد اما می دونی که یه چیزی درونت تکون خورده.

یه جوری عاشق شدن. انگار می خوام بگم عاشق خودم شدم به به عجب فرهیخته ای هستم من که خودم عاشق خودم هم شدم. جدی گفتم چرا نباس هر ادمی اول عاشق خودش باشه؟؟؟؟؟

یه روزی که خیلی هم دور نیست در به در این جا و اونجا بودم تا فلان مدرکم رو بگیرم و بعدش برم کارشناسیم رو بگیرم و بعدش هم فلان رتبه ارشدم و بعدش هم این جوری باشه تا نکنه من از اون کمتر بشم و کلن افت  کلاس داره که من از دوستام و فک و فاکیل و خواهر برادرام ..... مدرکم کمتر باشه و دانشگام فلان طور و .......

اما الان می خوام تموم کارهام رو واسه خودم انجام بدم. واسه خودٍ خودم. بی قول رضا بی خیال که مردم چی می گن.

حالا اون مردم می تونن از فک و فامیل و خواهر برادرت و دوست و رفیقات باشن تا پدر و مادرت و هر کسی که فکرش رو می کنی، من بهش می گم چاشنی عشقی که به زندگیم اضافه شده و می خوام واسه خودم باشم. واسه خودم بدوم و واسه خودم نفس بکشم شاید از یه نظر خودخواهی باشه اما مگه بده که اگر حتی می خوام همین الان هم راه برم واسه خودم این کار رو بکنم وقتی فکر می کنم و می بینم که کی بیشتر از خودم می تونه کمکم کنه اون وقت چی؟ وقتی می بینم که تا بخوای توقع کسی رو برآورده کنی و شیرینی براورده شدنش زیر زبونت بره یه توقع دیگه ازت دارن و ..... از خودم می پرسم تا کی؟ تا کی بدوم دنبال اینکه از  اون عقب نباشم و از اون جلو بزنم و وای خدا نکنه من نتونم و ..... علاوه بر استرس این جامعه کوفتی و شرایطش باید استرسی که خودم به خودم هم تزریق می کنم رو هم تحمل کنم و یهو وسط کارام وایسم و بگم خدایا بریدم خسته شدم و ...

این روزها کارهام رو واسه خاطر خودم انجام می دم. واسه خاطر خودم نه به خاطر اینه از کی جلو بزنم و از کی عقبم و اینها.

دوباره شروع کردم دارم زبانم رو تقویت می کنم مهر که برگشتم مشهد دوباره می رم تا بیشتر از این در مورد زبان عبدالله** نشدم!!!

از ترس ریاضی مهندسی ترم بعدم هم داره ریاضی می خونم تا توی این تابستون مخم از کار نیفته البته واسه خودم نه واسه خاطر نمره و کمتر و بیشتر شدن و پز و فیس و افاده ها واسه اینکه ریاضی رو دارم می فهمم و دوست دارم.

** تا جایی که من می دونم "عبدالله" در دیار مقدس مشهد خیلی کاربرد داره. مثلن وقتی من یه کاری انجام می دم که از من بعید بوده و یه بچه 4 ساله هم این کار رو نمی کرده من از طرف دوستم به لقب "عبدالله" مزین می شوم. البته شاید این لغت در دیار دیگران هم کابرد داشته باشه ها اما در دیار ما که نبود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388;ساعت 3:45 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

وقتی در نهايت می‌پذيريد كه
چندان مهم نيست كه پاسخی برای همه‌چيز نداريد؛
كه اشكالی ندارد كه آدم بی‌عيب‌و‌نقصی نيستيد؛
آن‌وقت درمی‌يابيد كه آشفته و پريشان بودن
بخش عادی موجودی‌ست به نام آدمی‌زاد
*
واينونا رايد

 

دیشب چقدر با هم حرف زدیم. فکر کنم دو ساعت شد. من و تو ایرانسل رو آباد می کنیم. نشد یه روز بشینیم حرف بزنیم و قطع کنیم بدون اینکه صدای بوق اخطار ایرانسل رو نشنویم و هر دومون تموم شارژمون رو تموم کنیم.

چقدر دیشب حرف زدیم. احساس مقصر بودن دارم. احساس اینکه من باعث شدم تا ناراحت تر بشیم. من که خوب این اوضاع واسم رله شده و مشکلی نیست. یه جوری باهاش کنار امدم. اما دلم نمی خواست که این جوری هم پیش بره. یعنی چه جوری بگم. شاید بیان بعضی چیزها ساده باشه اما نمی دونم چی دارم میگم.

با خودم از صبح تا حالا دارم حرف می زنم.

 دلم می خواد بهت اس ام اس بزنم و بگم "خوبی؟".

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388;ساعت 7:45 بعد از ظهر; توسط ترمه ; |

بی پروا چند سال پیش بود ... راحت ،بی کس و تنها در دنیای عدم آرام بودم . خدایم صدایم زد ... به من گفت می خواهی زندگی کنی ؟ گستاخ بودم و پذیرفتم . و من از دنیای نیستی به هستی آمدم . چیزی از آن دوران که در عدم بودم یادم نیست . از اینکه از نیستی به هستی آمدم خوشحال نیستم ،ناراحت هم نیستم . خدایم گفت باش پس من هم هستم و تا وقتی هستم که بگوید نباش. یک سوال ریاضی وقتی 88 رو از 67 کم کنی چند بدست میاد؟ از 21 جهشی کردم به سوی 22. یه عالمه حرف قلمبه شده توی دلم و می خوام بیام فک بزنم و تعریف کنم اما نه می دونم از کجا و نه می دونم چه جوری
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388;ساعت 0:56 قبل از ظهر; توسط ترمه ; |