احساس آرومی می کنم. ساکت شدم. البته نه از نوع رعب آور که از خودم بترسم و خودم از خودم بپرسم که چم شده!!! نه
احساس ساکتی می کنم. خاموشی.
احساس ساکت شدن اژدهای درونم.
احساس می کنم که قبلن خیلی پر جنب و جوش بودم اما الان دیگه نه. قبلن خیلی می پریدم بالا و پایین اما الان دیگه نه.
انگار خاکستر مرده پاشیدن روم. یاس آور نیست. رعب آور هم نیست فقط از این سکوت از این جهت می ترسم که نکنه کم بیارم یا اصلن آخرش که چی؟
دلم می خواد برگردم برم مشهد.
خسته شدم از همین دو روز این جا بودن.
انگار توی مرز داری زندگی می کنی. خوب قبلن هم دانشجو بودی اما دانشجوی یه شهر دیگه نه. انگار میون دو تا مرز این جا و اون جا بودن گیر کردی؟
شاید دلایل خسته کننده دارم از خستگی از تلنبار شدن یه عالمه حرف البته نه صرفا بد و ناامید کننده توی دلم یه عالمه حرف که هیچ وقت کیبوردهای کافی نت خوابگاه یا دانشگاه نمی تونه جورشون رو بکشه.
یه مقداری می ترسم یه مقداری دلهره دارم و یه عالمه نگران واسه آینده.
.
.
.
.
.
.
.
.
نوشتن می تونه مثل یه لیوان آب سرد باشه که یهو پاشیده میشه روی روحت.
روحت رو تازه می کنه.