<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بقچه دل من</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 16:02:05 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دلم گرفت.</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زین همرهان سست عناصر دلم گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شیر خدا و رستم دستانم ارزوست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;**&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز نرفتم دانشگاه. یه کلاس بیشتر نداشتم. حس و حال کلاس هم نداشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خرابم. خیلی خراب. دلم واسه اون ترمه ای که می امد و یه عالمه سخنرانی می کرد تنگ شده. دلم واسه غم و غصه های قبلیم تنگ شده. دلم گرفته. دلم از همه دوستام گرفته. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم و گم و گور می کنم تا دیگه نه بگیره نه بتونه بگیره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه به ظاهر دوستام پر. قید همه شون رو زدم. دلم می خواد به خواب برم. بیدار نشم.خواب مرگ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرم داره می ترکه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نامردی شاخ و دم نداره همینجوری هست دیگه. تیزی خنجری که پشتم هست بد جور داره عذابم میده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 16:02:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تیشه گر افتاد دستم بسته بود.</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;با تمام وجودم سعی و تلاش خودم رو کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا تمام وجودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با تمام وجودم خواستمش. توی یه لجظه از دست دادنش رو دیدم. توی یه لحظه نابود شد و نابود شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تیشه گر افتاد دستم بسته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حتی هیمن الانم که موضوع تموم شده نمی خوام ازش دست بکشم. اما می دونم که پافشاری بیشتر روی این مسعله باعث خرد تر شدن و شکسته تر شدنم میشه البته نه اینکه تا الان نشده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خرد شدم. داغون شدم. شکستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز تا کلاس هوش مصنوعی تموم شد از دانشگاه زدم بیرون. امدم خوابگاه. بچه ها نبودن. یه عصر ابری و دل گیر. خودم رو تا جایی که تونستم خالی کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از خوابگاه زدم بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قبلن راه می رفتم خوب می شدم. حالم عوض میشد. اما این دفعه نشد. نه نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم می خواد چشمام رو باز کنم و ببینم که ۵ سال گذشته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم می خواد به خواب مرگ برم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 16:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل هیچکی مث من غربت این جا رو نداره</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حداقل می تونی امیدوار باشی که عشق توی وجودش رشد کنه اما اگر نشد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوشحال باش که عشق توی وجود تو رشد کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;**********&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هوا بی نهایت سرد شده. واسه من که سرمایی هستم و تازه یه بار هم سرما خوردم این هوا یعنی یخبندون پس اگر روزی روزگاری دیدین که واقعا سوت و کور شده این جا بدونین که مرحومه ترمه دیگه واقعا به ملکوت رسیده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر از سرما نرفتیم اون دنیا از دست درسام که حتما میرم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر خوندن هوش مصنوعی رو دوست دارم. خیلی زیاد. ایشالله که رستگار تر شدم و بقیه درس هام رو هم بخونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کماکان زنده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵ شنبه میرم حرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم میخواد یه پست طولانی بنویسم اما توی کافی نت نه. پای کامپیوتره خودم و با فلاکس چای و هورت هورت سر کشیدن چایی اونم نصفه شب.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*** واسه خودم هم عجیبه. توی دلم یه حس هست که بهم می گه فقط اراده انجام دادن کاری رو داشته باش و بخواه و بخواه و ........... حتما میشه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 16:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر &lt;BR&gt;این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر &lt;BR&gt;آسمان بی هدف بادهای بی طرف &lt;BR&gt;ابرهای سر به راه بیدهای سر به زیر &lt;BR&gt;ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان &lt;BR&gt;ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر &lt;BR&gt;آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح &lt;BR&gt;مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر &lt;BR&gt;مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان &lt;BR&gt;ای مسافر غریب در دیار خویشتن &lt;BR&gt;با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر &lt;BR&gt;از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی &lt;BR&gt;دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر &lt;BR&gt;این تویی در آن طرف پشت میله ها رها &lt;BR&gt;این منم در این طرف پشت میله ها اسیر &lt;BR&gt;دست خسته مرا مثل کودکی بگیر &lt;BR&gt;با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قیصر امین پور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین جور کا گاهی اوقات بی دلیل یه خر بازی در میاری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باس بی دلیل هم گاهی خندید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باس بی دلیل هم گاهی گریه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار نداشته باش توی اتاقت توی خوابگاه باشی یا هر جای دیگه. فقط خودت رو خالی کن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 16:05:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمام و دیگر هیچ.</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>در انتهای هر سفر&lt;BR&gt;در آیینه&lt;BR&gt;دار و ندار خویش را مرور می کنم&lt;BR&gt;این خاک تیره این زیمن&lt;BR&gt;پایوش پای خسته ام&lt;BR&gt;این سقف کوتاه آسمان&lt;BR&gt;سرپوش چشم بسته ام&lt;BR&gt;اما خدای دل&lt;BR&gt;در آخرین سفر&lt;BR&gt;در آیینه به حز دو بیکرانه کران&lt;BR&gt;به جز زمین و آسمان&lt;BR&gt;چیزی نمانده است&lt;BR&gt;گم گشته ام ، کجا&lt;BR&gt;ندیده ای مرا ؟&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;(حسین پناهی&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;***************************&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر تونسته بودم حس های خوب رو به یه طریقی حفظ کنم اگر همه شون رو همین الان با هم مصرف هم می کردم فقط یه دهن کجی بود به خودم. هیچ تاثیری روی حال و هوام نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید که نه حتما بدتر هم می شدم خسته ام از نوشتن کلمه خسته هم خسته شدم. از نوشتن این کلمه حالم  به هم می خوره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم می خواد بنویسم. تموم این چیزهایی که این چند وقته اتفاق افتاد چه خوب هاش و چه بدهاش اما نمیشه. نوشتن از دستم افتاده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برام شده حکم یه کوله که هی می ریزم توش و میزارم روی دوشم. بازم دلم می خواد بگم خسته شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این بغض لعنتی الان باس بیاد سراغم که توی کافی نت هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سمیرا ( هم اتاقیم توی خوابگاه) از بس بم گفت که نریز توی خودت دیگه نتونستم تحمل کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تصمیم گرفتم برم حرم. اما نمی دونم چی شد که سر از کافی نت در آوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر یه ذره فقط یه ذره به حرف های من گوش می دادی این اتفاقا نمی افتاد. می دونم که الان می گی کدوم اتفاقا و فلان و بسان اما من دوست داشتم فقط یه خورده توجه می کردی. هی من بت می گم نکن و هی تو می کنی. وقتی هم بت می گم کله شقی و غد و یکدنده بت بر می خوره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از دست مریم خسته ام. از دست درست کردنه خراب کاری های دیگران خسته ام. امروز صبح هر چی از روی زمین یا تخت بلند می شدم تعادل ایستادن هم نداشتم. سرم سنگینه. سرم داره از درد می ترکه. اما نمی دونم باس چی کار کنم و چی کار می تونم بکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان تصمیم دارم که تمومش کنم. نه اینکه تحمل ندارم و نمی تونم استقامت کنم نه بحث این حرف ها نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بحث این هست که اتفاقا من به یه قطعیتی رسیدم که بصورت کاملن قاطع و جدی اگر تصمیمی بگیرم آنچنان روش می مونم که واسه خودم هم جالبه. به قطعیتی برسی که هیچ جبری حتی اجازه نداشته باشه از کنارت رد بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان دودلم چون دارم تصمیمم و سبک و سنگین می کنمم تا بهترین و درست ترین تصمیم رو بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دونم چه کارم درست باشه چه غلط عواقب بدی داره. در هر دو صورتش اما خوب چه کار کنم باید ریسک کرد. بزار منم ریسک کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فوقش با یه بار راحت میشی دیگه. بهتر از جون کندن هست. بهتر از ذره ذره ذره آب شدن هست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*********&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مجتبی اس ام اس داده که تا ۲ ساعت دیگه نه کسی به من زنگ بزنه نه اس ام اس بده کاشکی منم می تونستم بگم که تا ۲ سال دیگه کسی از من خبری نگیره نه تلفنی نه اس ام اسی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 03:59:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داغون + خرد = ترمه</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>بعضی شب ها دلم واسه دست کشیدن روی کیبورد تنگ میشه دلم می خواد دستام رو بزارم روی کیبورد و بنویسم. از اون وقت هایی هست که دستام می نویسن و خالی میشم. از اون وقت هایی که زبونم شده یه تیکه چوب توی دهنم و تکون نمی خوره. از اون وقت ها که دلم می خواد زار زار بزنم زیر گریه. از اون وقت ها که دلم می خواد خودم رو توی یه بغله بزرگ گم و گور کنم. از اون وقت ها که اون لحظه نه بغضت میشکنه... نه کیبوردی هست...نه زبونت تکون می خوره... نه بغلی هست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون وقت ها ذره ذره خرد میشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون وقت ها خرد میشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;=====&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درس و مشق ها غم و ملالی رو بالا نیاوردن. دلم خسته است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خسته.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه ظرف بزرگ حنا درست کردم و خودم با دست و پا نشستم توی ظرف. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طناتب نامرئی که به دستا و پاهام بسته شده رو می بینم. سفتی طناب داره غذابم میده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما پاره اش میکنم. باید طناب رو پاره کنم. دارم خرد میشم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 17:57:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشهد + حس+ حرم + یه شروع تازه  </title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>مشهدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو سه روزی میشه که امدم مشهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه میرم حرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خودم قوله قوله قول دادم که این ترم یه شروعه تازه باشه. ترم قبل هم خیلی تلاش کردم و .... اما باز هم بیشتر تلاش می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثبت در تاریخ: امروز از اون روزها بود که باز هم دلم میخواست حسم رو بریزم توی یه نایلون  و درش رو محکم ببندم و هر وقت خواستم برم  یه نفس عمیق از توی نایلون بکشم و پر بشم از...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 17:56:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواستن؟؟؟ من می خوام.</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی خدا آرزوی داشتن چیزی رو بهت میده، یعنی توان داشتنش رو در تو دیده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هنوز نمی دونم این آرزوی من درست هست یا نه، اما خوب این جمله هم می گه: آرزوش رو که داری پس توانش رو هم داری، ترمه خواهش می کنم کم نیار، یا به قول خودت سوخت کم نیار، استقامت داشته باش روی کارات، بیا یا تایمر واسه خودت بزار و ببین که تا چند وثت می تونی تحمل کنی، استقامت داشته باشی، فقط واسه اینکه خودت بفهمی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر چیزی رو می خوای باید با تمامه وجودت بخوای،‌ باید با تمامه وجودت حس داشتنش رو حس کنی، باید مالکیتش رو داشته باشی، هر چیزی یا هر کسی که می خواد باشه، اگر تو می خوای باید بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ترمه نوشته: من می خوامش، با تمامه وجودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پانوشت: 30 ام میرم مشهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 21:41:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چگونه یک حس خوب را نگه داریم؟</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم میخواد احساس الانم رو یه جوری نگه اش دارم تا همیشه هر وقت که دلم خواست دوباره بیاد سراغم. کاشکی می شد مثل یه لیوان اب نگه اش داشت و هر وقت که خواستی یه قلپ از آبش سر بکشی و البته باید نامحدود هم باشه ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یا شاید مثل یه لباس که دوستش داری و هر از گاهی یواشکی لای در کمد رو باز کنی تا مطمعن بشی که سر جاش هست و گاهی هم بپوشیش تا اون احساس رو حس کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یا شایدم می شد ازش قالب تهیه کرد یه قالب اندازه روح و روانت تا هر وقت خواستی بزاری روی خودت و کیف کنی و ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کاشکی میشد این احساس رو قاب گرفت. نه اینکه محدود بشه توی یه چهاردیواری به اسم قاب ها، نه!!! قابش کنی و بزاری جلوی روت و هر وقت خواستی نگاش کنی و پر بشی از اون احساس و لبخند بزنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان من دلم می خواد این احساسم رو واسه همیشه حفظش کنم، نه روشی هست و نه خواهد بود تنها شاید بشه که نوشتش و اگر خیلی هنر کنی با نوشتن جاودانه اش کنی، اما همیشه وقت نوشتن نه دستات می دونن چی باید بنویسن نه ذهنت چی باید بگه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ضمیمه:  الان یه اس ام اس دارم که با نگاه کردن بهش پر میشم از احساس، یه حس خوشایند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 12:31:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا کسي نساخت، خدا ساخت...</title>
<link>http://chatresefeid.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آخرین باری که من روزانه نویسی رو گذاشتم کنار هی حدودا باید 500 سالی بگذره. هی چر رفتم توی پست های قبلیم نگاه کردم خودم که چیزی ندیدم، هی چند روزی هم بود که ته دلم می دیدم که یه عالمه روزانه نویسی قلمبه شده ها منم که هیچی با خودم می گفتم بیخیال بابا من که هی فرت و فرت میام می نویسم این دیگه چیه که نگو این روزانه نویسی با این روزانه نویسی ها فرق می کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از قضای روزگار که هر ادمی تا دستش میره سمت خودکار و کاغذ و ایضا کی بورد این دستش الکن می شه و دیگه حرفش نمیاد الان نمی دونم این همه روزانه نویسی های قلمبه شده که ته دلم بود کجا رفتن؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند شبی رو تا صبح ، تا خوده صبح با چشمای باز طی طریق کردیم و ظهر ها که نمی فهمیدم چی میشه یهو ساعت 12 ظهر بود پلک می زدم و نگاه می کردم می دیدم شده 7 بعدازظهر!!!! جل الخالق !!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بماند که من یه روز از بس به تلفن جواب دادم و هی به برو بچ می گفتم این واحد رو بردار و این کار رو بکنم و پول رو بریز به این حساب و فلان کار رو بکن که زبونم مثل یه تیکه چوب چسبید به سقف دهنم و نتونستم درست بخوابم. درست خوابیدن یعنی همون از ساعت 12 خوابیدن تا 7 عصر ها . خوابیدنم شد 4 بعدازظهر تا 8 شب که اونم تلفن خونه زنگ زد و منو از خواب بیدار کرد وگرنه همچنان ادامه دار بود خواب من. بعدشم افطار کردم و نمی فهمیدم دارم چی می خورم، دیدم ساعت شد 9:15 و من خماره خمار!!!! خوابم میومد. بعد از 5، 6 شب که شب ها شب زنده دار بودم و ظهر ها مرده خواب حالا ساعت 9:15 خوابم میومد اونم با اینکه 4 ساعت رو شیرین خوابیده بودم. گفتم حالا که یه شب خودش امده سراغم نرم بخوام!!!! آخه شما که نمی دونید شب تا صبح بیدار بودن یعنی چه؟ رفتم و خوابیدم. به همین راحتی!!!! از اون شب به بعد هم ساعت 10 شب من گوشیم رو می زارم روی انسورینگ و د برو که رفتی!!!! من فقط موندم این ملت میرن شب قدر و ... چه جور دووم  میارن من که ساعت 10 بشه 10:15 رفتم اون دنیا!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الانم دارم دوپینگ می کنم که بیدار موندم!!! دارم چایی می خورم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لازم به توضیح است که خانوم مامان که میره مسجد آقای پدر هم وامیسته تا خانومش بیاد و با هم میان خونه و تا چند روز پیش جوجو خونه بود و من تنها افطار نمی کردم اما جوجو هم اسباب کشی کرد و برگشت تهران سر درس و مشقش و حالا من موندم و حوضم و افطار تنهایی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نظر یک ترمه: اگر قراره ادمی قران خون باشه و کلن ایمانی توی بند و بساطش پیدا بشه امیدوارم که همیشگی باشه نه اینکه یه شب قدر باشه و چه می دونم 3 روزه اعتکاف. من به همیشگی بودن بیشتر اعتقاد دارم تا سه روز اعتکاف و 3 شب قدر. این یه نظر شخصی هست لطفن نیاین و منو با کامنت هاتون بزنید. درسته که شب قدر و .... درهای آسمون باز هست و .... همیشه در آسمون باز هست همیشه خدا داره به حرفات گوش میده فقط کافی هست صداش کنی. صداش کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا من یکی از بنده هاتم، به بزرگی خودت گناهای منٍ کوچک رو به بزرگی خودت ببخش، کمکم کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرا کسي نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که &quot; کسي مي خواست&quot;، که من کسي نداشتم، کسم خدا بود، کس بي کسان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 19:09:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chatresefeid&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>chatresefeid</dc:creator>
<guid>http://chatresefeid.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
